تبليغاتX
واره های من

پیشاپیش از طرفداران این طیفی که می خوام بگم،عذر خواهی می کنم!

خوب چی کار کنم؟خوشم نمیاد از بازی دادن الکی!

وقتی فیلم کاغذ بی خط رو دیدم گفتم:چه بی مزه!خیلی ها گفتن که سلیقه نداری !ولی از دید من یه داستان حالا در قالب کتاب یا فیلم باید سر و ته داشته باشه برای عرضه کردنش!

یه داستانی که با یه روند جذاب کننده پیش بره و هر چی به اواخر داستان نزدیک می شیم رو به زوال و مسخره شدن بره منو خشنود نمی کنه.مثل فیلم کاغذ بی خط با اون پایان مسخره یا همین کتاب "جنگل واژگون" که بهانه نوشتن الانم شد!

کتاب خوب شروع می شه،جذب می کنه و کاملا قابل حدس است که وارد شدن آن دخترک جوان به خانه ی عروس داماد با آن توصیفی که نویسنده از ظاهر جذاب دختر می گه(تو هر داستانی وارد شدن یه دختر جذاب یعنی ویرانی!!!چیزی که من از تکرار بی دریغش توی هر داستانی واقعا متاسف می شم از تکرار رو به زوال!!!نوشته ها و دل ها)نقش ِ بر هم زدن قرار است ایفا کند ولی واقعا از این لحظه به بعد داستان رو به زوال میره و هر چقدر صبوری می کنی که فکر کنی نه قرار نیست داستان بی ریخت تموم بشه ولی آخر داستان می فهمی که دل خوشی بی خودی به خودت دادی.

خوب می دونید که با پایان های آرام و خوشبخت گونه به شدت مشکل دارم چون اعتقادم بر این است که پایان زندگی واقعی اصلا خوب و آروم و دل چسب نیست!ولی دلیل نمی شه که از این پایان مسخره جنگل واژگون خوشم بیاد!

کاغذ بی خط رو چند سال پیش دیدم و وقتی جنگل واژگون رو خوندم به شدت حس کردم این دو داستان شبیه هم هستند نه از لحاظ ماجرا!نه؛از لحاظ ساختار و ژانر به نظر من به شدت نزدیک به هم هستن!

 

آماده هر گونه حمله و انتقادی هستم! چون واقعا با خودم کلنجار رفتم که این داستان رو دوست داشته باشم ولی واقعا نویسنده،گَند زد به همه ی تلاش من!

من فکر می کنم ،پایان نداشتن خیلی بهتر از ادای روشنفکری در آوردن و قاطی پاتی شدن پایان داستان باشه.

 

 

 

جنگل واژگون نوشته جی.دی .سلینجر ترجمه بابک تبرایی و سحر ساعی انتشارات لیلا قیمت 1600 تومان


در مورد پست های قبلی حرف نزنیم!مهم اینه که الان خوبم...و ممنونم بابت پیگیری هاتون

دوستتون دارم و باز بهم ثابت کردید که دوستای خوبی دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آذر1388ساعت 9:30  توسط مرجان  | 

"جای خالی سلوچ" شاید نبود!جای خالی خیلی چیزها بود که حالا ربط داده شد به سلوچ یا بهانه بود!

از یه چیزی که راضی می شم گاهی اینه که بعضی از آقایون می فهمن چه وجودی دارن و خودشون بیان می کنن که چه آدم های ناجوری هستن خیلی وقتها!

نمونه بارزش هم اینه که نویسنده داستان یک مرد است!

گُرز نگیرید برام من خودم می گم زن ها قدرتمند ترین انسان ها می تونن باشن اگر ارداه کنن برای نابودی خانه ای یا دیاری!ولی از اینکه مردها همیشه عیب رو در زن می بینن نفرت دارم!نفرت!و لذت می برم گاهی همین جنس ذکور میاد و اعتراف می کنه در حالتی که گاهی هم نمی فهمه داره اعتراف می کنه

آدم های داستان خیلی درگیر و هر کدومشون به نظرم دردمند و درگیرن حسابی با دردهاشون

 

تصویر سازی نویسنده خیلی خوبه ،من کاملا فضاها،چهره ها،حالت ها و اتفاق ها رو دیدم موقع خوندن داستان!ولی ولی..این همه حاشیه نوشتن حوصله رو سر می بره!کتاب 400 صفحه بود اگر این قدر به فضاها وَر نمی رفت شاید می تونست 200 صفحه باشه!

 

اتفاقی که توی داستان خیلی منو اذیت کرد شب عروسی هاجر بود!

 

این جمله توی کتاب :

"در ِ زندگانی را گِل نگرفته اند!"

 

از این جمله های دل خوش کُنکه!....

 

"جای خالی سلوچ" نوشته محمود دولت آبادی نشر چشمه قیمت 6500 تومان

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آذر1388ساعت 23:24  توسط مرجان  | 

برای اولین بار یه فیلم نامه خوندم!

همین اول از بانوی ناز دوست داشتنیم تشکر کنم که برام این کتاب و 4 تا کتاب دیگه فرستاد ، دست خط مهربون و خوشکلش رو هم به یادگار تو این کتابها واسم جا گذاشت

 

 

"طومار شیخ شرزین" رو وقتی شروع کردم با اینکه تعداد صفحاتش زیاد نبود ،شک داشتم که تا اخرش بخونم!کلمات قُلُمبه سُلُنبه که درکش برای من سخته!ولی یه لج اردیبهشتی کردم و خوندمش!اولش کتاب فرهنگ لغات گذاشتم کنارم ولی ادامه دادم و تمومش کردم و اخرش به خودم گفتم:

کاش بهای نان می دانستم!

 

خدا وکیلی ماهایی که این قدر ادعامون می شه(اصلا خودمو می گم!)چقدر خِرَد رو نابود می کنیم؟!!!

چون تابو شکنی برامون سخته!کسی غیر از تابوی ما حرف بزنه یا نمی شنویمش یا کلا ساکتش می کنیم!

کاش فقط لحظه ای،اندکی،قدری تامل می کردیم و فقط گمان می کردیم شاید تابوی ما غلط باشه!همین

شاید اگر این جوری بود این قدر دنیا سیاه نبود از دید من یکی!!!!!!

جالب بود ،خوشم اومد!می دونید که کتابایی که خوشم بیاد رو اینجا پیشنهاد می کنم.

 

طومار شیخ شرزین نوشته بهرام بیضایی انتشارات روشنگران و مطالعات زنان قیمت 2000 تومان

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 آذر1388ساعت 20:50  توسط مرجان  | 

اینکه بشه از مرگ تصویرهایی جز شیون و گریه و زاری به تصویر کشید خوبه!

و به طرزی کودکانه بشه از زبون مرده ای حرف زد که توی بهشت داره به عزیزانش بعد از مرگ خودش نگاه می کنه جالبه!(ورای هر اعتقادی)

"استخوان های دوست داشتنی" کتابی ست که اولش همش گمان می کردم مرگ شوخیه و این دخترک زنده ست ولی خوب این طور نبود

چون بنا به لو دادن داستان نیست چیز دیگری نمی گم

به نظرم ترجمه خیلی خوبی داشت چون خیلی سلیس نوشته شده بود بر عکس دیگر کتاب های خارجی که خوندم و از همون اول معلومه که برگردان شده

 

فقط این رو بگم؛پایان داستان رو دوست نداشتم!

چه کنم که پایان های ارام منو هیچ وقت راضی نمی کنن!!!چون معتقدم پایان های ما هیچ وقت آرام نبوده و نخواهد بود

 

 

استخوان های دوست داشتنی نوشته آلیس سبالد ترجمه میترا معتضد نشر البرز قیمت5900

 

این کتاب هدیه ای از هانیه عزیزم بود که تیرماه امسال بهم داد

+ نوشته شده در  جمعه 29 آبان1388ساعت 19:3  توسط مرجان  | 

_این آدم بزرگ ها راستی راستی چقدر عجیبند!

#

_اهلی کردن یعنی ایجاد علاقه کردن!

#

_من مسئول گُلَمَم!

#

_و محال است آدم بزرگ ها روحشان خبر دار شود که این موضوع چقدر مهم است!

....

 

در مورد شاهزاده کوچولو فقط ترجیح دادم به جای هر تعریف و تمجیدی این چندتا جمله رو بگم!

 

کتابی که سه سال بود داشتمش و حوصله خوندنش رو نداشتم و بالاخره حوصله کردم و خوندم

ادم بزرگ ها راستی راستی چقدر عجیبند!

 

اگر در یک جمله بخوام تعریفش کنم اینو می گه که:

کتاب مقدسی ست

 

 

شازده کوچولو نوشته آنتوان دوسنت اگزوپری /ترجمه احمد شاملو/ انتشارات نگاه/ قیمت 950 تومان(البته الان گمونم نرخش بالاتر رفته باشه)


داریم از خونه ی 14 سالمون میریم....سخته...هر وسیله ای که جمع می کنم اندازه یه عمر خاطره ست!

پیر شدم!!!اینو اینه و موهای سفیدم حالیم نمی کنه.....دلم می گه


به واسطه این جا به جایی کم پیدا می شم تا مدتی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 16:26  توسط مرجان  | 

بوی کهنگی و کودکی!روزهایی که شاید اصلا نبودی،شاید اصلا تجربه نکردی ...ولی برایت لمس شدنی ست،بو کردنی ست...

 

گلی ترقی با کتاب "دو دنیا" من رو به عالم هایی برد و تصویر هایی را برام مجسم کرد که همه را کشیدم و دیدم و لذت بردم،بغض کردم و غصه خوردم شیطونی کردم...

 

می شه تو وجب به وجب حادثه ها همراهش شد و باورش کرد و باهاش لذت برد!

 

به راحتی می تونم بگم عاشق این نویسنده شدم با نثر بسیار روان و خوبش،اصلا زیاده روی در تصویر سازی نکرده بلکه انقدر خلاصه و مفید گفته که دقیقا تک تک صحنه های خانه ی شمیران رو من دیدم و بودم...

مجموعه ای از چند داستان کوتاه که تقریبا به هم وصل هستن

و زیبا ترین داستان که به شدت من رو تحت تاثیر قرار داد و واقعا نمی شد همچین پایانی براش پیش بینی کرد داستان"گل های شیراز"بود

در اولین فرصت ما بقی کتاب های این بانو را خواهم خرید

 

 

می خوام از این به بعد اسم انتشارات و قیمت کتاب رو بگم برای دوستانی که تصمیم می گیرن کتاب رو خریداری کنن

 

دو دنیا نوشته گلی ترقی /انتشارات نیلوفر/2400 تومان

 


پ.ن:نخل ایستاده میمیره با همه دردهاش!!!پس دختر جنوب پُر نخل هم باید مثلش باشه...همچنان می جنگم با دنیای مزخرف و بیهوده!

پ.ن2:از دوستانی که نگرانشون کردم عذر می خوام...باید پست قبلی رو می زدم واسه اتمام حجت با خودم


+ نوشته شده در  سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 2:47  توسط مرجان  | 

کتابی دیگر و داستان های کوتاه که خیلی دوست می دارم

داستان های این کتاب بد جور بازی می کرد با روانم!گاهی می خندیدم گاهی می لرزیدم گاهی هاج و واج می شدم!

همشون تهش به مرگ می رسید!

شاید شوخی با مرگ بود...شاید می خواست بگه خیلی ساده تر از اونی که فکر می کنیم هست!

گاهی خندیدم!

چقدر حماقت ها توی مرگ ادم ها هست

به جرات می تونم بگم اکثر داستان هاش ملموس و باور کردنی بودن

نمی دونم نویسنده کتاب ،کتاب دیگری داره یا نه!ولی همین یه دونه پر از قدرت بود!

بعضی از داستان ها چند خط بود!

یکی از جالب ترین هایی بود که خوندم..از این مدل کتاب ها که باید چند بار دیگه برگردی دوباره بخونیش

چندتایی از داستان هاش رو نفهمیدیم چی شد ولی باز دوست داشتم

به شدت توصیه می شه این کتاب ،فکر نکنید چون در مورد مرگ هست چیز غمگینیه!

تاکیید می کنم بخونین این کتاب رو چون دوست داشتنیه

 

بازی عروس و داماد نوشته بلقیس سلیمانی



بابت کامنت های پست قبلی ممنون؛ اگر تغییر تحولی توش رخ داد حتما براتوم می زارم

ممنون برای این همه نگاه

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 18:11  توسط مرجان  | 

کتابی دیگر خوانده شد و عجیب منو عصبی می کرد و جالب تر اینکه چقدر استعاره ها توش پیدا کردم که نمی دونم سهوا بوده یا عمدا؟!!

 

"مسیح باز مصلوب" نوشته نیکوس کازانتزاکیس

کتابی که هدیه از طرف یکی از نازنین انسان های روی زمین بود ؛فهیمه عزیزم

 

اگر بخوام بابت فصل به فصل و صفحه به صفحه ش می تونم حرفها بزنم و نقد کنم!نقد ادبی نهههه....جسارت نشه چون در حد این حرفها نیستم ولی نقد مرجانی می تونم بکنم...در مورد موضوع و روند و باورها و اتفاق های داستان

عجیبه برام که انسان ها عادت کردن به بت پرستی و ادعا می کنن که خدا پرست خوبی هستن!!!

حالم بهم می خوره...بت پرستان مسلمان چه بت پرست مسیحی و هر دین و آیین و مذهبی که فقط بت پرستی می کنه و فریاد دروغ گویی سر میده که خدا پرسته!

وای بر من که روزی بگم خدا را می پرستم ولی چشمم به دهن کسی باشه که ردای دینی رو بر تن کرده و به بهانه چاپیدن انسان های ابله ندای خدایی سر میده

هر کس می خواد هر چی بگه ولی بنده نه آخوندها رو قبول دارم نه کشیش ها رو نه هر کسی که در دینی مثلا مُبلغ اون دین هست!

این که باورهای دینیم چه شکلیه کاملا شخصیه و به خودم ارتباط داره ولی وقتی می بینیم به این همه تظاهر و چپاول حالم بهم می خوره سر گیجه می گیرم...

اره اره ممکنه بین این انسان نماها تک و توک انسان پیدا بشه که البته من و شما نمی بینیم اونها رو چون اون ها انقدر غصه ی نامُرادی دنیا و زورگویان رو می خورن و انسان هستن که به ردای پست و مقام نه می رسن و نه فکر می کنن و نه قبول می کنن

جالبی داستان آنجا بود برام که که می شد استعاره از باورهای دینی کرد،اجتماعی و حتی سیاسی...به شدت می شد همه چیز از درونش یافت...مهم دیدن و نوع نگاه هستش

و عجیب این اتفاقات اخیر ایران رو توی اون من پیدا کردم!

دادگاهی که حکم تکفیر داد برای مرد پارسا و سالمی!و مردم ابلهی که حرف کشیش رو حرف خدا می دونن!!!کشیشی که قبول ش ندارن و ناملایمات رو می بینن از اون ولی طبق باورهای مورثی باز حرف کشیش رو قبول می کنن....

مسخره ست وقتی من می دونم کسی فاسد هست اون وقت حرفش رو قبول کنم!

مسخره ست وقتی می دونم کسی تو سیاست و اجتماع نجاست کرده و کثافت زیادی به بار آورده اون وقت تحت تاثیر حرفهای مذهبیش قرار بگیرم و حکمش رو قبول کنم

ولی مردم دنیا این شکلی هستن و بودنو و ظاهرا خواهند بود!

البته این ور داستان رو هم دوست نداشتم!از جنگ بی زارم ...و کسی اگر با علم به خون ریزی بره جلو حتی اگر بره جلو و دیگری رو تحریک کنه و اول بار دیگری به او یورش ببره باز هم باعث فتنه خودش بوده! و جنگ رو راه انداخته...برای رسیدن به حق و حقانیت نباید مظلوم نمایی افراطی کرد...به نظر من به شدت انزجار بر انگیزه

اینکه به نفع خودمون بیایم در مورد اون دینی که ادعایش رو داریم تبصره وارد کنیم مسخره و کثیفه...بگیم  زنا کردن گناهه ولی اگر در فلان جهت باشه با حوری های بهشتی محشور می شی!!!یا هزارتا مثال دیگه.....

یکی از چیزهایی که به شدت حالم ازش بهم می خوره و به شدت در این کتاب بود،هاله نور و نورانی بودن آدم ها بود

من نمی دونم چه اصراری دارن آدم ها وقتی می خوان بگن یکی خوبه دورش یه هاله نور می ندازن(یکیش همین محمود خودمون!) و می گن روشن شده بود سفید شده بود زیبا شده بود...بابا جان خوب یکی خوبه بگید خوبه دیگه تخیلات چیه می سازید!!!

اگر این طوره من یه کنسرت از گوگوش دیدم دورش سفید شده بود....می خواید منم بگم گوگوش حوریه بهشتیه؟!!!دست برداریم از مورثی نگاه کردن..موروثی زندگی کردن و موروثی حرف زدن و مورثی اعتقاد داشتن

ما آدم ها عادت کردیم به خرافه سازی و پرستی...نمونه های فراوانی هست...مثل همین چشم برزخی و این خزعبلات!!!

 

شاید اگر بیشتر بخوام ادامه بدم خیلی بحث انحراف پیدا کنه

ولی در کل پیشنهاد می کنم این کتاب رو بخونید

شاید بگید خیلی آشفته ست حرفام و در هم و بر همه ولی کاش بخونید تا بدونید چی می گم و دیگر بار بیایید و این حرف ها رو بخونید!

 

یه حرفی رو چند وقت پیش به درنا گفتم؛گفتم از دید من دو قشر خیلی شر و ور می گن(البته کمی بی ادبانه تر گفتم این شر و ور رو!!)یکی پزشک جماعت و دیگری آخوند جماعت(این آخوند می تونه روحانی مسلمان باشه یا کشیش مسیح یا هر مبلغ دین دیگری)

و دلیل هم دارم براش...چون این دو قشر طبق مقامی که به دست آوردن مردم عامی و شاید خیل عظیم مردم حرفهاشون رو باور دارن!یکی رو برای سالم بودن و زنده موندن و دیگری رو برای خوب مردن و خوب زیستن...و این دو قشر تا مدتی طبق کتبی که خوندن با مردم حرف می زنن ولی بعد از مدتی چون دیدن مردم چشمشون مدام به دهن اونهاست دیگه از خودشون حرف در میارن و می گن بزار بگیم اینا که نسنجیده و سنجیده باور می کنن بزار از خودمون تز و تبصره بدیم بیرون!

 

در هر حال اینم صحبت در مورد کتاب بود و باز هم طبق غُرهایی که می زنید نخواستم زیاد از خود کتاب بگم چون می خواستم راجب چندتا شخصیت داستان حرف بزنم ولی به دلیلی که اگر بخواید کتاب رو بخونید براتون دست نخورده باشه چیزی نمی گم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 14:28  توسط مرجان  | 

کتاب دیگری هم تموم شد"پیرمرد و دریا"

 

اول از همه بگم نقاشی های کتاب رو خیلی دوست داشتم

مقاومت پیرمرد ،عظمت دریا...همه و همه نشانه و نماد بود

اصولا همیشه موقع دیدن فیلم و خوندن کتاب سعی می کنم خودم رو جای شخصیت ها بزارم...واقعا نمی تونستم مثل پیرمرد دوام بیارم...و همیشه یه ترس عمیق از غرق شدن توی آب دارم....با اینکه تو این کتاب چیزی در مورد غرق شدن نبود ولی آب و جایی که فقط آسمونه و دریا ترس غرق شدن منو فرا می گیره....سفر آبی رو دوست دارم ولی فکر اینکه اگر بیافتم تو آب و دست و پا بزنم و جون بدم...خیلی برام سخته..می ترسم...می ت ر س م ....مرگ آروم رو دوست دارم...توی خواب

 

 

از کتاب خوشم اومد و دوستش داشتم...پیرمرد رو خیلی دوست داشتم و تنهاییش رو ستایش می کنم که این قدر زیبا با تنهایش دوست بود

با خودش حرف می زد..استدلال می کرد ،نظر می داد!

 

 

چون غر زدید در مورد کتاب و فیلمی که می بینم زیاد حرف نزنم مجبورم چیزی نگم تا اونایی که نخوندن جذابیتش براشون از بین نره


به احتمال زیاد پست سیاسی بزنم!!!


+ نوشته شده در  یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 20:21  توسط مرجان  | 

"دا"تمام شد..بعد از روزها خوندن این کتاب بالاخره تموم شد

دا حکایت زجر و درد مردم خوزستان بود...می تونم حالا که تموم شد بگم دوستش دارم..زهرا حسینی رو دوست دارم برای پشتکارش و صبرش و مردانگیش

گرچند جاهایی از کتاب بدم میومد،کلا از بزرگ کردن زیاد کسی بدم میاد...خوب اعتقادات هر شخصی محترمه مخصوصا برای من اشخاص جنگ خیلی خیلی محترم هستن،ترجیح میدم گلایه هام رو نگم چون حق بزرگی بر گردن من و خوزستانی ها دارن

عکس های آخر کتاب دلچسب بود،زهرا رو همون طوری تصور کرده بودم که تو عکس هاش بود

 

بغض نامرد جنگ همیشه ته گلو می مونه

 

موقع شهادت دو نفر از آدم های کتاب خیلی ناراحت شدم،عبدالله و حسین...و چقدر عکسشون شبیه همون تصویری بود که تو ذهنم درست کرده بودم

...

جنگ.....جنگ.....لعنت به جنگ...

این شعر که تو کتاب بود و بارها شنیدم و حاکی همه ی دردهای زهرا حسینی بود و مردمی که درد جنگ رو کشیدن..با مکث می خونمش و چه درد آوره

 

یاران چه غریبانه

رفتند از این خانه

هم سوخته شمع ما

هم سوخته پروانه

بشکسته سبوهامان

خون است به دلهامان

فریاد و فغان دارد

دُردی کش میخانه

هر سوی نظر کردم

هر کوی گذر کردم

خاکستر و خون دیدم

ویرانه به ویرانه

افتاده سری سویی

گلگون شده گیسویی

دیگر نبود دستی

تا موی کند شانه

تا سر به بدن باشد

این جامه کفن باشد

فریاد اباذرها

ره بسته به بیگانه

لبخند سروری کو

سرمستی و شوری کو

هم کوزه نگون گشته

هم ریخته پیمانه

آتش شده در خرمن

وای من و وای من

از خانه نشان دارد

خاکستر کاشانه

ای وای که یارانم

گلهای بهارانم

رفتند از این خانه

رفتند غریبانه

 

 

تکه تکه این شعر لمس می شه....توی این کتاب...توی درد مردم جنگ دیده....مخصوصا غریبانه رفتن...توی خونه ی خودت حمله ور شدن و کشتن....


در مورد اسم کتاب اینو بگم که در زبان لری به مادر می گن "دا" که البته بعد از خوندن این کتاب فهمیدم کردها هم به مادر می گن "دا"...در ضمن زیاد در مورد مادر نبود ولی اسم کتاب یه جورایی تقدیمی به مادر بود و دردهای بی پایانش و زخم هایی که هیچ وقت خوب نمی شوند...برای او و تمام خرمشهری ها


خواهش می کنم شعر رو با تامل بخونید


+ نوشته شده در  سه شنبه 30 تیر1388ساعت 16:25  توسط مرجان  | 

چه مسخ کردن عجیبی،هنوز غرق واژه بازی ها و فضاهای غریبی هستم که هدایت تو کتاب ترسیم کرده بود

بالاخره مقاومت رو ادامه ندادم و از صادق هدایت خوندم...اونم چه کتابی..."بوف کور"

شاید باید بزارم یه ذره بگذره بعد در موردش بنویسم ولی این جوری حس الانم رو گم می کنم!!!

اصلا دوست نداری بدونی چی می شه همین واژه ها و فضاهایی که ترسیم می کرد خیلی مسخ کننده و غریب بود ولی می تونستم باورش کنم!می تونستم غرق بشم توش...شاید هم شدم!

مقاومت می کردم که هدایت نخونم واسه حرفهایی که می دونستم می زنه...خوندم...و حسم درست بود...

می ترسم بیام از پوچی ها و نامیدی ها بگم بزنید تو سرم(ترس از تو سری خوردن نیست ،دوست ندارم اذیت کنم کسی رو)...

ولی جدا مو به تن ادم سیخ می کنه نوشته اش...

ترغیب شدم برم از هدایت کتاب بخرم...برم پلید بشم...نه باید رفت تا ته این جاده

به قول هدایت "من مُردم...خیلی وقته که مُردم"....

طعنه های خوبی به مردم و دنیا زد

کشته شدن زن رو دوست داشتم...مثل کشتن نفس بود!!!

نمی تونم ایراد بگیرم چون همه ی اون درد ها و وابستگی های مزخرف زمینی رو به سلاخی کشونده بود که لذت بردم

بحث های اعتقادیش هم دوست داشتم

نه...حق می دم که هدایت طرفدارای سینه چاک داشته باشه..خدا رو چه دیدی شاید ازش کتاب دیگه ای خوندم منم شدم از سینه چاکان صداق خان هدایت!

...

بوف کور---بوف یعنی جغد...جغد هم تا اونجا که می دونم کور هستش و نمی بینه!نمی دونم شاید اشتباه دارم می کنم...حالا جغدی که کور هست به کور بودن هم تشبیهش کنیم...وااااای چه معنی ژرفی می ده

واقعا خلاقیتش قابل ستایشه خیلی خوب ترسیم می کرد.نمی دونم تجربه کرده بود یا تخیل بود...ولی این رو به واقع بهش رسیدم که معمولا یه نویسنده فضایی رو تجربه کرده یا دوست داشته که تجربه کنه که می تونه خوب بنویستش

 

پیشنهادش می کنم...حتما بخونید..البته شنیدم چاپ های الانش دست خوش تغییرات شده برای برم نسخه ی امروزیش هم بگیرم بخونم

اینم یه تیکه از کتابش که دوست می دارم:

"حس می کردم که این دنیا برای من نبوده،برای یک دسته آدم بی حیا،پر رو،گدامنش،معلومات فروش،چاروادار و چشم و دل گرسنه بود"


اصلاحیه:!!!

بنده ی حقیر نه به صادق خان هدایت توهینی کردم و نه قصد تخریب کارهاشون رو داشتم،همون جوری که اگر دقت می فرمودید بنده پیش بینی کردم ممکنه یکی از طرفداران سینه چاک ایشون بشوم در آینده!!!

اشتباه من اینه که فکر می کنم کسانی که مدت هاست تشریف می آورند به این کلبه ی ویرانه با ادبیات من آشنایی دارن...واژه ی "پلید"منظورم دیو دو سر نبوده قاعدتا...اگر کمی نوشته های مزخرف این جانب رو تا الان می خوندید می دونستید که استفاده ی من از واژه ها خیلی فرق داره..همون طوری که "بی شرفی " و "بی حیایی" رو آزادی درونی می دونم قاعدتا منظورم از"پلیدی" فرای اون دیو دو سر تصور کرده شما دوستان می باشد...

جالبه بهم می گید نمی دونستم پوچی یا پیش زمینه افسردگی داری!!!خوبه هنوز یک پست از پست قبلیم که واژه ی "پوچ" رو به کار بردم نگذشته...خوبه همش "غر"می زنید که چقدر غمگین و سیاه هست اینجا بعد این طوری هم نثارم می کنید

متاسفم برای خودم که این روزها هم کیسه بوکس شدم/هم ازم فاصله گرفتن آدم ها و هم شماها بهم می تازید


ممنون...دستتون درد نکنه

در کمال خشم و عصبانیت دارم می نویسم این قسمت رو چون به شدت از کامنت هایی که گذاشتید متعجب و خشمگین شدم


در ضمن شما دوستانی که همتون ماشالله دستی در نوشتن دارید.....فکر می کنم اولین آموزش نویسنده گی و خوندن این باشه که ادبیات طرف مقابل رو بشناسیم..

شماها همتون با ادبیات خودتون دارید من رو می خونید

نه اینجا تحفه ای نوشته می شه که ارزش خوندن باشه...نه من ادم مهم و جالبی هستم!!!!!

متاسفم که وقت شماها رو با چرت و پرتام گرفتم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 13:11  توسط مرجان  | 

و کتاب دیگری خوانده شد!

به خودم گفته بودم کتاب هایی که ارزش معرفی رو داشته باشن بیام براتون بگم ولی این کتاب جریان داره!!!

هی می خوندم و می دیدم که می گفتن"مردی که گورش گم شد" یه کتاب عالی توپ خفن...منم گرفتمش و فکم افتاد وقتی دیدم کمتر از 12 ماه به چاپ پنجم رسیده و گفتم خوب عالیه مرجان دیگه یه کتاب خوب گیرت اومده...

یه پرانتز باز کنم(یادم بود که عامه ی مردم معمولا اشتباه می کنن ولی تو کتاب خونی گفتم این عامه راهی ندارن)

یه کتاب کم حجم  که شامل چندتا داستان کوتاه می شه(و من خیلی خوشم میاد از داستان کوتاه) رو شروع می کنم به خوندن ...داستان اول...حس می کنم چقدر کم سن و سال نویسنده چون خیلی ابتدایی نوشته..می خونم..داستان دوم.....تا آخرش نخوندم چون دیگه داشت حالمو بهم می زد..داستان سوم..داستان چهارم و..تا آخر

شاید از بین همشون تنها داستانی که هم نام خود کتاب هست بهتر باشه

خیلی نثر ضعیفی داره یعنی موقع خوندنش گفتم مرجان تو که نثرت ضعیفه از این بهتر می نویسی هاااا..شاید منم رفتم یکی نوشتم"مرجانی که گورش کنفایکون شد!!!"

خداییش فکر می کردم توی قشر کتاب خونه ما آدم های عامی و عادی نباشن ولی حالا می بین هست..خیلی هم زیاد...واقعا من هیچی تو این کتاب ندیدم..خیلی خیلی الکی بود...

فاجعه تر می دونید کجاست؟!!!اون که گوشه ی سمت چپ بالای کتاب روی جلد اینو نوشته:

"برنده تندیس بهترین مجموعه داستان های سال 1386 از دومین جایزه ادبی روزی روزگاری"

واقعا به این جایزه دادن؟اون جا دیگه کجا بوده که به این جایزه دادن!!!!!!

ناراحت نیستم که این کتابو خریدم و خوندم می دونید چرا؟چون اگه نمی گرفتمش حس می کردم یه کتاب خوب و از دست دادم!!!!!

شاید هم کسی بخونه و خوشش بیاد ولی من تا اونجایی که خودم رو می شناسم و می دونم هنوز یه مبتدی هستم تو کتاب خوندن از نظر من مزخرف بود و لایق این همه تعریف نبود

ولی

ولی

به نویسنده ش احترام می زارم....ولی واقعا این قدر سر و صدا دور و بر کتابش خیلی زیاده روی بوده

می ترسم از ادبی های این دنیا هم ناامید بشم!!!!

اسم کتاب رو آوردم که اگر می خواهید اشتباه کنید آگاه اشتباه کنید

"مردی که گورش گم شد" نوشته حافظ خیاوی


خیال نوشت:

یعنی بخشیده می شم؟!!!!


یاد آوری نوشت:زهرا کجایی قرار بود در مورد بادبادک باز حرف بزنیم؟

+ نوشته شده در  شنبه 10 اسفند1387ساعت 16:40  توسط مرجان  | 

انقدر با ولع می خوندم این کتاب رو که تمام شدنش چیز تلخی بود،دوست نداشتم حالا حالا تموم بشه ولی خوب چند شب من رو پُر کرد.

به جرات می گم یکی از بی نظیر ترین کتاب هایه که تا حالا خوندم...و شاید چون منو به یادم آورد که چه کارهایی که کردم در گذشته!!!!

کتابی که به جرات می تونم بگم هر خواننده ای رو اسیر خودش می کنه..البته بعضی جاهاش زیاد توصیف می کرد (کلا با توصیف و شرح دادن زیاد،مشکل دارم)

می خوام به بهانه ی خوندن این کتاب و چیزی رو که یاد من انداخت اینجا جلوی شما اعتراف کنم!

 

....

پنجم دبستان بودم،یه دوست داشتم به اسم مریم،یه قیافه ی مظلوم و همیشه شاید پریشون داشت...این مریم قصه ی ما نارحتی قلبی داشت و پدر هم نداشت!

امتحان ورزش بود!معلم یا مربی حالا هر چی اسمش هست!دو به دو امتحان سرعتی می گرفت و هر کی نسبت به اون یکی بهتر می دوید نمره مثبت می گرفت....منم که ذاتا هم پرشم و هم دویدنم ضعیفه...بچه ها دو به دو می دوین و نوبتشون رو می گذروندن و من تو دلم می گفتم واااای چه سرعتی دارن من منفی رو خوردم رو شاخشه...

اسمم رو خوند و در کمال تعجب اسم اون مریم خونده شد که با من بدوه و من خوشحال!!!!!!

شروع کردیم به دویدن و اون خیلی یواش می دوید (در حد راه رفتن تند)منم نامردی نکردم و سرعتم رو زیاد کردم فقط یادم میاد یه صدا شنیدم که گفت مرجان تو رو خدا یواش برو....ولی من انقدر پَست بودم که گوش نکردم و دویدم و برای یه نمره ی کذایی خیلی چیزها رو زیر پا له کردم....

هر چی به مغزم فشار میارم بعد از اون از مریم هیچی یادم نمیاد....هیچی...آیا باهام قهر کرد؟سرم داد زد؟...هیچی یادم نیست...ولی خوب می دونم که پستی بزرگی کردم...خیلی بزرگ...

 

امیر توی داستان براش فرصت پیش اومد که جبران کنه...ولی من نه...چون هیچ نشونی از اون آدم ندارم ...

درسته شاید کسی که کتاب رو خونده باشه بگه کار امیر بدتر بود ولی فرقی نمی کنه...جالبه من اون موقع 12 سالم بود و امیر توی قصه هم 12 سال...

درسته من مثل امیر شاهد تجاوز به دوستم نبودم ولی خودم به یه دوستی و حرمت تجاوز کردم!!!!!

خیلی وقتا خودم رو بابت کارهای زشتی که کردم و می کنم سرزنش می کنم و یه خوبی که دارم وقتی بلایی سرم میاد نمی گم :خدا مگه من چه گناهی کردم!!چون خوب می دونم پُر از گناه و خرابکاری هستم جوری که وقتی بهش فکر می کنم تنم داغ می شه و از آوردن اسم خدا خجالت می شم...

آدم تو زندگیش کار اشتباه زیاد انجام می ده...خیلی هاشو خدا می بخشه ولی بعضی از گناه ها تا اخر عمر جلوی چشمت باقی می مونه تا دیگه خطا نکنی البته اگر اینو بفهمیم!!!

مثل کسی که بچه اش رو بزرگ می کنه ولی تا آخر عمرش وقتی به بچه نگاه می کنه یادش میاد که این بچه حاصل یک هوس بوده!!!!!!

و خیلی های دیگه...

امیر،سهراب تا آخر عمرش جلوی چشمش می مونه و می بینه و همیشه می دونه چیکار کرده و این باعث می شه دیگه تو اون محدوده خطا نکنه....

منم خیلی چیزا جلوی چشمم و تو دلم هست...کاش بفهمم و دیگه خطا نرم...بیشتر از این سیاه نشم!!!!

...

این کتاب رو بخونید...واسه خوبی این کتاب واسه تلنگرش..واسه هیجانش...واسه چیزهایی که شاید واسه همه یادآوری باشه

 بادبادک باز نوشته خالد حسینی

 

 

 

...

یه جمله ی بی ربط با ربط هم بگم:

حالم بهم می خوره از اینکه کسی بگه؛مگه گناه من چیه؟!!!!!

پ.ن:شرمنده یادم رفته بود اسم کتاب رو بنویسم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 17:15  توسط مرجان  | 

دو شب و خواندن دو کتاب....کمی عجیب شده ام و البته دوست داشتنی...

چه لذت بخشه که پول نداشته باشی ولی کتاب نخونده داشته باشی..خیلی خوبه،باید دچارش بشی تا بفهمی مثل من.

این دفعه نوبت یه کتاب بود که با کمی تردید سراغش رفتم،اولش اصلا خوشم نیومد ازش ولی ادامه دادم...یه حسی می گفت برو جلو و آخراش چقدر جذاب شد جوری که تو رختخواب یه جاهایی نیم خیز شدم...

"روی ماه خداوند را بوس"نوشته ی مصطفی مستور که انگاری همشهریه و همین جا هم زندگی می کنه،باید یه کشفی برای پیدا کردنش بکنم،خوشم میاد که دیار من آدمهای نویسنده ی زیادی توش بوده،بزار یه ذره فخر بفروشم که احمد محمود و قیصر از دیار منند.

 

 

#خداوند برای هر کسی همون قدر وجود داره که او به خداوند ایمان داره#

یه جوری حس می کنم به این جمله نیاز داشتم

یه سیر و سلوکی تو این کتاب بود که باید دچارش می شدم و چقدر خوبه که حمام کرده این کتاب رو خوندم چون اگر حمام نکرده بودم حس رو به خوبی نمی تونستم بگریم(این یه جور باور هست برام که بعضی چیزها رو باید حمام کنم بعد ارتباط برقرار کنم،حتی برای دیدن بعضی از عکس ها)

علی این داستان خیلی دوست داشتنی بود،منم مدل این علی رو تو زندگیم دارم...

هانیه و مریم؛هر دوشون جاهایی فریاد رسی می کنن برام؛هانیه بیشتر اوقات با سکوتش به من یاد می ده و مریم با جمله هایی که شاید ربطی به حرفم نداره...و البته هر دوشون تو مقاطعی مستقیم باهام حرف می زنن که روشنم کنن...و این خیلی خوبه که رفقای سیر و سلوکی داشته باشی.

اولش فکر می کردم اگر بخوام بیام بنویسم از این کتاب می خوام بنالم که چه مزخرفی بود...ولی نه اصلا اینو نمی گم..دوست داشتم این کتاب رو و ولع اینو پیدا کردم که وقتی پول گیرم اومد برم و از کتابای مصطفی مستور باز بگیرم و باز توی شب های آروم غرق این سیر و سلوکش بشم

 

خوشحالم از بابت خوندن این کتاب...شب خوبیههههههه

پ.ن:این پست رو باید بعد از این پست می دادم که یه سری مشکلات و حس و حال ها بابت تاخیر در زدن این پست شد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 دی1387ساعت 0:3  توسط مرجان  | 

"رویای تبت" نوشته ی فریبا وفی؛

کتاب بدی نبود ولی درگیرم نکرد...یعنی بعد از بستن کتاب اصلا درباره اش فکر نکردم.

شاید بشه گفت فریبا وفی ورژن خیلی پایین تری از زویا پیرزاد هستش...زنانه نوشتنش قشنگه شکی توش نیست ولی درگیری واسه خوانندش ایجاد نمی کنه.

به یاد دارم وقتی از زویا پیرزاد می خوندم روزهای زیادی در گیر بودم و حتی توی خوابم هم بود(چون عادت دارم شب ها کتاب می خونم) و فریبا وفی فقط موقعی که کتاب باز هست و دارم می خونم مشغولش هستم بعد که کتاب بسته می شه چیزی از کتاب توی ذهنم نیست!.

البته از حق نباید گذشت که کتاب"پرنده ی من" تا حدی درگیری برام ایجاد کرد ولی باز هم نه اندازه ی زویا پیرزاد همینه که تو سبک زنانه نویسی ،من زویا پیرزاد رو نامبر وان می دونم و هیچ وقت نمی تونم"عادت می کنیم" و "چراغ ها را من خاموش می کنم" رو از یاد ببرم

اگر این کتاب رو نخواستید بخونید ولی "پرنده ی من" از همین نویسنده که چندین جایزه برده رو بخونید....

ولی یه خصوصیت که تو این کتاب "رویای تبت" دوست داشتم این بود که 90% آدم هایی که توش به تصویر کشیده شده بود رو خیلی خوب می شناختم و نمونه هاش رو دیدم در اطراف خودم...

کلا یه خصوصیت فریبا وفی اینه که آدم هایی رو تصویر می کنه که دیدی و می تونی باور کنی،آدم های بی خیال،کسایی که ادای روشنفکری رو در میارن،روز مرگ شده ها،قدیمی های شکست خورده،زن های مسنی که خصوصیات خاص دارن...

آدم های قصه هاش را می شه باور کرد..می شه حس کنی که دیدی و می شناسیشون...و باور کنی که آدم های این طوری هستن و چقدر خوب تصویرشون می کنه

و البته زیادی هم تصویر سازی از فضا نکرده که این رو هم من دوست دارم.

 

 

 

 

تا کتاب دیگر بدرود

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 دی1387ساعت 21:35  توسط مرجان  | 

برای دل خودم و برای پیشنهاد دوست عزیزم"جام" قسمت هایی از کتاب"بار دیگر،شهری که دوست می داشتم" را براتون می نویسم..همانا که تشنه ی خواندنش شوید..

**********

"آه هلیا؛چیزی خوفناک تر از تکیه گاه نیست.ذلت،رایگان ترین هدیه ی هر پناهی ست که می توان جست"

"هلیا،بازگشت ما پایان همه چیز بود.می توان به سوی رهایی گریخت؛اما بازگشت به اسارت نابخشودنی ست.من گفتم باز نگردیم"

"هلیا،درد تن،درد روح را سبکتر می کند.بالش نرم،شراب شبهای خالی زندگی ست؛و روزهای جمعه،طولانی،بیهوده و نفرت انگیز است"

"پدر هرگز گمان مبر که من برای دیدن زنی باز می گردم که زمین خوردگی در ضمیر اوست.

فرصتی برای بخشیدن،فرصتی برای از یاد بردن.

پدر!این مهلتی ست که تو از دست خواهی داد.

و این،مهلتی بود که هلیا یازده سال پیش از دست داد"

"هلیا،برای دوست داشتن هر نفس زندگی،دوست داشتن هر دم مرگ را بیاموز

و برای ساختن هر چیز نو،خراب کردن هر چیز کهنه را

و برای عاشق عشق بودن،عاشق مرگ بودن را..."

"((آلوچه باغ)) خیابان ملل شده است.دوست داشتن در خیابان ملل چقدر مشکل است.گنجشک ها دیگر ابتدای خیابان را دوست ندارند"

"تنها خواب..بخواب هلیا،دیر است.دود دیدگانت را آزار می دهد.دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد...چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟

شب از من خالی ست هلیا...

شب از من،و تصویر پروانه ها خالی ست..."

*************

دیشب خیلی خوب شدم بعد از خوندن این کتاب...چیزی بود که مدتها برای خوندش جون می کندم...

وقتی می خوندمش دلم خواست این کتاب رو یه فیلم کنم...یه فیلم هنری و جاودانه می شه ازش در آورد..کاش یه نگاه خوب به این کتاب بشه..کاش می تونستم فیلمش رو بسازم...

خیلی زیبا بود...

نادر ابراهیمی ممنونم ازت بابت این نثر،بابت این دیوانگی که نشون دادی هست...می شه..دیوانگی چیز قشنگی ست...


+ نوشته شده در  شنبه 14 دی1387ساعت 20:10  توسط مرجان  | 

امروز یک دیوانه ی استاد را کشف کردم
آری ،در سن 22 سالگی در دی ماه 1387 مردی دیوانه را از سال های قبل کشف کردم
وه که چه دیوانگی معرکه ای دارد نوشته هایش...
در حال غلت زدن در کتابی که نامش هم دیوانگی آفرین است...
"بار دیگر،شهری که دوست می داشتم"
دلم می خواهد خط به خط کتاب را ببوسم،بس که دیوانگی دارد،بس که نوشتالتژی آور است...
ایول بر این دیوانگی
آخ که چه لذتی دارد کشف کنی دیوانگان عالم را...
و من هنوز می گردم در این شهر شلوغ و خالی....

****

کتاب"بار دیگر ،شهری که دوست می داشتم"نوشته ی نادر ابراهیمی رو به همه توصیه می کنم:)

+ نوشته شده در  شنبه 14 دی1387ساعت 11:23  توسط مرجان  | 

خوب،کتاب "شازده احتجاب " هوشنگ گلشیری تموم شد..

نمی دونم یه جورایی حال هواش بیشتر به درد ساختن تله تاتر می خورد..شاید اون جوری بیشتر بشه باهاش ارتباط برقرار کرد...از اینکه همش می پرید از اون ور به این ور و هی فلاش بک می زد خوشم اومد ولی خیلی این ور به اون وری بود دیگه...این شازده هم که یا با فخرالنسا(زنش) یا با فخری(خدمتکارشون) بود و تازه هی سرشون منت می ذاشت که جد بزرگش هر شب با یه دختر بوده!!!خوب اینم حتما جزو افتخارات می تونه باشه..خیلی پیچ تو پیچ می داد ولی می شه گفت خوب بود..

برای کسایی که ذهنشون تمرکز خوبی داره توصیه می کنم نه اونایی که مثل من فکرشون پروازیه:دی

در هر حال اینم از کتا شازده احتجاب

از دیشب کتاب نادر ابراهیمی رو شروع کردم"شهری که دوست می داشتم"فعلا که خیلی خوشم اومده از طرز نوشتنش...وقتی تمومش کردم دربارش می گم

+ نوشته شده در  جمعه 1 آذر1387ساعت 11:10  توسط مرجان  | 

صبح با سارا رفتم کتاب فروشی،پول زیادی نداشتم ولی تو راه که بویدم سارا بهم 10 تومن داد(یه پولی بود از قبل،چقدر خوب بود که یادش مونده بود)یعنی اگر سارا این 10 تومن رو نمی داد من امروز رسما عقده ای می شدم...تو کتاب فروشی فقط رفتم یه گوشه کوچولو و یه 30 دقیقه ای کتاب نگاه کردم یه فروشنده بود هی می گفت این خوبه اون خوبه منو دیونه کرده بود..کتابای قطور گرون رو نشون می داد منم مثل بچه ای که شکلاتش رو ازش می گیرن بودم...

 

خلاصه با یه بدبختی 3تا کتاب گرفتم------

 

بار دیگر شهری که دوست می داشتم(نادر ابراهیمی)

 

رویای تبت(فریبا وفی)

 

روی ماه خداوند را ببوس(مصطفی مستور)

 

سارا هم یه کتاب از هوشنگ کرمانی گرفت که کلی حسودیم شد با اینکه گفت می دم بخونیش ولی خوب من دوست دارم کتاب مال خودم باشه...

 

وای کتاب شوهر آهو خانوم هم بودL....سری بعدی حتما باید بگیرمش..این سینوهه رو هم خیلی دوست دارم بخونم قیمت کردم گفت 18 تومن...

 

وای چه کتابایی...احتمالا من یه شبی به کتاب فروش شبیخون بزنم:دی

 

خلاصه با اینکه نتونستم زیاد کتاب بگیرم ولی الان در آسمان ها به سر می برم به دلیل داشتن 3 تا کتاب جدید..

 

باید بخونمشون تا حال کنم...

 

فردا یه امتحان کوچولو دارم ،بعد از این امتحان کتاب گلشیری رو تموم می کنم و براتون تعریفش می کنم

 

واااااااای سری کامل کتاب های آل احمد بود.....صادق هدایتم همین طور ولی حس خوبی نسبت به هدایت ندارم،چون فکر می کنم اگر بخونم کتابش رو از این دیونه ای که هستم خل و چل می شم:دی

 

خلاصه خدا بگم این فروشنده رو چی کار کنه که هی کتاب می آورد جلوم و من هی خودمو می خوردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آبان1387ساعت 22:52  توسط مرجان  | 

دلم ساکت شده بنده خدا...
کم حرف می زنه باهام...من عاشق وراجی هاشم ولی انگار قصد سکوت کرده!!
امروز تو دو تا کتاب فروشی پام باز شد..مثل یه بچه سر به زیر وارد شدم وتمام تلاشمو کردم که به کتاب ها نگاه نکنم و کتاب کامپیوتر مورد نظر رو بگیرم و زود بیام بیرون کتابی که می خواستم نبود ولی به خدا هر کاری کردم نتونستم سرم رو پایین نگه دارم و کلی کتاب دیدم و حسودی کردم و دلم خواست..
لیست کتابایی که می خوام تا الان حدود 70 تا شده:(
هیییی،پووووووف ..بالاخره یه روزی می خرم این کتا ب ها رو و با ولع تمام حمله می کنم می خونمشون....
امروز با یه دختره صحبت می کردن(توی تلویزیون)دختره
از دَیّر بود و کتاب خوان نمونه بود...تعریف می کرد که 120 دقیقه پیاده روی می کنه تا به کتاب خونه برسه و کتاب بگیره ببره بخونه..آدم حسودی نکنه چه کنه!!!تحسینش می کنم...خیلی اراده داره اونم تو اون شهر و با اون امکانات کم...یه جا هم درد بودیم..می گفت حسرت خوندن کتابهای جمال زاده رو داره مثل من...

دارم این کتاب شازده احتجاب  رو می خونم....وقتی تموم شد میام می گم...
بی خوابی زده به سرم..6 ساعت دیگه هم با دوستم قرار دارم یعن 9 صبح...با خمیازه باید برم
برم با خیال بخوابم...روزگار خوش
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آبان1387ساعت 2:5  توسط مرجان  | 

عرفان نظر آهاری یکی از نویسنده های محبوبم هستش...چلچراغ منو باهاش آشنا کرد{چلچراغ من:(...}
یه نوشته ای رو ازش می نویسم براتون که فعلا خودم میخکوبش هستم و تازه بعد از خوندن این نوشته به عمق بدی خودم پی بردم!!!
ـــــــــــــــــــــ
شیطان مسئول فاصله هاست
گفت:کسی دوستم ندارد،می دانی چقدر سخت است؟این که کسی دوستت نداشته باشد؟تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی،حتی تو هم بدون دوست داشتن...
خدا هیچ نگفت.
گفت:به پاهایم نگاه کن!ببین چقدر چندش آور است،چشم ها را آزار می دهم،دنیا را کثیف می کنم،آدمهایت از من می ترسند،مرا می کشند،برای اینکه زشتم،زشتی جرم من است
خدا هیچ نگفت
گفت:این دنیا فقط مال قشنگ هاست مال گلها و پروانه ها.مال قاصدک ها،مال من نیست
خدا گفت:چرا مال تو هم هست
خدا گفت:دوست داشتن یک گل،دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندان سختی نیست،اما دوست داشتن یک سوسک،دوست داشتن((تو)) کاری دشوار است
دوست داشتن،کاری ست آموختنی؛و همه کس،رنج آموختن را نمی برد
ببخش،کسی را که تو را دوست ندارد،زیرا که هنوز مومن نیست،زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته،او ابتدای راه است
مومن دوست می دارد.همه را دوست می دارد.زیرا همه از من است.و من زیبایم و زیبایی،چشم های مومن جز زیبا نمی بیند.زشتی در چشم هاست.در این دایره هر چه که هست نیکوست.
آن که بین آفریده های من خط کشید،شیطان بود.شیطان مسئول فاصله هاست.
حالا،قشنگ کوچکم،نزدیکتر بیا و غمگین مباش
قشنگ کوچک نزد خدا رفت و دیگر هیچگاه نیندیشید که نازیباست.
ـــــــــــــــــــــــ
میخکوب شدنتون رو درک می کنم چون خودم تا حالا 3 بار خوندمش و مات و مبهوت موندم...نثرش فوق العادست...کلا عرفان آدمو دیوونه می کنه با نوشته هاش...
ــــــــــــــــــــــــــــــ
کتاب "بالهایت را کجا جا گذاشتی؟" نوشته ی عرفان نظر آهاری نشر افق
+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 0:1  توسط مرجان  | 

یه کتابی رو می خوام بهتون معرفی کنم که حدود دو سال پیش خوندمش...و جدا زمانی خوندمش که بهم کمک کرد...یعنی باعث شد یه شرایطی رو که نمی تونستم قبول کنم..قبول کردم...الان برام اون احساس الکیه ولی خوب همیشه ادم تو زندگیش پیش میاد زمان هایی که احساس هایی داره که شاید کوتاه مدت ولی به شدت قوی هستن....
"عادت می کنیم" نوشته ی زویا پیرزاد ...
جدا می گم بعد از خوندن این کتاب شیفته ی خانوم پیرزاد شدم واز همه بیشتر لذت بردم که آبادانیه چون من به شدت به آبادانی ها علاقه دارم
مثل همه ی کتاب های خانوم پیرزاد شخصیتی که دور محورش داستان می چرخه یک زن هست...زنی بیوه که با یک دختر نوجوان خودش باید کنار بیاد و اونم باید با مادر کنار بیاد...یا همون عادت کردن...
این کتاب به من گفت خیلی چیزا شاید سخت باشه ولی گذشت زمان باعث می شه باهاش کنار بیایم و به قول خانوم پیرزاد بهش عادت کنیم...
شاید یه سری چیزهایی باشه که من الان ازت بخوام تو داد بزنی..هوار بکشی ..قاطی کنی ولی یه زمانی می رسه که هیچ عکس العملی نشون ندی و راحت کنار بیای...آدم تو زندگیش عوض می شه..به تکامل می رسه...
پیشنهاد می کنم اگر نخوندین این کتاب رو ؛حتما بخونید
+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مهر1387ساعت 0:42  توسط مرجان  | 

خوب این کتاب "کافه نادری" هم تموم شد
یه چیزی که تو این کتاب دوست داشتم..این بود که فحش هایی که روزانه بهم می دیم رو راحت نوشته بود بدون رودربایستی...
زیاد از سیاست حرف زده بود چیزی که ازش حالم بهم می خوره ولی تیریپ روشنفکریش...تیکه هاش..برام جذاب بود
کلا از سیاست و آدماش بدم میاد فقط از یه نفر که سیاستی بود خوشم میاد اونم واسه خاطر وجهه ی فرهنگیش(خاتمی)
کتاب جالبی بود...خیلی از این ور به اون ور پریده..به جرات بگم که فصل دومش رو نخوندم
کتاب بعدی رو خواستم شروع کنم می گم
فعلا ..با اجازه
+ نوشته شده در  یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 6:31  توسط مرجان  |