تبليغاتX
واره های من - داستان واره(1)

مهمون

نه نه این یه شوخیه...یکی می خواد سر به سرم بزاره..اصلا مگه می شه؟!!!!یعنی اینم از همون اتفاق هاست که بهش می گن معجزه؟!!!

درو باز کرده داره میاد تو...دختر بزن تو گوش خودت از این خواب بیدار شو....وووواااای نه خواب نیست به خدا لمسش کردم..دست داد بهم ...سرمو بوسید....اِ بی جنبه اشکات چرا داره میاد پایین...چرا پاهام سست شد...چرا نشستم تو راه رو و جای قدم هاشو نگاه می کنم....

توان ندارم بلند شم....بدنم بی حس شده...

....

...

روی مبل نشستم و اون دقیقا روبه رومه..ببین به مرگ خودم دقیقا روبه روم نشسته چشم تو چشم...پاهامو جمع کردم تو شکمم و چونم رو گذاشتم رو زانوهام....اشکها همین جوری داره میاد انگار شیر آبی رو باز گذاشتن!!!

نگاهش می کنم...گاهی یادم می افته باید خجالت بکشم و سرمو می ندازم پایین....

 

چه لبخندی می زنه..با لبخندش گریه هام تبدیل به هق هق می شه..

من باور ندارم..

خوابه...

اینا همش خوابه،بازیه...

 

 

_مرجانم،من پیشتم،باور کن...چقدر بهونه ندیدنم رو شبها می گرفتی،بیا اینم من...

 

دوست دارم باور کنم ولی سخته،به جوون خودم سخته...

چرا دارم می لرزم؟هوا سرد نیست که!!!دارم بی اختیار هق هق می زنم،ای خدا چرا این طوری شدم؟چقدر منقلبم..

 

واااایییی...

 

 

آرومم...منو تو بغل گرفته...لرزشم قطع شده....چه بوی خوبی ،شبیه هیچ بویی نیست،چه اغوش بزرگی،همه ی همه ی همه ام جاش می شه توش...تا ابد می شه تو این آغوش موند؟می شه جون داد توش؟من فقط این جا رو می خوام...دیگه هیچی نمی خوام..سهم من از دنیا این بوی خوش باشه......

 

حالا باور کردم که مهمونم شدی


خوب اینم اولین داستان مرجان...دوست دارم هم از لحاظ موضوعی هم از نظر نثر و نوشتار نقدم کنید....خوب می دونم ضعیفم...ترجیح دادم بزارم اینجا تا کمکم کنید...شاید یه روزی تونستم داستان خوب بنویسم


این مهمون رو هم حدس بزنید؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 20:17  توسط مرجان  |