دگر از هیچ دلم پُر شده است
پُر از تکرار بی وزنی شده است
آسمان نالان است
نه،آسمان گریان است!
دلم از مردم،از عاطفه شان می گیرد
دلم از این همه بی رنگی می میرد
آه...آه ای زمین
پ.ن1:داشتم تو نوشته های قدیمیم می گشتم..این نوشته حدودای بهار 84 نوشته شده...فقط این قابل نگاه بود..بقیه بد نبودن ولی مربوط به یه سری حس هایی بود که الان به شدت برام تهوع انگیزن...ولی خودشون بد نبودن..ولی چون حسشون رو الان دوست ندارم،باهاشون مشکل دارم...
پ.ن2:من اصلا شبیه مرجان اون سال ها نیستم ولی این نوشته شبیه الانم بود
پ.ن3:هنوز در سکوتم....در سکوتم فهمیدم که باز در مورد عده ای زود از دستشون عصبانی شدم...
پ.ن4:نوشتید ...حتی خصوصی..که من رو دوست دارید...یادم بدید چی جوری این مرجان رو دوست داشته باشم..این مرو از جان بی خود رو....
پ.ن5:حال بهم زنم در حد تیم ملی ایران