تبليغاتX
واره های من

توی این جمع و جور کردن شدم شبیه مستر بین که هر وسیله ش رو می دید یاد یه خاطره می افتاد!

وسط این جمع و جور کردن کاغذی دیدم با یه مشت اسم و شماره تلفن که خیلی هاش رو یادم نمی اومد!(پیر شدم؟حافظه ندارم؟!)یهو اسم شقایق بین همشون چشمک زد!چقدر چند وقت پیش دنبالش گشتم و ردی پیدا نکردم...زنگ می زنم...هنوز صداش همونه..همون دختر سبزه و لاغر دوست داشتنی...بعد از 9 سااااااااااااااااااال دوباره با هم حرف می زنیم...واقعا 9 سال گذشت؟چقدر پیر شدم!چقدر عمر...

شقایق دوست دوران راهنمایی،می گه فوق لیسانس می خونه...چه خوبه که منو یادش هست...چه خوبه که خیلی خوب یادش هست...

گرفتاری این روزها تموم بشه من و سارا و شقایق با هم می ریم بیرون...من و سارا می خوایم ببینیم شقایق چه شکلی شده؟دختر آرامی که دوست داشتنی بود همیشه...

شقا ..می بینی چه زود گذشت...چه تند تند امار بچه ها رو دادی!اونا کجان؟!!یادمون هست همدیگرو؟؟!!!

شقا یادته چقدر عشق فوتبال بودیم؟!هستیم هنوز...

شقا من تنها کسی بودم که می گفتم دختر اروم کلاس شیطونه؟!!شقا یادته شیطونی می کردیم ته کلاس؟!!شقا یادته رفتیم زیر میز خندیدم به درس علوم؟!!شقا یادته رادیو جیبی اوردم واسه دربی؟شقا یادته تیم بسکتبال...شقا من و تو کلاس پنجم با هم بودیم...شقا خانوم غریب ناصری یادته؟

شقا صدات رو شندیم روم نشد بهت بگم قربونت برم...شقا ببینمت بغلت می کنم حسابی....ما اون موقع این طوری نبودیم..ولی سن و سال و تجربه با احساس ادم این طوری می کنه

شقا چه خوبه که پیدات کردم

راستی

خنده هات رو دوست داشتم

راستی شقا....هنوز صدات آرومه و من باید گوشی رو بچسبونم به گوش های کَرَم


راستی هنوز یادمه که از آهنگ شقایق داریوش بدت میومد و من همیشه بهت می گفتم:شقایق گل همیشه عاشق


شقا مخفف همون شقایق


از دختر بهار نخواهید که به پاییز بگه پادشاه فصل هاا....چون بوی بهار هنوز دیوانه و بی قرارم می کند....اول و آخر برای من بهار یعنی عاشقی با عشق های زیبا



+ نوشته شده در  شنبه 4 مهر1388ساعت 21:50  توسط مرجان  | 

دلواپس لحظه ای می شوم که  نیامده!

دلواپس لحظه ای می شوم که نبوده ام!

مرده شور این دلواپسی ها که لحظه هایم را می گیرد!

همیشه آماده ی تلنگر می شوم از نوع "خبر بد"!!!!!!!

این همه پرواز به اینجا و آنجا چگونه ممکن می شود؟!!!چگونه؟!!!

وای از دلی که تکلیف نمی داند...مثل من!

کوچ سفر می بندم به خیال دوستکی از دیار دوری ها...

صدای امروزی یاد کردن شده دیلینگ دولونگ وسیله ای که هنوز درگیر "همراه" بودن یا "موبایل" بودنشیم و صدای این یاد نمی دانم"اس ام  اس" یا "پیامک" یا هر کوفت و زهر مار دیگر...

مهم برای من آن دست خط امروزیست که مرا فلاش بک می زند...مرا سلام می دهد به خوبی ها...

یادش بخیر نامه نوشتن ها....چه زود دوره اش را سر هم کردند،دیگر حتی آموزش نامه نگاری هم نمی دهند...یادش بخیر چقدر تلاش کردم برای دانستن"گیرنده" و "فرستنده"...بالا سمت چپ،پایین سمت راست...تمبر یا تمر...چه مضحک و شیرین بود این پرسشهایم ولی به خدا از کسی نپرسیدم که شرمی نباشد..آنقدر نامه نوشتم و به دست این و آن نگاه کردم تا معنیش را کشف کردم..آری من خودم فهیمدم!!!

و من هنوز عاشق نامه نوشتنم...و من هنوز دلم "سلام" اول نامه را دوست می دارد و "فدایت شوم"های آخر نامه.،شکلک هایی که می کشیدم و به گمانم امروزه آن شکلک ها در "ایمیل" می شوند "اسمایلی"!!!چه پر فکر بوده اند!!!برای همه چیز جانشین پرت کرده اند..برای خیال های زیبای کودکی...همچین کودک هم نبودم!

ولی به خدا قسم هنوز دلم نامه می خواهد مثل همان وقت ها که می خواست ولی نمی رسید،هر وقت دلم نامه می خواست خودم می نوشتم و برای دوستکی پست می کردم...کاش کسی بود و امروز برایم نامه می فرستاد به یاد همان لذت های باز کردن نامه.

چه بدبختی قشنگی ست...همه به فکر نان شب و کودک غزه هستند منه دیوانه نصف شبی به یاد چه افتاده ام!!!!ولی به خدا قسم که قشنگ است...منم درگیر و دار نان شب و این فکرهای کوفتی هستم ولی برای لحظه ای دلم دلواپسی شیرین خواست..

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 دی1387ساعت 0:33  توسط مرجان  | 

چی بگم آخه  الان خیلی کیفور هستم....چیزی رو الان دارم گوش می دم که تو دوران کودکی جمعه ها وقتی صداش میومد شیرجه می زدم پای تلویزیون
مخمل/هاپو کومار/نوک طلا............مادربزرگ 
خونه ی مادر بزرگه


برو تو ادامه مطلب ببین چی هست
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مهر1387ساعت 0:11  توسط مرجان  | 

یه توپ دارم قل قلیه
سرخ و سفید و آبیه
می زنم زمین هوا می ره
نمی دونی تا کجا می ره
من این توپو نداشتم
مشقام خوب نوشتم 
بابام بهم عیدی داد
یه توپ قل قلی داد 
+ نوشته شده در  جمعه 5 مهر1387ساعت 15:37  توسط مرجان  | 

بوی عیدی بوی توپ
بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو
بوی یاس جانماز ترمه ی مادر بزرگ 
با اینا زمستونو سر می کنم
با اینا خستگیمو در می کنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب
با اینا زمستونو سر می کنم
با اینا خستگیمو در می کنم
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه
شوق یک خیز بلند از روی بته های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه ها
با اینا زمستونو سر می کنم
با اینا خستگیمو در می کنم
عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
با اینا زمستونو سر می کنم
با اینا خستگیمو در می کنم
بوی باغچه بوی حوض
عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوب لاجوردی هوس یه آب تنی
با اینا زمستونو سر می کنم
با اینا خستگیمو در می کنم

نخندید بهم ...خوب آره من خسته کنندم..همش تو گذشته هستم..خوب چیکار کنم لذت بخشه برام..آرامش می ده بهم...پس فردا سالگرد مامان بزرگمه..یادش افتادم..این آهنگ منو بیشتر می بره تو حال و هوای روزای بودن مادر بزرگ...یاد عیدی دادنش..یاد شکلات های که عید تو خونش داشت...یاد لذت بودن تو خونش..تو بغلش خوابیدن....یاد حرفاش..یاد بوی تنش...یاد اون قاب عکس برادرش...یاد لوس کردن هام براش..یاد ناز خریدناش...یاد دست پختش...یاد بودنش..و کمبود نبودنش...چه الکی بدون تو 11 سال گذشت..یادته خودمو لوس می کردم و بهت می گفتم"مامان بزرگی"...یادته می گفتی دختر نباید لوس باشه...یادته همش بهم می گفتی مامانتو اذیت نکن...یادته تابستونا پلاس بودم خونت..یادته یه شب تو خواب زده بودمت،صبح بهم گفتی روم نشد نگات کنم؟مامان بزرگ من بزرگ شدم دیگه تو خواب لگد نمی زنم..مثل یه بچه ی خوب آروم می خوابم..یادته برنامه ی خانواده شروع می شد اون دختره که داشت نماز می خوند می گفتی مرجان پاشو نماز بخون...اثباب کشی یادته..یادته منو داداشم دعوا می کردیم باهامون قهر می کردی که دیگه نمیای پیشمون..یادته دست آخر همه ی نوه هات دیدنت فقط من حسرت به دل موندم...دیدی بعد از اینکه رفتی همه بد اخلاق شدن؟به جون هم افتادن..آریا پیشته؟حال می کنی دیگه..نوه کوچولوت رو بردی پیش خودت حسود...نزاشتی پیش ما بمونه...واسه تو خودشو لوس کنه..به تو حسودی کنم که آریا پیشته یا به آریا که اومده پیش تو...
می دونی که هنوز بهت فکر می کنم...می دونم از دستم عصبانی هستی...می دونم هزار بار قول دادم ولی عهد رو شکستم..ولی اینو خوب می دونم که هنوز دوسم داری..می دونم دعام می کنی...
یادت بخیر


+ نوشته شده در  یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 2:37  توسط مرجان  | 

یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما، بغض من و آه منی

 


حک شده اسم من و تو، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما
 


دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب ؛ بد اگه بد ، مرده دلای آدماش


دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی میتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه ؟


یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی

 


حک شده اسم من و تو ، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما


اینم یه فلاش بک ،یه نوستالتژی دیگه...چه لذتی داره ورق بزنم این گذشته رو...عاشق پشت سر هستم..جایی که توش می شه محبت و لبخند رو زیاد پیدا کرد...
تقدیم به تمام یاران خوب...و دوستان مهربون خودم
+ نوشته شده در  جمعه 25 مرداد1387ساعت 2:6  توسط مرجان  | 

 صد دانه یاقوت، دسته به دسته
با نظم و ترتیب، یک جا نشسته
هر دانه ای هست خوشرنگ و رخشان
قلب سپیدی در سینه آن
سرخ است و زیبا، نامش انار است
هم ترش و شیرین، هم آبدار است

اینم یه فلاش بک دیگه...دارم مرور می کنم که روزهای خوب داشتم ...همیشه وقتی از یه چیزی یا کسی دور می شیم و زمان می گذره بیشتر قدرشو می دونیم..یا حداقل من این طوریم...یکی رو دوستدارم وقتی ازش دور می شم بیشتر دوسش دارم...یه خاطره ..شاید ندونی روز خوبیه ولی وقتی از اون روز دور شدی بعد که بهش فکر می کنی می بینی چه روزی بوده و قدرش رو ندونستی...دلم واسه بچه گی هام تنگ شده. .واسه سادگیش..واسه بی خیالیش..شاید بغضی که الان داره گلوم رو چنگ می زنه خنده دار باشه ولی چیکار کنم دلم بچه گیهام رو می خواد
باز هم از دوست خوبم آقا حمید ممنونم که کمکم کرد
+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 16:22  توسط مرجان  | 

خوشا به حالت

ای روستایی

چه شاد و خرم

چه با صفایی

در شهر ما نیست

جز دود و ماشین

دلم گرفته ،

از آن و از این

ای کاش من هم

پرنده بودم

با شادمانی

پر می گشودم

می رفتم از شهر

به روستایی

آنجا که دارد

آب و هوایی



یه نوستالتژی فوق العاده،یه فلاش بک به شاید 15 سال پیش برای من ...یادش بخیر آخرین درس کتاب فارسی اول دبستان بود..چه لذتی داشت ...اینکه بتونم یه شعر بخونم...مدتی بود دنیال این شعر می گشتم تا امروز به کمک یکی از دوستانم جناب حمید خان پیداش کردم...الان که دقت می کنم می بینم این شعر نه تنها اولین تجربه ی شعر خوانی بود بلکه مقدمه ای بر این دنیای پر درد هم بود ...داشت آمادمون می کرد که بدونیم دنیای کودکی فقط پاک بوده این دنیا ؛ هواش و دل آدماش پر از دود و گرد و غباره... با خوندن این شعر هم دلم گرفت هم شاد شدم لذت ببرید
+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 16:11  توسط مرجان  | 

یادش بخیر..این آهنگ رو برای یاد آوری از دوستی می زارم که هر وقت بودش برام دوست خوبی بود ..الان ازش بی خبرم شاید به دلیل روزمرگی روزگار باشه ...این آهنگ رو اون موقع ها با هم تو حیاط مدرسه می خوندیم. ..دوم راهنمایی که بودم چیزی حدود 10 سال پیش..دوست خوبی به نام شیرین ...یاد اون دوران سبز..من که هر وقت این آهنگ رو گوش می دم به عشق اون گوش می دم گرچند فکر نمی کنم اون همچین چیزی تو ذهنش مونده باشه ..هر جا هست پایدار باشه
هنوز وقتی می رم شهرک نفت به یاد تو می افتم شیرین




کی اشکاتو پاک می کنه ،شبا که غصه داری
دست رو موهات کی می کشه وقتی منو نداری
شونه ی کی مرهم هق هقت می شه دوباره
از کی بهونه می گیری شبای بی ستاره
برگ ریزونای پاییز کی چشم به رات نشسته
از جلو پات جمع می کنه برگای زرد و خسته
کی منتظر می مونه حتی شبای یلدا
تا خنده رو لبات بیاد شب برسه به فردا
کی از سرود بارون قصه برات می سازه
از عاشقی می خونه وقتی که راه درازه
کی از ستاره بارون چشماشو هم می زاره
نکنه ستاره ای بیاد یاد تو رو نیاره


+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 16:52  توسط مرجان  |