دیروز سالگرد فوت ناز بانوی شعر ایرانی بود.
24 بهمن سال 1345 فروغ شعر ایران پَر کشید و رفت.
دیشب فیلم مستندی دیدم از زندگی فروغ و حواشی دور بر آن،فیلمی که آقای صفاریان کارگردانش بود و در این فیلم مادر،خواهر،برادر فروغ و همچنین دوستان نام آشنای فروغ از جمله فریدون مشیری صحبت می کردن
زندگی زنی که برای بی پرواییش دوستش می دارم و شعرهایی که می تونم با دلم لمسش کنم
کسی که زندگی سرتا سر رنج و تلخی داشت و در جمله ای که مادرش گفت می شود خلاصش کرد؛مادرشون گفت:فروغ به من گفت مامان کاش نه خوشکل بودم و نه هنرمند ولی زندگی خوبی می داشتم!!!!
پرویز شاپور و ازدواج فروغ در سن کم(14/15 سالگی!)و بعد عشقی که فروغ به پرویز داشت و جدایی به دلیل سطح فکری متفاوت و دور شدن از فرزندش...
به جرات می گم پای این فیلم من بغض کردم،زندگی زنی رو دیدم که دوستش دارم و شعرهاش همیشه برام نماد حرف های زیادی بوده..زنی که دردهای زیادی داشته و قدری از اونها رو مادرش می گه
در کودکی ،پدری که مرد سالاری می کرده و خیلی اذیت و آزار و همین ها روح فروغ رو آزرده کرد
چقدر حس کردم این زن رو می شناسم،دردهاش برای بوی آشنایی داشت....
شکایتش از مردها برام نهان شد...
ـــــــــــــــــــــ
ولی ای مرد،ای موجود خودخواه
مگر ننگ است این شعر تو ننگ است
بر آن شوریده حالان هیچ دانی
فضای این قفس تنگ است،تنگ است
مگو شعر تو سر تا پا گنه بود
از این ننگ و گنه پیمانه ای ده
بهشت و حور و آب کوثر از تو
مرا در قعر دوزخ خانه ای ده
کتابی،خلوتی،شعری،سکوتی
مرا مستی و سکر زندگانی است
چه غم گر در بهشتی ره ندارم
که در قلبم بهشتی جاودانی است
ـــــــــــــــــ
شعر بالا قسمتی از شعر زیبای "عصیان" بود
دوستش می دارم این بانوی شعر ایران رو
وقتی دلم تنگ می شه..وقتی حس و حال غریبم(که البته دیگه از بس میاد غریب نیست)میاد دلم هوای یه چیزایی رو می کنه که بال بده به این حال و هوام
داشتم عکس های مخصوص خودم رو تو کامپیوتر نگاه می کردم...قبر فروغ و یه دنیا دل تنگی...

کتابش رو باز کردم و شعر "وداع"
::::
میروم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگاه ویرانه ی خویش
بخدا میبرم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه ی خویش
میبرم،تا که در آن نقطه ی دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه ی عشق
زینهمه خواهش بیجا و تباه
میبرم تا ز تو دورش سازم
زتو ،ای جلوه ی امید محال
میبرم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال
ناله میلرزد،می رقصد اشک
آه بگذار که بگریزم من
از تو،ای چشمه جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله ی آه شدم،صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
میروم،خنده به لب،خونین دل
میروم،از دل من دست بردار
ای امید عبث بی حاصل
ــــــــــــ
و دل تنگی و دیوانگی با فروغ عجب لذت زیبایی دارد...