تبليغاتX
واره های من

من مرده ام

سالهاست که مرده ام

چرا هر روز مرا تشییع می کنید؟

خاک نریزید

من سالهاست که مرده ام

 .........................................................


تمام

اینم خط پایان قلبم.....................................................


یکی برای روزنامه تسلیتی بفرستد.....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آذر1388ساعت 16:0  توسط مرجان 

دروغ های مضحکت بردار برای بی من بودن هایت

 

می دانی؟!

دروغ یعنی من

دروغ یعنی تو

دروغ یعنی لبخند خشک شده ی لبانم

دروغ یعنی سفید!

 

به من دروغ نگو!حرف نزن ولی دروغ نگو

 

چشم های من راست می بیند و سکوت می کند با سردی!

 

دروغ یعنی بودنت

دروغ یعنی لمست

دروغ،دروغ،دروغ...

 

دروغ یعنی من

دروغ یعنی تو

دروغ یعنی آرزوی یک روز لبخند دسته جمعی ِ دنیا...


یه حس بود...نمی دونم چی بود که اینو نوشتم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 آذر1388ساعت 23:5  توسط مرجان  | 

می شود مُرد با خیالت

می شود مُرد با اسمت

می شود از همه عالم مُرد و با تو بود

می شود تو را همیشه لمس کرد

می شود نداشت و ندید و نشنید و نفهمید ولی؛

تا ابد بر تو عاشقانه وفادار مُرد

می شود...

 

 

می شود تا همیشه مرجان برای خودش خیالی ببافد که خودش هم نداند از کجاست!

+ نوشته شده در  جمعه 13 آذر1388ساعت 20:40  توسط مرجان  | 

نمی تونی منو قانع کنی زندگی زیباست!

وقتی برای زنده بودن و داشتن جایی برای خواب،خوراکی برای خوردن،چیزی برای پوشیدن نیاز به چیز مزخرفی به نام "پول" هست!

و بدون جون کندن نمی شه بهش رسید؛ برای قدری داشتن احتیاج های معمولی!

نمی شه رفت جایی دور و راحت بدون تولید کردنش زندگی کرد؛ بدون گشنگی و سردی و کم خوابی!

 

 

نمی تونی منو قانع کنی زندگی زیباست!

وقتی هنوز به دلایل مزخرف آدم ها "کشته" می شوند

 

 

نمی تونی منو قانع کنی زندگی زیباست!

وقتی عده ای برای داشتن چیزهای مزخرف حس برتری و "پادشاهی" دارند

 

 

نمی تونی منو قانع کنی زندگی زیباست!

وقتی کسانی که دوسشون داری یا "می میرند" یا دور می شوند و تو همیشه یه زخمی توی شمال غربی تنت حس می کنی

 

 

نمی تونی منو قانع کنی زندگی زیباست!

که تا وقتی اینها هست من آسمان و خورشید و ماه و درخت و گل را بهانه ی ندیدن زشتی ها نمی کنم!و تو نمی تونی منو قانع کنی که کور باشم،حتی اگر دچار سادیسم شده باشم

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 آذر1388ساعت 22:38  توسط مرجان  | 

کامی تو

کامی من

نگاهی تو

سکوتی من

حرفی تو

لبخندی من

 

کامی تو

کامی من

زیبایی تو

شعف من

صدایی تو

گوشی من

 

کامی تو

کامی من

شعری تو

لذتی من

آهنگی تو

سکوتی من

 

کام به کام

شعر به شعر

نگاه به نگاه

 

با تو انگاری بزرگ می شوم

 

کامی تو

کامی من

با تو آه می کشم

رها رها رها

 

کامی تو کامی من

تا شب ِزود رس!

 

می نوشی

می نوشم

 

شب می شود

و این یعنی

باید رفتن!

و تا فرصت دیگری

به خاطر ِ چشم هایم بسپرم

نگاه های دوست داشتنیت را

 

و شب یعنی؛

امروز ِ با تو بودن تمام شد

 

به همین سادگی، نه!

 

 

6/9/88

جمعه ای که طاهره داشت و این یعنی خیلی


اصلا نمی خوام حس حسادت رو تقویت کنم!می دونم پست هام مدتیه اختصاصی شدن!ولی دوست می دارم این طوری نوشتن رو

هر کسی در قلب من جای خودش رو داره!اگر از تو ننوشتم دلیل نبودنت توی دلم نیست!دلیل کمرنگ بودنته

 

از یه نفر خیلی دوست دارم بنویسم!ولی وقتی بهش فکر می کنم می بینم عاشق حرف زدنشم!چیز دیگه ای نمی دونم!یه ذره هم وحشیه!

+ نوشته شده در  شنبه 7 آذر1388ساعت 0:32  توسط مرجان  | 

واژه ها خیلی وقت ست دچار بیماری مُهلک "تکرار" شده اند!

تو خیلی وقت ست از کوچه ی کودکیت عبور نکرده ای!

مادربزرگ خیلی وقت ست "لالایی" نمی خواند!

عاشقی ها خیلی وقت است به حادثه ی زیبای "دچار" نمی رسن!

 

 


و من خیلی وقت ست با سرگیجه و تهوع در کوچه ها به دنبال واژه لالایی برای عاشقی های بی دچار می گردم!

و چقدر گُم شده ام!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آذر1388ساعت 13:21  توسط مرجان  | 

نیستی

ولی هستی

(می دونی چقدر بزرگ و عزیزه همین حادثه؟)

 

آنقدر هستی که دیده می شوی

 

 

باهمدیگر نیستیم

ولی

رابطه خوبی داریم

حتی اگر نیازمان بیشتر باشد

 

 

دستهایت پیش من نیست

ولی

یادم نرفته لمس زیبایش را

 

 

گفته بودم،دارمت تا همیشه ها

بی اجازه بی مجوز

 

 

بویت را نمی دانم

ولی نگاه را خوب از بَرم

تا هیچ وقت ها نمی برم از یاد

 

 

هی،آهای

عزیز دل دست نیافتنی ام؛

عزیزی

تا ته دل

تا ته همه ی خواستن ها

به حرمت رابطه ی نداشته مان

 

 

من برای داشتن خیال تو

خوشحالم

دردش کمتر می شود

وقتی حرفهایت با صدایت در یادم تلنگر می زند

 

 

دیگر به دنبال عشق نیستم

شاید اتفاقی روزی پیش آید

ولی

یاد تو،احساس تو که بیشتر از همه ی عشق ها برایم بزرگ است

همیشه می ماند

پاکبازانه؛

تکرار کن؛پاکبازانه

 

مرز نمی کشم

بی مرز

بی نهایت

از دل نمی روی

نمی گذارم که بروی

 

 

آی شیطونک،چشمای من کنارته


تقدیم به خود خودت که خوب می دونی


+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت 0:44  توسط مرجان  | 

لبخندت را تکرار کن

تا برایت بگویم راز خوشحالی دیروزم را

 

نگاهت را چندباره تکرار کن

تا فاش کنم رمز قوی بودنم را

 

آغوشت را باز کن

تا بگویم به بهشت معتقدم!

 

بوسه هایت را ارزانیم کن

تا ببینی واژه خوشبختی را در چشمانم

 

دستهایت را به من بده

تا لطافت را برایت معنی کنم

 

نگاهت را اندکی به من بده

تا درس بدهم زیبایی را

 

اندکی مال من باش

که قدرت داشته باشم یاد بگیرم

دنیا زیباست!

 


پریسا اولین داستانش رو گذاشت!

پیشنهاد می کنم بخونینش!

زنی برای مادر شدن


وحشی جان،وبت برام فیلتره!!!یه فکری به حالش بکن!

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 22:52  توسط مرجان  | 

دور شو دلم

دور شو

از خیال زمین دور شو

زمین تو را نمی بیند

 

دور شو دلم

دور شو که خطر در نفس هایت جریان دارد

 

دور شو دلم از خودت

که ویرانت می کند

 

دور شو دلم از همه ی همه

دور شو از آسمان که جز دلبری کاری در حقت نمی کند

 

دور شو دلم

دور شو از مهربانی که فقط تو را پایبند تر می کند

 

دور شو دلم

دور شو از نگاه های دوست داشتنی

که فقط خلوتت را پر از اشک می کند

 

دور شو دلم

دور شو از کشف زیبایی ها

که فقط شاعرت می کند

 

 

دور شو دلم

دور شو از آغوش های گرم

که فقط آرامت می کند

 

دور شو دلم

دور شو از صدای آب که فقط می تواند بی تابت کند

 

دور شو دلم از این همه احساس روی زمین

دور شو که فقط می تواند قدم های دور شدنت را سست تر کند

 

دور شو دلم از این نواهای دوست داشتنی

که فقط برای نابودیت کف می زند

 

دور شو دلم از شبیه انسان ها شدن

دور شو دلم از عاشقی

 

دور شو دلم

دور شو از وابستگی به انسان ها

که تنهایت می گذارند با مرگ و رفتن ها

 

دور شو دلم که همه چیز دنیا بی وفاست

 

دور شو از خدای دنیا

که درگیرت می کند

درگیر بودن و نبودن

 

دور شو دلم از همه ی همه ی زمین و آسمان

دور شو از این همه نکبت زشت و زیبا

 

دور شو که نگران ضربان های بی قرارت شده ام

دور شو دلم

تو رو به ضربانت قسم

دور شو دلم

دور شو

دور شو

دور شو

...

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت 23:13  توسط مرجان  | 

سرزمین دل من دوران هاست که هرز می روید!هرزگی نمی کند!

آفتاب من روزهاست که آفتابی ست!چشم هایم شبها می بیند!

تن من سالهاست که رشد کرده!پوستم جدا نشده!

 

چه حقیرانه ست روزگار!

 

 

به چه می اندیشیم؟!

زندگی پر عشق؟لحظات لذت آور جان دادن در آغوش معشوق؟

 

به چه می اندیشیم؟

تنهایی پر از نکبت؟سکوت نبودن های همیشگی؟

 

به چه می اندیشم؟

مرگ؟آمدن و رفتن از کنار بوسیدن مرگ؟

 

به چه می اندیشیم؟

به هرزگی نَفَس ؟تن؟دیگری؟

 

به چه می اندیشیم؟

آرامش خیالی؟نیامدن همیشگی اش؟

 

 

به همه ی همه می اندیشم و دچار بی همگی و با همگی ام

صدای درد را کم و زیاد می کنم در سکوت دالان های دلم

 

می اندیشم!

به دلی که به تف لعنتی نمی ارزد

به دلی که تنها دوست داشتنی جسم و روحم ست

 

می اندیشم!

به خودی که دیوانه ش کردم بین بزدلی های آموزشی خودم

به خودی که ویرانش کردم بین ترس های نرفتن و ماندن!

 

 

می اندیشم!

به همه ی خستگی هام

به همه ی خستگی که از من می کِشند دوستانم

 

می اندیشم!

به همه ی ترس هایی که پشت همه ی نفس هایم بود و پنهانش کردم

 

 

می اندیشم!

به همه خیانت های خودیَم....

 

 

می اندیشم!

به همه ی "آه" هایی که کوتاه و بلند کشیدم

و گاهی جلب توجه کرد!خجالت کشیدم!

 

 

من هستم در پاییز ممتد طولانی خسته کننده؛

فصلی که برایم بوی عشق و یادگاری نداشت!

فصلی که با بی شرمی پیری جوانی ام را ممتد به رخ خسته ام می کشد!

و من نای جواب دادن را سالهاست که ندارم!...

 

 

 

 

23/7/1388

 


 

تاریخش رو می بیند که مربوط به امروز نیست این نوشته...روز خوبی بود.....ماه تی تی دوست داشتنی رویت شدددددددددددددددددددددد....دلتووووووووووووووون آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآب چون خیلی دوست داشتنیه و روز منو زیبا کرد چون امروز خیلی روز خوبی بود و پر از انرژی خوب بودم


چقدر خوبه که ادمهای خوبو هنوز می تونم پیدا کنم

خدایا مرسی که نشونه هات هنوز برام ادم های خوبن


پر پری من وبلاگ زده...یه دوست خوب که همراه خوبی هم هست..امروز ترغیبش کردم که داستان ها و نوشته هاش رو بزاره تو وبلاگ(البته ماه تی تی هم ترغیبش کرد)برید تو قلمرو پریسای من


+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 23:26  توسط مرجان  | 

من جسارت نکردم!

تمرین کردم بارها

ولی

آه

...

من عاشق نشدم!

فریادش زدم بارها

ولی

آه

...

من رها نشدم!

بلند نفس کشیدم

ولی

آه

...

 

توی آینه به چشمهایم نگاه نمی کنم!

دنیا،آدم ها و خودم مرا پیش دلم خجل کردند!

آه

...

 

چه خیال های محالی داری دل من....

آه

...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 20:6  توسط مرجان  | 

دل بازیِ من با خیال های با تو بودن چقدر دوست داشتنی اند

دل بازی های خلوت و تنهایی

یادگار تنهایی دراز من

زمان بودن هایت

وقت بوییدن آغوشت

لحظه یکی شدن دست ها

صداهای لرزان

دلِ گرم

شونه های مهربون

...

می بینی؟

تا به کجا دل بازی می کنم

با خیال

با یک تصویر مبهم و خالی از صورت

خیال با هوا

دل بازی با تصویر مبهم بدون انسان می کنم

اما

دلم گرم می شود

آرامشی نداره!

ولی برای تنهایی من همین یه دل خوشی ست

...

آی آدمها که دلهاتون رو در آلودگی هوا دودی کرده اید

من چشم هام رو به زمین دوختم

و جا موندم

شمایی که سرتون بالاست

دل بازی حقیقی لذت داره؟

...

چه روزگار پُر از آهی شده

آه

آی آدمک ها

نگاه آسمان داشتن

نگاه زمین داشتن

شکست است

من نگاه مستقیم با موج را می خواهم

چه کنم که چشم هایم به آسفالت کف خیابان سالهاست که خو گرفته

چه کنم که دنیا مرا در صف سالهاست که معطل کرده

چه کنم که بُزدلی را خوب آموخته ام

...

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 مهر1388ساعت 20:21  توسط مرجان  | 

وقتی دنیا بی خیال است

وقتی دیوار دیگر بوی خوش نا نمی دهد

وقتی من بوی بد می دهم

وقتی تو بوی تعفن می دهی


چه دارم که بگویم؟

چی دارم که بگویم

هیچ....تو هیچ برای من نذاشتی....تو بی چیزم کردی

تو خالیم کردی



ازت متنفرم....

حتی اگر تاوان این احساس تنفر همه باشد...اهل رابطه بازی نیستم پس برو گمشو که حالم ازت بهم می خوره



من خوب بودم خیلی خوب...تا دیشب....کلی نوشته پر عشق و انرژی نوشته بودم....ولی الان حسش نیست...خوب که شدم می زارمشون

بعد نوشت:

چه عجیب!!دیروز همش داشتم از فرهاد می خوندم:

"آی آدمای مرده...ترس دلاتونو برده"

نگو سالگردش بوده..

راستی اسم این آهنگی که از فرهاد می خوندم چی بود؟!!هر چی گشتم دیروز تو آهنگ های فرهاد پیداش نکردم...آی آدمای مرده...؟!!!


اصلاح نوشت:

خاک بر سر من ..این آهنگ سال قحطی فریدون فروغی بود که!!!!!

هر دوشون رو تو گور لرزوندم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 14:37  توسط مرجان  | 

بی کسی دل، سرنوشت تلخ یا شیرینیه؟

اینکه یک بار با کـَس نبوده؟

اینکه نمی دونه و نداشته که بدونه با کسی بودن چطوره؟

اینکه هنوز موقع خوندن نوشتن عاشقانه ها گیج و گنگه خوبه یا بد؟

 

این که هنووووووووووووووووووووز دلم بی کسه؛

جرمه؟

گناهه؟

خوبه؟

عدالته؟

صبوریه؟

بد بودنه؟

 

 

طفلی....نمی دونه جور دیگه ای هم می شه بود!

طفلی هنوز دست نخورده

...

طفلی دلم

طفلی که هنوز لمس نکرده

 

طفلی که هنوز بی کسه

 

 

طفلی که یه بار هم دلش تنگ دوری و نبودن "اون"نشده

 

طفلی که هنوز خیلی عقبه

طفلی هنوز خام خامه

 

 

 

طفلی وقتی عاشقانه ها رو می خونه نگاه پر از خواهش و معصومی می کنه

با نگاهش می گه:

منم می خوام!!!!!

 

 

طفلی دلکم......

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 16:25  توسط مرجان  | 

آهای لبخند،آرام تر

آهای آرامش،یواش تر

 

هیــــــــــــــــــــــــس

بلند باشید و تند، نرسیده از دستم می روید!!!!


 مهشید بیا دیگه

دلم برای فاطمه چادرنشین خیـــــــــــــــلی تنگ شده


+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 20:4  توسط مرجان  | 

گل را بو نکن

بوی خوب می دهد...با زیبایی آشنایت می کند

گل را بو نکن

چون دلت می لرزد

گل را بو نکن

چون پریشان می شوی

گل را بو نکن

چون تو بوی بد می دهی!!!!!!!!!!!!!

گل را بو نکن

چون از خوبیش کاسته می شود!!!!



چه خوبه که می شه نقطه چین گذاشت....جای تمام حرفهایی که نمیدونم!!!!!!!!!!

این متن تقدیم به خودمه یه وقت سو تعبیر نشه!



دهانم را ببوئید مبادا گفته باشم "دوست داشتن"!!!!!!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 2:21  توسط مرجان  | 

دیگر بهانه ها دست مرا نمی گیرند

دیگر هیچ چیز و هیچ کس دست مرا نمی گیرد

دیگر خودم دست خودم را نمی گیرم

دیگر تمام شد

همه چیز من تمام شد

تمام شده بودم و باور نداشتم

خداحافظ باورهای پوچ و همیشگی من

خداحافظ رویاهای زشت و زیبایم

خداحافظ مرجان

+ نوشته شده در  شنبه 3 مرداد1388ساعت 14:24  توسط مرجان 

به ماه و ستاره ها بگو:

خورشید دیگر نای تابیدن ندارد

تا اطلاع ثانوی، شب ست

...

....

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 تیر1388ساعت 17:21  توسط مرجان  | 

هوای نفس کشیدن،غروب پنج شنبه است

من از پنج شنبه ها می ترسم

گنگ می شوم

این پنج شنبه های لعنتی

بوی هیچ چیز نمی دهند

هوای قلبم را دچار درد بیهودگی می کند

و من حتی وقتی نمی دانم پنج شنبه ست،می لولم در خودم

شاید موعود من پنج شنبه ای باشد؟!

هوای من دلگیر می شود پنج شنبه ها

دو چندان می شود ویرانی های تنهاییم

 

از بوی بی بویی پنج شنبه ها می ترسم

می     تر       سم 

میمیرم

می    می    رم

...

 

راز پنج شنبه ها گنگِ گنگ باشد بهتر است...

از رازش می ترسم..

هراس دارم...

من از بودن پنج شنبه ها مدت هاست هراس دارم


تقدیم به فردا که پنج شنبه ست!

این نوشته رو یک ماه پیش تو روز دل گرفته ای که آخرای روز فهمیدم پنج شنبه ست نوشتم!و امشب کاملش کردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 22:56  توسط مرجان  | 

دنیا همونیه که باید باشه،باورش رو گاهی اشتباه می گیرم

گاهی خیال می کنم آدما تغییر کردن و با این باور از خواب بیدار می شم...که چه باور تلخیه!چون آدما همونن که دیروز بودن این منم که باید تغییر کنم شاید جور دیگری ببینم طلوع زندگی را

صبح ها همه بوی صبح می دهند ،نه بوی دیگری

بوی خدا را در بین مردم نمی جویم

اینجا بوی گند زنده گی! می دهد

من بوی مرده گی!می دهم

 

هوای تازه را کجا نفس بکشم؟!

نیست..هوای تازه ام نیست

رویای تازه ام نیست

آدم تازه ام نیست

مرگ تازه ام هست؟!نیست...

 

در گردش خودم به سر می برم تا طلوع روحم


من سرگردان خودم شده ام....

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 تیر1388ساعت 22:24  توسط مرجان  | 

فریاد تو خالی بی صدا

یعنی یک عمر بغض بی معنی

یعنی من از اول بهانه گیر بودم!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت 21:55  توسط مرجان  | 

دگر از هیچ دلم پُر شده است

پُر از تکرار بی وزنی شده است

آسمان نالان است

نه،آسمان گریان است!


دلم از مردم،از عاطفه شان می گیرد

دلم از این همه بی رنگی می میرد



آه...آه ای زمین


پ.ن1:داشتم تو نوشته های قدیمیم می گشتم..این نوشته حدودای بهار 84 نوشته شده...فقط این قابل نگاه بود..بقیه بد نبودن ولی مربوط به یه سری حس هایی بود که الان به شدت برام تهوع انگیزن...ولی خودشون بد نبودن..ولی چون حسشون رو الان دوست ندارم،باهاشون مشکل دارم...

پ.ن2:من اصلا شبیه مرجان اون سال ها نیستم ولی این نوشته شبیه الانم بود

پ.ن3:هنوز در سکوتم....در سکوتم فهمیدم که باز در مورد عده ای زود از دستشون عصبانی شدم...

پ.ن4:نوشتید ...حتی خصوصی..که من رو دوست دارید...یادم بدید چی جوری این مرجان رو دوست داشته باشم..این مرو از جان بی خود رو....

پ.ن5:حال بهم زنم در حد تیم ملی ایران

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 0:2  توسط مرجان  | 

لالالا بخوابم

بخوابم که دنیا غصه کم داره

لالالا بخوابم من،که دنیا غرق بیداره

لالالا بخوابم من،که هیچکس گشنه نداره

لالالا بخواب ای دل،که همه غرق لبخندن

لالالا بخواب ای من،که تهمت نزد بر من!

لالالا بخواب ای دل،بخواب و خواب خوابیدن را ببین

لالالا نگو خوابم نمی آد،که چشماتو ببندی یعنی غرق خوابی

لالالا بخواب ای کودک در من،که بیداری گناه بی گناهی ست

لالالا بخواب و بیداری رو فراموش کن

لالالا بخواب و در خواب من بمیر

لالالا نخوابم من...که جرمم رو دوست دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 11:37  توسط مرجان  | 

نه نه...سیب، تو را نمی خواهم


ترجیح می دهم مزه ی گس خرمالوی بی عشق را بخورم تا نوستالتژی زشت عشق خفه ام نکند


نه،نه،من سیب را گاز نزدم!!!


پ.ن1:برای جلوگیری از هر گونه سوتفاهم پیشاپیش عرض می کنم که "عشق" معنایی شخصی داره در این متن و لطفا عشاق زمینی به دل نگیرند

پ.ن2:کادو نمی خواید بدید بهم؟یه روزی نزدیکه هااا

+ نوشته شده در  جمعه 11 اردیبهشت1388ساعت 21:58  توسط مرجان  | 

نه لوندم،نه دلبرم!

نه خانه خراب کن،نه ویران کننده!


اما چه سود که پوچم!!!!!!!

و پُر از حرف هایی که باید خاکشان کنم به بهای تنفس با مِنّت!!!!


پ.ن1:اره حالا می خواید بگید خوب نکش تنفس بی منت....مگه می شه اخه؟یا باید خودمو بکشم یا باید حرفهامو بزنم که در نهایت هم لعن و نفرین و ترک کرده می شم...!!!!!

پ.ن2:این پست منو مسخ کرده و جدا الان داغ کردم..می تونم بگم بی نظیره

پ.ن3:چشم سعی می کنم غیر از خط خطی واره، واره های دیگه هم بزنم..روی چشمم

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 1:18  توسط مرجان  | 

یاد من باشد که همه ی انسان ها تنها هستند

یاد من باشد که "عشق"دزدیده ترین واژه ی زمین است

یاد من باشد که فراموشی حربه ی دل خوشی هاست

یاد من باشد که قانون زمین پست ترین محبت است

 

یاد من باشد اقاقی مرده ست

یاد من باشد پول واژه ی وابستگی هاست

یاد من باشد با اشک نگویم من خوشبختم

یاد من باشد رازم را به سنگ نگویم

یاد من باشد سهراب و فروغ را پنهان بکنم

یاد من باشد واژه را دزدیدم

 

یاد من باشد حافظه ی انسان ها مثل غذای دیشب است!!

 

یاد من باشد که هنوز "دوست" مقدس ترین اتفاقی ست که جریان دارد

یاد من باشد که مادر همیشه مادر ست

یاد من باشد که عاشق نشوم

یاد من باشد که عاشق بمیرم!!

یاد من باشد که دنیا مزرعه ی خاطره هاست

یاد من باشد کودکی زیباترین روزها بود

یاد من باشد که خوشبختی یعنی پشت سر

 

یاد من باشد که اشک هایم را پنهان بکنم

یاد من باشد موقع نوشتن بغض نکنم

یاد من باشد که بغض را فریاد نکنم

 

یاد من باشد حربه ی نفس کشیدن خفه شدن است

یاد من باشد که"تبعیض"حل شده ترین واژه ی زمین است

یاد من باشد که برای نفس آزاد کشیدن ،پست باشم

یاد من باشد که به این مردم دیگر اعتماد نکنم

یاد من باشد چه کسی خنجر زد

یاد من باشد بی صدا بارها شکستم

یاد من باشد که "فکر"بزرگترین حماقت دنیاست

 

یاد من باشد "تحقیر"فقط برای من تلخ نبود!

یاد من باشد که از سهراب دزدیدم

 

یاد من باشد که یادم بماند که تنها هستم


پ.ن:می دونم از سهراب دزدیم....از کسی که حس می کنم جزیی از خودمه تقلب کردم..اشکالی نداره از دید خودم

پ.ن2:چه درونم تنهاست!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 21:56  توسط مرجان  | 

مرگ را ورق می زنم،نه از جلو!!از پشت سر

بر پشت سرهای گذشته ام می خندم!

مرگ را بوسه می زنم و باور می کنم

شعله اش را بارور می کنم

نه برای روز مبادا

نه برای الان

برای لحظه ی مبهم بودنش

...

بوسه بر اشکهایم را کِی می توانم بزنم؟

مرگ را ورق می زنم

با اشک(نه غم،نه شادی!)بدرقه اش می کنم...

+ نوشته شده در  جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 1:47  توسط مرجان  | 

رگ های من پُر از اکسیژن بیهودگی ست

حتی اگر شعارم "سلام بر زندگی"باشد

و من می خندم بر بیهودگیم!،حتی اگر برایم"هوراا"بکشند

+ نوشته شده در  شنبه 29 فروردین1388ساعت 15:3  توسط مرجان  | 

گفتند خنده ای

گفتند گریه ای

گفتند عشوه ای

گفتند نجابتی

گفتند سکوتی

گفتند آرامشی

...

چه عروسک خوش دستی که گوش فرمان همه ی بازی ها شد!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 11:59  توسط مرجان  | 

و من هنوز تمام نشده ام

به شکوه هر آنچه زمانی قله ی من بود

و من هنوز می روم

حتی اگر لاک پشت وار!!!!

و هنوز به بی صفتی تاریخ تُف می کنم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 12:38  توسط مرجان  | 

و من یکدفعه دلم خواست نطفه بسازم

دلم جنین خواست

باروری زن بودن خواست

بدور از نیازهای همه ی زنان برای بارور شدن

وای وای

چه می شود که به مریم حسودی می کنم؟!

 

 

چه عریانی عمیقی را دلم فریاد می زند

من نه سردم است نه گرم

نفس های مرا ولرم کرده اند

آماده ی شهوت باروری شده ام

دلم یک نطفه می خواهد

که تا پایان عمرم شکل گیریش به پایان نرسد

دلم می خواهد تا ابد دست بر روی شکم بگذارم و صدای قلبش را بو بکشم

 

دلم یک نطفه می خواهد

با شهوت دوست داشتن خودم،نطفه ای که فقط مال من باشد

طاقت هیچ شریکی ندارم

من می خواهم بارورش کنم

و به دور از ناز و ادای ویار باشم

 

 

نه سردم است ،نه گرمم

من شراب آسمان را نوشیده ام؛یواشکی!

و دلم می خواهد برقصم با چشمک ستاره ها

و این بارور شدن تکی را

جشن بگیرم

هلهله بر پا کنم

و به رسم مردمان دیارم برقصم،تا خود صبح

و هیچ کس نداند این پایکوبی برای چیست!!

 

 

من بارور شده ام!

باور کن...


بی ربط:به طرز حال بهم زنی همچنان خیلی ها پیام الکی می زارن...جدیدا در حد تهدید هم شده!!!!

مثال:

وای به حالت اگه سر نزنی؟!!!!!

خدایا این ملت رو یه ذره فقط یه ذره از سوژه ی خنده شدن در بیار!!!


پی نوشت:این متن برام خیلی متبرکه لطفا به مزاح نگیرید

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 0:22  توسط مرجان  | 

دلم از بارور شدن مدام ستاره ها می گیرد

دوست دارم تک باشند

باروری،آنها را از زیبایی منحصر به فردشان دور می کند!از من دور می کند!!!

دیگر مشغول می شوند

و فراموش می کنند وعده ی چشمک زدن به مرا!!!

فراموش می کنند قراری که بین من و آسمان و آنهاست...

چه باروری تلخی!

چه حسودی پلیدی!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 16:47  توسط مرجان  | 

و بزار خیال کنم

و بزار در آغوش تو خیال کنم

خیال خام،یاوه،پوچ و هر چه که بوی تهی بودن می دهد

 

 

بگذار لهجه ی گل ها را به یاد بیاورم

بگذار تُن صدای مسافر را مزه مزه کنم

 

و بگذار،بگذار که خیال کنم

خیال کنم به بودنم

به زیبا بودنم

هر چند خیال پوچی ست

اما تو را قسم

بگذار خیال کنم

شاید این خیال مرا زنده کرد

شاید به آغوش گلها برگشتم

 

 

خیال،خیال...

تا نفس جاری  ست بگذار خیال تو را هم مزه مزه کنم

بگذار داغ داغ هورت بکشم

حتی اگر زبانم بسوزد

ولی به خدا دَم نمی زنم

 

بگذار خیال کنم

تو را،گل ها را

خیال،خیال انگیزی ست

 

 

و بگذار

دم مرگ من رسیده

برای آخرین بار

لحظه ای خیال کنم

به پاک بودنم!!

با تمام واهی بودنش

 

بگذار خیال کنم

باور کنم

که یک روزی

پاک بودم!!

می خواهم به همان یک روز افتخار کنم

حتی اگر آن یک روزهم فقط یک خیال باشد....

بگذار خیال کنم


بعد نوشت:بگذار خیال کنم که آرزوهای کودکیم بر باد نرفته ست....

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 17:55  توسط مرجان  | 

و می شود به سیاهی لبخند زد!

و می شود به طوفان گفت:سلام!

و می شود به سیل خندید!

 

 

 

و می توانم با مرگ خوشحال شوم!

و می توانم به پاسبان گل هدیه دهم!

 

...

گمانم چاشنی صبوری را باید زیاد کنم!!

صبر تمام شده برم بخرم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 20:46  توسط مرجان  | 

دلم می خواد مرز شب رو ببلعم...

تا تهش رفتن رو دوست دارم

رفتم!!

تا خود صبح بیدار بودم...

یه لذتی دارههههه

یه حس خوب می ده بهم وقتی می بینم آسمون روشن شد..

با چشمای خودم شاهد طلوع بودن رو دوست دارم

شب خیلی اعجاز داره

منو آروم می کنه

عاقل می کنه

هدفمند می کنه

امیدوار می کنه

..

اما امان از روز...

که همه ی این هستی رو باهاش به باد می دم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 بهمن1387ساعت 13:20  توسط مرجان  | 

و دلم می خواهد گیر بدهم به خودم!!

و تشر بزنم به خودم!!

و چشم غره بروم!!

و لب بگزم و حرص بخورم!!

و نیشگون بگیرم!

و داد بزنم!

و سیلی بزنم!

به خودم با خودم...

..

و به خدا خیلی وقت ها نیاز دارم که خودم را تربیت کنم!

کسی که هنوز تا آدم شدن فرسنگ ها راه دارد و پای رفتنش سست است...

...

و چه غلط کردن خوبی ست وقتی تشر می زنم به خودم!

و هی صدای تشویق خدا را می شنوم

که می گوید مرجانم را ،راهی درست ببر

و چه ذوق مرگ می شوم وقتی می بینم خدا بوسه اش را برایم پست می کند

و چه دیوانه وار می خندم وقتی خدا به بغل دستی من تنه می زند و می گوید ببین این مرجان من است...

وای چه لذتی

و باز به خودم گیر می دهم!

تشر می زنم!

چشم غره می روم!

و...

تا شبیه به مرجان خدا شوم...

تا باز بوسه ام بزند

تا باز لپم را نیشگون بگیرد

و ای وای که من ریش می روم از این همه ذوق مرگی

یکی خنده های مرا بشمرد...

و هیچ کس مرا از این همه خوشی بیدار نکند..

و باز ذوق مرگ می شوم..

جیغ می کشم از خوشحالی

حتی خودم را برای خدا لوس می کنم

و واااااای که ناز مرا می کشد به چه قشنگی..

و من فقط لوس خدا می شوم

و کور شوم اگر بیدار شوم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت 11:15  توسط مرجان  | 

و می توان عاشق یک روسپی شد

و می توان به او گفت:سلام (با محبت)

و می توان و می توان

می توان به تمام بی شرم ها گفت: صبح بخیر دوست من!

و می توان

به خدا که می توان

یک ذره نگاه آرام تر

...

تا مرز بی شرف شدن برای این حادثه خواهم رفت

من آن روسپی را لبخند محبت هدیه می دهم نه ترحم...

که لبخند ترحم زیاد دیده است!!!

..

و به خدا می توان به روسپی ها گفت پاک!!

من می گویم...

من همه را می گویم...

تا کسی نشکند مرا، پاک پاک است(چه خود خواهی بزرگی)

...

سرنوشت را وارونه اگر می نوشتن شاید من روسپی بودم...شاید بی حیا ..

الانم هستم؟!

شاید تو هستی..

روسپی گری در تن فروشی نیست...

من محبت را چه کردم؟

عشق را کجا چال کردم؟

نگاه خوب را کجا سوزاندم؟

من بوسه را کجا پنهان کردم؟

و وای بر من با این همه بی شرفی...

که چه بی شرف بودم و خود را بالا بلند انگاشتم

و چه آن روسپی مهربان بود با منی که نیاز به تن من نداشت!!!

و چه آن بی شرف زیبا بوسه می زد و بی محابا و من چه برای بوسه هایم قیمت می گذاشتم،

و من فقط به عزیزانم بوسه می دادم و چه بی شرف بودم!!!

...

عشق را بی شرف می کنم...بی حیا می کنم...

...

گور پدر حرف یاوه...هر چه می خواهند بگویند...

بیا..بیا ..

سلام دوست من!

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 دی1387ساعت 22:17  توسط مرجان  | 

پشت نمی دانم های تقدیر

خودم را از یاد برده ام!

فراموشی مظلومی ست

هر چه شقیقه ها را فشار می دهم

واژه ای برای من ترسیم نمی کند

وای که گم کردم

واژه هایم را،حرف هایم را،دلم را و هر آنچه نشانی از "من" بود!!

من گم کرده ام

در انتهای کوچه های خوشبختی همسایه ها

من گم شده ام در کِل زدن و هلهله ی آدم ها

اینجا کوچه ی خوشبختی ست

پایکوبی و رقص برپا شده

من چه مظلومانه گم شدم!!!




پ.ن:خیلی خرابم و داغون....

+ نوشته شده در  شنبه 28 دی1387ساعت 12:40  توسط مرجان  | 

و دلم شکست آن روزی که پیوندم زدنند به یک انسان!!

و نابود شدم از طرح"ایست به دوران کودکی"که شما صادر کردید!!

و هیچ نگفتم جز لبخند...

و شدم عروسک زیبای شما برای بازی دادن!

و هیچ نگفتم...به خدا هیچ نگفتم...

 

 

چه ساده کودکی ام را ازم گرفتید و بعد از آن کودکانم را...

همش در حال کودک دزدی بودید...

 

چه دلی،چه نابود شدن هایی،چه بغض هایی برایم رقم زدید...

گذشت،گذشت،همه ی دزدی هایتان و تاراج تان تمام شد...

و من،من و باز من...

مانده ام...در حیرت و مات و مبهوت که همه چیز دارمو هیچ ندارم

شما باید شرم کنید،من احساس سیاهی می کنم!!!!

عجب...عجب...عجب...

می گذرد،می گذرم،عمر من...نگاه من...

می ترسم،می ترسم که پیری ام را باز ز من بستانید

آخه می گویند کودک و پیر هر دو یه شکلند و می ترسم شما گول همین شباهت را بخوریدو باز بدزدید...

 

امان از شما،از من،از ...

 

دزدی کلمه ی زشتی ست،

رنگ گذشته ی من است!

ترس آینده ی من است!!

 

 

نه سیاهم،نه سپیدم...

نه خوبم،نه بدم...

من آب و هوای معتدلم،زمستان کم سرد و تابستان کم گرم

 

و شما و شما

همیشه ته دلتان

حسرت آرامش مرا دارید

حسرت "من"را دارید

 

بمیرید ...بمیرید...از این عشق بمیرید...عشق نه،حسرت!!

 

و قد می کشم،آنقدر که دست در گردن ابرها بیاندازم

اما،به خدا قسم که حواسم به قدم هایم هست

نه،نه،من له نمی کنم

حتی شما را...

 

نه سیاهم ،نه سپیدم...



پ.ن1:اولین باره کار سفارشی می کنم نمی دونم چطوری در اومده...شما بگید...

پ.ن2:سفارش یک دوست نازنین بود که خواست دلش رو به قلم خودم بنویسم(نمی دونم چرا قلم به این ضعیفی رو دوست داره)

پ.ن3:از دوست گلم که سفارش داد ؛معذرت می خوام که این قدر بد نوشتم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 دی1387ساعت 13:36  توسط مرجان  | 

سعی کردم و بخشیدم

همه ی کسانی که بد کردند به من

همه ی کسانی که دروغ گفتند

قلبم را به درد آوردن

حتی آن دوستی که همیشه دم از معرفت می زد و از خنجری که دوستانش به او زده اند و چه خنجری به من زد و چه آبرویی از من برد...حتی او را هم بخشیدم..همان روز که گفتم خداحافظ برای همیشه!!!و فهمیدم که نفرین کرد،به نفرین اعتقاد ندارم...خندیدم به نفرینت....

بخشیدم آن کسی که نزد دوستانم از من به یاوه گفت

بخشیدم آن کسی که دهنش به هرزه گی برای من باز شد

بخشیدم آن کسی که دست رد به سینه اش زدم و چه تلاشی برای نابودی ام کرد...

بخشیدم آن کسی که پشت سرم یاوه می گوید و هنوز توی رویم لبخند مهربانی می زد

همان کسی که جلوی همه ادعا می کند من مقصرم ولی خودش می داند چه کرده،او را هم بخشیدم

بخشیدم و می بخشم آن کسانی که نسبت خونی دارند ولی روی دلم همیشه با تیزی سخنان خش می اندازند..

بخشیدم...

همان وقتی که اذیتم کردند بخشیدم..به خدا همان موقع...

گریه هایم و بغض هایم را نگفتم...فقط چهره سرد و بی تفاوتم را دیدند...کسی قلب را ندید...هیچ کس...

بخشیدم...بخشیدم....چون "او" به من گفته ببخش

کینه را نمی شناسم...رنگش را نمی دانم

ولی فراموش نمی کنم،

از یه سوراخ دو بار گزیده شدن مظلومیت نیست،حماقت است!!!

نه فراموش نمی کنم...هیچ مهر و محبتی را... اگر فراموش کنم مرده ام

فراموش نمی کنم دردهایی که وارد بدنم کردند....تا دیگر دردی نگیرم

...

بخشیدم،تا بلکه ببخشد آن دوست کلاس پنجم..یادگار حماقت کودکی...نمی دانم چرا هیچ وقت این حماقت کودکی از ذهنم پاک نمی شود...کاش بخشیده باشد...فراموش نکرده باشد ولی بخشیده باشد...کاش کاش...

 

+ نوشته شده در  شنبه 21 دی1387ساعت 2:31  توسط مرجان  | 

چه این روزها پوشیده شده ایم!!!!!!!!!

چه عجیب است....

ولی به گمانم به زور لباس تن کرده ایم..

لباس حماقت...

بی خیال عزیز من...

من که رفتم لباسهایم را در بیاروم

کاری هم به نگاه نامحرمان ندارم...خیلی اذیت هستن چشم ها را درویش کنن

من عریانی را نشان می دهم،پنهان نمی کنم خودم را...

مثل آن آدمک،عریانی ام را با لباس مسخره نمی پوشانم...

لخت زاده شده ام و لخت هم می روم...

حال تو خودت را درگیر دیدن اجزای بدنم کن...این درگیری حقیریست

تاسف هم نمی خورم به حالت....

من لخت شده ام تا آن کسی که دل را می شناسد رنگ پوست قلبم را ببیند...نه رنگ پوست پاهایم را....

تو لاف مذهب می زنی...

من ادعای پاکی می کنم

تو لاف می زنی چون نیستی...چون با عریان شدنی جیغ می زنی ولی برای هوست خوب برانداز می کنی اندام ها را

من ادعا می کنم چون به صورت و قلبش نگاه می کنم

لخت می شوم...گناهش پای من...جهنمش با من....ولی تمام لذت زیباییش و رهاییش هم مال من

 

تو نذر می کنی تا بوی نذریت همسایگان را به تحسین حزب الهی بودنت وا دارد

ولی من نذری را می خورم برای مزه ی خوبش و درود می فرستم بر پزنده اش که مرا از گرسنگی رهانید...

تو همه کار می کنی....تو ریش می گذاری...چادر می زنی....حرف در میاوری....ولی به خدا قسم نه ریش می گذارم،نه چادر می زنم،نه برای بهشت و جهنم کسی قیمت می گذرام....

تو به آنهایی که نماز نمی خوانند پشت می کنی ولی من دست می دهم...مثل تو بلد نیستم خدا شوم و آدمها را به بهشت و جهنم بفرستم..در قاموس من،خدایم تصمیم گیرنده ست...

تو لاف بزن،یاوه بگو،تهمت بزن،دروغ بگو،دلها را بشکن....کاری به کارت ندارم ولی باز هم می توانم امثال تو را دوست بدارم و برایت قیمت بهشت و جهنم را کم و زیاد نکنم...

من بهشت و جهنم این دنیا را هم دوست دارم...

من جنگ را تحریم می کنم...هم برای خودم هم برای همه....

من اشک کودکان را با بغض نظاره می کنم،ولی فراموش نمی کنم که 20 سال پیش هم اشکی جاری شد...

حافظه ی تاریخیم را نمی توانی از من بگیری...نمی توانی...

تو شاید پولم را بگیری ولی شرفم را نمی توانی...

...

..

امان از تو....بمان..در پوسته ی حقیر خود بمان...

ولی من رهایم..عریانم..دیوانه ام...و آزاده ام

+ نوشته شده در  جمعه 20 دی1387ساعت 2:27  توسط مرجان  | 

دلم له له ثانیه های خاکستری را می زند...
چه بازی پیچیده ای..
هنوز نمی دانم توی لی لی بازی،برنده کیست؟
هنوز مثل بی زبان ها نگاه می کنم تا شاید بهم بگویند این رسم بازیست...
چرا هیچ وقت نپرسیدم؟!!!!!!!
پفک برایم نوستالتژی نمی آورد...
ولی یک آهنگ ،از قبل از من..برایم روزهایی را تصویر می کند که نبودم...
ولی انگار زاده شده بودم....
با خواندن یک متن دلم ویار زایمان کرد...
ویار زایمانی بدون تمام شدن بکارت...
چیز احمفانه ایست این بکارت...ولی دوستش می دارم....
بزار فکر کنم....چی زایمان کنم؟
فردا را؟اندیشه را؟مهربانی را؟فراموشی؟انسانیت؟....
انتخاب سخت است...
پس..
نه
الان زایمان نمی کنم...
باید فکر کنم...
چه چیزی به این دنیا بیاورم؟
این همه زایش کردن و دنیا رو به سیاهی رفت..من یکی کمکی برای خاکستری شدنش بکنم...حتی نقطه ای...
...
ولی بین خودمان بماند...
حتی فکر زایمان هم لذت دارد...جان من اندکی فکر کن....
مرد و زن ندارد که!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه 16 دی1387ساعت 14:28  توسط مرجان  | 

و دلم می خواهد بنویسم از تو!
با اینکه بشر هستی،دست و پا داری
ولی دلم می خواهد از تو بنویسم
از تویی که قلب مهربان داری
از تویی که قلبت هنوز باکره و پاک ست
از تویی که بند بند قلبت را نذر محبت می کنی..خیرات دوست داشتن..صدقه ی لبخند...
از تویی که بیش از حد تصورم وسیع هستی...
جای تعجب دارد که من تهی،دون و حقیر را دوست می داری
اینجاست که بیشتر حسودی می کنم...چون آنقدر مهربانی که می توانی حتی مرا دوست بداری...حتی مرا!!!!
جان من بگو چه کردی؟چه خواندی؟کدام دانشگاه قلب بود که به تو دکترای شرف داد!بورسیه ی لبخند مهربانی را چه کسی به تو داد؟تز تو چه بود که همه ی حاضرین به احترامت قیام کرده اند تا ابد...
بازی کردن با واژه ها را کدام معلم سرخانه به تو آموزش داد؟
اجازه بده به همه ی تو حسودی کنم...
به همه ی تو
از نوک پا تا انتهای گیسوانت...
حتی به دردهایت،زخم هایت،اشک های نریخته ات...بگذار حسادت کنم از ته دلم
تو طاقت این همه درد را داشتی...و هنوز روی پاهای خود ایستاده ای...
بگذار به همه ی تو حسودی کنم...به همه ی همه ات...
بگذار برای محکومیت خودم بیشتر به تو حسودی کنم...من طاقت درد نوک سوزن را ندارم ولی تو میخ ها در بدنت کوفته اند و هنوز لبخند را آموزش می دهی...
جدی جدی عجب اعجوبه ای هستی دختر...
تو دیوانه ای..به خدا قسم دیوانه ای...تو اصلا وجود خارجی نداری...
به گمانم رویا هستی..خیال...افسانه...
حتی اگر خیالی،من این خیال را دوست می دارم...
بگذار بدوم در خیالت..مثل یک کودک به دنبال بادبادکم زیر نگاهت باشم تا نظاره ام کنی.تا غلط هایم را گوشزد کنی
شک ندارم که تو نشانه ای...
یک نشانه ی زیبا از وجود زیبای "او"
راستی،به یک چیز دیگر هم حسودی می کنم...
به بیمارستانی که رفتی...
گفتم که...به همه ی همه ات حسودی می کنم






پ.ن:تقدیم به دوستی که اولین شناختم از او برایم ارمغان اشک بود..اشکی از نگاه خدا
+ نوشته شده در  یکشنبه 15 دی1387ساعت 14:51  توسط مرجان  | 

هوا ابری ست و عجیب هست که دلگیر نیسنم...جالب است اگر غمگین نباشم به خودم شک می کنم!!!!!!

 

 

روزها می گذرند

در پی یک سلام..

در انتظار یک سجده شب می شود

ولی من همچنان مرجانم

با صدایی نمیه رسا...خش دار...

 

 

می تازم به قلب خودم

با تمام بی قیدی هایم

بی حیا می شوم برای رسیدن به ته خودم...

هر چه می خواهند بگویند این یاوه گویان...

خوب می داند که خیلی وقت است از دهنشان دور شدم...

 

من بی حیا هستم....تا ته دنیا می گویم..

به همه ی بی پیله ها دست می دهم...

حتی بوس هم می دهم...

من پرواز دلم را مدت هاست آغاز کرده ام.. پرنده ها معلم منند...

وای بر من اگر معلمم را در بند کنم....

می آموزم رهایی را...بی پروایی..عریان شدن در آسمان زیباترین است...

حتی از لخت شدن در حمام و تمیز شدن زیباتر است...

 

بهههه چه لذتی دارد آسمان "تو"

من عریانم..عریاااااااااااااان تا ته خودم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 دی1387ساعت 14:4  توسط مرجان  | 

می خواهم امروز انگیزه را ببلعم...با تمام گشنگی...

می خواهم مثل یک نوزاد که برای شیر مادر همیشه له له می زند،پرواز کنم به سمت رهایی ها...

من می خواهم..من اراده می کنم...

من قله ها را زیر پا می گذارم...دست هایم را به آسمان می زنم..

من خدا را لمس می کنم........بهههههههههه چه لطیف...

....

امروز باید متولد بشوم..به سان 15 اردیبهشت

امروز باید تمام شود تمام پنج شنبه های دلگیر..

من انگیزه را به سان یک معتاد تزریق می کنم....رگ های من جاری شده اند از حس بودن...

...

..

.

به هیچ کس اجازه کشتن این لبخند را نمی دهم..به هیچ بشری..حتی شما دوست عزیز...

به خدایم قسم که او صاحب همه چیز من است...

من بی پروایی را آموخته ام..بی پروا می گویم..بی پروا عریان می شوم...عریانی فکر را لمس می کنم...من لخت لخت می شوم..تا پوشش را بیاموزم

بی آبرویی را لمس می کنم در راه آبرو داری نزد او...

من امروز می خواهم شوق نفس کشیدن را فریاد کنم...

این گلو مدتهاست شوق زیبایی را فریاد نکرده..

هااان..داد بزن مرجان..رهایی را اشک بریز...شوق را لبخند بزن..انگیزه را تنفس کن..امروز باید شروع تو باشد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 دی1387ساعت 13:28  توسط مرجان  | 

همان دغدغه های کودکی

هنوز ادامه دارد...

هم چنان اصرار دارم که مرجانی دیوانه باشم!!

از عاقل بودن و شبیه این آدمها بودن،مرا چیزی حاصل نیست!!!

بین خودمان باشد،این دیوانگی شده کلمه ی رشد زندگی ام...

خوبم

دارم قدرت می دهم به خو بی ها.

ولی امان از مه و خورشید و فلکی که در کارند..

بی خیال..قدری لبخند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 دی1387ساعت 13:49  توسط مرجان  | 

چرا اشک می آید؟؟؟؟

چرا باز بی جنبه شدم...

چرا دوباره اشکم دمه مشکمه؟؟؟

چرا دوباره دارم می شوم همان دخترک بی جنبه ی بی ظرفیت؟؟؟

نکند این پوست اندازی اشتباه دارد می شود...

ای وااااااااای..

من جور دیگری پوست باید بندازم...

...

..

.

دلم هوای خوبی ندارد...

این روزها آسمان خدا سرد شده..

آسمان من درگیر بی هوایی ست....

چه تلخم..

چه شومم....

چه بی مزه ام...

چه گوش خراش کنم...

چه بی مصرفم...

با همه ی این پلیدی..هنوز دوستانی دارم بهتر از بوی شبو...

بر من ببخش سلطان آسمانی و زمینی ام...

بر من ببخش این بی قراری ها را..

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 دی1387ساعت 23:20  توسط مرجان  | 

چه غریبم..

چه آشنایم...

چه دورم

چه نزدیکم..به این مردم..

به نفس هایشان،لبخندهایشان و بیش از همه اشک هایشان!!

غریب و دیوانه ام تو کوچه هایی که بوی تنم از آنها جان گرفته...

دلم می گیرد برای کوچه های که دیگر خاطره ساز نیستن..

دلم می سوزد از دل هایی که دیگر خاطر انگیزی در خونشان نمی روید..

دلم می گیرد ز بس می گیرد..

دلم درگیر دل این مردم روز مرگ شده است...

دلم درگیر بی عشقی این مردم است..

دلم درگیر هوس های این مردم است که با رذالت عشق نام نهادنش...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 آذر1387ساعت 17:8  توسط مرجان  | 

می خواهم یاغی شوم....

یاغی محبوب ....

یاغی سر دسته...

بگویم،بشنوم،داد بزنم و در آغوش بگیرم...

یاغی گری جدیدی بکنم...

یاغی دوست...

یاغی منفور نه.......

یا غی محبوب....

دلم خسته شد بس که گرفت از دست .....

نگویم؟!!بگویم؟؟!!!چه حاصل؟؟؟؟؟

گفت و گوی من با کسانی که نمی دانند مرا چه ارزشی ست؟؟؟

امان از این 5 شنبه ها....

چه دارند این  پنج تا شنبه ها...

من را غریب می کند با همه ی هستی هایم..با همه ی دارایی هایم...

شاید پنج شنبه بهانه باشد!!شاید من همیشگی غریبم...

ای واای،یعنی دیوانه شدم؟به آرزویم رسیدم؟به آرزوی جدایی شدن؟به این خلف ..جهت..آب..شنا..کردن...

چه شور نیمه ای...

نه..هنوز آن دیوانه ی معیارم نشده ام..هنوز راه ها مانده است...

هنوز خان اولم...تا خوان هفتم مرا راه بسیار است...

باز به سرم هوای بیابان کرده..باز دلم هوس دور شدن کرده...

...

..

نمی دانم...

شاید این دل را باید از سینه بیرون کنم...

شاید گندیده شده..

بو کرده..

هنوز بوی تعفنش مرا خفه نکرده..این بو مرا مست می کند...شاید لذت شراب همین است...واقعا؟!!!

من می دانم آخر سر به بیابان می گذارم...یا با اراده ی خودم یا مرا پرت می کنند..

بوی گند می دهد این دلم...

ولی به اشک هایم قسم..من این بو را دوست دارم..نگویید عوضش کنم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آذر1387ساعت 19:11  توسط مرجان  | 

این حال و هوای غریبم....

این روزگار غریبم...

این آدمهای آشنایم...

این مریمی غریبم....

چه دلم تنگ می شود برایش...دلم غنج می رود برایش...

برای بی تابی های شبانه ،چه بی قرارم می کند..

انگار سالهاست که بی تابش هستم...

باز روانی شدم...

با خشم نوشتم این جمله را...

باز دارم برای علاقه  به یه دوست می نویسم...

برای یه مهر...یه محبت..یه بی قرار...

می خواهم آرامش کنم...به آغوش بزرگی نیاز دارم...

چه آغوش حقیری دارم برایت مریمی ام...

کاش می شد دکمه ای زد و این آغوش را بزرگ کرد..به اندازه ی تمام شب های دل تنگیت...تمام وسعت دلت...تمام شب هایی که از تو گرفتن و شاپری هایت...

واااااااااای خدا...چرا آغوشم رو کوچک آفریدی..تو که تقدیر کردی ..من و مریمی..پس چرا این قدر حقیر ست این آغوش...شرمگین شدم...خجل شدم...

اخ...چه مزخرفی شده ام من..مخصوصا امشب...

...

....

....

امان از من..امان از دست من....

ای مرجانک حقیر..تو که توانش را نداری برای چه لبخند می زنی...

وای که چه آزمون های سختی....

برای دونه های مرواریدت می گویم...به چه سان می آیند..که گرانیشان را بگویند؟...

به مروارید ها بگو این مردم کم فروشند..خسیسند..دل سنگند..مروارید به این زیبایی را لگد می کنند...

من برای مرواریدت قیمت می گذارم..ولی خود می دانی که من فقیرم...دارایی من،همه ی دارایی من توان خرید یک مروارید تو را ندارد...

ولی قول می دهم..قول شرف می دهم که پاسبانی کنم از همه ی مروارید هایت...

ولی...مریمی من...نزار ..تولید نکن مروارید...دنیا طاقت این همه زیبایی تلخ را ندارد..کمر من توان این همه خم شدن را ندارد..شکستم...باکی نیست...تو نشکنی...

...

....

....

 

چه داری می نویسی؟نابود شدم...چه کردند این آدم ها با تو...

حالم بهم خورد از این همه خود بینی  خودمان...

لعنت به ما آدمها که آغوش را پس می زنیم...محبت را پرت می کنیم...

چه کردند با دل تو....

....

....

...

 

قول شرف می دهم من یکی با تو مهربان باشم..به اندازه ی تمام نامهربانی هایی که دیدی...نه نه بلوف زدم...توان پس دادن آن همه نامهربانی را ندارم...

ولی به جان مرجان قسم،که می خواهم بمیرم اگر سر حرفم نمانم...به اندازه ی خودم، به تو لبخند و مهربانی می دهم...به جان مرجان قسم...

کی بود که می گفت؟بیمار خنده های توام بیشتر بخند...

دوست دارم صدایت را...صدای خنده بارانت که دیوانه می کند....مرا به وسط اردیبهشت پرتاپ می کند..

بخند...دلت را بخندان...شادی را بغل کن...و پشت کن به همه ی این مردم خود کامه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 آذر1387ساعت 0:19  توسط مرجان  |