بخوام از تمام دیشب بنویسم باید ساعت ها بنویسم...دیشب به غیر از حرف، کلی احساس بود...که سخته واسه من بی سواد ترسیم کردنش
مادری که برای پرستیدنه...مادری که هر چی گشتم تو این دنیا و مادر دیدم،نتونستم ذره ای حس کنم مادری ازش برتره...مادری که همه جوره وقف کرده زندگیش رو...گرچند می دونم اولین معنی مادر بودن یعنی وقف کردن
دیشب تا صبح با مامان بیدار بودیم و حرف زدیم،بغض کردیم،از جاهایی حرف زدیم که می دونستیم ولی گفتیم...بغض کرد،بغض کردم..از دردهاش گفت منم از دردهام...
خیلی دردامون شبیه به همه...دو تامون بزرگترین کمبود زندگیمون شبیه به همه ولی هر دومون می خوایم به دیگری ثابت کنیم که تو می تونی پدرت رو دوست داشته باشی !!!
مادری که از دردهای کودکی و نوجوانی و جوانیش برام گفت...از پدر بزرگی که نیست تا از خودش دفاع کنه...از دخترک 8 ساله ای که توی زمستون اشتباهی چندتا استکان می شکونه و این حرکت جرمی نابخشودنی حساب می شه و از آب حوض یخ زده ریخته می شه روش...و یک هفته در مریضی غرق بوده و هیچ کس اجازه ی رسیدگی بهش رو نداشته چون پدر دستور داده بوده....از فحش های رکیکی که می خورده..از تحریم هایی که می شده....از 10 سالگی کار کرده و درس خونده...از مادری که توی 20 سالگیش با درآمد خودش خرج مادر و دو برادر رو می داده...کسانی که به خاطر طلاق مادر و پدرش بی پول و بی جا بودن...این دختر..همونی که به حکم روزگار مادر من شد...یه تنه ایستاد...جنگید...با همه ی فحش ها،دردها،کتک ها،تحقیرهای ریز و درشت...خرج خانواده ش رو داد..درد کشید...مادری که همیشه بی نظیر بوده از دید من،پایداریش،مقاومتش،تلاشش،پشتکارش...اگر ذره ای مثل مامان اراده داشتم شاید الان خیلی ادم معقولی بودم...
چقدر دیشب از دردهایی که از پدرامون داریم گفتیم...تا حالا این مدلی باهاش حرف نزده بودم..چون نمی خوام از افکارم زیاد چیزی بدونه چون می دونم اذیت می شه...نمی خوام در مورد اعتقادات مذهبیم بدونه..نمی خوام در مورد افکار اجتماعی و شخصیم بدونه...چون می دونم دوست نداره و می شکنه..و من شکستن نمی خوام
...
بهم گفت ناشکر نباش دخترم...گفتم ناشکر نیستم ولی حق دارم از بعضی آدمها شاکی باشم...
بهش گفتم به تو آشکارا ظلم می کردن و همه به تو حق رو می دادن که دلگیر باشی...پدر من آشکارا ظلم نمی کنه و کسی این حق رو بهم نمی ده
چقدر سخته که مادر و دختر هر دوشون تو زندگی نفهمن که چرا خیلی ها دم از عشق پدری می زنن و یا دخترهایی که وجودشون به پدر بنده...چیزی که نه من فهمیدم نه مادرم!!!
گفت دوسش داشته باشم..بهش گفتم 3 سال تلاش کردم دوسش داشته باشم ولی هر بار خودش خراب کرد...خودش با جمله ای کلمه ای زد همه چیز رو ویرون کرد..پدری که خیلی سعی کردم دوسش داشته باشم..ولی نشد...بهش گفتم دارم تلاش می کنم که بی خیال باشم نسبت به عذاب های روحی...نسبت به حرفای یاوه ای که می زنه بی خیال بشم...
از نوشته ی یکی از بچه ها گفتم که خیلی وقت پیش تو وبلاگش از عشق به پدرش نوشت و همه اومدن تایید کردن جز من...منی که گریه کردم و نوشتم این حس رو ندارم تو زندگی و یکی از دردهام اینه....
یکی از بزرگترین دردهای زندگیم اینه که پدرمو قبول ندارم...چون قابل قبول بودن نبوده...چون همیشه حرفی زده،کاری کرده که باعث خجالت شده....و شرمش همیشه به من مونده..
پدری که هیچ وقت نفهمید بزرگ شد!!!!!
پدری که همه فکر می کنن به خاطر اینکه هیچ وقت نتونست درامد زا باشه و همیشه بدهی بالا اورده ازش بدم میاد...ولی درد من این نیست..درد من فکر نداشته ی اونه...فکری که هیچ وقت فکر نکرد باید "مرد"خونه باشه و پول در بیاره..با بی خیالیاش و دنیا رو واسه خودش اندازه 18 سالگیش ترسیم کردن روز به روز عذاب داد...و این وسط مادرم همه چیزم بوده...هم مادر..هم درامد زا..هم کار ِخونه...مادری که از بچه گی محکوم به "مرد"بودن بود...چیزی که پدرم هیچ وقت نبوده...
پدری که هنوز هنوزه برمی گرده و راهی رو که رفته دوباره میره...هر چی بهش می گیم بس کن...فایده نداره...ای مرده شور غرور مزخرف مردانه!!!!
پدری که هیچ وقت توی هیچ جمعی نتونستم برای حرفی که می زنه به خودم ببالم و بگم این پدر منه که داره این حرف رو می زنه...کسی که هیچ وقت نتونستم پشتش پنهان بشم و به "مرد"بودنش به "پدر"بودنش افتخار کنم....
دردهایی که خیلی ها نمی فهمن چون خیلی ها "پدر"براشون نماد خیلی بزرگ و ارزشمندیه تو زندگی...خیلی دویدم واسه به دست اوردن این نماد...ولی نشد...پیدا نکردم...من "مرد"ندیدم....
مادرم...چقدر تحقیر شد..."مرد"زندگی نداشت...پدر و شوهر داشت...ولی چیزهای دیگه ی مردانه رو دید...نه اون چیزی که بهش نیاز داشت...
نمی خوام این دایره تکرار بشه...نمی خوام روزی به دخترم بگم پدرت رو دوست داشته باش...نمی خوام مثال خودم رو بزنم...این دایره به دست خودم تموم میشه....
گاهی واژه ها خیلی کم میارن...نمی تونی بگی چرا دلگیری...چون خیلی چیزها دیدنیه....و هیشکی نیست که ببینه چقدر بی صدا شکستم...
واسه مامان گفتم از من نخواه که دوسش داشته باشم....از من نخواه وقتی ازش متنفرم مثل تو باهاش حرف بزنم...از من نخواه...من حق دارم...چون تلاشمو کردم...ولی اون به عنوان یه "پدر"هیچ تلاشی نکرد...هیچ کاری نکرد...هیچ کاری...
...
منم مثل مادر واسه خودم "مرد"هستم...دستم تو جیبم نیست ولی از خودم دفاع می کنم...
همیشه می گن اون چیزی رو که نداری سعی می کنی نشون بدی داری...یه دوستی دارم که تو لوس بازی های دوستانه یعنی پدرشم...تمام اون کمبودهای پدرانمو..تمام اون چیزهایی که دوست داشتم پدرم داشته باشه و نداشت واسه این دوستم نشون می دادم....شاید باورتون نشه ولی وقتی بیرون بودم واسش شکلات می گرفتم!!!
یا حقم رو از این دنیای کثیف می گیرم یا در حسرت حقم می میرم....
دنیایی که به من خیلی بدهکاره...خیلی زیاد...ولی هیچ وقت این بدهی رو به روش نیوردم..و باید حق نجابتم رو بده...
....
دیشب خیلی دلم برای مامان سوخت...من فرصت دارم که ادامه راه مثل مامان نشم...و حداقل زندگی بهتری برای خودم درست کنم....
مادری که با همه ی این وقفها و تلاش هایی که کرد...دیشب به من می گه مادر خوبی نبودم.....و من رو داغون کرد..
تا صبح نخوابیدیم....خدا کنه حرفام یادش بره...چون نمی خوام فکر کنه مرجانش داره زجر می کشه...
بهش گفتم اگر مامان واسه تو نبود از این کشور می رفتم....باورش نمی شد که فکر رفتن داشته باشم...گفتم اینجا "احترام"نیست و دارم نابود می شم....
کاش نمی گفتم....کاش دیشب خواب می رفتم....
بهش گفتم می دونی اسمت رو چی گذاشتم؟گفته نه...گفتم..خدای زمینی من!