حرف مهمی نیست
فقط
خوشحال نیستم!همین
نمی تونم جلوی حس پیری م رو در روز اول مهر بگیرم!
دلم خیلی پُره!می خوام کلی فریاد بزنم ولی هی باید احترام بزارم به عقاید دیگران!با اینکه کسی به عقیده من احترام نمی زاره!
"دنیس دیروت"
سه:
این بغض لعنتی رو چه کنم که همش داره به برادر و خواهرم تجاوز می شه؟هاااااااااااااااااااااااااااااان؟!!!!!!!!!این درد کثافت رو کجا خالی کنم؟!!!!!!!!!این درد مذهب رو کجا داد بزنم که تبصره می خوره اگر مجرم رو به دور از لذت و برای جریمه تجاوز کنی بهش حلاله؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟این افکار کثافت رو چه کننننننننننننننننننننم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اینکه دلم می خواد از اون گنده تر همشون تا کوچیک کوچیکشون رو خودم به صورت کاملا حلال و به دور از لذت بهشون تجاوز کنم رو به کی بگم؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
چهار:
اگر واقعا ادعای دنبال خوبی گشتن رو می کنی لطف بفرما و در همین شب هایی که از دیدت متبرک و خوبه دعا کن رسوا بشن اون کسانی که دارن به ناموس من و تو تجاوز می کنن!!!!
پنج:
عاطفه امام و همه اون خواهر و بردارهای عزیز من که اسمشون رو نمی دونم؛تجاوز به تک تک شما تجاوز به منم بود،هر سیلی به صورت تو به صورت منم بود،هر بار که لباست رو چنگ زدن لباس من هم چنگ زده شد....شما نجیب ترین و سالم ترین هستین...به خدایی که در دلم دارم شما پاکدامن ترین هستین!
خواهر و برادر عزیزم،جرمت جرم قشنگی ست!آزادگی
عاطفه های عزیزم؛شما بی نظیر ترین فرزندان دنیا هستید
اشک نریز و سرت رو بالا بگیر،گوشه گیر نشو عزیز دلم،من برایتان خون گریه می کنم ولی به پاکدامنیتان قسم غصه نخورید!تو رو به خدا افسرده نشید!تو رو خدا خودکشی نکنید!
به خدای دلم قسم؛پاک ترین و سربلند ترین هستین
بوسه بر بدن متبرک شماها می زنم،بدنی که از کودک متولد شده هم پاک تر هست
هم آغوشی دستهایمان ممکن نشد،چون باور آن روز چیز دیگری بود
و من شدم حسرت حسرت حسرت
انقدر حسرت کشیدم
که دیگر دستهایت،نگاهت!همان نگاه که مرا آرام کرد....
انقدر حسرت کشیدم که دیگر این ها حسرتم نیست!
حسرت خبری از تو
از اینکه بدانم نگاهت را به کسی داده ای که ارامش می کنی
که آرامت می کند
که بی اجازه دستهایت را بدون شرم می گیرد
یادت نیست!
یادم هست!
شاید باید از خیالم پاک می شدی!
نشدی
چون فقط تو بودی حسرت اتفاق های نشده!
و من...
حسرتم...
پر از حسرت های نگفته!
کاش حسرت بی خبری پایان میافت
کاش بدانم که خوشحالی
کاش ببینم که دستی داری برای روی پاهایت
دست هایی که همان چای دم نکشیده را برایت پر از لذت کند
دست هایی که نلرزد
نلرزد
خیس عرق نشود
....
دستهایی که برای اخرین بار تو را برای خواسته های مشترک به کناری نزند
باور کن
با تمام حسرت هایم
دلم می خواد بی حسرت باشی
و خوش
امضا؛شیطونک*!
*به خدا یادم رفته بود اسمم....همین پایان حسرت یادم اومد...
هی.............................
قرار بود شاکی نباشم!نیستم...به خدا نیستم....فقط حسرت کشیده م..همین!
دلـــــــــــــــــــــــم
دلم می خواد برم دور دورا
دلم می خواد برم
پیش درخت
آب
تنهایی
هوای خوب
بی خبری
قدری آرامش
صدای اب
صدای گنجشگ
صدای نفسم
...
..
نه خاصیت هیچ دوره ای نیست
دلم قدری سکوت و تنهایی و آرامش می خواد
همین
وقتی تو می گويی وطن، من خاک بر سر مي کنم
گويی شکست شير را از موش باور ميکنم
وقتی تو ميگويی وطن، بر خويش می لرزد قلم
من نيز رقص مرگ را با او به دفتر می کنم
وقتی تو می گويی وطن، يکباره خشکم مي زند
وان ديده ی مبهوت را با خون دل تَر می کنم
بی کوروش و بی تهمتن با ما چه گويی از وطن
با تخت جمشيد کهن من عمر را سر می کنم
وقتی تو می گويی وطن، بوی فلسطين می دهی
من کی نژاد عشق با، تازی برابر می کنم
وقتی تو می گويی وطن، از چفيه ات خون می چکد
من ياد قتل نفس با الله و اکبر می کنم
وقتی تو می گويی وطن، شهنامه پرپر می شود
من گريه با فردوسی آن پير دلاور می کنم
بی نام زرتشت مَهين، ايران و ايرانی مبين
من جان فدا از بهرآن يکتا پيمبر مي کنم
خون اوستا در رگ فرهنگ ايران مي دود
من آيه های عشق را، مستانه از بر مي کنم
وقتی تو می گويی وطن، خون است و خشم وخودکشی
من يادي از حمام خون در تَلِ زَعتَر (اردوگاهي در فلسطين) می کنم
ايران تو، يعنی لباس تيره عباسيان
من رخت روشن بر تن گلگون کشور می کنم
ايران تو با ياد دين، زن را به زندان می کشد
من تاج را تقديم آن بانوی برتر مي کنم
ايران تو شهر قصاص و سنگسار و دارهاست
من کيش مهر و عفو را تقديم داور می کنم
تاريخ ايران تو را شمشير تازی می ستود
من با عدالتخواهيم يادی ز حيدر ميکنم
ايران تو مي ترسد از، بانگ نوایِ نای و نی
من با سرود عاشقی آن را معطر می کنم
وقتی تو می گويی وطن، يعنی ديار يار و غم
من کی گل"اميد"را نشکفته پر پر می کنم
شعر از مصطفی بادکوبه ای
ایشون رو نمی شناسم این شعر رو یکی از بهترین و عزیز ترین دوستانم نشونم داد"عمو بهروز"نازنینم
جاهایی رو که آبی کردم خیلی دوست داشتم
این پست میره تو آرشیو "دلتنگی واره ها"
واسه غم نامه نوشتن دیره
واسه درد رو فریاد کردن دیره
واسه اشک ریختن دیره
ولی هنوز بر تو من عاشقم
هنوز به ذره ذره ات جان می دهم
هنوز بوی تو با تمام شرجی هایش را دوست دارم
هنوز تب می کنم از دوریت
و هنوز دلم می لرزد برای لرزش هایت
....
این شهر..این دیار...این خاک...چه کشید ؟!!!فقط من و فرزندان این خاک می دونیم
بوی باروت هنوز توی کوچه ها هست
هنوز اشک هست
داغ هست
درد هست
..
خسته شدم از گلایه کردن از کسانی که جلوی دوربین اشک می ریزن و هیچ غلطی نمی کنن
خسته شدم که 3 خرداد بغض خفم کنه
خسته شدم که با هر بار گوش دادن ممد بیشتر بغض بگیرم
...
ممد خوش به حالت که نبودی این روزها رو ببینی
ممد شهر هنوز داغونه
ممد هنوز ساختمان هایی هست که سوراخ سوراخ باشن
ممد نیستی ببینی!!!!
ممد فقط یک بار جرات کردم برم شهر رو ببینم
...
ممد این روزها امیدم گشته نامید از آبادی
ممد بوی غیرت نمیاد
ممد ولمون کردن و با اسم تو و رفقات دارن نون می خورن!!!
ممد نیستی که این روزهای بدون بعثی رو ببینی که باز باید جنگید!!
...
ممد یارانت دارن میان؟؟ممد همون هایی که اون موقع نیومدن...همون هایی که یه دفعه پر نکشیدن و سالها درد کشیدن...ممد اونا هر چند وقت یک بار یکیشون میاد پیشت و کمتر می شن..دونه دونه
ممد نیستی که ببینی حرمت شما رو شکوندن
...
ولی نخل ها هنوز سربلند و مقاوم هستن
مردم هر دیاری ذاتشون مثل سنبل دیارشونه...ما مردم جنوب مثل نخل که سنبل دیار ما ست..پر از دردیم ولی ایستاده...ما ایستاده می میریم
این یه دلتنگی واره ست...تقدیم به زخم های التیام داده نشده ی مردم جنوب و مخصوصا خرمشهری های دوست داشتنی
دلتنگی من برای درد مردم جنوب بی انتهاست...و فقط باید جنوبی باشی که این درد رو لمس کنی
دلم سخت هوای بوی خرمشهر و باروت های به جا مونده رو کرده..می خواستم فردا برم..ولی خانواده نذاشت!!!
گاهی لذت داره که بدونی نگرانت می شن...گاهی تنفر انگیزه...
نمی خوام کسی نگرانم بشه...چون حس می کنم نگران کننده نیستم
دوست دارم نگرانم بشن چون دوست دارم سراغی ازم گرفته بشه....
===========
تجویز عشق مضحکه
===========
دچار رکود زیادی شدم...شاید درکش رو الان فهمیدم و خیلی وقته توی رکودم...
===========
نوشته ندارم...شاید هم از اول چیزی نداشتم.....اشتباه کردم که جدی گرفتم....
===========
خیلی بده حس کنی عزیزانت رو ناخواسته آزار می دی....
خیلی بده که تلاش کنی زشت ترین خصوصیاتت رو ترک کنی ولی تو زمانی که باید معقول ترین چهره ت رو نشون بدی همون خصوصیت گند میاد موقع حرف زدن و آبروتو می بره....
خیلی بده که حسود باشی تو دوستی....خیلی بده که محبت همه ی دوست هاتو بخوای.....و بدتر اینکه به این حسادت و تعلق افتخار کنی!!!!!!!!!!!!
خیلی بده که هنوز بلد نباشی عزیزانت رو در مواقعی که نمی خوان دردشون رو بهت بگن درک نکنی!!!!!
==========
به شدت دوستت ندارم"مرجان"....چون هر چی می گردم چیز خوبی پیدا نمی کنم تو وجودت....
کاش یه ذره شبیه اون چیزی بودم که دیگران فکر می کنن هستم...چه خوب ها چه بدها....
پ.ن1:دلتنگی واره...
پ.ن2:به شدت دچار کم محلی شدم!!!
پ.ن3:شاید سکوت کنم!
امروز با یه سری دوست در مورد آدمها و روابطشون صحبت می کردیم..لذت بردم از حرف هایی که زدم و شنیدم،کلا از حرف هایی که بتونم چیزی توش یاد بگیرم لذت می برم...
وقتی داشتم به حرف هایی که زده شد فکر می کردم یهو یاد یه دوست افتادم و دلم براش تنگ شد...خیلی تنگ...جوری که دلم رو به دریا زدم و رفتم سراغ کشو،گفتم اشکال نداره بزار یه اس ام اس بدم فقط از حالش با خبر بشم،خودمو معرفی نمی کنم تا باعث نشه که جواب نده،می دونم دیگه دلش نمی خواد هیچ وقت یادش بیوفته که دوستی به نام مرجان داشته که خیلی بی رحمانه دوستیش رو تموم کرد باهاش..بدون اینکه دلیلی رو بهش بگه...دلیلم رو تو دلم نگه داشتم و الان با جرات می گم پشیمونم...از اینکه اون موقع اون قدر فکرم حقیر بود...نه نمی خوام روزهای گذشته برگرده..چون اون موقع فکر کردم بهترین تصمیم رو گرفتم...ولی...
همیشه تو ذهنم برام یه دوست خوب و ناب می مونه و این خیلی خوبه که تصورم از یه آدم کاملا سفید بمونه
هر چی دفترچه قدیمی و جدید بود از تو کشو در اوردم و هر چی گشتم شماره تلفنش نبود...توی دفترچه ای که بیشتر حدس می زدم تو اون باشه یه ورق کنده شده بود....من احمق اون کاغذ رو پاره کرده بودم...
تقصیر من بود..همه ی بدی های اون دوستی تقصیر من بود...
دلم خواست از حال اون دوست خوب باخبر بشم..همین..می دونم که برعکس من وقتی به فقط دوستیمون فکر می کنه پر از خاطره های بد براش تداعی می شه...
کاش می شد یه چیزایی رو پاک کرد...
کاش می شد یه سری تصویر رو پاک کرد...
کاش می تونستم پیداش کنم...
خوب می دونم که دوست نداره دیگه دوستی به نام مرجان داشته باشه
خیلی وقت پیش براش آف گذاشتم ولی جواب نداد..نوشتم فقط می خوام بدونم حالت چطوره؟!!!!
می دونم که دوست نداره دیگه حرفی با من بزنه...و گرنه واسه پیدا کردنش تلاش می کردم....
بعضی اوقات از قانون های دل خودم حالم بهم می خوره...کاش بعضی از چارچوب ها رو نداشتم...
کاش می شد بدون لفافه بگم!!!!!
کاش این قدر تو ذهنش تصویرم رو بد نمی کردم..کاش مثل توی فیلم ها سکوت نمی کردم!!!
پ.ن1:هم صحبت واره هستش هم دل تنگی واره...
پ.ن2:لینک این پست رو براش آف می زارم..شاید خوندنش و من رو بخشید!همین
پ.ن3:دیروز این پست رو گذاشتم ولی پشیمون شدم..دوباره می زارمش
تلاش کردم خودمو دوست داشته باشم
ولی نشد
نتونستم
توانش رو نداشتم
عُرضش رو نداشتم
....
کاش می شد پاک کنم زمین رو از لجنی به اسم خودم....
به قدری تهوع دارم از خودم که بالا هم نمیارم
.....
ولی فقط یه روزنه هست.....اینکه هنوز بدم میاد از خودم وقتی لجنم!!!!!!
هیچ وقت این قدر بد نبودم
بیشتر از هر وقتی دوست دارم بمیرم،بیشتر از هر وقتی....
...
مثل یه فیلم این مدتم رو مرور می کنم
داغونی/مریضی/مرگ/دعوا/افسردگی خودم/خود زنی خودم که دوبار انجام دادم....و هر بدبختی که تو این یک سال سر دلم و خودم اومد
رسما نابود شدم...گاهی فکر می کنم چه جوری دارم گاهی هنوز لبخند می زنم
من توان ندارم
من ضعیفم
...
کاش مامانم یه دختر دیگه داشت و با خیال راحت می رفتم می مُردم....تنها دلپواسیم اونه
امرزو مامان آنژیو کرد،اون رگش که قبلا گرفته بود و فنر زدن دوباره 30% گرفتگی و یه رگ دیگه هم که فرعی 50% گرفتگی!دکتر گفته قرص می ده....اگر باز این طوری بشه عمل قلب باز!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
و فکر می کنم یعنی چی......تنم می لرزه....بی حس می شم...گریه می کنم....به قلبش...به ضربانش....
و همش این طوری می شم:
................................................................................................................................
بی هدف و نقطه دار بدون اینکه بدونم کیم و چیم؟
می خنده،بهم می گه غذا بخور،خوشحاله،می گه چیزیم نیست.....
دروغیه که دلم می خواست راست باشه
همه ی آبرو،شرف،هستی،انگیزه،شور،اشتیاق،هدف و هر مزخرف دیگه ی زندگیت وقتی بهانه ی بودنه یه نفره و می بینی اون یه نفر بیماره چی سرت میاد؟اصلا تا حالا سرت اومده؟اگه اومده منو درک می کنی....تازه بدتر از همه باید لبخند بزنی،شوخی کنی و نشون ندی تو این صاب مورده چه واویلاییه...
دلم می خواد داد بزنم،بشکونم،بلند بلند هق هق بزنم. بگم خدااااااااااااا ااااااااااااااااااااا ااا اااااااا اااااااااااا ااااااااا عظمتت بی انتهاست...ولی خوب می دونی که عظمت من و همه چیز من یه نفره...و مریضی اون یه نفر یعنی نابودی من یعنی نبود من....بودنم مهم نیست ولی خورد شدنم رو نمی تونم ببینم...طاقت ندارم ببینم دارم تو خودم ذره ذره می شکنم،به خدا صدای شکستنش رو می شنوم...داغوووووونم،خرابم.....
دلم می خواد برگردم به زمان هایی که مادرم خوب بود..گل همه ی مجلس ها بود....
سخته برام می بینم الان پله ها رو به سختی میاد...
یه ذره هیجان نابودش می کنه
خیلی وقته دارم تو خونه نقش بازی می کنم
نقش یه دختر شاد،سرخوش.....چیزی که خیلی وقته نیستم......
گلوم داره خفه می شه...یکی با دوتا دستش گلوم رو سفت گرفته.....
زندگی داره روز به روز روی مزخرفش رو بیشتر نشون می ده،بوی گند زندگی حالم رو داره بهم می زنه،عُقم می گیره از همه چیز....بیشتر از همه از حرف های تکراری مزخرف؛خوبید؟همه چی درست می شه؟!!خوش می گذره؟!!کاری نداری؟!!!........
عُقم می گیره از همه چیز....دارم می شم جنس فولاد...باید صدام در نیاد...حرف همه رو گوش می دم...مثل یه سگ اهلی باید با همه مدارا کنم...آخه بیابونی نیستم..تو خونه تربیت شدم...گاز هم نمی گیرم...چه سگ پست فطرتیم من که خسیسه ی سگ بودنم هم از خودم گرفتم!!!!!!!!!!!
مجبورم تا تهش برم...تا ته همه چیز.....
زندگی هر روز می فهمم از اون چیزی که فکر می کردم احمقانه تر و مزخرف تره...
ولی با تمام حماقت هر روز به خودم می گم دنیا قشنگه..آدمها خوبن،زندگی مثل گُله...همه چی سر جاشه فقط من قدر نشناسم!!!!!!!!!!!!!!!
توف به بزرگ شدن.....چه کثافتی بودم من که دوست داشتم بزرگ بشم و قد بکشم...بزرگ شدم و هر روز پیرتر شدم....هر روز تو آینه مو سفید بیشتری پیدا می کنم
خاک بر سر من که دوست داشتم بزرگ بشم...چه گُهی خوردم حالا؟چه خوبی داشت بزرگ شدن؟چی به دنیا هدیه دادم؟چی هدیه گرفتم؟
خداااااااااااااااا..غلط کردم...واسه تمام آرزوهایی که کردم و بی خود بود...واسه تمام کثافت کاری هایی که کردم و عین بُز به روی خودم نیاوردم....گُو خوردم..گُوه...دارم رسما می گم...فقط جلوی بنده هات نمی گم چه کثافتی کردم....گر چند این جوری که داره پیش می ره چند وقت دیگه مجبورم جلوی بنده هات بگم چه کثافتی هستم و همین چند تا آدم هم توف کنن تو صورتم و ولم کنن برن.....اینو می خوای؟مگه همه پاکن؟مگه همه درستن؟؟؟؟آره خوب می دونم بقیه هر غلطی کردن می تونن بگن چی بوده ولی من از تکرارش با خودم هم شرمم می شه....
ولی تاوان این غلط کردنم روی مادرم نباشه...خیلی انتقام بدیه...قبول کن بی انصافیه..من کثافت کاری کردم چیکار اون داری؟فقط مادر من که نیست!!!!!!!!!!!!
خوبش کن...تو رو خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
این عمر باقیمونده رو بی دل حرومش می کنم!!!!!!
طبق معمول،مه و خورشید و فلک در کارند برای اینکه برینن تو حال من!!!!!!
تا اطلاع ثانوی باز بهم ریختم به دلیل اینکه دیگری هی باعث عذابم می شه...
بعد نوشت:عجب تخصصی هم ریده می شه تو حالم!!!!!!!
بابت زشتی کلام ببخشید...چون می خوام دعوام نشه مجبورم اینجا بنویسم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
در گیر و دار این دنیا و وابستگی هایش اسیرم!!!!
شاید بد جور هم اسیر باشم!!!
دلم می گیرد از عادتی که به انسان ها می کنم
به بودنشان،حرف هایشان،حضورشان...
و همین می شود که طاقت فاصله ی یک اپسیلنی را ندارم و آن را فرسنگ ها حساب می کنم...
گاهی به حدی حس حقارت می کنم که حس می کنم عزیز ترین دوستانم به من می خندن!!!امشب جوری شدم که حس کردم دوستی که خیلی دوستش دارم را بد جور عذاب دادم با دیوانگی های بی موردم!!!
پووووف
همه می خواهند برای آنها خوب باشم...چشم...خوب می شوم به اندازه ی همه تان...
کاش کسی برای خودم می خواست...
کاش کسی برای شنیدم له له می زد...
کاش کسی لحظه ای برای من خراب می شد...نه نه..این خیلی خود خواهانست....
داغونم...داغونم...خرابم...
تنهام....خیلی زیاد....
تنهایی غمگینیه...منی که تنهایی رو دوست دارم الان دلگیرم از این تنهایی...
حس می کنم خیلی ها ولم کردن و رفتن...
بغض و گریه هم دیگه حالش ازم بهم می خوره...بهم پشت می کنه..
مرجان هیچ کس نیستم...کسی به تنهاییام سر نمی زنه..کسی سراغی از منه داغون نمی گیره
همه طلبکارند..همه یاغی می شن وقتی بهم می رسن...گلایه دارن...می گن چرا نیستم...بی انصاف ها سر بزنید به دلم ببینید چه ویرونه..ببینید هیچ بنایی نداره..کسی که خودش مثلا معماره...هیچ ساختمونی دلش نداره..ویرونه...گمونم چنگیز مغول اومده و دلم رو با خاک یکسان کرده....
اره شاکیم...ولی عصبانی نیستم...غمگینم..گله دارم از همه ی اون هایی که به من می گن دوست!!!
همه برای خودشون میان سراغم...هیشکی برای من نمیاد...یا حداقل مدت هاست که کسی نیومده...
دوباره شب بیداری هام شروع شده...داغون شدنام...ویرونی هام...
تنهام...تنها...به اندازه ی لونه ی پرنده ای هم جا ندارم...
به خدا بغض داااااااااااااارم....
به خدا گلوم درد می کنه.....
به خدا تنهام.....
آنقدر بد بخت و ضعیف شدم که دارم از آدمها گدایی می کنم واسه ی تنهایام...ببین چه حقیر شدم....
اما نیاز دارم...به آدمها نیاز دارم...هر چی لا ف بزنم ولی باز نیاز دارم...به آغوشی...صدای گرمی....دستی که به سرم کشیده بشه...کسی که حس کنم نگرانمه..کسی که ببینم می خواد حالمو بپرسه نه اینکه حالشو بگه!!!!!!!!
ای دنیا...
کلا 5شنبه ها غروب دلم می گیره بی بهونه و بهم می ریزم وای به حال اون 5 شنبه ای که بهونه واسه بغض باشه،الان اون 5 شنبست...
چه سخته بدونی یکی ازت ناراحته و نتونی حلش کنی...
چه سخته بدونی یه نفر که دوستت هستش و دوستش داری الان از دستت کفریه...
برام این چیزا خیلی مهمه..در حدی که الان قرار بود برم بیرون بهمش زدم چون حسابی ریختم بهم...
شاید واقعا خیلی بدم...کاش حداقل وسعت این بدی رو بدونم
اشک دیگه امون نمی ده واسه نوشتن...

