تبليغاتX
واره های من

یهو وقتی بزنی بر طبل بی عاری و یاد نوستالتژی بازی هات بیافتی و بخوای به قدیم های شاد و شنگولت فکر کنی یکی از بهترین راه ها یاد موسیقی ها و یا خوراکی ها و یا کارتون ها و یا مکان های تفریحی کودکی هست

یه چیزی که من خیلی باش حال می کنم آهنگ هایی هست که در کودکی گوش می دادم

داشتم با کامپیوتر کار می کردم مامان اومد پیشم نشست گرفته بود چون براش ماجرای یه تجاوز به پسر 18 ساله رو تعریف کرده بودم و حسابی رفته بود تو خودش گفتم بزار یه آهنگ بزارم حال و هواش عوض بشه

یه موزیک گذاشتم گفتم:

مامان این چه آهنگیه

مامان:این شماعی زاده ست..یه دختر دارم شاه نداره

دیگه مامان نذاشت عوض کنم...یه دوباری خوند مامان کلی لذت برد

بعدش شروع کردم با آهنگ های زمان کودکی خاطره بازی و با اجازتون یه ذره تکونی به خودم هم دادم سر ظهری

"سلام" شهره ،اون موقع ها که دختر بچه بودم چقدر دوسش داشتم

یه آهنگ از فتانه که یادمه تابستان 72 همش اینو گوش می دادم

و یه سری آهنگ که الان شاید خیلی خز و خیل و جواد به نظر برسن ولی من اون موقع ها خیلی دوسشون داشتم

آهنگ هایی که چه سوز عاشقی هم داشتن و من نیمچه بچه چقدر با اون ها حال می کردم

مثل این آهنگ فتانه:

"هم نامهربونه

هم آفت جونه

هم با دیگرونه

هم قدرم ندونه

هم در و دورنگه

هم خیلی زرنگه

هم دلش چه سنگه

...

"

یه مشت آهنگ شیش و هشتی قِر کمر دار که فقط مربوط به لحظه می شن ولی چون مربوط به زمان کودکی می شن برام خیلی عزیزن....دخترکی که زیاد دخترونه نبود کاراش ولی دوست داشت این آهنگ ها رو

آخیش

نشستم تند تند براتون آپشون می کنم شاید شما ها هم با من هم خاطره باشید

گر چند کنار این آهنگ ها آهنگ خونه مادربزرگه هم خیلی چسبید  و چندتا از آهنگ های کارتون های مورد علاقم که انرژی بخش بود

کودکی که بر نمی گرده...نه پاکیش،نه لذتش،نه بی خیالش،نه بی خبریش....ولی یادگارهاش رو می شه هنوز زنده کرد و باهاش حال کرد

البته اهنگ های اندی و کوروس و سیاوش شمس اون موقع جایگاه خودشون رو هم داشتنااا


لینک آهنگ ها

سلام شهره

فتانه

خونه مادربزرگه


با صورتی نوشتم به یاد کودکی و شادیش

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 16:39  توسط مرجان  | 


یک سال گذشت از تولد کلبه ی من http://emo.huhiho.com

خوشحالم یک ساله شده    

http://emo.huhiho.com

260 تا پست زدم...نمی دونم کاش حداقل 10 تاش مفید بوده باشه و البته قشنگ

کودک من یک ساله شده ولی قربونش برم خیلی بیشتر از یک ساله ها می فهمه http://emo.huhiho.com



امروز یک عدد دوست کوچولوی ناز رو ملاقات کردم،که الهی قربونش برم خیلی دوست داشتنیهههههههههههههه

http://emo.huhiho.com

مهشید حرفهای ناگفته دوست وبلاگی و کوچولوی ناز من که امروز دو ساعتی با هم بودیم و خیلی به من خوش گذشت که مهشید رو دیدم http://emo.huhiho.com

چه اتفاق های خوب؛تولد یک سالگی و دیدن مهشید http://emo.huhiho.com




+ نوشته شده در  شنبه 10 مرداد1388ساعت 22:5  توسط مرجان  | 

چقدر راحت می شه از زندگی و اتفاق هاش لذت برد

وقتی می گم بچه ی بهارم وقتی می گم بهار زیباترین فصل ساله واسه همین هواهای خوشکلشه..

بارون بیاد آسمون تاریک باشه و باد بوزه و حتی مثل مرجان بی دل باشی باز هم دیوونه و مست می شی با این هوا،همش دنبال این می گردی که وااای این لذت رو با کی تقسیم کنی که همین هوا داره پرت می شه رو گونه هاش

انقدر هوای شهرم زیبا شده که فکر کنم حال خیلی ها رو خوب می کنه و دیوونه کننده

به خدا هنوز دنیا مزخرف تر از اون چیزیه که فکرش رو می کنم ولی ولی ولی یه لذت هایی داره که عاشق می کنه،وابسته می کنه،دیوونه می کنه و مِی نخورده مستِ پاتیل می کنه

من رسما در مرز دیوانه ی زنجیری شدنم

انقدر این هوا ریه هام رو پر از لذت می کنه که واسه نفس کشیدن نیاز نیست منت دلم رو بکشم

فکر کن عاشقانه ترین هوا باشه و خودت هم در حال پختن دوست داشتنی ترین غذای زندگیت باشی(قورمه سبزی)دیگه رسما مرجان داره تلف می شه از خوشی!

 

یه چیزایی قابل وصف نیست تو واژه نمی گنجه،مثل به شدت دوست داشتن یه نفر که هر چی بگی دوستت دارم واژه ها کم میارن و خجالت می کشن و مثل وصف کردن این هوا که به شدت زیباست..جوری که می خوام داد بزنم جیغ بزنم خدااااااااااااااااااااااا تو end همه ی لذت ها هستی..تو غیر قابل پیش بینی ترین عشق دنیایی

دارم لذت می برم کیفور می شم،اینجا هم داره می خونه(خاطرات تو رو چه خوب چه بد حک می کنم... توی تنهایام فقط به تو فکر می کنم....با تو می مونم واسه همیشه....)

 

دیوانه شدن بهترین لذت دنیاست..اونم تو بهار..تو این هوا....

 

غرق شدن تو لذت ها حماقته ولی دیونه شدن از لذت ها و خوشی ها رسم و قانون منه


می شه دلتنگی واسه همه ی آدم ها رو از یاد برد(حتی یه لحظه)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 12:22  توسط مرجان  | 

حالم خوبه...خوش گذشت...این دفعه یواش نمی گم،بلکه بلند می گم تا چشم این "غم"از حسودی بترکه!حتی اگر قرار باشه یک سال دپرس بشم و باز دیوانه اشکالی نداره...خوب بود...خوش گذشت بهم..لذت بردم...خسته شدم... خندیدم.. رقصیدم.. تفریح کردم... لذت بردم

خیلی ها نتونستن و نذاشتنشون و یا خودشون نخواستن که لذت ببرن...ولی دختر بهار،دختر وسطِ وسط بهار کیف کرد...بیشتر روزهاش لذت برد

زیاد خوابیدم...مثل کودکی...

 

خیلی ها نتونستن لذت ببرن،به دلیل مرگ،غم،فاجعه ای که پیش اومد براشون یا خودشون پیش آوردن...ولی راضیم من که لذت بردم

ته دلم غمگین می شم برای اونایی که شاد نبودن...دلم می گیره براشون

 

به این حرف هم اعتقادی ندارم"سالی که نکوست از بهارش پیداست"...نه نه...چون همه جور اتفاقی برای آدم میوفته..ربطی به بهارش نداره...ولی اینکه چه جوری شروع کنی تو روحیه خودت تاثیر داره...بجنگی..باید جنگید

هنوز معتقدم دنیا از اون چیزی که فکرش رو می کنم مزخرف تره...ولی باهاش خو گرفتم و می گیرم...از آدم هاش لذت می برم...از آدم هایی که حس می کنن خیلی بزرگن ولی کوچولو موندن و برای نشکستن غرورشون جوری رفتار می کنم که هنوز باور کنن که بزرگن(شاید این باور بزرگی قدری بزرگشون کنه)

آدم هایی که هنوز حرف های تکراری می زنن...هنوز باورهای موروثی دارن.....

 

نمی دونی چه لذتی داشت وقتی همه سبزه گره می زدن و من فقط نگاهشون کردم...جز معدود دفعاتی بود که به خودم افتخار کردم که باورهای پوچ و موروثی رو دارم دور می کنم از خودم...حتی اگر سبزه گره زدن اعتقاد نباشه و فقط یک لذت باشه...لذت خلاف جهت آب بودن چیزی فراتر از شنا کردنه

 

روزهای خوبی بود چون یه برنامه کاری کرد که من توی کودکیم شناور بشم و خنده های کودکانه کنم و از ته دل بخندم

می خوام تشکر کنم از ایرج طهماسب و حمید جبلی دوست داشتنی که منو دوباره پیوند زدن به روزهای خوبم...

کلاه قرمزی یکی از اسطوره های کودکی من بوده(حالا هر کی دلش می خواد به این اسطوره ای که شبیه اسطوره نیست بخنده)..کسی که هر وقت فیلم سینمایش رو دیدم گریه کردم آخرش برای اون کودکی با اون پاهای کوچولو که بغض می کنه!!!

 

کلاه قرمزی امسال یکی از بهانه ی خوشی من بود ...شادی که برام می آورد..له لهی که برای دیدنش می زدم یه دنیا بود

دیروز موقع تموم شدنش بغض کردم...دلم دوباره برای کلاه قرمزی و دستایی که تکون می داد تنگ می شه،برای جدی بودن پسر خاله،برای پسر عمه ای که اومد و در عرض چند روز خودش رو خیلی زیاد تو دل جا کرد و اقای مجری که بر خلاف اون سالها ،امسال لبخند می زد و خونسرد تر بود و مشخص بود که دلش برای بچه های اون موقع که الان بزرگ شدن(یکیش هم منم دیگه!)تنگ شده بود...

این دل تنگی برای همه ی این نسل بود...شوق کودکانه ای که دوباره زنده شد...

لذتی که دوباره لمسش کردم...فرصتی بود برای دوباره کودک شدن..برای اینکه دوباره مثل کلاه قرمزی حرف بزنم..برای اینکه شیطنت هاش رو موقع خوابیدنم دوباره مرور کنم...

خیلی خوبه که با یه لذت خاصی تو زمانی که هم جسمت و هم روحت دچار بلوغی (کم و بیش) شده حس کنی می تونی و دوباره فرصت این رو داری که کودک باشی...مثل همون آرزو کردن می شه که همیشه می گم ای کاش می شد برگردم به اون سالها...شد...امسال شد...جدی برگشتم به مرجان 7 ساله...10 ساله...این خیلی عالیه..

دلم می خواد به حمید جبلی برای صدایی که جزیی از زیبا ترین و خاطر انگیز ترین صداهای زندگیم هست بگم دوستت دارم

به مرضیه برومند برای دوست داشتن نسل من و برنامه هایی که برام ساخت بگم هنوز شنیدن آهنگ "خونه ی مادر بزرگه هزارتا قصه داره..." منو به شوق وا می داره

 

خوش به حال من که متعلق به نسلی بودم که برای کودک فیلم ساخته می شد..خوش به حال من که از نسلی بودم که کودکی پر خاطره ای داشت

خوش به حال من که جزیی از خاطر انگیز ترین و پر اتفاق ترین نسلها بودم

 

 

چه راحت می شه فهمید خوشبختی یعنی چی

چه خوبه که تو این واویلای دنیا و غم های آدمها...من با یه نوستالتزی کودکانه حس خوشبختی می کنم

پ.ن:اینم یه شادی واره ی دیگه

+ نوشته شده در  شنبه 15 فروردین1388ساعت 18:22  توسط مرجان  | 

و بگو به همه ی آنها که نبودن...بگو زندگی را نه مثل جام می نوشم نه مثل گلها باورش می کنم

بگو زندگیم را برای خودم "بارور" می کنم تا نفس هایم ارزش شمرده شدن را داشته باشد
بگو
به همه ی آنها که لبخند را جا گذاشته اند بگو
بگو خنده بزن بر همه ی زخم هایت تا التیام اشکت شود،حتی اگر این حرف یک بازی روانشانسی قلابی باشد

 

بگو به همه ی همه شان بگو که که زندگی به سان چشمک زدنی کوتاه است و به سان عمری بی حاصل طولانی!!

بگو به همه ی کائنات بگو "غم" برای عاشقانه تر شدن نفس هایمان است

بگو به من بگو به خودِ خودِ من بگو که جریان دارد رود...



پی نوشت:اینم شروع سالی نو،به امید روزهایی که مهربان باشم و باشیم

پی نوشت 2:سالگرد آریا سعی کردم شاد باشم..ولی دلم غم داشت...تموم شد!یک سال شد!یک سال و 3 شب از آخرین شبی که آریا کوچولو تو بغلم خوابید گذشت...

پی نوشت3:اینم "شادی واره" حساب می شه


+ نوشته شده در  شنبه 1 فروردین1388ساعت 0:54  توسط مرجان  | 

2ok96piobdivprgken1n.jpg

می خوام احساس خوشبختی کنم....

مرور می کنم فقط بعضی از حادثه های امسال رو؛

 

 

مرگ آریا....شاید خوب بود...شاید اینکه پاک رفت و تنش به گناه آلوده نشد باید خوشحال باشم...شاید اگر آریا نمی رفت یه نزدیک تر دیگه می رفت...

پس خوب بود!!

(آریا منو ببخش که این جوری می گم)

 

مریضی مامان،خوب بود چون الان قرص می خوره و رو پا ست...شاید اگر این نمی شد بدتر از این می شد و راه درمانی نبود و شاید اصلا مهلت درمانی نمی شد!!

پس چه خوب بود اون تلنگر ها و لرزش ها!!!

 

(مامان منو ببخش که مریضیت رو خوش یمن می دونم)

 

جدایی برادر،حتما خوب بوده...شکست نیاز بود تا بفهمه که دنیا خیلی فرق داره با خواسته هاش...شاید قراره خوشبخت بشه..شاید الان خوشبخته..شاید اگر این نمی شد،یه روزی با بچه اذیتش می کردن..کسی که به طرز فجیعی بچه دوسته و نقطه ی ضعفش بچه ها هستن

(برادر منو ببخش که جداییت رو شادی تلقی کردم)

 

چند تا چیز هم هست نمی تونم بنویسمشون!!!!

...

...

 

 

دوست هایی که پیدا کردم....آدم هایی که فهمیدم چقدر من نسبت به اونها خوشبختم

دوست های زیاد و خیلی خوبی که امسال پیدا کردم بزرگ ترین خوشبختی من بوده...

 

 

 

باید باور کنم که خوشبختم چون دست راستم داره تایپ می کنه و می نویسه...چون بدنم سالمه...چون نفس هام راحت دم و بازدم می شه...چون خونمون گرمه...چون گشنه نمی خوابم...چون دغدغه هایی  دارم که خیلی ها ندارن...چون هنوز شعور دارم که انسانیت رو معنی کنم(حتی اگر شرف بودن خوب بودن رو نداشته باشم)

 

من خوشبختم باید باور کنم که زندگی من خیلی خوبه حتی با وجود حماقت بعضی ها...

من حتی می تونم اون شخص تنفر برانگیز زندگیم رو دوست داشته باشم برای نقطه های روشنی که داره...می شه...حتما می شه....این دوست نداشتن مشکل منه!!!

 

زندگی خوبه

امسال خوب بود...می دونم چند سال دیگه دلم برای 8 و 7 تنگ می شه..سالی که هنوز به نوشتنش عادت نکردم...

 

من باید نوشتن کلمه ی"خوشبختی"رو روی قلبم تمرین کنم

من خوشبختم به اندازه ی واژه ها...

منی که با یک حمام کردن حس پاکی می کنم پس هنوز خوشبختم هنوز روزنه های زندگی در شریان های من جاری ست...

سلام بر زیبایی

سلام بر خوشبختی


پی نوشت1:این پست جزیی از "شادی واره های من"است.


پی نوشت2:دوست های خوب کشف امسال من خیلی هاشون شماها هستید؛

مریم جانِ جانم،تکتم عزیزم،شیرین نازم،آیدا ی مهربانم،زهرای زیبا دلم،مهدی خوش قلبم،سروش نازنینم،بهمن مهربونم،ندا ی همزادم،حنا ی معصوم و شیطونم،مریم تندیسم،مینای خوش قلبم،مهرداد صبورم و خیلی های دیگر
که وارد زندگیم شدن و بودنشون همه بهانه بود برای لمس بیشتر خدا و باور خوشبختی هایی که قدرشون رو نمی دونم

دوست هایی که اضافه شدن بر دیگر دوستان خوبم...

پس حداقل واسه بودن این همه آدم مثبت توی زندگیم باید فریاد بزنم که "خوشبختم"



بعد نوشت:چقدر انرژی مثبت دریافت کردم

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 18:28  توسط مرجان  | 

آینه ها دروغ می گن!

این استدلال امروز من است!

وقتی چشم هام رو نشون می ده بدون هیچ چیز زائدی فقط چشمم رو نشونم می ده!نه اشک هایی که شبانه ریختم،نه نگاه هایی که دزدیدم تا بی جهت پابند بشم رو...هیچ کدوم رو نشونم نمی ده،فقط چشم رو...


دماغ بزرگم رو نشون می ده ولی دل بزرگم رو نشون نمی ده،دلی که خیلی از آدم های بی شعور و پست رو بخشید،زشتی دماغو هِی به رخم می کشه این آینه ی لعنتی و دلی که انقدر بزرگ بوده یه زمان هایی که بغض نفرتشو تُف کرد تا به کسی صدمه نزنه رو نشون نمی ده...


موهای زائد روی صورتم رو هِی با تمسخر نشونم می ده ولی آدم های زائدی رو که تو زندگیم راه دادم رو نشونم نمی ده،موهای زائدی که گه گاه بر می دارم ولی آدم های زائد اطرافم رو به دلیل یه سری تعارفات انسان دوستانه نگه داشتم و کردم آینه ی عذاب خودم،نشون نمی ده...


پوست پوست شدن لبم رو نشون می ده ولی پوست انداختن درونیم رو پنهان می کنه...


دروغ می گه آینه چون بی هدف ترین قسمت "من" رو نشونم می ده

با چشم های بی روح چه کنم که چشمام حرف دلم رو نمی گه!


آخه دروغ می گه این آینه لعنتی،یه ظاهر به درد نخور نشونم می ده که به هیچ کاریم نمی خوره...


آینه دروغ می گه به من،چون موی سفید بهم نشون می ده و می گه تو جوونی داری پیر می شی ولی به خدا گاهی جوان می شم،می خندم،پُر انرژی می شم...


نه؛آینه دروغ می گه...

آینه دروغ می گه چون می ترسه"من"رو نشون بده چون می ترسه قوی بشم،می ترسه باور بکنم که درون خوبی دارم،می ترسه که خودم رو اندکی دوست بدارم...


آینه دروغ می گه،چون همیشه زشتی "مرجان" رو نشونم داده با اون دماغ گُنده!!!


آینه دروغ می گه چون یه عمر نذاشت مرجان رو دوست بدارم

آینه دروغ می گه چون چند ساله بین "من" و "مرجان" فاصله عمیقی انداخته

آینه دروغ می گه چون کاری کرده از شنیدن اسم مرجان دچار تهوع بشم!!!

آینه دروغ می گه چون یک حسودِ،چون دلش می خواد تا ابد محتاج دیدنش باشم...


آینه دروغ می گه ؛ولی بابت یه عمر دروغ گویی نمی شکنمش بلکه بیشتر توش نگاه می کنم تا ببینه بزرگ شدم،انقدر بزرگ که؛

"آسمان سر به سینه ام بگذارد و های های باران ببارد"

نگاه می کنم تو آینه که برای 22 سال حماقت و باور کردنش بَر خودم بخندم...


پی نوشت:توی دفترم اسم این متن رو گذاشتم"آینه" ولی نمی دونستم اینجا بزارمش جز چه گروهی....حس کدم شادم د و قوی شدم واسه همین گذاشتمش تو قسمت"شادی واره ی من"

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 13:12  توسط مرجان  | 

برای اولین بار تنهایی صبح رفتم حلیم خریدم..چه لذتی داره تو کوچه های خلوت بری و سرد بودن ملسی که صورتو نوازش می کنه و چقدر حس خوشحالی داشتم..

و چقدر راحت می شه از زندگی لذت ببرم و چقدر راحت می شه با دست خودم تلاش کنم که خوب باشم،که بگم همه چی رو به راهه(حتی به دروغ)

...

با دوست عزیز قدم می زنم،طبق معمول بحث می کنیم و چقدر اذیت می شم وقتی می بینم فقط افراطی طرفداری می کنه بدون منطق،به من می گه خوب بود ولیعهدتون میومد و خراب می کرد مملکت رو!!!!بدون اینکه بدونه من از اون خوشم نمیاد!از هیچ کدومشون و چون طرفدار هیچ کدومشون نیستم دیدم منطقی تره...وقتی می گم اون نفتی که قرار بود بیاد سر سفره چرا هر چی قیمتش رفت بالاتر وضع ما بدتر شد،می گه وضع اقتصادی خرابه ...وقتی بحث اون تماس تلفنی برنامه عمو پورنگ می شه و من می گم بنده خدا معلوم نیست سر اون پدر چی آوردن بهم می گه مملکت آزادی داره و من می گم آزادی یعنی چند روز برنامه ی مورد علاقه ی بچه ها پخش نشه؟!!!و چه عجب که سکوت می کنه....

 

...

چه ذوق مرگی لذت بخشی که وقتی جلوی روم چندتا کتاب جدید باشه،حتی اگه همه ی این کتاب ها رو خیلی ها خیلی وقت پیش خونده باشن،مهم اینکه من 3تا کتاب جدید دارم که از خوشحالی می خوام گازشون بگیرم

"سه کتاب" زویا جونم رو خریدم؛اولین کتابی که ازش خوندم طعم گس خرمالو بود و من فکر می کردم 3 کتاب همون کتاب باشه ولی فهمیدم که نه طعم گس جزیی از این کتابه

"مردی که گورش گم شد" حافظ خیاوی که خیلی زیاد تعریفشو شنیدم و چاپ پنجم در کمتر از یک سال!!!!

"بادبادک باز" خالد حسینی رو هم بالاخره گرفتم

و یه کتاب برای عکاسی گرفتم که یه ذره سطحمو بتونم هماهنگ کنم با کلاس(من فقط واسه علاقم رفتم عکاسی ولی انگار بقیه افراد کلاس یه اطلاعاتی دارن)

چلچراغ و همشهری جوان رو گرفتم(با اینکه تو دهه زجر دوست ندارم بگیرم چون خواه نا خواه مطالبشون مر بوط به روزهای پر شور اون سالهاست!!!!!!)همشهری جوان تعریفش رو زیاد می کنن ،گرفتم ببینم چه طوره

و چقدر من از برخورد این پسرک مودب و با دانش محام* خوشم میاد**...رفتم لیست بلند بالام رو نشونش دادم،چندتاییش رو گفت زیاد خوب نیست،خیلی هاش رو هم تایید کرد؛حس می کنم این پسر به جای غذا کتاب می خوره اخه هر کتابی که هست می گه خوندم و در موردش حرف می زنه و من چقدر دوست دارم این کتاب فروشی خوشکل رو

 

و من از خوشحالی دارم تلف می شم،البته اول باید مجله هامو بخونم

 

 

 

شکرت خدا که این روزهای زمستونیت رو برای مرجان کوچولوت بهاری کردی(می دونی که بهاری هستم واسه همین هوارو بهاری کردی که من بمیرم از خوشحالی و هی له له بزنم تو این لذت بردنه)

و دیروز چه بارون نازی زد و چه با مزه زود مانتو تنم کرد و پریدم دو تا کوچه رو طی کردم و تا، کسی نبود سرمو می بردم بالا تا خدا راحت ترم نازم کنه



*اسم کتاب فروشی

**برداشت اشتباه نشه،به خاطر دانشش و کتاب خون بودنش منظورمه و اطلاعات دقیقی که می ده

پی نوشت مهم:امروز تولد یکی از بهترین دوستامه،هانیه عزیزم

بعد نوشت:به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرم...آدمیان،نگیریدش از من این نفس های خوشبختیم را

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 12:3  توسط مرجان  | 

روز اول مهر،روز اول مدرسه،برای همه یه ذوقی داشت...دقیقا یادمه هیچ حسی نداشتم..خیلی معمولی رفتم نشستم تو کلاس...بچه ها گریه می کردن من نگاهشون می کردم(می گن دلیل اینکه من گریه نکردم این بود که مهدکودک رفته بودم)..

گذشت...

هی سال گذشت...

کلاس های بالا تر و بی ذوقی بیشتر...هیچ وقت مدرسه رو دوست نداشتم...به ذوق رفتن به دانشگاه سالهای دبستان،راهنمایی و دبیرستان گذشت...

دانشگاه...اون چیزی که می خواستم حتی 1% نبود...روز اول بعد از خداحافظی از مادر وقتی تازه می خواستم ببینم تنها بودن تو یه شهر دیگه چطوریه..زدن تو پوزم...جمع کردم خودمو و گفتم خودتو نگه دار..

بگذریم...بزرگم کرد..خیلی اتفاق ها برام افتاد...تلخ..خیلی تلخ...پروسه های وحشتناک و زشتی رو گذروندم...

ولی بزرگ شدم..

تو 3 سال...پوست انداختم...یه مرد شده بودم برای خودم...از پس خیلی چیزا بر می اودم...از پس خودم...زبون پسرها..متلک های بی خودشون...دخترای یاوه گو...مسئولان فاسد اخلاق...

دیگه یاد گرفته بودم چه جایی بزن تو پوز کسی و کجا سرمو بندازم پایین و برم..

گذشت...

بزرگ شدم

تو این پروسه ی 22 ساله زندگی،خیلی کلاس ها رفتم..درسی و غیر درسی ...با انتخاب خودم یا اجباری...

بعد از این همه عمر(برای من الان این سن زیاده..برای منی که یه زمانی فکر می کردم 15 سالگی یعنی خیلی بزرگ!!!)یه کلاسی با عشق خودم،با انتخاب خودم،با پیگیری خودم با فقط خود خودم رفتم...

و چقدر من تو اون کلاس بهم خوش می گذره...تنها کلاسیه که دوست ندارم پایان تایمش نرسه...چقدر دوست دارم بشینم و گوش بدم

چقدر خوبه که از هر چی که دوست دارم توش حرف زده می شه:عکاسی،تاریخ،فرهنگ،هنر،حرف زدن های پروازی*(که من عاشقشم)و هر چی که دوست دارم..

هیچیش منو اذیت نمی کنه...حتی پوزخند آن پسر ریش دار که وقتی پرسیدم ویزور یعنی چی...بهم خندید که نمی دونم...اولین بار بود از کم دانستن زبان انگلیسی خجالت نکشیدم..چون انقدر این کلاس رو دوست دارم که حتی آن پسرک هم نتونست منو ناراحت کنه(منی که فوق العاده حساسم روی نیشخند اونم از سمت پسرا...تو دانشگاه جرات نداشت کسی این کارو انجام بده چون جواب می دادم در حد دندان شکن)

تا الان دو جلسه بیشتر نرفتم کلاس ولی خیلی بهم خوش گذشته..

 

ساعت 8 تو شب های زمستون درراه برگشت به  خونه و خیلی فاز می ده...موقع رفتن هم هوا گرگ و میشه و از کنار فلکه نخل و کارون(با وجود کم آبیش و بغض خشکسالی) رد شدن آدم رو آماده ی کلاس عاشقانم می کنه...

خدایا بزار بهم خوش بگذره تا آخرش...بزار حال کنم حسابی با این کلاس

وای که چقدر این استاد رو دوست دارم حتی وقتی بهم خندید که یه سوال مسخره پرسیدم و من بر عکس همیشه دوست دارم همش سوال بپرسم...دوست دارم هی طول بکشه این کلاس دوست داشتنی...




*یعنی یه سری حرف های که من دوست دارم..از همه چیز گفتن..گله کردن از اجتماع..صحبت از ادبیات کردن..از سینما..یه جور گلایه های اجتماعی فلسفی و اوضاع و احوال آدم ها!!!

بعد نوشت:اینم پایان سکوت مرجان...سعی بر بهتر شدنم کردم..به امید خوب نوشتن...قالب رو هم به زودی عوض می کنم که خوشحال شوید

بعد تر نوشت:اینم مرجان با قالب جدید[لبخند]

بعد تر نوشت:عکس اون دختر سیگار به دست رو اصلا نخواهید که عوض کنم چون راه نداره

+ نوشته شده در  جمعه 11 بهمن1387ساعت 0:21  توسط مرجان  | 

دارم شدید گریه می کنم...در اوج گریه ها به فکر یه دکتر هستم...و ای کاش جایی که بشود مدتی بستری بشم...و هی گریه و زاری در تنهایی خانه....

زنگ در زده می شود..خودت را به خواب می زنی..موبایل رو خاموش می کنی....مادر خودش با کلید شخصی اش وارد می شود...تلفن زنگ می خورد...دوستکی از دوستان هست..می گوید به مرجان بگویید نتایج اعلام شده بره نگاه کنه....مادر با صدای همیشه مهربانش صدا می کند مرا...

می روی به سایت مربوطه...اسم و مشخصات کوفتی ات را می دهی...و در دل محکم می گویی حتی اگر زده بود قبولی حق رفتن به دانشگاه نداری....می آید...مثل همیشه زده مردود!!!!...نفس راحتی کشیده می شود...و اندکی ناراحتی اضافه می شود!!!

اسم برادر را می زنی...قبول شده...خوشحال می شوم در اوج اشک هایم....بهش زنگ می زنم...می گم با شیرینی بیا خونه...باور نمی کنه...بعد از این همه بدبختی که برای طلاق و جدایی می کشید حالا خوشحالی قبولی...

وقتی وارد خانه می شود...برای اینکه قبول کند خودش می رود پای کامپیوتر...و برای اولین بار در 22 سال زندگی کوفتی ام ،از خوشحالی و شنیدن این خبر از زبان من می پرد و محکم بغلم می کند...

راهش برای جاده ی خوشبختی دوباره هموار شد...دیروز هم قضیه طلاقش رو به بهبودی رفت...

برایش خوشحالم...و برای مادری که آرزوی مهندس شدن پسرش را داشت...

خوش به حالش...

در دل محکم می گویم دیگه حق کنکور دادن ندارم...برای بار دوم است که این را به خودم می گویم..

و در قلب خوشحالی برای کسی که تو سالهای پیری شاید تنها کسم باشد....برادری که گاهی انقدر ناراحتم می کند که از نفس هایم بی زار می شوم..ولی امروز براش خوشحالم...برای اینکه سختی هاش داره تموم می شه...برای اینکه با یه ذوق بچه گانه گفت:همه ی مشکلات داره حل می شه...

...

و مادر در آغوشم می گیرد و می گوید غصه ی قبول نشدن را نخورم...و منی که خوشحالم از قبول نشدنم...نمی دانم..شاید هم ناراحتم!!!

...

...

و هنوز موبایل خاموشه...

و هنوز اشک دارم ولی به خاطر مادر قورتش می دهم که نبیند

و خوشحالم برای برادر

و هنوز در زندگی کوفتی ام به سر می برم!!!!


پ.ن:شاید تا مدتی ننویسم!!!!با خودم می خوام لج کنم و قهر کنم با مرجان!!!!

پ.ن2:هنوز دوست دارتان هستم

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 17:30  توسط مرجان  | 

امروز خیلی اتفاقی به دکه دار گفتم:
چلچراغ نیومد؟گفت اومده
من و بگی داشتم تو مجله ها غلت(قلت/قلط/غلط)می زدم تا بالاخره پیداش کردم و گرفتم سمت قلبم و گفتم آخ جون:)
چلچارغم بعد از دو هفته مشکلات داخلی(اجرایی)! چاپ شده..دیگه امشب چلچراغ دارم واسه خوندم...نمی دونید چه کیفور شدم
+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آذر1387ساعت 23:25  توسط مرجان  | 

وای که چه حالی داد...جدا این بارون جریانش چیه که این قدر دیونه کنندست؟
برادر خان سوارم کرد منو برد زیر بارون با ماشین دور داد...وای چه حالی داشت..صدای موزیک بالا سر منم از پنجره بیرون بود تا خیس بشه...صورتم سرد سرد شده بود و خیس...دیونه ی مطلق شدم...تو شهر کنار کارون خیس شدن چه حالی داره...به خدا به تمام لذت های دنیا می ارزه...
واقعا خدا با بارون داره نازمون می کنه ..اینو امشب بیشتر بهش پی بردم..آخه فکر کن..قطره های بارون میاد رو صورتت..حال می کنی..کیف می کنی...دیونه می شی...خوب واسه اینه که خدا نازمون کرده...می گه بنده های کوچولوی ناز من ببینید زیباتون کردم....
خدایا این بارون رو ازمون نگییییییییییییییییییر
امسال بارون رو زود شروع کردی تو شهرم...بر عکس پارسال که دوبار بیشتر بارون نزد...خدا خیلی چاکرم...همیشه یه روشی داری که ثابت کنی end باحال ها خودتی...خدایه با حالیت تویی
بارون میاد نم نم...
+ نوشته شده در  یکشنبه 12 آبان1387ساعت 23:35  توسط مرجان  | 

چه باحاله آدم رفیق داشته باشه ها... 
خلاصه تو این 2/3 روز کلی از رفقا شارزم کردن و دوپینگی شدم..با تلفن حرف زدن،اس مس،چت و هر وسیله ارتباطی بود چندتا از رفقا خواسته و چندتا ناخواسته بهم روحیه دادن...
امروز هم اولین جلسه سری جدید کلاس کامپیوتر بود..جاتون خالی چه جمعیتی؛سه نفر بودیم
رفتم کارت پاسارگاد رو هم فعال کردم..یه خودکار با یه دفترچه گرفتم تو راه برگشتن هم یه ساندویچ سوسیس بندری خریدم که بیام خونه با دوغ بزنم به رگ غذا نداشتم تا می رسیدم خونه هم دیر بود و گشنم بود حوصله غذا درست کردن نداشتم،این شد که زدم تو تیریپ بندری
چند ساعت دیگه هم برم آرایشگاه هم به صورتم صفا بدم هم موهامو کوتاه تر کنم چون نمی تونم ببندمش همین جوری تو هواست و تو باشگاه اذیتم می کنه..شیطونه می گه به یاد چند سال پیش کوتاه کوتاه کنم...به قول اون استاد هیزم که بهم گفت تیفوسی مبارک باشه
ــــــــــــــــــــــــــــــ
ممنون که باز هم منو تو ویرون شدنم تحملو و یاری کردید
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
به قول شاعر که می گه:
هر چی که دارم ازم بگیر ولی این رفقای خوبم رو ازم نگیر
+ نوشته شده در  یکشنبه 12 آبان1387ساعت 11:56  توسط مرجان  | 

با پاییز می شه دیونه شد
می شه شاعر شد
می شه عارف شد
می شه عاشق تر به خدا شد
می شه خل شد و دل به دریا و اسمون و درخت زد
آخ که هوای پاییز یعنی دیونگی مطلق
چه حال خوبی داشت از باشگاه برگشتن و آب پاشی خدا رو صورتم...چه لذتی داشت این نوازش خدا...لطیف ترین نوازش عالم بود...دوست داشتم تا ابد زیر این نوازش می موندم و دیونه می شدم..دیونه ی مطلق...
هوای پاییز می زاره دیونه بشم..می زاره بی خیال همه ی عالم بشم وقتی قطره های بارونش رو می ریزه رو صورتم و تنم
چه حال خوبی داره پاییز با بارون،اونم بارون شهر خودم که به همه چیز و همه جای دنیا ترجیحش می دم...بارون تو اهواز یکی از زیبا ترین لحظه های زندگیمه که نمی تونم از یاد ببرم حتی روزی که این دیار رو بخوام ترک کنم....
آی چه حال خوبی داره چشم رو بستن و نم شدن و خیس شدن و عشق بازی با قطرات بارون...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 12:1  توسط مرجان  | 

الان بغض آسمون ترکید...ولی چه یواش و ناز...همه چیز آسمون با عشوه ست...حتی بارونش...تنها عشوه ای که دوست دارم عشوه ی آسمونه...و گر نه عشوه ی بشر اصلا دیدنی نیست...
ببار تا زیبا بشم....
+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 15:14  توسط مرجان  | 

خوب بود...چون تلاشمو کردم که خوب بگذرونم..به خودم رسیدم .خندیدم..لذت بردم...
کاش بشه همیشه با تمام توانمون کاری کنیم که دلمون شاد باشه
خیلی زیباست..آرومه
خوبم...آرومم...زندگی هم زیباست  

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 شهریور1387ساعت 0:47  توسط مرجان  | 

فقط می تونم بگم که امیدم،نفسم،همه کسم برگشت خونه
بهتریم آدم روی زمین،فرشته ی روی زمین من برگشت خونه
امروز مامانیم رو از بیمارستان آوردیم خونه
مرسی خدا جونم
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 21:44  توسط مرجان  |