تبليغاتX
واره های من

در یک عدد خانه ی مجردی زندگی می کنیم ؛من و رفقا

خانه ی ما قانون ندارد فقط احترام باید بگذاریم؛به همدیگر

متلک بهمون نمی اندازند؛پسرک ها

چشم غره نمی روند؛همسایه ها

عاقمان نمی کنند؛خانواده ها

با نیش تا بناگوش باز شده با دلی راحت می خندیم؛ما رفقا

گاهی شلوارک می پوشیم؛در خیابان

شبها نمی ترسیم؛در کوچه

بحث سیاسی می کنیم؛جلوی مخالفانمان

پاهایمان را دراز می کنیم وقتی خسته می شویم؛توی مهمونی ها

هر وقت خواستیم می رویم می خوابیم و به کسی هم بر نمی خورد؛وقتی مهمان داریم

پشت سرش حرف نمی زنیم؛آنکه دیدگاهش مخالف ماست

گشنه نمی مانیم؛ما رفقا

دلمان حتی غروب جمعه هم نمی گیرد؛ما رفقا

خیانت بهم نمی کنیم؛ما رفقا

دوستانی از جنس مخالف داریم و خانواده هم آن ها را چون هم جنسامان پذیرفته؛ما رفقا

آخر هفته ها شب ها تفریح می کنیم و تا پاسی از شب در خیابان ها قدم می زنیم؛در سرزمینمان

دوستم عشقش را می بوسد بدون صیغه ی محرمیت،در *** ما


متاسفم برای خودم که مجبور بودم با سانسور بنویسم...چند خطش پاک شد و چند خطش اصلا نوشته نشد!

اینجا که خوبه...تو دفترم هم از ترس خوندن و دلگیر شدن کسی سانسور می کنم....چقدر بد وجود و نفس با سانسور....

این جزیی از رویاهای من است...قدری خیال هم می تونه لذت بخش باشه....

تلنگر این پست رو چادرنشین عزیزم زد...البته باز هم رویا بازی خواهم کرد


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 23:4  توسط مرجان  | 

گاهی دلم می خواد با وازه ها بازی کنم
یه سطری بسازم مربوط به اعماقم
یاد باد آن زمانی که شعری می شد مثلا نوشته هام...
دیگر الان شبیه دل واره هایم شده نوشته هام...
خالی از وزن شعر...
ولی الان چه خالی تر می شم بعد از نوشته ها
آخ از این بازی کلمات...
چقدر لذت بخشه بازی کلمات
گاهی شعر فروغ رو که می خونم دلم می خواد ازلذت فروغ لپ فروغ رو بکشم...دریغ که فروغی دیگر نیست که بشه بهش نگاه کرد و لذت برد...
نمی دونم شاید یه روزی منم بشم کسی که حرفهایم،دردهایم رو بتونم اون طوری که لذت بخشه بنویسم و ببینم انسان هایی رو که این نوشته ها رو دوست می دارن....
آه چه شاعرانگی قشنگی...
چه زیبایی دل انگیزی..
چه دنیای عجیبی...
گاهی واژه هایی می خوام بگم ولی این هراسی که به کسی بربخوره جلوی دستم به نوشتنش گرفته می شه...همین جاست که به راحتی بیان فروغ می تونم با تمام وجود حسودی کنم...
ــــــــــــــــــــــــــــ
جالب تر از همه اینه که نزدیک ترین افرادم در زندگی از این نوشته های من روی کاغذ و کاغذهای مجازی بی اطلاعن!!!!!!!!!!!
اصولا کمتر کسی از نزدیکانم می دونه من اینقدر دیوونم...بیشنر اوقات لذت بخشه که دیونگیت رو نمی بینن...آخه این دیونگی ها لذتش به تنهایشه
+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 12:8  توسط مرجان  | 

پَر کشیدن حس خوب و قشنگیه..گاهی دلم می خواد پَر بکشم به جایی که هیچ کسی نباشه...گاهی وجودم نیاز داره از همه دور بشم..از روزمرگی خودم و این آدم ها...برم تا جایی که فقط خودم رو ببینم و طبیعت خدایی که هنوز دست بشری نرسیده بهش واسه خراب کردنش...
خوش به حال پرنده...واسه بال هاش...واسه پروازش...
کاشکی پرنده بودم...
پرنده ها دلشون می گیره می رن...یعنی اونها ترس از نگرانی رو ندارن؟پرنده ها آزادن؟
نه بیچاره ها کجا آزادن...ما انسان های بی رحم می ندازیمشون تو قفس تا از دیدنشون لذت ببریم...آخ که چقدر بدجنسیم...
دشوار ترین کار این است پرنده ی درون قفس رو متقاعد کنی آزاد است....
واقعا چرا این قدر انسان ظالمه؟؟؟؟همه چیز رو برای خودش می خواد...حتی زیبایی پرنده رو..
کاش می زاشتیم هر کسی و هر چیزی واسه خودش آزاد باشه و زیبا...
بزرگترین آزدی از دید من نه داشتن آزادی جنسیه نه داشتن آزادی سیاسی...بزرگترین آزادی ها آزادی ست که بتونی هر اعتقاد و افکاری داشته باشی و هیچ کسی نه مسخرت کنه نه توهین کنه بهت...هر وقت بشریت به این نقطه رسید بدونه که رها شده(که گمون نکنم شعور بشریت تا این حد بره بالا که بتونه به هم نوع خودش احترام مطلق بزاره)..
آزادی یعنی نفس کشیدن تو هوایی که حتی اگه با افکارت مخالفن ولی بهت احترام می زارن...

عجب!!!!! 
+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آبان1387ساعت 9:57  توسط مرجان  | 

دلم هوس بارون کرده...خیلی زیاد.....این هوسو فعلا باید بزارم در کوزه آبشو بخورم... با این هوا تو اهواز فکر کنم تا آذر ماه از بارون خبر نباشه....
بارون بیاد..زیرش راه برم..تنهایی...خیس بشم..حال کنم با صداش...یواشکی گریه کنم..خالی کنم...رها بشم....
وای خدا بارون می خوااااااااااااااااااااام...
تنها آهنگی که موقع بارون لذت بخشه آهنگه باران؛ امید....
.
.
.
.
.
.
.
باران می بارد امشب...دلم غم دارد امشب...آرام جان خسته...ره می سپارد امشب
...
...
سینه ی من دشت غمها
...
..

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 15:41  توسط مرجان  | 

از وقتی واسه خودم حس و حال پیدا کردم گاهی برای خودم یه خط خطی هایی می کردم..نوشته هایی که همیشه پنهانشون می کردم..ترس و دلهره از اینکه کسی بخونه و بخنده و من از درون بشکنم بابت اینکه حال من حال تمسخر انگیزیه...شاید خنده دار باشه ولی خوب من مرجانم با تمام افکار خاص خودم...
اولین بار تو خوابگاه بود که جرات کردم و به یکی از دوستانم نشون دادم ،بدنم می لرزید گفتم الانه که قیافش یه طور مسخره می شه و به زور بهم می گه خوبه ولی اصلا چهرش اون طوری شد که تو خیالم نداشتم..کلی تحسینم کرد...از اون به بعد بهش نشون می دادم..خودش شعرای خیلی قشنگ می گفت..البته بیشتر سیاسی و شکایت از آدم های حقیقی..چیزی که من بر عکسم من از آدم های غیر حقیقی واسه نبودنشون شاکی هستم...بعدش هم یکی دیگه از دوستام رو پیدا کردم و اون هم منو خیلی تحسین کرد و به من این تحسینات انرژی داد...
یواش یواش تو اینترنت بعضی از خط خطی هام رو گذاشتم...خندم می گیره ولی هیچ وقت بهش فکر نمی کردم که نویسنده دوست دارم بشم ولی الان جدیدا گاهی میاد موجش که می گه مرجان بنویس...
یادمه چند سال پیش فیلم "شب های روشن" رو که دیدم عاشق دنیای نویسنده ها شدم...الان هم خودم دوست دارم این شکلی بشم...نمی دونم...شاید توانش رو نداشته باشم...چند صفحه ای نوشتم..ولی خوب سخته..کار خیلی سختیه ولی دوست دارم بنویسم..دوست دارم افکار متفاوتم رو معرفی کنم ولی می دونم تو این جامعه تو این دنیا کسی که مثل طیف عمومی فکر نکنه محکومه..مثل من..فعلا در خفا محکومم ولی اگر بیانش کنم این افکار رو به صورت علنی محکوم می شم...همیشه یادم میاد از اینکه شکل همه باشم بدم میومده از مد بدم میاد..از کسی که همه دوسش داشته باشن و براش بمیرن بدم میاد...همیشه چیزی که،کسی که زیاد افکار عمومی سمتش نیست برام لذت بخش تره و هیجان انگیز تره..یادم میاد زمانی عاشق گوگوش شدم که خیلی از طرفداراش دیگه ازش خوششون نیومد...این برام لذت داشت..چون با دل خودم خوشم اومد نه چیزی که دیگران بهش نگاه می کنن..مردم ما می خوان همیشه یکی رو بفرستن بالای کوه..نگاهش کنن بعد که ازش خسته شدن پرتش کنن پایین و این بی رحم ترین کاره...
می نویسم..باید بنویسم تا بتونم حداقل به یک نفر کمک کنم...دوست دارم یاد بدم به آدم ها که به افکار دیگران احترام بزارن دوست دارم روزی برسه که اگر شنیدی فلانی مذهبش یه چیزه دیگست دهنمون صد متر باز نشه...دوست دارم اگر تو یه جمع شلوغ یکی رو دیدیم آروم نشسته پشت سرش نگیم منزویه یا کلاس می زاره بفهمیم که هر کسی حق داره برای خودش باشه...باید بنویسم..واسه اینکه پیش دل خودم راضی باشم که حرکتم رو انجام دادم..
+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 23:4  توسط مرجان  |