تبليغاتX
واره های من

همیشه وعده ی شبی رو می دادی که میای اول کوچه ی بن بست ما،سنگ می زنی به پنجره اتاقم و من باید با ساکم از رو دیوارا می پریدم و با هم فرار می کردیم!

آخر این وعده شد

همون شبی که همه خونه ی ما بودند

گستاخیم رو تکمیل کردم و پریدم،با ماشینت انقدر گاز دادی که هیشکی بهمون نرسه و نرسید!

چقدر خندیدم!برنامه سفر رو مرور کردیم!از بندر رفتیم با بدختی!

چقدر شنا کردیم با هم،چقدر رستوران رفتیم،چقدر تو بغلت امن و راحت خوابیدم و نوازشم کردی و من لپ هاتو کشیدم!

چقدر با هم رقصیدیم،روی پاهات می نشستم و برات ناز می کردم تو با موهام بازی می کردی!

همیشه بهم می گفتی دخترم!بهت گفتم مگه نمی گی عشقتم؟پس چرا می گی دخترم؟!!!!.....

 

هر دوتامون می خواستیم ولی نمی تونستیم!بغل می کردیم همو و می چسبیدیم بهم ولی نمی شد!

شاید به خاطر واژه ها بود که بینمون بود....تو می گفتی دخترم!چون من کمبود داشتم و باعث دوستیمون همین کمبود من بود!!!کاش یه بار می گفتم دوستم!کاش می گفتی!

بارها بهت گفتم 17  سال اختلاف زیادی نیست!حاشیه رفتی!حتی با کسی دوست نشدی که دلم خوش بشه کسی رو داری

 

یادم نمیره وقتی پسرک همسایه بهم گفت امشب بریم رستوران تو چقدر آشوب شدی و نگفتی!و نرفتم...به خاطر تو،نگاهت و تمام خواستنی که تو رو می خواستم،منو می خواستی...

 

با هم خیلی جاها رو گشتیم،هیچ وقت دعوا نکردیم ولی قهر زیاد..خیلی زیاد...قبول داری همه قهرهامون ناز کردن بود؟

آخییییی چه خوش بودیم

قرار بود بدون هم نابود نشیم و زندگی کنیم!نشد،باور کن نشد!

بدون تو بودن سخت بود...من دیگه زندگی بدون تو رو بلد نبودم!جایی بدون آغوش تو خوابم نبرد از اون شب!من یک ماه نخوابیدم چون بوی تنت دیگه نبود!

از تکراری بودن هر دومون بی زار بودیم واسه همین کلی فکر کردم که چه جوری تموم بشه!برگشتم خونه،شروع کردن به زدنم و فحش دادن!همش می گفتن ج*نده و لاشی و لگد می زدن تو پهلوهام!

نفس آخر خندیدم گفتم خاک بر سرم هنوز باکره م!

و دیگه نفسی نیومد!

اخم نکن،باور کن بدون تو نمی شد!


خیلی ممنونم که راهنماییم می کنید بابت داستان ها

باز هم منتظر نقدتون هستم

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 2:21  توسط مرجان  | 

سیگار رو می زاری درست کنج لبت!دقیقا کنج راست لبت!همونجا که من عاشق بوسه زدن بهش بودم و چقدر لوس می کردی خودتو که حتما ک ن ج     ر ا س ت     ل ب ت   رو همیشه بوس کنم

دستت رو می ندازی گردنش!دست راستت رو...دقیقا همون  کنج بغلت  که  همیشه خواب می رفتم توش و بهم قول داده بودی هیشکی رو از این ور بغل نکنی!قول داده بودی فقط سهم من باشه!

مطمئنما از عمد داری سهم من رو تقسیم می کنی!می خوای فراموش بشم!پاک بشم

تو همیشه منو عذاب می دی!حتی حالا که مُردم!

+ نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388ساعت 18:33  توسط مرجان  | 

پریچهر


اصلا دوست داشت لوس باشه،خوشش میومد عزیز دردونه ی بابایی باشه،همیشه صدای دزدگیر ماشین بابا که میومد اگر تو دستشویی هم بود با کله می پرید دم در که اولین نفر باشه به بابا سلام می کنه،تو بدترین شرایطش واسه بودن کنار بابا خودکشی می کرد حتی وقتهایی که پریود می شد و از آه و ناله کردن هممون رو دیونه می کرد وقتی بابا میومد می پرید پیش بابا!

بابا هم همیشه توجه زیادی به پریچهر می کرد،مامان گاهی به من می گفت تو هم خودت رو لوس کن واسه بابات!!ولی خوشم نمیومد

بچه که بودم خیلی حرصم می گرفت،هر کاری کردم واسه اینکه از چشم بابا بیافته!ولی عزیز تر شد!جوری که دیگه بابا منو ندید...

از سن نوجونی سعی کردم ازش فاصله بگیرم،نمی خواستم جاهایی که من هستم اون باشه،چون می دونستم با این لوس بازی هاش نمی زاره من دیده بشم،از شانس بدم تو همون دانشگاهی قبول شد که من یک سال زودتر قبول شده بودم!اون روز رو واسه ی خودم شخصا عزای عمومی اعلام کردم...

...

دیگه مثل بچگی ها حسودی نمی کردم به این لوس بازی هاش،به خدا کاری به کارش نداشتم،برام مهم نبود اون دیده بشه و من نادیده...ولی اون نامردی کرد!من دشمنش نبودم!خواهرش بودم!حتی اگر بدترین خواهر....

من دوسش داشتم با همه ی لوس بازی هاش،با همه ی بدجنسی هاش...

ولی قرار نبود که همه چیزمو از من بگیره!تو بچگی بابامو گرفت صدام در نیومد؛ولی قرار نبود عشقم رو ازم بگیره....

...

بازم هیچی بهش نگفتم...فقط شکستم...نابود شدم

همه کس منو ازم گرفت صدام در نیومد..می دونست جونم به جونش بنده ولی نامردی کرد..نا خواهری کرد...

از اون خونه رفتم که نه بابا رو ببینم که تو بچگی ازم دزدید و نه رفت و آمد کسی رو به اون خونه ببینم که تو بزرگی ازم گرفتش...

رفتم..از جلوی چشماشون خیلی وقت بود رفته بودم

...

می دونست نمی خوام باشم...ولی باز خواست خودش رو لوس کنه!بگه باگذشتم بگه من عزیزدردونه هستم..می دونست من پامو جایی نمی زارم که اون باشه..جایی که یه دزد پدر و عشق هست!ولی باز اومد،اومد کارت عروسیش رو با همون لبخند حرص درآرش داد..من فقط هلش دادم...به خدا فقط هلش دادم...

+ نوشته شده در  جمعه 19 تیر1388ساعت 21:25  توسط مرجان  | 

خروسی که می خواست رئیس باشد!


خروس خان تصمیم گرفت دیگه"قوقولی قوقو"نخواند،نمی خواست کسی رو بیدار کنه و برای بیدار کردن اب و دون گیرش بیاد!می خواست روی پای خودش باشه،یه شغل جدید،یه کاری که خودش رئیس باشه و در آمد بهتری داشته باشه،می خواست به مرغ خاتون ثابت کنه که به غیر از ساعت بیدار باش کدخدا بودن می شه پول در آورد!

مرغ خاتون ولی راه در آمدش رو دوست داشت،نمی خواست تغییر کنه،از حرفای خروس خان چیزی سر در نمی آورد ،نمی فهمید مگه خروس خان غیر از "قوقولی قوقو" کار دیگه ای هم می تونه انجام بده؟!!!

مرغ خاتون تو باغچه موند و تخم گذاری رو ادامه داد و بابتش اب و دون گیرش می اومد

خروس خان به شهر رفت ،با کلی دوندگی تونست یه مغازه اجاره کنه و توش یونجه هایی رو که از روستا می آورد بفروشه و خودش آقای خودش باشه!!غاقل از اینکه تو شهر کسی "یونجه"نمی خواد!

روزها می گذشت و خروس خان در آمدی نداشت و مجبور بود برای امرار معاش پول قرض کنه،مرغ خاتون بارها بهش پیغام  داد که برگرد و "قوقولی قوقو"کن،اما خروس خان می خواست رئیس خودش باشه!

مرغ خاتون همیشه تخم می ذاشت و همیشه اب و دون داشت!

خروس خان خیلی شب ها گرسنه خوابید،دیگه روی برگشتن نداشت،دیگه "قوقولی قوقو" کردن رو هم از یاد برده بود!

زمانی خروس خان رئیس مرغ خاتون بود ولی الان مرغ خاتون آب و دون خروس خان رو می ده...

خروس خان،نفهمید که رئیس شدن لذت نداره،بلکه سیر خوابیدن لذت داره...

 

....

 

خروس خان هنوز که هنوزه می گه:"بد" آوردم!نمی دونه توی شهریکه حیون نیست نباید یونجه فروخت

 

مرغ خاتون هنوز سالار باغچه ست!


شاید چون خیلی شخصیه به دلتون نشینه و چیزی متوجه نشید...


+ نوشته شده در  دوشنبه 15 تیر1388ساعت 21:24  توسط مرجان  | 

شکست



دلم بد جور بی تابش شده بود هی بدنم کش پیدا می کرد سمت تلفن...خودم رو نگه می داشتم..می دونستم اگر زنگ بزنم یعنی من باختم و اون پیروز شده...تمام وجودم سمت تلفن می رفت و من خودمو نگه می داشتم..نمی دونم چی شد دیگه توان مقاومت نداشتم...رفتم سمتش...انگشتام بی اختیار شماره ش رو گرفت...صدای حق به جانب و پیروزمندانه ش رو که شنیدم دلم می خواست تمام صورتش رو بوسه باران کنم...انگار خوشحال بودم از پیروزیش و شکست خودم!!!!

یک ساعت نشد که اومد ...من خوشحال بودم و اون شادتر...شاید اون شادی کثیفی داشت و من شادی تسلیم شده ای...اون موقع هیچی نمی دونستم فقط دلم می خواست همون طوری باقی بمونه..اون با من،من با اون!!!

تمام حس های مالکیت دنیایی رو که داشتم تقدیم کرده بودم بهش..می خواستم فقط اون باشه..من و همه چیز من مال اون باشه..و واقعا بود!!

وقتی در و بست و رفت دلم هُری ریخت...ترسیدم؟تنها شدم؟نمی دونم!!!!

....

یهو به خودم اومدم دیدم وای،اون برنده شد و من باختم!!!

باختم...غرورم رو باختم..مهم اون پرده نبود...ولی من شرطی که با خودم گذاشته بودم رو با هوسم باختم...هوسی که همیشه می گفتم نمی تونه بر من غلبه کنه...اما کرد!!!


اینم دومین داستان من...هر گونه همذات پنداری رو تکذیت می کنم!

واسه یه مدت شاید یک ماهی نیستم...دلم خیلی واسه خودتون و خوندنتون تنگ می شه....زود به زود آپ نکنید که برگشتم بتونم بخونم همه رو...منو از یاد نبرید..این دختر واره واره رو

دوستتون دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 خرداد1388ساعت 2:11  توسط مرجان  | 

مهمون

نه نه این یه شوخیه...یکی می خواد سر به سرم بزاره..اصلا مگه می شه؟!!!!یعنی اینم از همون اتفاق هاست که بهش می گن معجزه؟!!!

درو باز کرده داره میاد تو...دختر بزن تو گوش خودت از این خواب بیدار شو....وووواااای نه خواب نیست به خدا لمسش کردم..دست داد بهم ...سرمو بوسید....اِ بی جنبه اشکات چرا داره میاد پایین...چرا پاهام سست شد...چرا نشستم تو راه رو و جای قدم هاشو نگاه می کنم....

توان ندارم بلند شم....بدنم بی حس شده...

....

...

روی مبل نشستم و اون دقیقا روبه رومه..ببین به مرگ خودم دقیقا روبه روم نشسته چشم تو چشم...پاهامو جمع کردم تو شکمم و چونم رو گذاشتم رو زانوهام....اشکها همین جوری داره میاد انگار شیر آبی رو باز گذاشتن!!!

نگاهش می کنم...گاهی یادم می افته باید خجالت بکشم و سرمو می ندازم پایین....

 

چه لبخندی می زنه..با لبخندش گریه هام تبدیل به هق هق می شه..

من باور ندارم..

خوابه...

اینا همش خوابه،بازیه...

 

 

_مرجانم،من پیشتم،باور کن...چقدر بهونه ندیدنم رو شبها می گرفتی،بیا اینم من...

 

دوست دارم باور کنم ولی سخته،به جوون خودم سخته...

چرا دارم می لرزم؟هوا سرد نیست که!!!دارم بی اختیار هق هق می زنم،ای خدا چرا این طوری شدم؟چقدر منقلبم..

 

واااایییی...

 

 

آرومم...منو تو بغل گرفته...لرزشم قطع شده....چه بوی خوبی ،شبیه هیچ بویی نیست،چه اغوش بزرگی،همه ی همه ی همه ام جاش می شه توش...تا ابد می شه تو این آغوش موند؟می شه جون داد توش؟من فقط این جا رو می خوام...دیگه هیچی نمی خوام..سهم من از دنیا این بوی خوش باشه......

 

حالا باور کردم که مهمونم شدی


خوب اینم اولین داستان مرجان...دوست دارم هم از لحاظ موضوعی هم از نظر نثر و نوشتار نقدم کنید....خوب می دونم ضعیفم...ترجیح دادم بزارم اینجا تا کمکم کنید...شاید یه روزی تونستم داستان خوب بنویسم


این مهمون رو هم حدس بزنید؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 20:17  توسط مرجان  |