سفر خوبه،سفری که دست خودت باشه و بودنت تو هر جایی با لذت و اراده خودت باشه...غیر از این باشه بیشتر خسته می کنه تا اینکه بهت انرژی بده!
سه هفته نبودن تو خونه خودت،حتی اگر آجرهاش به نامت جایی ثبت نشده باشه ولی بدونی اونجا وسیله هات هست و تو اون خونه تا هر موقع دلت بخواد می تونی بیدار باشی و هر جای خونه رو هر وقت دلت خواست می تونی بری و بدون اجازه می تونی در یخچال رو باز کنی حتی اگر بی هدف و می تونی کنترل تلویزیون رو بگیری دستت و تا هر موقع دلت خواست نگاه کنی می تونی خمیازه با صدای بلند بکشی لباس های کهنه بپوشی...همه اینا رو جایی که می تونی انجام بدی می شه خونه خودت
سفر بیش از حد خسته کننده ای بود مخصوصا که به خاطر شرایط موجود بیشتر تو خونه حبس بودم ولی نقاط خوبی هم داشت..دیدار با چند دوست و خوش گذشتن با اونا برام نقطه ی زیبای سفر بود و نقطه ی سیاهش بد شدن حال مادر و تا 3 نصف شب تو بیمارستان با پای لرزون دویدن دنبال کار مادر!!!
مزار فروغ رو هم دیدم...همیشه سنگ قبر برای من حکایت از غریبی و تلخی داره ولی به شدت مزار فروغ با این باور من در تضاد بود...یه مزار دوست داشتنی و آرام بخش...یه فضای خاص و زیبا که فقط باید دید ...با اینکه با دو دوست شیطان بودم که نمی زاشتن اون حسی رو که می خوام داشته باشم ولی بسیار قابل آرامش بود مزار فروغ
این سفر تا حدی می تونست وضعیت زندگی در چند ماه آینده رو مشخص کنه...هنوز نمی خوام بگم چیزی مشخص شده چون خیلی وقتا به مرز رسیدن شده کاری ولی کنسل شده!!
فقط می دونم که نگاهم رو باید به دو سه ماه دیگه خیره کنم و تغییرهایی که قراره رخ بده...می دونم در چند ماه آینده به شدت سرم شلوغ می شه و باید در تکاپو باشم!!
نمی دونم بگم کدومش بشه ولی فقط می خوام وضعیت مشخص بشه و راه بهتر انتخاب بشه تا بتونم برم دنبال کار و زندگیم رو سر و سامانی بدهم
چندین عدد کتاب در این سفر گرفتم که به دلیل حرف زدن زیاد در سفر فقط تونستم یکیش رو بخونم که حتما در باره ش حرف خواهم زد و بقیه رو هم شروع می کنم به خوندن
دل بعضی ها هم آب که می خوان"دا" رو بخرن و من خریدم