تبليغاتX
واره های من

تقدس آغوشت را تا ابد،پاکبازانه نیایش می کنم

ملحد عالم و مومن افراطی درگاه بوی تنت می شوم

تا همیشه و نا همیشه ها،قبله گاه مذهب یک نفره ام خواهی ماند

غسلهای همیشگی ام با نفس های تو میسر می شوند

عقد پایبندی به عشق تو را تا همیشه و نا همیشه ها وفادار می مانم

من بنده ی بی چون و چرا مسلک تو شدم از همان اولین شیر

 

 

 

 

پیشکش به درگاه جاودانه

 و بُت همیشه خدای من؛مادر


وحشی جانم،دلم برای وبت تنگ شده:(

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 14:2  توسط مرجان  | 

من تو رو دارم چه بخوای چه نخوای

من تو رو دارم حتی اگه کسی تو رو داشته باشه

من تو رو توی دل تنگی هام دارم،جایی که نیستی ولی هستی...انقدر زیاد هستی که دیده می شی

من تو رو دارم حتی اگر تا ابد بعد از دوست داشتن هات اما و اگر و دلیل های سکوت آور بیاری

من تو رو دارم،بی اجازه بی مجوز

من تو رو دارم به حدی که دلم می خواد

نمی دونستم

ولی حالا می دونم

تو رو دارم بدون اینکه بدونی

سکوت کن و بسوزون هر دومون رو

ولی من تو رو دارم چه بخوای چه نخوای

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مهر1388ساعت 22:40  توسط مرجان  | 

یه دل خوشی چند روزه بود که تموم شد..................................................................

 

 

 

مرجان،صد بار بهت گفتم تو لیاقت هیچی رو نداری!چرا یادت میره؟

مرجان،چرا فکر می کنی مهم هستی؟چرا فکر می کنی کسی می تونه تو رو دوست داشته باشه؟!!

احمقی،بی شعوری.............تو هیچی نیستی...هیچی

لیاقت هیچی رو نداری مرجان،نه لیاقت کسی رو داری نه لیاقت زندگی کردن

بمیر ...برو بمیر که نفس کشیدنت حالم رو بهم می زنه

.......................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 3:41  توسط مرجان  | 

این همه سال ریدی بهمون خسته که نمی شی شکر خدا

لطف کن یه مدتی بهمون استراحت بده و برای مدت اندکی به یه طرف دیگه برین!!!!

لطفا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!




لطفا کسی پندرز اخلاقی نده که در این شرایط ترجیح میدم حقیقت که همانا ریدن باشه رو بگم!
+ نوشته شده در  سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 1:22  توسط مرجان  | 

موقع حرف زدنم،چشم غره می روید و محکوم به سکوتم می کنید؛چشم...سکوت می کنم به احترام چشم هایتان


صدایتان را از من بلند تر می کنید؛تا بترسم!...چشم ساکت می شوم به احترام حنجره تان


قهر می کنید تا بترسم و پس بگیرم همه ی باورهایم را؛در دل می بوسمتان و پس نمی گیرم....


احترام نمی گذارید به افکارم....سکوت می کنم و هیچ نمی گویم



تقدیم به کسانی که با شنیدن حرف هایم برایم طلب بخشش از خدا کردند!!

تقدیم به کسانی که مرا ملحد و کافر نام نهاده اند

تقدیم به کسانی که بت پرستی را خدا پرستی نام گذاری کردند

و تقدیم به خودم که همیشه خورد شدم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 0:56  توسط مرجان  | 

تسلیت به مردم ایران

فقط می دونم بهم ریختم بابت این فاجعه

تکرار می کنم با خودم

168 نفر

168 خانواده

168 فاجعه

واااااایییییی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 1:17  توسط مرجان  | 

سفر خوبه،سفری که دست خودت باشه و بودنت تو هر جایی با لذت و اراده خودت باشه...غیر از این باشه بیشتر خسته می کنه تا اینکه بهت انرژی بده!

سه هفته نبودن تو خونه خودت،حتی اگر آجرهاش به نامت جایی ثبت نشده باشه ولی بدونی اونجا وسیله هات هست و تو اون خونه تا هر موقع دلت بخواد می تونی بیدار باشی و هر جای خونه رو هر وقت دلت خواست می تونی بری و بدون اجازه می تونی در یخچال رو باز کنی حتی اگر بی هدف و می تونی کنترل تلویزیون رو بگیری دستت و تا هر موقع دلت خواست نگاه کنی می تونی خمیازه با صدای بلند بکشی لباس های کهنه بپوشی...همه اینا رو جایی که می تونی انجام بدی می شه خونه خودت

سفر بیش از حد خسته کننده ای بود مخصوصا که به خاطر شرایط موجود بیشتر تو خونه حبس بودم ولی نقاط خوبی هم داشت..دیدار با چند دوست و خوش گذشتن با اونا برام نقطه ی زیبای سفر بود و نقطه ی سیاهش بد شدن حال مادر و تا 3 نصف شب تو بیمارستان با پای لرزون دویدن دنبال کار مادر!!!

مزار فروغ رو هم دیدم...همیشه سنگ قبر برای من حکایت از غریبی و تلخی داره ولی به شدت مزار فروغ با این باور من در تضاد بود...یه مزار دوست داشتنی و آرام بخش...یه فضای خاص و زیبا که فقط باید دید ...با اینکه با دو دوست شیطان بودم که نمی زاشتن اون حسی رو که می خوام داشته باشم ولی بسیار قابل آرامش بود مزار فروغ

این سفر تا حدی می تونست وضعیت زندگی در چند ماه آینده رو مشخص کنه...هنوز نمی خوام بگم چیزی مشخص شده چون خیلی وقتا به مرز رسیدن شده کاری ولی کنسل شده!!

فقط می دونم که نگاهم رو باید به دو سه ماه دیگه خیره کنم و تغییرهایی که قراره رخ بده...می دونم در چند ماه آینده به شدت سرم شلوغ می شه و باید در تکاپو باشم!!

نمی دونم بگم کدومش بشه ولی فقط می خوام وضعیت مشخص بشه و راه بهتر انتخاب بشه تا بتونم برم دنبال کار و زندگیم رو سر و سامانی بدهم


چندین عدد کتاب در این سفر گرفتم که به دلیل حرف زدن زیاد در سفر فقط تونستم یکیش رو بخونم که حتما در باره ش حرف خواهم زد و بقیه رو هم شروع می کنم به خوندن

دل بعضی ها هم آب که می خوان"دا" رو بخرن و من خریدم


از این فضاهای تلخ و اعتراضی یه ذره فاصله بگیریم و یادمون بیاد چه کارهایی داریم


+ نوشته شده در  شنبه 6 تیر1388ساعت 16:7  توسط مرجان  | 

سلام من اومدم

منو یادتون هست؟مرجان..مرو از جان..گیر سه پیچ جانهای شما

خیلی دلم تنگ شده بود...واسه شماها که زیبا می نویسید واسه شماها که منو می خونید واسه واره دونی خودم و واسه ی خونه ی شخصیم

ازتون بی خبرم خیلی بی خبر باید همه ی پست هاتون رو بخونم...3 هفته نبودم طولانیه مخصوصا با این وضعیت اسفباری که پیش اومده...کلی حرف دارم...فقط امیدوارم همتون سالم باشید و کسی از نزدیکان و عزیزانتون از بین نرفته باشه...گرچند هر انسانی روی این کره خاکی با من و شما نسبت انسانیت رو داره


برگشتم به شهر غریب خودم....

حرف دارم فعلا فقط ابراز وجود کردم تا بعد حسابی گپ بزنیم و بحث کنیم

راستییییییییییی چقدر پیام های دوست داشتنی گذاشتید...قربونتون برم


هیییییییی منو یادتون هست؟!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 21:40  توسط مرجان  | 

مردم "آب" دوست ما،چند دسته هستن؛

یه دسته،دنبال موج شنا می کنن(حالا هر نوع موجی باشه)

یه دسته،کلا موج ساز هستن

یه دسته،یه موج خاص رو دوست دارن و وقتی موج دوست داشتنیشون میاد،شنا می کنن

یه دسته،وقتی خیل عظیم موج سوار رو می بینن جو می گیرشون و می پرن تو آب!!


یه دسته کلا خلاف جهت موج شنا می کنن(حالا هر موجی)

یه دسته،منتظر موج مورد نظر هستن تا خلافش شنا کنن

یه دسته،از موج سواری خسته شدن و حالا خلاف جهت دارن شنا می کنن

یه دسته،از موج سواری با یه موجی خاطره بد دارن و حالا شدن خلاف جهتی

یه دسته،دیدن همه این روزها تو آبن اونا هم پریدن و واسه متفاوت بودن خلاف جهت دارن شنا می کنن!!


حالا یکی هم این وسط مثل من قبلا پریده تو آب،خلاف موج و همراه موج شنا کرده و با تمام علاقه ای که به "آب"داره ولی از موج و شنا و خلاف و هم جهتی خسته شده و ترجیح می ده بشینه تو خشکی

آخه مگه حتما برای ابراز علاقه به "آب" ،باید شنا کرد؟!!!



همه پست انتخاباتی می زنن،مرجان چطور؟!!
+ نوشته شده در  یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 12:14  توسط مرجان  | 

از یه نفر به شدت عصبانیم

از یه نفر دلم گرفت


گر چند براتون مهم نیست...ولی می گم..اخه مرجان عشق و نفرت و خنده و گریه رو داد می زنه



در ضمن مهمون خیالی من "خدا"بود


جواب کامنت های پست قبلی رو ندادم...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 15:17  توسط مرجان  | 

دارم می شمرم...7-9-10-12-13-14-15-17-18-19-20-21-22-.....وای!جدی جدی شد 23؟؟؟؟!!!

زود گذشت؟دیر گذشت؟بیهوده گذشت؟...نمی دونم...ولی جدا نفهمیدم..هنوز اندر خم رسیدن به 20 سالگی هستم که می بینم ای بابا 3 ساله که ردش کردم!!!!


می خوام واسه خودم بنویسم...نه واسه کسایی که دوست دارم!

می خوام بگم مرجان بزرگ شدی حواست نبوداااا

می خوام بگم چشماتو بستی و آرزو کردی 20 ساله بشی!دختر خر الان شدی 23 ساله و حتی آرزوهای 20 سالگیت هم هنوز آرزو باقی موندن!!!!

باید خوشحال بود؟ناراحت بود؟افتخار کرد؟احساس انزجار کرد؟...نمی دونم...واسه این موجود باید پایکوبی کرد یا گریه؟


هر چی هست...تو 23 سالگی خیلی عقبم...خیلی...فقط یه دل دارم تو این دنیا...که اونم گاهی انقدر از دستش عصبانی می شم که می خوام از توی سینه درش بیارم و پرتش کنم بیرون!!!


15 اردیبهشت 1365 دخترکی به دنیا اومد که شاید فکر می کردن دخترکی زیبا، رام،مطیع،حرف گوش کن ،درس خون،مذهبی و هر چیزی که بتونن بهش افتخار کنن می شه.....اما نشد

آن دخترک شد مرجان ِ یاغی....یاغی گری ها رو از کودکی با قهر کردن شروع کرد...

اما یاد گرفت،یاد گرفت هر چی بزرگتر می شه یاغی گری رو بنویسه نه اینکه نشون این جماعت بده...جماعتی که به سان لحظه ای رنگ عوض می کنند

من همون دخترک 5 ساله هستم که توی تختش گریه می کرد و از دست دعوایی که مادرش باهاش کرده بود گریه می کردم و دوست داشتم غمگینیم رو بنویسم...چقدر دوست داشتم سواد رو یاد بگیرم....

یاد گرفتم ولی نمی دونستم که غم نامه از مادر نیست..از دل خودم..از باورهام..از دنیایی که ساختم برای خودم و فرای این دنیای آدم ها بود..دنیای که توش سهراب رو نقش می زنم و فروغ رو باور می کنم


بزرگ شدم...قد کشیدم...تغییر کردم...تو آینه یا زشت می شدم یا زیبا...گریه کردم...خندیدم...داغون شدم...رقصیدم...دور شدم..نزدیک شدم...

نمی دونم..مرجان چه کردی با خودت؟

چرا نشدی همون دخترکی که جامعه دوست بداره؟خانواده عاشقش باشه؟

چرا لوند نشدی؟چرا دلبری از پسرکان نکردی؟چرا بزرگترین افتخارت درس خوندن نشد؟چرا غرق در مذهب موروثی خانوادگی نشدی؟چرا پوچ دونستی؟چرا رشد کردی؟چرا ؟؟؟؟چرا بزرگترین هدفت زوجیت نشد؟چرا زیباترین لذتت آرایش نشد؟

چرا؟چرا؟چرا معمولی نشدی؟چرا مثل خیلی ها نشدی؟چرا کاری کردی که بهت بخندن؟چرا سوژه ی محفل خنده ی این و آن شدی؟


نمی دونم..

دختر اردیبهشت...ماه بهانه ها..ماه عاشقی ها..ماه دیوانگی ها...

تلاش می کند برای دیوانگی...برای رهایی از بند این انسان ها


نمی دونم بگم مرجان بلوغت مبارک؟مرجان بزرگ شدنی که نفهمیدی مبارک؟

نمی دونم.....

هیچ نمی خوام تو زندگیم به جایی برسم که از سنم خجالت بکشم...

ولی ،آیا شعورم،روند زندگیم نشان از دختر 23 ساله داره؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


پ.ن:به شدت کادو دوست دارم...یه کادو روخیلی وقت پیش بهتون گفته بودم..همونی که دوست ندارم هوا باشه....بهم بدید این کادو رو...پر رو نیستم به خدا...ولی به شدت عاشق بوسه هستم

پ.ن2:تولد گل بانوی ترانه..گوگوش عزیز هم 15 اردیبهشت هست و من به این تداخل افتخار می کنم

پ.ن3:تولد ندای عزیزم هم تو این روز هست..ندا ..همزاد...مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 15:37  توسط مرجان  | 

سخته وقتی هر چی بیشتر از روزهای عمرت بگذره و لفظ بی معنی "بزرگ شدی" رو بهت نسبت بدن ولی ببینی هیچ کس واسه نظرهات و حرفات تره که چه عرض کنم حتی علف هم خورد نمی کنه.....

چه از آدم های نسبت دار باشه چه دوست!!!!!

کلا آدمی هستم که اگه حرف نزنم شاید هم خودم خوشحال تر باشم هم دیگران بیشتر از سکوت من لذت می برن!!!!

هر چی می گم باد هواست!!!!!!!!

پوووووووووووف


یه ذره دلخورم و دلگیر...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 0:3  توسط مرجان  | 

#خدایی جسارت هم چیز خوبیه هااا...من چه بیهوده فکر می کنم که جسورم!!!شاید تو نوشتن قدری جسور باشم ولی هیچ کجای دیگه زندگی جسارت ندارم...نه نه تو اس ام اس هم جسارت دارم و حرفمو می زنم!!!


بلانسبت جمع،پدر من یه برادر داره که در قانون طبیعت من باید بهش بگم عمو ولی از وقتی که دیدم سالیان سال روی نه چندان ماهشون رو نمی بینم ترجیح دادم اگر قراره بر زبانم اسمشون جاری باشه همان اسم کوچک را می گویم (که بابت همین هم کلاهش را باید چند صد متری به هوا بیاندازد!!)

تو همه ی خانواده ها اختلاف هست..اینو واقعا دیدم...حتی اختلاف هایی که خیلی زشت و تاسف برانگیز هست!!!!

چند سال پیش ،شاید نزدیک به ده سال پیش...این جناب برادر پدر به همراه همسرشون ،تشریف آوردن دم در منزل ما و زن محترمشون کلی حرف بار مادر عزیز تر ز جانم کرد و رفتن!!!!

بگذریم که چقدر مسائل پیش اومد..مادر من حالش بد شد و....


گذشت و گذشت و من ریخت این عمویی که در کودکی به من می گفت :دختر ندارم ولی تو رو خیلی دوست دارم رو ندیدم...این نکته قابل ذکر است که این جناب تنها عموی تنی من هستن!!!و من دو عموی نا تنی دارم و نکته ی قابل ذکر دیگر این است که من کلا زیاد اهل فامیل نیستم و ترجیح می دم به جای اینکه برم خونه ی فامیل تلفنی با دوستام حرف بزنم...چون به شدت از روابط اجباری و تکراری و حرف های تکراری و غیبت های تکراری و مسخره کردن های تکراری بیزارم(حالا نه که بدم بیاد..نه اونایی که باهاشون حال می کنم رو خیلی دوست دارم)

به همراه خانواده رفته بودیم شهر پدری جناب پدر...در خانه ی ابا و اجدادی...دیدن مادر بزرگ...من رفتم بیرون و آمدم وارد چارچوب در شدم دیدم اِاِاِ این که جناب برادر پدر هستن در چارچوب در(با تمام نفرت و دل خوری که داشتم نا خود آگاه لبخند زدم و با شوقی کودکانه گفتم سلام) و مثل بُز سرشون رو انداختن پایین و رفتن..این وسط من احتمالا جزیی از آجرهای دیوار بودم!!!!

همون شب عروسی یکی از فک و فامیل بود...همه ی دختر عمو های بنده(ناتنی ها)بودن ،جناب برادر پدر چه بغل می کرد و می بوسیدشون!!!!!نه حسودی نکردم..چون اون مرد لایق حسادت نبود...تاسف خوردم به قلب حقیر و بی رحم آدم ها...

گذشت و دیشب مهمان خانه ی ما شدن!!

من درون اتاق موندم و فیلم نگاه می کردم و گفتم اصلا برام مهم نیست که این آدم اومده خونمون...چون برای کسی ارزش می زارم که حس کنم لایق ارزش گذاشتن هست!!!!

یک دفعه مادر گرامی به همراه زنی(همسر برادر پدر) که چند سال پیش همه ی آتیش ها و توهین ها از سمت اون روشن شد در چارچوب در حاضر شدن!!!!منو بوسید...معذرت خواهی کرد..اونم 3 بار(خدایی خیلی جسارت می خواد غرورت رو له کنی و تو چشمای یکی نگاه کنی و بگی اشتباه کردم..اونی که شاید جای دخترت باشه...واسه همین می گم من جسارت ندارم...شاید واقعا هیچ وقت نتونم تو روی یکی نگاه کنم و بگم منو ببخش)...واقعا اون لحظه بخشیدمش...واسه جسارتش...واسه پشیمونیش...کینه ای نیستم ولی طاقت توهین به مادرم رو ندارم..داغون می شم کسی اذیتش کنه واقعا آتیش میگیرم...من می بخشم و بخشیدم همه ی کسانی رو که عذابم دادن..ولی نمی تونم ببخشم کسی رو که دل مادرم رو به درد بیاره...ولی این زن رو بخشیدم

خلاصه منو تو منگنه گذاشتن که بیا با عموت سلام و علیک کن...منم به دلیل اون لج بازی اردیبهشتی با همون لباس توی خونه رفتم تو پذیرایی!!!!مرتیکه ی ***** باز آدم نشد!!!بلند شد فقط یه دست داد...باز به پسرش که یه لبخند نثارم کرد...حتی بلد نبود یه بوس کنه!!!

منم اومدم تو اتاق و آخراش رفتم نشستم اونم برای دیدن سریال!!

خلاصه وقتی رفتن من گفتم این همون گاوی که بوده باقی مونده !!!!

امشب رفتیم جایی...اولین نفری که تو اون مهمونی دیدم ایشون بود..بلند شد دست داد و بوسم کرد..متحول شده بود...فهمیدم زنش بهش گفته!...باز به زنش...همون زنی که یه زمانی همه آتیشا از سمت اون بود



آدم ها عوض می شن..عجیب می شن...دور می شن...به دست آوردنشون سخت می شه...دوست داشتنی می شن..نفرت برانگیز می شن...

اینا همه اول شامل خودم می شه و بعد بقیه!!!


پ.ن1:کینه ای نیستم ولی دوست ندارم از یه سوراخ دو بار گزیده بشم

پ.ن2:بوسیدن و بوسیده شدن رو خیلی دوست دارم و هیچ وقت هوا رو نمی بوسم همیشه لُپ رو می بوسم...و به نظرم بوسیدن و طرز بوسیدن یکی از راه های کشف محبت هستش

پ.ن3:امشب هم این عمو رو بخشیدم!!!ولی نمی تونم توی روش لبخند بزنم..برام سخته...ده سال دور بوده!!!من بزرگ شدم...بدون خاطره ای ازش...فقط یه چند خاطره ی کم رنگ توی کودکی ازش هست!!!

پ.ن4:چه پیر شده بود!!!!!انگار همین چند روز پیش بود داشت دوچرخه سواری یادم می داد...و جلوی پسراش از من دفاع می کرد!!!!

پ.ن5:چقدر آدمها وقتی بزرگ می شن مزخرف می شن و باعث اختلاف می شن...چقدر وقتی پیر می شن پشیمون و مظلوم می شن

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 فروردین1388ساعت 2:55  توسط مرجان  | 

اپیزود اول:

مادر (در حال جدول حل کردن با صدای نیمه بلند برای شنیدن من):حیوان خنگ؟

من(بدون معطلی):مرجان!

مادر:گفتم حیوان؟!

من:خوب منم گفتم مرجان!!

مادر زیر لب غرولند کرد!!!

 

اپیزود دوم:

توی حمام یادم می افته که مدتیه مادر کمرم رو لیف نکشیده،درب رو نیمه باز می کنم ؛

من:مامان بیداری؟

مادر:آره

من:میای کمرو لیف بزنی؟

مادر:چشم(با لحنی مهربان)

و بعد چند لحظه میاد و کمرم رو لیف می زنه و من در این حال دارم به این فکر می کنم که من بزرگ شدم و قوی یا مادر ضعیف شده...بچه که بودم وقتی لیفم می زد دردم می گرفت و می خواستم زودتر تموم بشه ولی الان نه دوست ندارم بهش بگم کافیه...من قوی شدم یا مادر ضعیف شده،دستاش قدرت نداره انگار!!!!!

 

اپیزود سوم:

در حال نوشتن اپیزود دوم هستم که موبایل زنگ می خوره و تصویر شیر خوردن بچه از سینه ی مادر نقش می بنده رو موبایلم این یعنی مادرم داره بهم زنگ می زنه(یه سفر دو روزه با پدر به شهری کوچک برای دیدن مادربزرگ(مادر پدر).). ok رو می زنم؛

مادر:سلام عزیزم(عزیزم رو با یه غلظتی می گیه که دلم می خواد ماچش کنم)

من:سلام مامان

مادر:خوبی دخترم،قربونت برم

من:مرسی مامان،خوبی؟

...

 

 

.....

چقدر خوبه که دارمش...همه ی بدی های دنیا رو می شه با وجود بودنش تحمل کرد...خدای زمینی من...عشق وجودی منه....فکر لحظه ای نبودنش داغونم می کنه...

عشقی که تو بوسیدن هاش هست تو در آغوش گرفتن های سفتش هست هیچ جای دنیا نیست

بوی تنش رو خیلی دوست دارم حتی وقتی خودش میگه: 

مامان حمام نکردم؛

من می گم :ولی مامان من دوست دارم

 


بی ربط:

چقدر بدم میاد یه پیام می زارن بی ربط برای معرفی وبلاگشون و بعد می رن،حکایت اوناست که زنگ می زنن فوت می کنن!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 21:33  توسط مرجان  | 

و باز توبه شکستم

و باز پاکی کوتاه مدتم refresh شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و نمی دانم به چه غسلی پاک شوم!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و

..

گمان می کنم

نه

یقین دارم دیگر هیچ غسلی مرا پاک نخواهد کرد...!!!!!!!!!!!!


و فقط برای یک باور......ننگ این هوس را به دوش می کشم...با بلهوسی هایم....

دیگر هیچ ناسزایی سزاوارم نیست!!!!!!!!!!!خوش به حال ناسزا که از من پاک تر است..........


درد سنگینم مرا می کُشد با ذلت....

و لبخند میزنم تا همه بگویند خوشم...

و چه عذاب می کشم وقتی به کثافتی چون من می گویند:پاک!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

"پاک"...چه واژه ی بیگانه ای!!!

به گمانم مربوط به دوران طفولیتم است...

من حتی در طفولیتی که به یاد دارم کثافت بودم!!!!!!!!!!!!!!


بوی تهوع گرفته ام

واژه ی مقدسی را نمی توانم به زبان بیاورم،حتی بعد از غسل!!!!

جنابت!!!!از این بالاتر هست؟!!!!!!!!!!!اگر هست صدایم کنید و بگویید....

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای...


چرا باز رهایم کردی.....


مگر نگفتم ولم نکن.....چرا باز مرا ول کردی.....



دارم می فهمم که دوستم نداری......دوست داری منو به جهنمت ببری...

باشد...من کثیف و هرزه....بهشتت ارزانی خوبانت...خوب بودن در رگ های من نیست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


بهشتت دروغه!!!!!!!!!!!!!یه دروغ برای داغون کردن من

نه بهشتت رو می خوام نه جهنمت رو.....

می خوام برم تو بی جایی و بی اسمی..........

برای کثیف ترین آدم دنیا کجا رو داری؟!!!!!!!!!!!برای کسی که نمی زاری توبه رو نشکونه!!!!!!!!!!!


تنها دلخوشیم تو بودی.....ولی حالا می فهمم که لذت می بری کثیف باشم.....برو سراغ همون آدم خوبهات

دیگه نگاهم نکن...برو قربون صدقه اونا برو

برو پیش همونایی که دست از پا خطا نمی کنن

برو پیش همون مظلومات

برو پیش همونا که بزرگترین گناهشون دروغ گفتنه  یا لحظه ای فراموش کردنت

برو دیگه

من که انگار مال تو نیستم

دروغ نگو...اگر بودم یادت میومد که چقدر سر سجاده زجه زدم که نزار توبه بشکونم.....باز شکستم

باشه باشه...اصلا تقصیر تو نیست...

من کثافتم

ولی یادت باشه تو پرتم کردی تو این لجن زارت....

تو فقط تو...

از دستت عصبانیم

می دونم من بی شرفی کردم ولی تو مُقَصِری.....

بابت تمام کثافت کاری هایی که کردم تو متهم ردیف اول دادگاه منی!!

چطور تو دادگاه تشکیل بدی ولی من ندم؟!!!!

منم یاد گرفتم حق به جانب باشم

می دونی خوبیش چیه؟!!!اینکه من توان پرت کردن کسی رو دارم تو این دنیا  دارم ولی نمی کنم...واسه همین از تو بالاترم...چون هیچ کس نمی تونه خِفتَم رو بچسبه بگه چرا منو آوردی به این لجن زار!!!


اخم کن....باشه....


تقصیر منه که دارم توی دنیای "تو" زندگی می کنم


لطفا کسی مسخره بازی پیام نزاره چون خیلی عصبانیم ممکنه با بدترین لحن ممکنی که بلدم جواب بدم!!!!!!


بعد نوشت:قدری سانسور شد!!!!


+ نوشته شده در  یکشنبه 4 اسفند1387ساعت 4:11  توسط مرجان  | 

گاهی اوقات انقدر از خودم خوشم میاد،فقط گاهی اوقات!

خوشم میاد وقتی می بینم مثل بقیه نیستم،جسارت دارم،تنفرم رو بیان می کنم همون طوری که دوست داشتنم رو فریاد می کنم

خوشم میاد وقتی می بینم که علاقمندی هام ربطی به نسبت هام نداره

خوشم میاد وقتی می بینم دوست نداشتن هام رو زیر سایه ترس و حرف های مردم پنهان نمی کنم

خوشم میاد وقتی می بینم دچار خیلی از کلیشه های مردم امروز نیستم،به خدا خوشم میاد

خوشم میاد که خیلی چیزها رو باور کردم که خرافاته

خوشم میاد که هنوز رفقایی دارم که وقتی سراغی ازشون نمی گیرم دلخور می شن،این یعنی هنوز منو دوست دارن و هنوز ارزش دوست داشته شدن رو دارم

خوشم میاد وقتی می بینم یکی بهم می گه دلش برام تنگ شده،می بینم هنوز ارزش دل تنگ شدن رو دارم

خوشم میاد وقتی می بینم هنوز نفس هایی دارم که بتونه فرار کنه از بوی گند خیلی چیزها..

....

بهونه زیاد هست برای خوش اومدن ولی گاهی انقدر تنفرها،دوست نداشتن ها،حال گیری ها...هجوم میارن به سراغم(و جالبه همه با هم میان)که فراموش می کنم مرو از جان هستم ولو به اجبار یک معنی اسم حتی!!!

گاهی اوقات فکر می کنم روشن فکر و فرهیخته شدم،گاهی احساس می کنم هَپلی شدم،گاهی احساس می کنم هیشکی نیست که دوسم داشته باشه،گاهی به شدت غرق در اشک و آه می شم،گاهی به شدت حس می کنم که نوشته های خوبی دارم،گاهی به طرز زیادی حس می کنم که محبوبم و....(و من عجب روان پریشم!!)

انواع مختلف حس ها...حس هایی که شاید اسمشون هم به ذهنت خطور نکنه...

نمی دونم...ولی به شدت زیادی اکثر اوقات حس می کنم نفس ها رو دارم همین جوری هدر می دم....

دیروز که گذشت(اول اسفند)تولد کسی بود که اگه نبود هیچ وقت من بهانه ای نبودم برای به دنیا اومدن...پس می تونم بابت این مسئله خشمگین باشم،عصبانی باشم...جوری که به زور بگم:راستی تولدت مبارک!!!!!!



بی ربط1:

من همیشه عاشق لحظه های قبل از عید بودم و حال و هواش...ولی دیگه دوسش ندارم...حتی شوق کودکانه ی خرید کوچولویی هم ندارم،

آریا چه کردی که لذت عید رو هم بردی...تو لذت شروع بهار رو از بچه ی بهار گرفتی...از کسی که وسطِ وسطِ بهار به دنیا اومده...

نمی دونم ولی کاش سالهای آینده این روزها رو دوست داشته باشم...

هی دلگیر تر می شم....

 این بزرگ شدن پی در پی من...18،19،20،21،22....پووووف چه به سرعت و من هنوز هیچ کاری انجام نمی دم جز خوابیدن و گاهی خوردن و مدام نفس کشیدن!!!!


بی ربط2:

یه سری عذاب وجدان،یه سری گناه پلید و زشت این روزها خیلی ذهنم رو درگیر کرده...

از هر جهنمی جهنمی ترم..

به قول یه سری از دوستان می گفتن،ما که شانس نداریم تو اون دنیا تو جهنم می فرستنمون موتور خونه ی جهنم

حالا من می گم حتما منو می فرستن تو موتور خونه ی جهنم زیر اون لوله هایی که نزدیک زمینن و آب چیکه می کنه ازشون و تو اون یه تیکه جا باید بمونم....

کاش حداقل بزارن گاهی برم بهشت نظافت کنم...آدم خوب ها رو دید بزنم...


پ.ن:یه ذره حس و حال نوشتنم رفته..دعا کنید برگرده...چون با نوشتن (هر چند حقیر و زشتم)حالم قدری خوب می شه



+ نوشته شده در  جمعه 2 اسفند1387ساعت 3:41  توسط مرجان  | 

می خوام بابت همه ی عشقی که بهم دادید تشکر کنم(بابت پست قبلی)

هنوز دلهره دارم و نگرانم،هنوز می ترسم،هنوز رنگ و روی مادر دیوانم می کنه...

ولی ته دلم قرص شده که کلی آدم دعام می کنن

تک تک پیام های پست قبلی رو بارها خوندم...کلی انرزی بود..چندتایی اس ام اس داشتم،کلی پیام های خصوصی...

فقط به 3 تا از دوستانی که جدا از نت هستن باهام،گفتم و کلی نگران شدن

یکی گفت می ره امامزاده صالح یکی گفت می ره یه جایی که برام دعا کنه..هر کی یه طوری...

به خودم می بالم که این همه آدم خوب رو تو این دنیا می شناسم

از همتون بابت محبتتون ممنونم

خدا رو شکر می کنم..نفس های خدا رو بابت این همه عشق و مهربونی حس کردم..به خدا حس کردم....

حس کردم راه ببخشم وجود داره...کاش منی که می دونم این همه خدا معرکه هست...توبه شکن نشم دوباره

هنوز محتاج دعاهای مهربونتون هستم

مرسی،ممنون،تشکر و هر چی واژه ی قدردانی هست تقدیم به همتون



پ.ن:در ادامه ی مطلب یه آهنگ زیبا از عصار گذشتم که می خواستم واسه اربعین بزارمش ولی نشد!!!!

از دستش ندید اگه گوشش ندادید!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 12:7  توسط مرجان  | 

بعد بیدار شدم و ماهی توی تنگ مرده بود . قبلش ، قبل از خواب ، فکر کرده بودم ؛ « هِه ! من یک چیزهایی می دانم که شما هنوز نمی دانید ! » می دانستم می فهمند یک روز . اما حالا نه ! از نگاه ترحم آمیز شان بدم می آمد . « هیچ کس حق ندارد برای من دل بسوزاند ! این یک قانون است ! » آره ! حالا نه !


یک وقت هایی که هیچی از جان دنیا نمی خواهم ، می ترسم . تمام بعد از ظهر ، چشمم به کفش ها ، گوشم به صداها ، فکر می کنم حالا ، همین حالا ، دلم می خواهد کی را ببینم و هیچ کس . فکر می کنم دوست دارم کجا باشم و هیچ جا . خالیست دنیا انگار از تمام دلخوشی ها . خالیست دلم از تمام خواستن ها .
می نشینم روی پله ها ، سرم را می گیرم توی دست هام و می ترسم . بسیار می ترسم .
یکی توی وجودم می گوید ، مدام می گوید ، کسی باید همین حالا به من بگوید بودنم را دوست دارد . تنها بودنم را . همین و بس ... کسی باید ... تو باید ... آن قدر می گوید که خوابش می برد . که خوابم می برد ...

پ.ن:دیدی امروز زمستان چطور خودش را در دامنمان چلاند ؟
دیده بودی اندوهی را که در تو بدود ؟ اندوه در من می دوید امروز و یک بار چشمانم را می بلعید و یک بار دست هایم را .
درمانده ام .
شال گردنت را برده ای راستی ؟




ــــــــــــــــــ

این نوشته ی من نیست..نوشته ی یک دوست عزیز ِ که اسمش رو نمی گم چون اجازه نداد ولی این رو از طرف خودم این جا می زارم.

دوستی که دوست داره من از حال و هوای مرگ بیام بیرون.

سپاس دوست مهربانم [گل]


بعدتر نوشت:

حالم گرفته شده...مامان فردا دوباره می ره بیمارستان بستری بشه برای آنژیو گرافی.....

قلبش اذیت می شه

گرفتم..گرفته....

هنوز نرفته دلم براش تنگ شد...

خیلی بهش وابستم،گاهی می گم شاید بد باشه این وابستگی ولی می دونم تنها موجودیه که باعث شده هنوز سرپا باشم ؛تنها انگیزمه

دعا کنید برام

سخته خونه ای که من باشم و مامانم توش نباشه...

با دلی گرفته

+ نوشته شده در  شنبه 26 بهمن1387ساعت 15:3  توسط مرجان  | 

من الان باید زنگ بزنم اون دنیا؟!!!تو فکر کردی چی جوری من باید تبریک بگم این روز رو؟!!!!

پسر فکر این روزا رو نکردی...

الان ماریا یاد درد زایمانش افتاده و من یاد این که تو شب عشق به دنیا اومدی...

تو نامردی،نامرد...مادرت موقع خاک سپاریت بهت گفت نامردی که تنهام گذاشتی...راست می گه آریا، تو نامردی!!!

اومدی فقط بشی درد ِ دل من؟پسر نابودم کردی...

آخه کدوم آدمی با فقط  2سال بودن این همه خاطره می زاره رو دلم؟!!!!!

خوب می دونی که هنوز عیدی تو توی کمدمه،خوب می دونی که به مامان گفتم اول واسه آریا عیدی بخره،خوب می دونی که عیدیت رو گذاشتم تو کمد خودم و هی می گفتم کاش اندازت باشه،خوب می دونی که می خوام نگهش دارم تا بشه آینه دغم،خوب می دونی که حتی نگاهش نمی کنم...

فقط چند ساعت دیگه طاقت می آوردی سال تحویل می شد و من عیدی تو رو می دادم...

یادته یه روز بعد از خاکسپاریت زار می زدم که من این عیدی رو چیکار کنم؟؟؟؟؟بابات آرومم کرد...

یادته بابات مثل بچه کوچولوها زار می زد و بهونه می گرفت می گفت من پسرمو می خوام؟!!!!

یادته مامانت لال شده بود؟!!!!

نامردی دیگه...نامردی که طاقت دیدن این همه صحنه رو داشتی...

 

 

ماریا نخون این چیزها رو...نخون...تو الان شکمت رو گرفتی و داری زار می زنی....خوب می دونم

آخه زن،من باید امروز زنگ بزنم به تو تولد آریا رو تبریک بگم و تو گوشی بهش بدی و اون به من بگه سلام خاله مرجان....

آخ که آرزو به دل می میرم...

ولی به خدا،آریا یادم نمیره...فقط یک بار اسمم رو صدا زدی که من از خوشحالی می خواستم بیهوش بشم

گفتی:مجان....

"ر"نگفتی ولی زیباترین کسی که اسمم رو صدا زده تو بودی....و من تا ابد زنگ این"مجان" گفتنت تو گوشم می مونه و بغض می کنم و سر درد می گیرم....

آریا؛لعنت به من که تو اون جشن کذایی تویی که خواب بودی بی خیال اون همه سر و صدا،رفتم بیدارت کردم(آخه دلم تنگ شده بود خواستم باهات بازی کنم)و تو بیدار شدی و نیم ساعت بعد...خواب ابدی رفتی...باید بگم لعنت به من........

یادته شب آخر تو بغلم خوابیده بودی و بر عکس همیشه اصلا غُر نزدی...

یادته قبل از خواب یه آبمیوه خواستی بخوری بابات بهم اشاره داد که نباید بخوری و بردمت تو یخچال قایمش کنی واسه فردات؟!!آریا من اون آبمیوه رو چند وقت پیش با عصبانیت پرتش کردم تو سطل آشغال!!!!

من برم به کی بگم؟!!من امروز می خوام تولدت رو تبریک بگم نامرد.....

 

من تورو غرق خون دیدم..به خدا دیدم...فکر کردم بازیه...آره بازی بود..بازی زندگی لعنتی بود...

 

از بچگی،خوشم نمیومد از مینی بوس،بی دلیل...ولی الان با دلیل....آخه اون مینی بوس لعنتی کذایی بد ترکیب تو رو له کرد....

 

واااای ماریا تو امروز چی داری می کشی....یاد ویار هات نیافتی زن....یاد دردهای توی شکمت نیافتی...یاد لحظه ی تولدش نیافتی...یادته گفتی خیلی تمیز بود؟!!!

بارها برام تعریف کردی لحظه ی زایمانت رو....چقدر تولد گندیه....

ماریا اشک بریز...گریه کن...زار بزن...دیگه آریا نیست که بخوای براش جشن تولد بگیری...

 

...

دیگه هیچ وقت نمی تونم 29 اسفند رو دوست داشته باشم،اون روز نابود شدم،دیوانه شدم،بدون آریا شدم...

 

پسر تو می فهمی یعنی چی؟می فهمی 2 سال به عشق فقط یه نفر هر بچه ای رو میدیدم با تو مقایسش می کردم؟پسر تو اینا رو می دونی یعنی چی؟می فهمی که می ترسم دیگه بچه ای رو دوست داشته باشم؟می فهمی که هنوز میای تو خوابم با همون لباس شب آخر!!!!!!

پسر می فهمی وقتی مادرت از خاطرات تو برام می گه من گلوم بسته می شه و خفه می شم ولی دم نمی زنم،می فهمی که با یه بدبختی بحث رو عوض می کنم و مادرتو می خندونم؟

پسر می فهمی یعنی چی وقتی مامانت تو اوج خنده کردنش دیگه نمی خنده و میره تو فکر،یعنی چی؟!!!

می دونی عکس هات رو نگاه می کنم مثل آینه دغ می شن برام؟

می دونی وقتی صدایی که تو موبایلم ازت دارم رو گوش می دم چی سرم میاد؟

 

 

...

می دونی امروز تولدته؟می دونی امروز ماریا داره دیونه می شه؟می دونی بابات هی داره قدم میزنه؟

می دونی داری خواهر دار می شی؟تو باید می بودی براش غیرتی می شدی....

می دونی برای اینکه ماریا درد دوریت رو کمتر احساس کنه داره یه خواهر برات میاره؟

می دونی بابات دوست داشت این بچه برادر باشه؟می دونی می خواست اسم تو رو براش بزاره؟

می دونی بابات موقع خاکسپاریت گفت:خدا دوست نداشت پسر داشته باشم؟

 

 

یادته مامانت کالسکه ی تو رو دید(همونی که آخرین بار با هم تمیزش کردید)غش کرد و تا مدتی بهوش نیومد؟!!!

می دونی مامانت موقع بلند شدن از سر مزارت برات شوکولات می زاره رو سنگ قبر؟!

می دونی آهنگ مورد علاقت رو نوشتن رو سنگ قبرت؟

"آهویی دارم خوشکله،فرار کرده ز دستم،دوریش برایم مشکله،کاشکی اونو می بستم..."

کاشکی دستت رو می گرفتم...می دونی تو آهوی خوشکل من بودی؟می دونی تو بهترین و خوشکلترین بچه ی روی زمین بودی؟

 

 

...

آریا؛می دونی سال 87 پُر از بدبختی بود؟می دونی مثل برق و باد برام تموم شد؟آریا می دونی موقع سال تحویل 87 داشتم زجه می زدم؟آخه چند ساعت بود که پَر کشیده بودی...

می دونی این روزها خیلی سخته؟

..

 

امروز دارم برای 3 سالگی کسی می نویسم که فقط 2 سال و 1 ماه و پنج روز دوست داشت زنده باشه!!!!!!!

 

بی معرفت،تو که این قدر کم قرار بود باشی چرا اندازه ی قرنی خاطره گذاشتی رفتی...

عزیز دلم،می دونی هنوز لباسات بوی خوبتو داره؟!!!!!

 

من دو سال فکر می کردم چه قدر 24 بهمن روز نازیه....

الان می گم روز عذاب آوریه...

ــــــــــــــــــــــــــــــــ


آریا،پسر دایی  کوچولوی من که 29 اسفند 86 ساعت حدود 7 الی 8 شب پر کشید و رفت

عکس هایی از آریا

vgm9b5o2l2759hinsrz.jpg

cdesovf4cug3i3xt3apt.jpg

bftpwy0af26xh5knnbuf.jpg

e3tfqswvudlxbyh6acb.jpg

pdizf5ikfexxdk2d1s1l.jpg
+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 20:56  توسط مرجان  | 

این پست جهت مقادیری توضیح نسبت به پست قبلی هستش!

اول از همه یه چی بگم و اون اینه که من کلا تو زندگیم فهمیدم قدرت بیانم به طرز وحشتناکی ضعیفه...چون خیلی وقت ها از حرفم منظور اشتباه برداشت شده و چه واویلایی شده و من خودمو کشتم و شقه شقه کردم تا درستش کنم...

من با تن فروشی موافق نیستم!

من می خواستم یک مثالی بزنم از آدم هایی که از دور ما گناهکار می دونیمشون...بدون این که از درونشون خبرداشته باشیم...

مثل یه آدم زشت صورت که از دور می گیم چه حال بهم زنه ولی وقتی به دلش نزدیک می شیم زیبایی هاش رو نمایان می کنه یا مثل آدمی که از دور بهش می گیم نیگا چه جلفه با همه می گه می خنده ولی وقتی بهش نزدیک می شیم می بینیم این صافیه دلشه...

که خوب انگار مثالم که یک روسپی بود رو نتونستم خوب جا بندازم!

که البته همه ی روسپی ها بد نیستن...اگر فیلم آب و آتش رو دیده باشید کار فریدون جیرانی با بازی لیلا حاتمی می توانید مقداری روسپی ها رو دوست بدارید

که البته به قول یک دوست عزیز تر از جان؛این کار به هیچ وجه قابل توجیح نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت 0:7  توسط مرجان  | 

آدم گاهی دلش یه چیزایی می خواد که خدا وکیلی دیگه پُر رو بازیه و انتظارات مزخرف و بی جاییه!!

مثلا چی؟!الان مدتیه دلش می خواد نویسنده بشه(همین دختر وراجه که داری می خونیش!!)!!چی؟حالا بقیش رو گوش کن....

دوست داره کتاباش بفروشه مثل چی!توجه کردی؟کتاب نه کتاب هاش!!!!

دوست داره طرفدار پیدا کنه مثل چی؟حال کن اعتماد به نفسو...

واقعا بعضی وقتا دل یه چیزایی می خواد که دو حالت عکس العمل بیشتر نداره،اعم از منطقی و احساسی؛منطقی اینه که به این خیال پردازی بگیری قاه قاه بخندی و یادت بره به چه پروسه ای فکر کردی و احساسیش اینه که بگیری غمباد بزنی و آه و ناله که چرا نمی تونی!!!

آخه خدا وکیلی توقع داریم تا توقع...

حالا فرض بر اینکه تو نثرت خوبه،عالی می نویسی،اصلا آدم می مونه این همه استعداد و از کدوم جوبی پیدا کردی و کلا ملت فکشون بابت بازی با کلمات تو رسما افتاده رو زمین...

خوب حالا یه ناشر خوشکل و بلانسبت جمع،اسکل!! هم پیدا شده اومده کتاب داستایوفسکی(درست نوشتم؟)روزگار رو چاپ کنه...خوب فدات بشم،چی می خوای بدی به این ناشر خوشکله؟این غمگین واره ها رو یا این خط خطی واره هات؟

نه مرگ من گیریم این ناشر خیلی خوشکل بود و قبول کرد همین خزعبلات رو چاپ کنه!!!خوب حالا تموم نشده هنوز...

بقیش رو بگو ...اسم کتاب چی می شه؟موضوعش؟

نگو!!!جون من!!!!می خوای بزاری "واره ها"!!!؟؟؟؟

بابا اعتماد به نفست رو بخورم....تو دیگه آخرشی،خدا وکیلی شاهکاری در نوع خودت هاااا

 

 

 

برو بچه،بشین تو خونه صدات در نیاد...دیگه حالا گذاشتم حرف بزنی دور هم بخندیم دیگه دُم در نیار..

برو عزیزم،آره قربونت برو بگیر بخواب،خواب قشنگی بود،خوبه حداقل گفتی رو دلت نموند این همه افکار زیبا!!!!

به قول شاعر که می گه:

توقع هم توقع های قدیم!!

 

والا،به بچه رو بدی می خواد تو گوشت هم بزنه!!

اصلا تن این بشر می خاره،دوست داره لذت می بره که ملت بهش بخندن؛جالب تر اینه که فکر می کنه دارن بهش لبخند تحسین برانگیز می زنن!!!!اینو کجای دلم بزارم؟

 

یه تیمارستان تخصصی هم باز نمی شه اینو تحویل بدم...

پ.ن:حرف خودم با خودم

پ.ن2:شاید طنز ولی واقعیت
+ نوشته شده در  یکشنبه 29 دی1387ساعت 23:0  توسط مرجان  | 

گاهی وقتا شک می کنم که چیزی به نام شعور بشریت وجود خارجی داشته باشه...

گاهی خوب بلدیم تیپ جنتلمنی و روشن فکری بگیریم و توهین کنیم به شعور آدم ها...

کسایی که بهشون احترام می زارم و موقعی که ناراحتن هیچی نمی گم....و وقتی قضیه برعکس می شه اونها به جای سکوت شروع به کری خوندن و هوچی گری در میارن...اینجاست که می گم شعور نیست...احترام نیست...

حالم بهم می خوره از این جنس آدمها..حالا می خواد هر نسبتی باهام داشته باشه...کسی که نتونه به هم نوع خودش احترام بزاره و شعور سکوت رو نداشته باشه به هیچ دردی از نگاه من نمی خوره

گاهی به این نتیجه می رسم که درک و فهم و موقعیت شناسی در بشر مرده....

مثل اینکه به یکی بگی من الان فهمیدم سرطان دارم بعد با عصبانیت بگه من گشنمه بهم غذا بده دیگه....

می گم شعور کمرنگه...نیست....نابود شده...

به شدت الان عصبانیم...داد زدم...فریاد زدم...چون اون احترامی که گذاشتم با بی شعوری تمام پاسخ داده شده...

متاسفم برای آدم های بی عقل...

متاسفم برای خودم که به هر کسی احترام می زارم

متاسفم برای خودم که هر انسانی رو محترم می شمارم و این طوری به راحتی من رو به باد تمسخر می گیره

متاسفم برای خودم که به آدم هایی می گم حالم خوب نیست که درک ندارن و خواسته های مسخره ی خودشون رو بیان می کنن

متاسفم برای خودم که به این آدم ها و بهتر شدنشون دل بستم....

متاسفم برای خودم که این تاسف نه در کسی تغییری ایجاد می کنه و نه به دردی می خوره...فقط به درد این می خوره که یکی اینو بخونه و سو تعبیر کنه و شمشیر بکشه برام بگه اها منظور مرجان من بودم........

خدایا منو بکش از طرز تفکر این بنده هات...ایا این هم امتحانه؟؟؟؟من که دارم دغ می کنم...از اون ور تا گردن تو لجن مشکلات و بدبختی فرو رفتم و نمی دونم کجا فریاد بزنم که هیچ کسی نمی فهمه دردم چیه..از این ورم برداشت آدم ها...طرز برخوردشون...لذت بردن خودشون....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آذر1387ساعت 18:22  توسط مرجان  | 

هیچی نمی گم فقط خودتون بخونید...
تو ایمیلم اومده بود
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
لابد تا به حال شما هم ديده ايد وقتي يک دانشجو در دانشگاههاي خارج مي خواهد مدرک دکتراي خود را بگيرد، يک لباس بلند مشکي به تن او مي کنند و يک کلاه چهارگوش که از يک گوشه آن يک منگوله آويزان است بر سر او مي گذارند و بعد او لوح فارغ التحصيلي را مي خواند. هنگامي که از ما سوال مي شود که اين لباس و کلاه چيست پاسخ مي دهيم اين لباس شيطونک است که اينها تنشان مي کنند!!! اما هنگامي که از يک اروپايي يا ژاپني و يا حتي آمريکايي سوال شود اين لباس چيست که شما تن فارغالتحصيلان مي کنيد جواب ديگري مي شنويد: آنها به احترام «آوي سنت» که همان «ابن سينا»ي ماست که لباس بلند رداگونه مي پوشيده، اين لباس را تن دانشمندان خود مي کنند. آن کلاه هم نشانه همان دستار است (کمي فانتزي شده) و منگوله آن نمادي از گوشه دستار خراساني که ما ايراني ها در قديم از گوشه دستار آويزان مي کرديم و به دوش مي انداختيم. در اروپا و آمريکا علامت يک آدم برجسته و دانش آموخته را لباس و کلاه ابن سينا مي گذارند، ولي ما خودمان نمي دانيم. باورتان مي شود؟
ـــــــــــــــــــــــــ
باز هم هیچی نمی گم!!!!!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه 26 آبان1387ساعت 13:16  توسط مرجان  | 

کلا انگار دیگه باید عادت کنم به شنیدن و خبر بد....

شاید برای خیلی ها خنده دار باشه ولی چلچراغی که 7 ساله می خونم و هر هفته به وجودش دل بسته شدم و خیلی چیزها و خیلی کارها ازش یاد گرفتم،فعلا قراره چاپ نشه...خدا کنه مقطعی باشه..الان زنگ زدم مجله که غر بزنم چرا اهواز توضیع نکردین با چه صدای غمگینی گفت فعلا به دلایل اجرایی چاپ نمی شه....

ای خداااااااااااا اخه برم به کی بگم!!!!

کاش همه چی درست بشه..کاش چلچراغم دوباره چاپ بشه

اعصابم خورد  شد:(

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آبان1387ساعت 12:48  توسط مرجان  | 

حال و هوای دلگیری شده..شاید می خواد بارون بیاد شاید هم می خواد نیاد!!!
جالبه یه آهنگی اومد همین موقع که اولش می گه :تو این هوای بارونی....
یه ذره غریب و عجیبم الان....
نمی دونم دارم وارد چه پروسه ای می شم ولی حس می کنم دارم پوست می ندازم....چه سخت و دلگیره...

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آبان1387ساعت 13:45  توسط مرجان  | 

مایل نیستم تو وبلاگم مطلب کپی کنم ولی اینو خوندم خیلی برام جذاب بود،شاید تکراری و شاید حتی بی معنی باشه براتون ولی من خوشم اومد ازش:

همه چهار زن دارند

روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت  . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه  پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.

زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد 


 

واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.

اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.

روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت :

" من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره  خواهم شد !"

بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت :

" من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟"

زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد.

ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود  نزد زن سوم رفت و گفت :

" من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"

زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد.

مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :

" تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟"

زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.

در همین حین صدایی او را به خود آورد :

" من با تو می مانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش  کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :" باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم ..."

 

در حقیقت همه ما چهار زن داریم !

الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک می کند.

ب: زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.

ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.

د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است
+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آبان1387ساعت 1:7  توسط مرجان  | 

این هفته بچه خوبی شدم و هر روز ساعت 7 بیدار می شم...درس هم خوندم
امروز نشستم لب پنجره یعنی همین 30 دقیقه ی پیش...یهو دلم گرفت..گفتم یعنی تا 1 سال دیگه نمی تونم روی این لب پنجره بشینم و بیرون رو نگاه کنم...اخه محوطه ی ما خیلی خوشکله..عکس گرفتم که ببینید..نمی دونید وقتی بارون میاد چقدر خوشکل می شه..از سال 74 اینجا بودیم..همه ی خاطراتم مربوط به این خونست..کاش شرکتی نبود و مال خودمون بود
Picbaran
Picbaran
Picbaran
Picbaran
Picbaran
3تا از عکس ها رو رفتم تو تراس گرفتم....هیچ خونه ای مثل اینجا به نظر من با صفا نیست...چقدر بده اگه از اینجا بریم و نشه من دیگه بیام تو تراسمون بشینم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 7:45  توسط مرجان  | 

  این مطلب رو جایی الان خوندم....دوست نداشتم تو وبلاگم از جایی مطلب بزارم...عکس هاشو نمی زارم..فقط خود مطلب...می خواستم بگم ببین چی جوری تو زندگی اسم های مختلفی روی ما گذاشته می شه..فارق از شخصیت و هویت قلبیمون ....تحقیر شدن خیلی زیاده...حتی وقتی محبتی دروغین باشه
زن موجود عجیبیه...همیشه می بینه داره تحقیر می شه ولی باز سکوت می کنه..این سکوت هم جنسانم رو قبول ندارم....مظلوم گناهش از ظالم بیشتره..این حقیقته نه شعار.......
.
.
.
.
.
من کی هستم؟
*من "دوشیزه مکرمه" هستم وقتی زنها روی سرم قند می سابند و همزمان قند توی دلم آب می شود...

*من"مرحومه مغفوره "هستم وقتی زیر یک سنگ سیاه گرانیت قشنگ،خوابیده ام و احتمالا هیچ خوابی نمی بینم!!!!

*من"والده مکرمه"پسرم هستم وقتی اعضای هیئت مدیره شرکت پسرم برای خودشیرینی،20 آگهی تسلیت در 20 روزنامه معتبر چاپ می کنند

*من "همسری مهربان و مادری فداکار "هستم وقتی شوهرم برای اثبات فداکاریش(البته تا چهلم!!!!)آگهی وفات مرا در صحفه اول پر تیراژ ترین روزنامه شهر به چاپ می رساند....

*من "زوجه" هستم وقتی شوهرم بعد از چهار سال و دو ماه و دو روز به حکم قاضی دادگاه خانواده قبول می کند به من و دختر شش ساله اش ماهیانه بیست و پنج هزار تومن بدهد....

*من "خوشکله" هستم وقتی پسرهای جوان محله زیر تیر چراغ برق وقتشان را بیهوده می گذرانند... 

*من"ضعیفه" هستم وقتی ریش سفیدهای فامیل می خواهند حق ارث مرا از برادرم بگیرند 

*من "مامانی"هستم وقتی بچه هایم خرم می کنند تا خطاهایشان را به پدرشان نگوییم

*من در ماه اول عروسی"خانوم کوچولو،ملوسک،عروسک،خانمی،عزیزم،عشق من،خوشکلم،عسلم،ویتامین..."هستم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 0:1  توسط مرجان  | 

می خواستم تو این پستم از تمام دوستانم که این مدت با پست های غمگینم..اذیتشون کردم عذر خواهی کنم..
چیکار کنم...روبه راه نیستم...وقتی کسی ازم می پرسه چی شده چی دارم بگم...بگم از برخورد فلانی و فلانی اذیت شدم؟بگم از اینکه نزدیک ترین افرادم  تحقیرم می کنن....
ولش کن..خواستم عذر خواهی بکنم...
ببخشید
+ نوشته شده در  جمعه 22 شهریور1387ساعت 19:7  توسط مرجان  | 

دلم می خواد یه مدتی دور بشم..از بعضی از دوستام...یه فاصله نیاز دارم..ولی بعدش به شدت می خوام که نزدیک بشم..گاهی این حس میاد..مثلا می خوام موبایلمو بندازم تو کمد..هیشکی ندونه مرجان کجاست،چه می کنه ولی ترس از اینکه کسی نگران بشه این کارو نمی کنم...
گاهی دور شدن..فاصله..باعث می شه فکر هام رو جمع کنم..این قدر پریشونی نباشه تو حس و علاقم به دوستام..گاهی نیاز دارم برم..ولی راهی واسه رفتن نیست...
دلم خیلی چیزا می خواد...یه دریا می خواد که کنارش تا صبح آتیش روشن کنم و بهش نگاه کنم تا از بی انتهاییش کیف کنم.........دلم یه کتابخونه می خواد فقط مال خود خودم.....دلم یه ساعت خوشکل می خواد...دلم یه حس می خواد که بنویسم تا حال بیام...دلم دلم دلم...
عجب!!!
بی خیال واسه نداشته ها نباید گفت و خواست...
+ نوشته شده در  شنبه 16 شهریور1387ساعت 16:53  توسط مرجان  | 

توی این سال 1387 پر حادثه برای من تا حالا دو تاسفر و دیدار 4دوست برای من کنسل شده...و این خیلی بده که دلت رو خوش کنی به دیدار یک عزیز و بعد ببینی تمام این خیال و دل خوش کردن بیهوده بوده...
یه سفر توی خرداد ماه به همدان بود که دیدار دو دوست که از خوبی روزگار خواهر و برادر هستن با هم و نشد و من چقدر خیال بافی کرده بودم واسه این سفر ..به شهری که اطرافش و طبیعتش رو خیلی دوست می دارم ...دومی هم سفری بود که باید الان در تدارکش می بودم ولی به دلیل بیماری مادر کنسل شد که این سفر هم دیدار دو دوست خیلی عزیز بود..که نرفتن پیششون باعث بغضی شد که گلویم رو چنگ می زنه
البته همیشه اعتقاد داشتم شاید در پس هر چیزی که باعث می شه غمگین بشم یه چیز بزرگتری هست
اینم سفر واره ی من بود گر چند امسال در اردیبهشت ماهی که ازش پیدا شدم و به شدت دوست می دارمش یک سفر داشتم و تعدادی از دوستان همچون برگ گلم رو دیدار کردم

شاید این لحظه ها برای من می تپه..به امید تپش عشق و محبت
+ نوشته شده در  جمعه 18 مرداد1387ساعت 21:11  توسط مرجان  | 

اعصابم خورده..حوصله ندارم..دلم گرفته
بی حسم..گریه دلم می خواد
دوست دارم برم یه جایی تنهایی...دنج..خلوت کنم..
دلم آرامش می خواد..
حوصله نداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 16:12  توسط مرجان  | 

شب رو دوست دارم واسه آرامشش...واسه اینکه می شه توش راحت فکر کرد..سکوت داره...تنهایی داره..زیبایی داره..قشنگیاش زیاده...
همیشه دوست دارم تا خود صبح بیدار باشم ولی خوب به دلایلی نمی شه...
شب اعجاز غریبی ست
+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 0:48  توسط مرجان  | 

خوبم...ولی یه حس استرس دارم..امروز مامان یه لحظه حالش بد شد..از درون داشتم می لرزیدم ولی خوب کلی روحیه بهش دادم...باهاش حرف زدم..دیگه وقتی یه آخ می گه قلبم میاد تو دهنم....
خدا جون..اینجا رو هواشو داری..چاکرتم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 21:27  توسط مرجان  |