تبليغاتX
واره های من

کیف و از این دست به اون دست می کنم و از کوچه ها می گذرم!خستگی های کوتاه مدت دَر می شه!

 

دلم یه دستی می خواد بگیرمش!

حاضرم که یه دستم با کیف طولانی مدت خسته بشه!

 

 

دلم تنگ شده واسه راه رفتن با دوست!دوستی که دستمو با مِیل بگیره تو دستش!انگشت کنار انگشت!

آره کودکانه ست!ولی دوست دارم!لذت راه رفتن برای من دست تو دست ،انگشت کنار انگشته

 

 

دستمو می گیری؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 0:13  توسط مرجان  | 

حرف مهمی نیست


فقط



خوشحال نیستم!همین

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آبان1388ساعت 0:5  توسط مرجان  | 

نمی تونم جلوی حس پیری م رو در روز اول مهر بگیرم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 16:9  توسط مرجان  | 

یک:

دلم خیلی پُره!می خوام کلی فریاد بزنم ولی هی باید احترام بزارم به عقاید دیگران!با اینکه کسی به عقیده من احترام نمی زاره!


دو:یک فیلسوف تابحال هرگز یک روحانی را نکشته است،در حالیکه روحانیون فلاسفه زیادی را کشته اند... 

"دنیس دیروت"


سه:

این بغض لعنتی رو چه کنم که همش داره به برادر و خواهرم تجاوز می شه؟هاااااااااااااااااااااااااااااان؟!!!!!!!!!این درد کثافت رو کجا خالی کنم؟!!!!!!!!!این درد مذهب رو کجا داد بزنم که تبصره می خوره اگر مجرم رو به دور از لذت و برای جریمه تجاوز کنی بهش حلاله؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟این افکار کثافت رو چه کننننننننننننننننننننم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اینکه دلم می خواد از اون گنده تر همشون تا کوچیک کوچیکشون رو خودم به صورت کاملا حلال و به دور از لذت بهشون تجاوز کنم رو به کی بگم؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


چهار:

اگر واقعا ادعای دنبال خوبی گشتن رو می کنی لطف بفرما و در همین شب هایی که از دیدت متبرک و خوبه دعا کن رسوا بشن اون کسانی که دارن به ناموس من و تو تجاوز می کنن!!!!


پنج:

عاطفه امام و همه اون خواهر و بردارهای عزیز من که اسمشون رو نمی دونم؛تجاوز به تک تک شما تجاوز به منم بود،هر سیلی به صورت تو به صورت منم بود،هر بار که لباست رو چنگ زدن لباس من هم چنگ زده شد....شما نجیب ترین و سالم ترین هستین...به خدایی که در دلم دارم شما پاکدامن ترین هستین!

خواهر و برادر عزیزم،جرمت جرم قشنگی ست!آزادگی

عاطفه های عزیزم؛شما بی نظیر ترین فرزندان دنیا هستید

اشک نریز و سرت رو بالا بگیر،گوشه گیر نشو عزیز دلم،من برایتان خون گریه می کنم ولی به پاکدامنیتان قسم غصه نخورید!تو رو به خدا افسرده نشید!تو رو خدا خودکشی نکنید!

به خدای دلم قسم؛پاک ترین و سربلند ترین هستین

بوسه بر بدن متبرک شماها می زنم،بدنی که از کودک متولد شده هم پاک تر هست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 2:52  توسط مرجان  | 

هم آغوشی دستهایمان ممکن نشد،چون باور آن روز چیز دیگری بود

و من شدم حسرت حسرت حسرت

انقدر حسرت کشیدم

که دیگر دستهایت،نگاهت!همان نگاه که مرا آرام کرد....

انقدر حسرت کشیدم که دیگر این ها حسرتم نیست!

حسرت خبری از تو

از اینکه بدانم نگاهت را به کسی داده ای که ارامش می کنی

که آرامت می کند

که بی اجازه دستهایت را بدون شرم می گیرد

یادت نیست!

یادم هست!

شاید باید از خیالم پاک  می شدی!

نشدی

چون فقط تو بودی حسرت اتفاق های نشده!

و من...

 

حسرتم...

پر از حسرت های نگفته!

کاش حسرت بی خبری پایان میافت

کاش بدانم که خوشحالی

کاش ببینم که دستی داری برای روی پاهایت

دست هایی که همان چای دم نکشیده را برایت پر از لذت کند

دست هایی که نلرزد

نلرزد

خیس عرق نشود

....

دستهایی که برای اخرین بار تو را برای خواسته های مشترک به کناری نزند

 

 

 

باور کن

با تمام حسرت هایم

دلم می خواد بی حسرت باشی

و خوش

 

 

امضا؛شیطونک*!

 

*به خدا یادم رفته بود اسمم....همین پایان حسرت یادم اومد...


هی.............................

قرار بود شاکی نباشم!نیستم...به خدا نیستم....فقط حسرت کشیده م..همین!

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 2:24  توسط مرجان  | 

دلم

دلـــــــــــــــــــــــم

دلم می خواد برم دور دورا

دلم می خواد برم

پیش درخت

آب

تنهایی

هوای خوب

بی خبری

قدری آرامش

صدای اب

صدای گنجشگ

صدای نفسم

...

..

نه خاصیت هیچ دوره ای نیست

دلم قدری سکوت و تنهایی و آرامش می خواد

همین

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 18:31  توسط مرجان  | 

وقتی تو می گويی وطن، من خاک بر سر مي کنم

گويی شکست شير را از موش باور ميکنم


وقتی تو ميگويی وطن، بر خويش می لرزد قلم

من نيز رقص مرگ را با او به دفتر می کنم


وقتی تو می گويی وطن، يکباره خشکم مي زند

وان ديده ی مبهوت را با خون دل تَر می کنم


بی کوروش و بی تهمتن با ما چه گويی از وطن

با تخت جمشيد کهن من عمر را سر می کنم


وقتی تو می گويی وطن، بوی فلسطين می دهی

من کی نژاد عشق با، تازی برابر می کنم


وقتی تو می گويی وطن، از چفيه ات خون می چکد

من ياد قتل نفس با الله و اکبر می کنم


وقتی تو می گويی وطن، شهنامه پرپر می شود

من گريه با فردوسی آن پير دلاور می کنم


بی نام زرتشت مَهين، ايران و ايرانی مبين

من جان فدا از بهرآن يکتا پيمبر مي کنم


خون اوستا در رگ فرهنگ ايران مي دود

من آيه های عشق را، مستانه از بر مي کنم


وقتی تو می گويی وطن، خون است و خشم وخودکشی

من يادي از حمام خون در تَلِ زَعتَر (اردوگاهي در فلسطين) می کنم


ايران تو، يعنی لباس تيره عباسيان

من رخت روشن بر تن گلگون کشور می کنم


ايران تو با ياد دين، زن را به زندان می کشد

من تاج را تقديم آن بانوی برتر مي کنم


ايران تو شهر قصاص و سنگسار و دارهاست

من کيش مهر و عفو را تقديم داور می کنم


تاريخ ايران تو را شمشير تازی می ستود

من با عدالتخواهيم يادی ز حيدر ميکنم


ايران تو مي ترسد از، بانگ نوایِ نای و نی

من با سرود عاشقی آن را معطر می کنم


وقتی تو می گويی وطن، يعنی ديار يار و غم

من کی گل"اميد"را نشکفته پر پر می کنم


شعر از مصطفی بادکوبه ای

ایشون رو نمی شناسم این شعر رو یکی از بهترین و عزیز ترین دوستانم نشونم داد"عمو بهروز"نازنینم

جاهایی رو که آبی کردم خیلی دوست داشتم


این پست میره تو آرشیو "دلتنگی واره ها"

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 0:3  توسط مرجان  | 

بمیرید پنج شنبه های لعنتی...خستم کردید
+ نوشته شده در  جمعه 2 مرداد1388ساعت 1:20  توسط مرجان 

واسه غم نامه نوشتن دیره

واسه درد رو فریاد کردن دیره

واسه اشک ریختن دیره

ولی هنوز بر تو من عاشقم

هنوز به ذره ذره ات جان می دهم

هنوز بوی تو با تمام شرجی هایش را دوست دارم

هنوز تب می کنم از دوریت

و هنوز دلم می لرزد برای لرزش هایت

....

این شهر..این دیار...این خاک...چه کشید ؟!!!فقط من و فرزندان این خاک می دونیم

بوی باروت هنوز توی کوچه ها هست

هنوز اشک هست

داغ هست

درد هست

..

خسته شدم از گلایه کردن از کسانی که جلوی دوربین اشک می ریزن و هیچ غلطی نمی کنن

خسته شدم که 3 خرداد بغض خفم کنه

خسته شدم که با هر بار گوش دادن ممد بیشتر بغض بگیرم

...

ممد خوش به حالت که نبودی این روزها رو ببینی

ممد شهر هنوز داغونه

ممد هنوز ساختمان هایی هست که سوراخ سوراخ باشن

ممد نیستی ببینی!!!!

ممد فقط یک بار جرات کردم برم شهر رو ببینم

...

ممد این روزها امیدم گشته نامید از آبادی

ممد بوی غیرت نمیاد

ممد ولمون کردن و با اسم تو و رفقات دارن نون می خورن!!!

ممد نیستی که این روزهای بدون بعثی رو ببینی که باز باید جنگید!!

...

ممد یارانت دارن میان؟؟ممد همون هایی که اون موقع نیومدن...همون هایی که یه دفعه پر نکشیدن و سالها درد کشیدن...ممد اونا هر چند وقت یک بار یکیشون میاد پیشت و کمتر می شن..دونه دونه

 

ممد نیستی که ببینی حرمت شما رو شکوندن

...

 

 

 

ولی نخل ها هنوز سربلند و مقاوم هستن

مردم هر دیاری ذاتشون مثل سنبل دیارشونه...ما مردم جنوب مثل نخل که سنبل دیار ما ست..پر از دردیم ولی ایستاده...ما ایستاده می میریم


این یه دلتنگی واره ست...تقدیم به زخم های التیام داده نشده ی مردم جنوب و مخصوصا خرمشهری های دوست داشتنی

دلتنگی من برای درد مردم جنوب بی انتهاست...و فقط باید جنوبی باشی که این درد رو لمس کنی


دلم سخت هوای بوی خرمشهر و باروت های به جا مونده رو کرده..می خواستم فردا برم..ولی خانواده نذاشت!!!

+ نوشته شده در  شنبه 2 خرداد1388ساعت 21:42  توسط مرجان  | 

گاهی لذت داره که بدونی نگرانت می شن...گاهی تنفر انگیزه...


نمی خوام کسی نگرانم بشه...چون حس می کنم نگران کننده نیستم

دوست دارم نگرانم بشن چون دوست دارم سراغی ازم گرفته بشه....

===========

تجویز عشق مضحکه

===========

دچار رکود زیادی شدم...شاید درکش رو الان فهمیدم و خیلی وقته توی رکودم...

===========

نوشته ندارم...شاید هم از اول چیزی نداشتم.....اشتباه کردم که جدی گرفتم....

===========

خیلی بده حس کنی عزیزانت رو ناخواسته آزار می دی....

خیلی بده که تلاش کنی زشت ترین خصوصیاتت رو ترک کنی ولی تو زمانی که باید معقول ترین چهره ت رو نشون بدی همون خصوصیت گند میاد موقع حرف زدن و آبروتو می بره....

خیلی بده که حسود باشی تو دوستی....خیلی بده که محبت همه ی دوست هاتو بخوای.....و بدتر اینکه به این حسادت و تعلق افتخار کنی!!!!!!!!!!!!

خیلی بده که هنوز بلد نباشی عزیزانت رو در مواقعی که نمی خوان دردشون رو بهت بگن درک نکنی!!!!!

==========

به شدت دوستت ندارم"مرجان"....چون هر چی می گردم چیز خوبی پیدا نمی کنم تو وجودت....

کاش یه ذره شبیه اون چیزی بودم که دیگران فکر می کنن هستم...چه خوب ها چه بدها....


پ.ن1:دلتنگی واره...

پ.ن2:به شدت دچار کم محلی شدم!!!

پ.ن3:شاید سکوت کنم!



+ نوشته شده در  جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 2:26  توسط مرجان  | 

امروز با یه سری دوست در مورد آدمها و روابطشون صحبت می کردیم..لذت بردم از حرف هایی که زدم و شنیدم،کلا از حرف هایی که بتونم چیزی توش یاد بگیرم لذت می برم...


وقتی داشتم به حرف هایی که زده شد فکر می کردم یهو یاد یه دوست افتادم و دلم براش تنگ شد...خیلی تنگ...جوری که دلم رو به دریا زدم و رفتم سراغ کشو،گفتم اشکال نداره بزار یه اس ام اس بدم فقط از حالش با خبر بشم،خودمو معرفی نمی کنم تا باعث نشه که جواب نده،می دونم دیگه دلش نمی خواد هیچ وقت یادش بیوفته که دوستی به نام مرجان داشته که خیلی بی رحمانه دوستیش رو تموم کرد باهاش..بدون اینکه دلیلی رو بهش بگه...دلیلم رو تو دلم نگه داشتم و الان با جرات می گم پشیمونم...از اینکه اون موقع اون قدر فکرم حقیر بود...نه نمی خوام روزهای گذشته برگرده..چون اون موقع فکر کردم بهترین تصمیم رو گرفتم...ولی...

همیشه تو ذهنم برام یه دوست خوب و ناب می مونه و این خیلی خوبه که تصورم از یه آدم کاملا سفید بمونه

هر چی دفترچه قدیمی و جدید بود از تو کشو در اوردم و هر چی گشتم شماره تلفنش نبود...توی دفترچه ای که بیشتر حدس می زدم تو اون باشه یه ورق کنده شده بود....من احمق اون کاغذ رو پاره کرده بودم...

تقصیر من بود..همه ی بدی های اون دوستی تقصیر من بود...

دلم خواست از حال اون دوست خوب باخبر بشم..همین..می دونم که برعکس من وقتی به فقط دوستیمون فکر می کنه پر از خاطره های بد براش تداعی می شه...

کاش می شد یه چیزایی رو پاک کرد...

کاش می شد یه سری تصویر رو پاک کرد...

کاش می تونستم پیداش کنم...

خوب می دونم که دوست نداره دیگه دوستی به نام مرجان داشته باشه

خیلی وقت پیش براش آف گذاشتم ولی جواب نداد..نوشتم فقط می خوام بدونم حالت چطوره؟!!!!

می دونم که دوست نداره دیگه حرفی با من بزنه...و گرنه واسه پیدا کردنش تلاش می کردم....



 

بعضی اوقات از قانون های دل خودم حالم بهم می خوره...کاش بعضی از چارچوب ها رو نداشتم...

کاش می شد بدون لفافه بگم!!!!!

کاش این قدر تو ذهنش تصویرم رو بد نمی کردم..کاش مثل توی فیلم ها سکوت نمی کردم!!!


پ.ن1:هم صحبت واره هستش هم دل تنگی واره...

پ.ن2:لینک این پست رو براش آف می زارم..شاید خوندنش و من رو بخشید!همین

پ.ن3:دیروز این پست رو گذاشتم ولی پشیمون شدم..دوباره می زارمش

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 18:5  توسط مرجان  | 

خیلی تلاش کردم خودمو اصلاح کنم

تلاش کردم خودمو دوست داشته باشم

ولی نشد

نتونستم

توانش رو نداشتم

عُرضش رو نداشتم

....

کاش می شد پاک کنم زمین رو از لجنی به اسم خودم....

به قدری تهوع دارم از خودم که بالا هم نمیارم

.....



ولی فقط یه روزنه هست.....اینکه هنوز بدم میاد از خودم وقتی لجنم!!!!!!



هیچ وقت این قدر بد نبودم

بیشتر از هر وقتی دوست دارم بمیرم،بیشتر از هر وقتی....

...

مثل یه فیلم این مدتم رو مرور می کنم

داغونی/مریضی/مرگ/دعوا/افسردگی خودم/خود زنی خودم که دوبار انجام دادم....و هر بدبختی که تو این یک سال سر دلم و خودم اومد

رسما نابود شدم...گاهی فکر می کنم چه جوری دارم گاهی هنوز لبخند می زنم

من توان ندارم

من ضعیفم

...

کاش مامانم یه دختر دیگه داشت و با خیال راحت می رفتم می مُردم....تنها دلپواسیم اونه

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 اسفند1387ساعت 14:52  توسط مرجان  | 

امرزو مامان آنژیو کرد،اون رگش که قبلا گرفته بود و فنر زدن دوباره 30% گرفتگی و یه رگ دیگه هم که فرعی 50% گرفتگی!دکتر گفته قرص می ده....اگر باز این طوری بشه عمل قلب باز!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و فکر می کنم یعنی چی......تنم می لرزه....بی حس می شم...گریه می کنم....به قلبش...به ضربانش....

و همش این طوری می شم:

................................................................................................................................

بی هدف و نقطه دار بدون اینکه بدونم کیم و چیم؟


می خنده،بهم می گه غذا بخور،خوشحاله،می گه چیزیم نیست.....

دروغیه که دلم می خواست راست باشه

همه ی آبرو،شرف،هستی،انگیزه،شور،اشتیاق،هدف و هر مزخرف دیگه ی زندگیت وقتی بهانه ی بودنه یه نفره و می بینی اون یه نفر بیماره چی سرت میاد؟اصلا تا حالا سرت اومده؟اگه اومده منو درک می کنی....تازه بدتر از همه باید لبخند بزنی،شوخی کنی و نشون ندی تو این صاب مورده چه واویلاییه...


دلم می خواد داد بزنم،بشکونم،بلند بلند هق هق بزنم. بگم خدااااااااااااا ااااااااااااااااااااا ااا اااااااا اااااااااااا ااااااااا عظمتت بی انتهاست...ولی خوب می دونی که عظمت من و همه چیز من یه نفره...و مریضی اون یه نفر یعنی نابودی من یعنی نبود من....بودنم مهم نیست ولی خورد شدنم رو نمی تونم ببینم...طاقت ندارم ببینم دارم تو خودم ذره ذره می شکنم،به خدا صدای شکستنش رو می شنوم...داغوووووونم،خرابم.....


دلم می خواد برگردم به زمان هایی که مادرم خوب بود..گل همه ی مجلس ها بود....

سخته برام می بینم الان پله ها رو به سختی میاد...

یه ذره هیجان نابودش می کنه

خیلی وقته دارم تو خونه نقش بازی می کنم

نقش یه دختر شاد،سرخوش.....چیزی که خیلی وقته نیستم......


گلوم داره خفه می شه...یکی با دوتا دستش گلوم رو سفت گرفته.....


زندگی داره روز به روز روی مزخرفش رو بیشتر نشون می ده،بوی گند زندگی حالم رو داره بهم می زنه،عُقم می گیره از همه چیز....بیشتر از همه از حرف های تکراری مزخرف؛خوبید؟همه چی درست می شه؟!!خوش می گذره؟!!کاری نداری؟!!!........

عُقم می گیره از همه چیز....دارم می شم جنس فولاد...باید صدام در نیاد...حرف همه رو گوش می دم...مثل یه سگ اهلی باید با همه مدارا کنم...آخه بیابونی نیستم..تو خونه تربیت شدم...گاز هم نمی گیرم...چه سگ پست فطرتیم من که خسیسه ی سگ بودنم هم از خودم گرفتم!!!!!!!!!!!

مجبورم تا تهش برم...تا ته همه چیز.....

زندگی هر روز می فهمم از اون چیزی که فکر می کردم احمقانه تر و مزخرف تره...

ولی با تمام حماقت هر روز به خودم می گم دنیا قشنگه..آدمها خوبن،زندگی مثل گُله...همه چی سر جاشه فقط من قدر نشناسم!!!!!!!!!!!!!!!

توف به بزرگ شدن.....چه کثافتی بودم من که دوست داشتم بزرگ بشم و قد بکشم...بزرگ شدم و هر روز پیرتر شدم....هر روز تو آینه مو سفید بیشتری پیدا می کنم

خاک بر سر من که دوست داشتم بزرگ بشم...چه گُهی خوردم حالا؟چه خوبی داشت بزرگ شدن؟چی به دنیا هدیه دادم؟چی هدیه گرفتم؟

خداااااااااااااااا..غلط کردم...واسه تمام آرزوهایی که کردم و بی خود بود...واسه تمام کثافت کاری هایی که کردم و عین بُز به روی خودم نیاوردم....گُو خوردم..گُوه...دارم رسما می گم...فقط جلوی بنده هات نمی گم چه کثافتی کردم....گر چند این جوری که داره پیش می ره چند وقت دیگه مجبورم جلوی بنده هات بگم چه کثافتی هستم و همین چند تا آدم هم توف کنن تو صورتم و ولم کنن برن.....اینو می خوای؟مگه همه پاکن؟مگه همه درستن؟؟؟؟آره خوب می دونم بقیه هر غلطی کردن می تونن بگن چی بوده ولی من از تکرارش با خودم هم شرمم می شه....

ولی تاوان این غلط کردنم روی مادرم نباشه...خیلی انتقام بدیه...قبول کن بی انصافیه..من کثافت کاری کردم چیکار اون داری؟فقط مادر من که نیست!!!!!!!!!!!!


خوبش کن...تو رو خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 17:47  توسط مرجان  | 

این عمر باقیمونده رو بی دل حرومش می کنم!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه 18 بهمن1387ساعت 21:28  توسط مرجان  | 

طبق معمول،مه و خورشید و فلک در کارند برای اینکه برینن تو حال من!!!!!!

تا اطلاع ثانوی باز بهم ریختم به دلیل اینکه دیگری هی باعث عذابم می شه...



بعد نوشت:عجب تخصصی هم ریده می شه تو حالم!!!!!!!

بابت زشتی کلام ببخشید...چون می خوام دعوام نشه مجبورم اینجا بنویسم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


+ نوشته شده در  یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 11:49  توسط مرجان  | 

در گیر و دار این دنیا و وابستگی هایش اسیرم!!!!

شاید بد جور هم اسیر باشم!!!

دلم می گیرد از عادتی که به انسان ها می کنم

به بودنشان،حرف هایشان،حضورشان...

و همین می شود که طاقت فاصله ی یک اپسیلنی را ندارم و آن را فرسنگ ها حساب می کنم...

گاهی به حدی حس حقارت می کنم که حس می کنم عزیز ترین دوستانم به من می خندن!!!امشب جوری شدم که حس کردم دوستی که خیلی دوستش دارم را بد جور عذاب دادم با دیوانگی های بی موردم!!!

 

پووووف

 

همه می خواهند برای آنها خوب باشم...چشم...خوب می شوم به اندازه ی همه تان...

کاش کسی برای خودم می خواست...

کاش کسی برای شنیدم له له می زد...

کاش کسی لحظه ای برای من خراب می شد...نه نه..این خیلی خود خواهانست....

داغونم...داغونم...خرابم...

تنهام....خیلی زیاد....

تنهایی غمگینیه...منی که تنهایی رو دوست دارم الان دلگیرم از این تنهایی...

حس می کنم خیلی ها ولم کردن و رفتن...

بغض و گریه هم دیگه حالش ازم بهم می خوره...بهم پشت می کنه..

مرجان هیچ کس نیستم...کسی به تنهاییام سر نمی زنه..کسی سراغی از منه داغون نمی گیره

همه طلبکارند..همه یاغی می شن وقتی بهم می رسن...گلایه دارن...می گن چرا نیستم...بی انصاف ها سر بزنید به دلم ببینید چه ویرونه..ببینید هیچ بنایی نداره..کسی که خودش مثلا معماره...هیچ ساختمونی دلش نداره..ویرونه...گمونم چنگیز مغول اومده و دلم رو با خاک یکسان کرده....

اره شاکیم...ولی عصبانی نیستم...غمگینم..گله دارم از همه ی اون هایی که به من می گن دوست!!!

همه برای خودشون میان سراغم...هیشکی برای من نمیاد...یا حداقل مدت هاست که کسی نیومده...

دوباره شب بیداری هام شروع شده...داغون شدنام...ویرونی هام...

تنهام...تنها...به اندازه ی لونه ی پرنده ای هم جا ندارم...

به خدا بغض داااااااااااااارم....

به خدا گلوم درد می کنه.....

به خدا تنهام.....

آنقدر بد بخت و ضعیف شدم که دارم از آدمها گدایی می کنم واسه ی تنهایام...ببین چه حقیر شدم....

اما نیاز دارم...به آدمها نیاز دارم...هر چی لا ف بزنم ولی باز نیاز دارم...به آغوشی...صدای گرمی....دستی که به سرم کشیده بشه...کسی که حس کنم نگرانمه..کسی که ببینم می خواد حالمو بپرسه نه اینکه حالشو بگه!!!!!!!!

ای دنیا...

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 دی1387ساعت 1:9  توسط مرجان  | 

کلا 5شنبه ها غروب دلم می گیره بی بهونه و بهم می ریزم وای به حال اون 5 شنبه ای که بهونه واسه بغض باشه،الان اون 5 شنبست...

چه سخته بدونی یکی ازت ناراحته و نتونی حلش کنی...

چه سخته بدونی یه نفر که دوستت هستش و دوستش داری الان از دستت کفریه...

برام این چیزا خیلی مهمه..در حدی که الان قرار بود برم بیرون بهمش زدم چون حسابی ریختم بهم...

شاید واقعا خیلی بدم...کاش حداقل وسعت این بدی رو بدونم

اشک دیگه امون نمی ده واسه نوشتن...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 18:41  توسط مرجان  | 

همیشه زندگی بهونه هایی می ده بهت که بدونی از خیلی ها بهتری(مالی/معنوی/اجتماعی/افکار/اخلاقی...)
همیشه جاهایی هست که بدونی خیلی پست و حقیر هستی...
همیشه بهانه هایی هست که به خاطرش اشک ریخت یا لبخند زد...
همیشه بهانه هست..
برای همه...
برای همه چیز...
بهانه ها همه بهانه اند برای تخلیه روح..
برای ناز کردن برای روزگار..
+ نوشته شده در  شنبه 25 آبان1387ساعت 21:48  توسط مرجان  | 

فشارهای این یک سال اخیر منو به مرز نابودی مطلق کشونده..مشکلات..غم و غصه و کلی اتفاق و حادثه...همه یه جوری خودشون رو تخلیه کردن من گه گاهی چیزی نوشتم و گمون کردم که خالی شدم..دریغ از اینکه پُر پُر بودم و لبریز از ریختن و داغ کردن....
دیگه این روزا به مرز فشار زیادی رسیدم جوری که نزدیک به دو هفته هست سر درد دارم...
امروز خواستم تنها بشم..در اتاق رو بستم و قفل کردم...اما نذاشتن..داد و فریاد بود که می زدم و می زدن...
همشون خودشون رو خالی می کنن به من که می رسه من باید بی رگ بشم یا نهایتش بی فکرم!!!!!!!
هر چیز گند و آشغال بوده بهم ارث دادید،همش هم مشکلات ریختیت تو این زندگی به ظاهر زیبا!!!!!!!!!!اون وقت اجازه ندارم یک ساعت واسه خودم باشم و گریه کنم بعد از مدتها...
کاش یه لحظه..یه بار ...یه ثانیه منو می فهمیدید و این قدر شمشیر نمی کشیدید و قدرتتون رو به رخم نمی کشیدید...
تمام عمرم غصه ی همه رو خوردم غیر از خودم...یه بار یه لحظه که خواستم ببینم چی به سر خودم آوردم نذاشتید و دیونم کردید...
سرم درد می کنه داره می پوکه...
به خودم نگاه کردم دیدم هیچی ندارم،نه کاری نه درسی،نه هنری نه حرفه ای هیچی به هیچی فقط بلدم گاهی خودمو گول بزنم که یه دل نکبت دارم ...گور باباش..دل واسه چیمه...چی بهم داده بجز درد و بدبختی و نکبت...به جز اینکه غصه همه رو بخورم..بجز اینکه یاد گرفته هر چی بهش گفتن و دید بریزه تو خودش و نابود بشه...دل واسه چیمه به چه درد می خوره کیلو چنده؟
کی براش این دوره زمونه دل مهمه...مشتتو باز باید بکنی بگی چی داری...بلد نیستی با اتوکد کاری کنی؟چی؟از وقتی درست تموم شده جایی کار نکردی؟چی؟هنوز لیسانس قبول نشدی؟چی؟مگه چه کاری داره؟چندتا کتاب بیشتر نیست که؟دانشگاه آزاد که کاری نداره بخون در میای...
خسته شدم..از زخم زبون زدن،از نگاه تحقیر آمیز......از پس این نگاها نمی تونم بر بیاااااااااااام
چرا کسی نیست که بفهمه تو این دل نکبت چه خبره....
به خدا خسته شدم...کم آوردم..دیگه بریدم..اخه مگه چقدر می تونم محکم باشم..
فقط یاد گرفتن بگن:از تو بعیده............

خستم،خسته،خیلی خسته،سرم درد می کنه،خیلی زیاد
+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 20:13  توسط مرجان  | 

چه هوای دیونه کننده ای شده
باد میاد
تاریک شده
مثل زمان کودکی شدم الان...تو مهدکودک وقتی هوا ابری می شد می رفتم دم پنجره و با خودم می گفتم تاریک شد و کسی نیومد دنبالم..نکنه دیگه کسی نمی خواد بیاد دنبالم...چه بغضی می کردم و غافل از دل کودکانم که هنوز روز بود فقط پهنای قدرت خدا این قدر بزرگ هست که توی روز هوا رو تاریک کنه...چه حس غریبی بهم دست می داد و چه دلتنگ می شد آن دخترک 5 ساله...
الان شدم همون دخترک 5 ساله...هوا تاریک داره می شه(به عبارتی هوا ابریست) و هنوز کسی نیومده خونه و من با دنیای دل تنگی هام هنوز تو خونه تنهام ...این تنهایی رو دوست دارم..این بغض آسمون دلم رو چنگ می زنه...با هم همدردیم...هم بغضیم...هم دلیم..
شاید باید هم دردی کنم با اسمونی که بدجور دلش گرفته وای اگر بغضش بترکه چی می شه!!!!
آسمون دلش از دست آدم هایی چون من می گیره...
شرمنده ی آسمون هم هستم...
شرمنده ی زمینی و آسمونی هستم
آخ لعنت به من و لعنت به این دل بی قرارم...
لعنت به دیوانگی هایم
لعنت به دل تنگی هایم
چه پوچ و خالیم من
فارق از آبادیم من
دل تنگ بهاریم من...
مرجان این آبادیم من...
کاش اشکی می آمد و سبک می شدم...
دریغ که اشک هم از من فاصله می گیرد
لعنت به ثانیه های پوچم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 13:13  توسط مرجان  | 

یهو دلم تنگ شد واسه بچگی..واسه خوش خیالیاش..واسه گریه های بهونه گیریش...واسه گریه هایی که موقع خداحافظی از پارک بود...واسه لج بازی برای دامن نپوشیدن...واسه بهونه گرفتن برای بازی فوتبال با پسرا...واسه دعواهای بچگی...واسه ترس و دلهره بچگی..واسه اون موقعی که همه چیز انگار بزرگ بود ولی هر چی بزرگ شدم هیچ بزرگی نبود!
دلم تنگ شد واسه دوستایی که بعد از بزرگ شدن هیچ وقت ندیدم...دلم تنگ شد واسه دوستایی که تو ذهنم تو خیالم داخل یه دود و غبار ،کمرنگ می بینمشون...
دلم تنگ شد واسه دبستانم که خیلی عوض شده..واسه معلم هایی که بازنشسته شدن...
دلم تنگ شد واسه مهد کودکی که هنوز همون شکلیه؛همون تاب و سرسره،همون خانوم مربی و همون لبخندهای خوبشون...
دلم تنگ شد واسه بچگی هام ،همون موقعی که آدم ها خیلی مهربون بودن،همون موقعی که لبخند می زدن آدم ها...
دلم تنگ شد واسه اون چرخ و فلکی که ظهر ها میومد تو کوچه و چه حالی می داد سوار شدن..چه لذتی داشت همه ی پولهاتو خرج سوار شدنش بکنی...آخیش ،الان کجاست؟
دلم تنگ شد واسه نداشتن تکنولوژی،همون موقعی که ویدیو ممنوع بود و من با چه ترسی می رفتم مدرسه که نکنه واسه داشتن ویدیو تو خونه منو از مدرسه اخراج کنن
دلم تنگ شد واسه اون موقع که همه ی آخر هفته ها برامون تعطیلات بود و حس تفریح و شادی بود...
دلم تنگ شد واسه سوغاتی هایی که بابا یه موقع هایی برامون می آورد...
دلم تنگ شد واسه خیلی چیزا که این روزا یا ندارمشون یا خیلی کمرنگن...
یه چیزی که از بچگی با خودم نگهش داشتم فکر کردن تو رختخواب و خیال پردازیه...آره مرجان...هنوز مثل همون موقع ها با خودم حرف می زنم...هنوز مثل اون موقع ها رویا پردازی می کنم...هنوز تو خیالم با اون آدم معروف هایی که دوسشون دارم ملاقات می کنم و رفیق می شم...هنوز تو خیالم بازیگری و مجری گری می کنم...هنوز مثل اون موقع ها وقت تنهایی،گاهی با صدای بلند آهنگ گوش می دم و  ادای خوندن در میارم و کیفور می شم...
هنوز خیلی کارا می کنم و مثل همون موقع ها کیفور می شم...ولی الان خیلی عوض شدم...سعی کردم رشد کنم ولی نشد...سعی کردم مهربون باشم اما نشد...سعی کردم درسخون بشم اما همیشه تو حفظیات کم آوردم مثل همون موقع ها...سعی کردم بهترین باشم واسه مامان اما باز هم نشد...
چقدر خیالات داشتم...اون موقع ها فکر می کردم برسم به 20 سالگی کلی آدم مهمی شدم..کلی کار انجام دادم..زهی خیال باطل ،الان 22 سالمه و هیچی به هیچی..فقط یه فوق دیپلم زپرتی دارم و دارم واسه رفتن دوباره به دانشگاه جون می کنم
هنوز مثل اون وقتا موقع شروع یه کاری کلی فکر می کنم و خودمو تو عرش می بینم ولی باز هم رو فرش که چه عرض کنم رو موکت هم نیستم...
دلم تنگ شد واسه اون موهای همیشه تو هوا و فرفری..واسه اون گریه کردن های بی موقع و بهونه گیری های لج درارت مرجان کوچولو...
دلم تنگ شد واسه اون دوچرخه که چقدر باهاش خوردی زمین و هیشکی نفهمید و تنهایی بلند شدی درب و داغون..مثل الان که کلی درب و داغون می شم و هیشکی نمی فهمه...
دلم تنگ شد برای تمام صبح هایی که دوست نداشتم بیدار بشم و مدرسه نرم...واسه بهونه های دل درد الکی واسه نرفتن...دلم تنگ شد واسه تمام ظهر هایی که باید می رفتم مدرسه و چقدر خوابم میومد...
دلم تنگ شده واسه خانم غریب ناصری معلم کلاس پنجم...واسه همون روزی که گفت بچه ها بهم نامه بدید و من با تمام عشقی که بهش داشتم ازش انتقاد کردم  و ترسیدم و فرداش وقتی نامه ها رو خوند منو بغل کرد...یادش بخیر همیشه همه ی کلاس دور میزش حلقه می زد و راه نفس براش نبود...یادش بخیر وقتی بعد از یه سال رفتم ببینمش دستم یخ کرده بود از استرس ،هیچ وقت نفهمیدم چی جوری فهمید که دستم رو گرفت و ماساژ داد...یادش بخیر زمانی که بوسیدمش...
یاد علوم چهارم دبستان بخیر که بعد از امتحان ثلث سوم آتیشش زدم به دلیل نفرتی که ازش داشتم...
یاد رفقایی که دیگه نمی بینمشون بخیر...تمام اونهایی که باهاشون الفبای دوستی رو یاد گرفتم...یاد جشن های آخر سالی که با برو بچه های دوره راهنمایی گرفتیم و چقدر تو جشن به دلیل داشتن تیپ پسرونه طرفدار پیدا کردم...
یاد معلم فارسی سوم راهنمایی(اسمش بعد یادم اومد؛خانم زیبا) بخیر ... برای شعر حفظی که باید آماده می کردم چه فیلمی براش بازی کردم،یادش بخیر بهش گفتم از این شعر خاطره بدی دارم(هیچ وقت فکر نکرد آخه یه دختر 13 ساله چه خاطره بدی از شعری که فقط تو کتاب فارسیش بوده می تونه داشته باشه)،چه راحت قبول کرد اونی که خیلی سخت گیر بود و من همیشه سر کلاسش آروم بودم چون ازش می ترسیدم...حتی بعد از دو سال وقتی بیرون دیدمش هنوز ازش می ترسیدم...با تمام ترسی که ازش داشتم یه دفعه باهاش دعوام شد و از کلاس بیرونم کرد منم چون بهم بر خورده بود عذر خواهی نکردم..
یاد خانم حاتمی بخیر که چقدر بین بچه ها کشته مرده داشت و همه عاشق آرامشش بودن...
یاد خانم کمایی بخیر که از معدود معلم هایی بود که با اسم کوچیک صدا می زد و همیشه طرف بچه ها رو می گرفت و با معلم ها نمی رفت تو یه جبهه...یاد نشگونی که از لپم گرفت بخیر..یادش بخیر چقدر براش می مردم...
یاد خیلی آدم ها،خیلی جاها،خیلی احساس ها،خیلی روابط،خیلی زمان ها بخیر...
دلم تنگ شده

+ نوشته شده در  جمعه 3 آبان1387ساعت 1:51  توسط مرجان  | 

حوصله ندااااااااااااااااااارم..ها بدتون اومده؟اصلا نمی خوام هیشکی رو ببینم.......
رسما الان دیوانم....نه دیوونه نیستم..دیوونه ها ارومن..کاری به کار کسی ندارن...پس من الان رسما ادمم..یه آدم داغون..خراب ..خسته..یکی که حوصله ی هیکل خودش رو هم نداره...وجودی که الان در این لحظه دوسش ندارم....خیلی وقت بود از خودم نبریده بودم...الان بریدم...هانی باهام حرف زد...ولی کاش بود..فقط صداش برام کافی نبود...یکی از معدود دوستانمه که همیشه باهام یه رنگ بوده وهر چی بوده و هر کی بوده همیشه یه جور بوده..از اول هم غیر از حس دوست داشتن یه حس احترام خیلی خاص بهش داشتم...بیچاره...اون چه قدر بیچارست که من دوستشم...
یکی از رفقا پی ام زده بود بهم که این اواخر غمگینم...ای بابا..غم...غصه..اصلا کلا معنی این واژه ها یعنی مرجان!!!!
اره می دونم ادمها مشکلات زیاد دارن..من دربرابرشون جوجم...اصلا من غمی ندارم..یه آدمم..ولی نه مثل همه...یکی که براش لذت های مردم این دنیا خنده داره...یکی که نمی دونه چرا باید بخنده؟چرا باید عشق های این مردم رو بفهمه...یکی که خندش می گیره از آدم هایی که هوس بازن ولی فکر می کنن عاشقن....یکی که همه جوره از عادت این مردم بدش میاد...ولی متاسفانه دوسشون داره.....همین مردم رو..با همین خصلت های عجیبشون...


هوای گریه دارم
+ نوشته شده در  جمعه 22 شهریور1387ساعت 1:3  توسط مرجان  | 

دل تنگم..
حوصله خیلی ها رو ندارم...همین جوری ...بی دلیل...
می خوام دور شم تا مدتی..از دید خیلی ها..حس می کنم از یه عده ای که خیلی دوسشون دارم بدم اومده..می خوام خیلی ها ازم بی خبر باشن...
شاید هم برای من خوب باشه هم برای اونا..یه تجدید نظر....یا شاید یه استراحت...
می دونم از حرفام هیچی سر در نمیارین..وقتی خیلی بهم ریختم زیادی مجهول حرف می زنم تا کسی نفهمه منظورمو
من دلم می خواد دور بشم...از غصه هام دور بشم..از آدما دور بشم...تا خوب بشم
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 14:46  توسط مرجان  | 

و باز هم دلتنگی..و باز هم بغض..
امروز تو ملاقات با مامان،حالش بد شد...تمام تلاشمو کردم که خونسرد جلوه بدم ولی تو دلم غوغا بود...
چقدر ضعیف شده بود...
چقدر جاش تو خونه خالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییه
خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
+ نوشته شده در  یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 0:37  توسط مرجان  | 

دل گرفتم...داغونم...درگیرم..بی حوصلم...بی تدبیرم...
نمی دونم ولی یه حسی می خواد که بنویسم..گر چند لذت نوشتن یعنی کاغذ و قلم نه کیبورد(برای من البته)
چرت و پرت می گم ،خزعبلات می گم...هر چی می گم واسه اعصاب خوردمه...
+ نوشته شده در  جمعه 11 مرداد1387ساعت 22:22  توسط مرجان  | 

جدا خسته شدم...نبودن مامانم داره دیوونم می کنه...مریضیش..گریه هاش..بی حالیش...مثل یه بختک افتاده تو گلوم..امروز یه مقداری گریه کردم...ولی دارم دیوونه می شم..ای کاش من این طوری شده بودم تا مامانم جلو چشمم مریض نباشه..ناشکری نمی خوام بکنم..
امیدوارم هیچ کسی این تجربه رو بدست نیاره ولی خیلی سخته..دستاش که همه ورم کردن از بس خون گرفتن و انسولین زدن...
زندگی فعلا برام سخت شده..خیلی زیاد..امسال سال سختی رو تا الان گذروندم..هر چیزی رو تو این چند ماه تجربه کردم که هر کدومش نیاز به زمان داره ولی همه با هم اومدن..تصادف/مرگ/دعوا/طلاق/مریضی/بیمارستان/استرس/افسردگی و یه چندتا دیگه که نمی گم...
چند وقت پیش به خدا گفتم منو فراموش کردی انقدر واسم مشکل اومد که الان می خوام بگم خدا یه ذره بی خیال من بشو..من این قدر شونه هام محکم نیست که توان این همه درد رو داشته باشم...بازم نگام به خودته...به لبخندت

+ نوشته شده در  جمعه 11 مرداد1387ساعت 21:14  توسط مرجان  | 

الان ساعت 2 شب...دلم برای مادرم تنگه..تو بیمارستانه...چقدر سخته نبودنش..کم دیدنش...
زودتر بیاد خونه خدای من..
مادر یه موجود عجیبه..هر چی تا حالا در موردش فکر کردوم به یه نتیجه ی خاص نرسیدم..یه آدم با تمام خصوصیات یه انسان معمولی و خصوصیات خاصی که هیچ وقت کامل نمی فهمیش...
یه عشق،یه علاقه،یه چیزی که اصلا تا حالا هر چی گشتم یه واژه ی در خورش پیدا نکردم...
هر چی هست..هر کی هست..خیلی بالاست..عزیز دردونه ی خداست
زود بیا خونه که نبودنت داره ذره ذره آبم می کنه
+ نوشته شده در  جمعه 11 مرداد1387ساعت 2:13  توسط مرجان  |