وقتی تنبل باشم
وقتی بی ارده باشم....نه...سست اراده
وقتی خیلی سیاهیم رو می بینم
وقتی خیلی بوی بد خودم رو حس می کنم
....
وقتی پر از این وقتی ها باشم
باید دنبال روش جدید بود
دنبال راه های کودکانه که بهتر جواب می دن برای انجام کارهام
من می خوام بشمرم..مثل یه کودک که کارهای مفیدش رو می شمره تا جایزه بگیره...صد افرین..هزار افرین
من می دونم حتی صد افرین تو هم نمی شم!
ولی چه کنه این کودک که آرزوی سفیدی داره...دلش برای اون کاغذ سفید روز اول تنگ شده..می دونم سهمم فقط یه کاغذ بوده نمی شه دوباره صاحب کاغد بشم واسه نقاشی ولی می خوام تا می تونم با رنگ های خوب ترکیبی که می سازم سیاهی رو روی کاغذ کم رنگ کنم...باز خاکستری بهتره تا سیاه!!!!
بشمر....بشمرم...
ببین دست از پا خطا نکردم...
مرجان خوب تو نیستم....ولی بد نبودم..دیدی که
خوش اخلاق،مهربون(تا اونجا که تونستم)
ندیدم تو این چند روز کسی ازم شاکی باشه....یعنی کسی بوده؟
تازه...بعد از مدتها به خودم ایول گفتم
بشمر
یشمر
بشمر بگو یک
بگو یک
بگو که حساب کردی
بگو که درست بود
بگو بگو
انقدر بگو که فقط صدای "یک" توی گوشم باشه
بگو قبول کردی شروع دوباره ی منو
بگو یگو یگو یگو
می خوام پر از شنیدین بشم....شنیدنی از توووووووووووووووووو فقط از تو
می دونی به نشانه هات معتقدم،ولی گاهی معنیشون رو نمی فهمم
نمی ف ه م م
خدایی تو آسمونا نیست!هیچ جا نیست..اصلا خدا وجود خارجی نداره!
خدا،دل منه
دلم بزرگ باشه،خدام بزرگه
دلم کوچیک باشه خدام کوچیکه
دلم هر چی رو به سیاهی باشه خدام خشن تره
دلم هر چی رو به سفیدی باشه خدام مهربون تره
همه چی دست منه
خودم باید سفید باشم ،بزرگ باشم
....
یا یه زمان هایی محمد و فاطمه و علی و یوسف و مریم بودن یا نبودن؛اگر نبودن که هیچ ولی اگر بودن،بودنشون فقط و فقط بهانه ی پیدا کردن خدای دل بوده و لا غیر
حالا بخوام بگردم که وجود اون آدم ها رو انکار کنم یا اثبات دردی از من دوا نمی کنه،من به این فکر می کنم که اگر همچین کسانی وجود داشتن بهانشون این بوده که نشون بدن به من برای دوست داشتن خدا،برای عاشق شدنش،دیونه ی بوسه هاش شدن،دیونه ی لبخنداش و عاشق وقت هایی که درد می ده تا بیشتر زل بزنم تو چشاش و عاشق اون لبخند چشماش بشم...دنبال بهانه الکی نباشم!
من همش دنبال بهونه می گردم...دنبال بهونه و راه واسه عاشقش شدن..واسه اینکه بیشتر محتاجش بشم واسه اینکه توی دلم همش صداش کنم و اون حال کنه و من مست بشم...مست بشم که دیگه هیچ خوابی نتونه این مستی رو تموم کنه
...
نمی دونم تا حالا بهم افتخار کرده؟!!!...می خوام از این به بعد افتخار کنه..می خوام از این به بعد جوری باشم که داد بزنه این مرجان منه این مرو از جان منه..فقط مال منه...
من این لذت رو می خوام..این خواستنش رو این فریادش رو
چقدر خوبه که هنوز قدرت لمسش رو دارم این نشون می ده هنوز کامل غرق در لجن زار نشدم و راه نجات هست...چقدر خوبه که راه نجات می زاره برام
...
امشب دلم می خواد همش قربونت برم
بی ربط:صدای انفجارها کلافم کرده،یحتمل اگر الان جنگ بشه هم متوجه فرقش نمی شم!!!
بی ربط خوش رنگ:دلم منتظر بهار شده..دوباره عاشق اومدنش شدم و شادم از این بابت
من حق دارم گاهی سرت داد بکشم
من حق دارم گاهی با تندی باهات حرف بزنم
نگو حق ندارم
رابطه ی من و تو رابطه ی رعیت و کدخدا نیست،شاهزاده و گدا نیست...
رابطه ی من و تو رفاقتیه
من حق دارم لبریز بشم
چطور تو حق داری قهر کنی ولی من حق داد زدن ندارم؟!!!!!
...........................................
اصلا کاری ندارم که بقیه چی می گن....اونا از تو واسه خودشون غول می سازن به من هیچ ربطی نداره..منی که بهت می گم"تو" منی که می گم "نازم" می کنی منی که می گم عاشق "بوسه هات"هستم..اینا یعنی چی؟وقتی عاشق سجده هایی هستم که سرمو خم می کنم روی مهر و فقط آرامش می گیرم یعنی چی؟یعنی چی وقتی عزیز دُردونه هات رو صدا نمی زنم فقط تو رو می خوام یعنی چی؟!!!!
اینا یعنی چی بهم بگو؟!!!!یعنی من،مرجان تو،"مرو از جان" تو حق نداره گاهی داد بزنه؟گاهی باهات قهر کنه ولی نمازش رو سر وقت تر بخونه؟حق دارم گاهی لوس بشم؟!!!!
بد عادتم کردی...هر بار که دستمو ول می کنی می گی خودت راه برو فکر می کنم دیگه دوسم نداری..منو نُنُر بار آوردی دیگه راهی نیست باید همیشه دستت تو دستم باشه تا آروم باشم....
....
تو رو به اون عزیز دُر دونه هات دیگه دستمو ول نکن..نزار پا بکوبم زمین و گریه کنم...نزار نزار نزار....
.........................
بارون داری می باری تو شهرم...خیلی با حالی....رفتم که نوازشت رو حس کنم...دلم واسه بوسه هات تنگ شده بوووووووووووووووووووووود
بعد نوشت:یعنی با این بارون منو پاک کردی؟
برای رفقا:
تقریبا بی جواب گذاشتم کامنت هایی که برام توی 2 تا پست قبلی گذاشتید..البته بیشترش رو خصوصی زدید...
ممنونم....
خوبه که آدم بدونه برای بقیه ارزش داره
خلاصه ببخشید وقتی سر به این کلبه ی ویرونه می زنید عصبانی می شید یا ناراحت.....
ممنونم به خاطر بودنتون و حرفاتون
چقدر خوبه که خدایی هستی که می شه باهات حرف زد،می شه بهت گفت قربونت بشم،می شه برات سکوت کردو تو هی از این سکوتم منودل خوش خنک کنی.
چقدر خوبه که خدایی هستی که می شه عاشقت بود،می شه هر روز شروعی باشه واسه بیشتر دوست داشتنت و بدونم هنوز به نیم درصد از عشقی که تو به من داری نرسیدم و هی تلاش کنم.
چقدر خوبه که می زاری خدامون باشی،چقدر خوبه که می زاری اسمت رو نفس بکشم،چقدر خوبه که می زاری بفهمم که هستی،وجود داری،جریان داری...
چقدر خوبه که به بدی هام لبخند می زنی و موقع قهر کردن تو پیش قدم می شی
چقدر خوبه که ناز نمی کنی با تمام زیباییت و من با تمام زشتی ناز می کنم و چقدر خوبه که همیشه نازم خریدار داره
چقدر خوبه که می تونم برات حرف بزنم
چقدر خوبه که خدای منی
چقدر خوبه که وقتی نفس می کشم بیشتر حست می کنم و وقتی نفس عمیق می کشم لمست می کنم
چقدر خوبه که من خدا دارم
چقدر خوبه که هر ثانیه می تونم یه ذره کشفت کنم
چقدر خوبه که بی انتهایی
چقدر خوبه که بزرگی
چقدر خوبه که گاهی نگاه سنگین بهم می کنی تا بیشتر از این غلط نکنم
چقدر خوبه که گاهی چشمک می زنی
چقدر خوبه که می شه پرید تو آغوشت
چقدر خوبه که هر روز می شه یه لذت با تو بودن رو کشف کرد
چقدر خوبه که وقتی فراموش می کنم تو یادت هست
چقدر خوبه که وقتی عذاب وجدان می گیرم تو می گی بی خیال بشم و بخشیدی
چقدر خوبه که مال منی
چقدر خوبه که همه ی همه می تونن به من بابت داشتن تو حسودی کنن
چقدر خوبه که دارم برات می نویسم
چقدر خوبه که این همه خوبی و من هی دارم می گم دیگه چیو بگم.
چقدر خوبه که بدونم همیشه هستی و عاشق تنها شدن باشم چون فقط با تو هستم بدون مزاحمت
چقدر خوبه که بهانه های خوشبختیم رو می ریزی به پام
چقدر خوبه که من کم میارم از خوبی هات
چقدر خوبه که خدای منی
پی نوشتت:زهرا بانو این خدا واره 13(علاقه ی تو به 13)
دارم خودمو گول می زنم!!!؟؟؟
دارم با واژه هام بازی می کنم!!!!؟؟؟
دارم پوچ مطلق می شم!!!؟؟؟
دارم رابطه ی مصنوعی با "تو" برقرار می کنم؟؟!!!!
دارم تظاهر می کنم؟؟!!!
دارم چی کار می کنم؟؟؟؟
چرا دلم آروم نمی شه...چرا آشوب؟؟
سر در گمم...
نمی دونم اعتقادم چیه...
به هر چیزی می گم پوچ!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نمی دونم شیطون داره بهم دستور می ده یا فرشته...قدرت تشخیصش رو خیلی وقته از دست دادم...
شدم علامه ی بی خود خودم...
چه امروز آشوب بودم...غریب بودم..ناجور بودم....استرس داشتم....
آنقدر خودمو مشغول کردم تا نفهمم چمه...چرا امروز؟چرا این طوری....
یعنی کافرم؟یعنی این اعتقاداتم اشتباهه؟یعنی غلط کردم...
به خودت قسم گیجم...
خودم خوب می دونم چه ناپاکی هستم و خوب می دونم که چقدر منو تو دید این بشریتت پاک نشون می دی...به خودت قسم حالیمه..خودم می دونم چه غلطهایی دارم می کنم و باز یکی از این بنده هات رو می فرستی که بهم بگه:وای مرجان تو خیلی پاکی...
خوب می دونم..به خودت قسم می دونم....
چیکار کنم...نفس درست کدومه؟؟؟
آخه خودت می دونی که عقل و شعور درستی ندارم...پس کمک کن...
اعصابم از دست اعتقاداتم خورده...
نمازم شده...
چی بگم...فقط به امید سجده ی آخر نماز می خونم تا برسم به تهش که سکوت کنم تو سجده و فکر کنم...
چقدر بده این طوری بودن...یعنی فاصله گرفتم؟یعنی فاصلمون همین نوشته هاست....
شاید راست بگی...شاید نه ،حتما...نوشته فاصله انداخته...ولی خوب دو گانه بود قصدم...هم بنویسم و هم با "تو" حرف بزنم ...
اما انگار راه رو اشتباه رفتم
شدم یه متظاهر...
چه زشت!!!
حالا اخم نکن...دست رو سرم بکششششششششششششش
بغضمو می بینی که؟!!!
تقصیر خودته.می خواستی منو تو این دنیا پرت نکنی....حالا که پرتم کردی حداقل هوامو داشته باش...راه رو نشونم بده...مبهم بازی در نیار..می دونی که خنگ و خلم،واضح بگو کدوم وری!
وقتی بد می شم....دلم می گیره از همه ی ناملایمت..وقتی نگاهت می کنم...وقتی لبخندت رو روی صورتم لمس می کنم...وقتی بهم می گی:مرجانم بخند،خنده هایت را دوست دارم...وقتی همه ی این زیبایی ها را می بینم حس می کنم که خوشبختم...بغل می کنم تو را با تمام وسعتی که داری و با تمام حقارتی که دارم...
..
و من هنوز به روزگار قسم می خورم...
و من هنوز به آدم ها امیدوارم...وقتی مریمی خوشبو پیدا می کنم...چرا لبخند نزنم به آدمها؟...
و من هنوز وسعت زیبایی خدا را کشف نکرده ام...امروز مرا به گلی نزدیک تر کرد...امشبم را ستاره باران کرد با قلب زیبای یکی از آدمهای شاهکارت...
و من هر روز می فهمم که خدا؛چقدر تو زیبایی...وسعت و نهایت این زیبایی کجاست؟مرا تا لحظه ی مرگ با انتهایش آشنا مکن..بزار به هدف رسیدن به نهایت زیباییت جان دهم..بزار دیوانه شوم و این دیوانگی مرا رسوا کند...
هان که رسوای تو شدن آبرو داری ست...به ستاره هایت قسم که آبرو داری ست...به بارانی که امشب بر سر شهر من باریدی،رسوای تو شدن،نهایت آبروی من است...
به خودت قسم،هنوز دیوانه ام و شوق دیوانه تر شدن را می کشم..
به خودت قسم،کشف امشبم بهانه ی پرستیدن توست..بهانه ای برای حرف زدن از تو..خودت شاهدی که حرف تو بود..بهانه ی عشق بازی با تو بود...خودت دیدی که مریمی امشبم،گفت که عشق بازی فقط با تو...به بارانت قسم فقط با تو..مرا با بنده هایت چکار؟مرا با این بی توانان چه کار...تا تو هستی همه ی ثروت من..مرا جز عشق با تو با هیچ کس یاری نیست...
دیدی؟دیدی؟دیدی هنوز دیوانه ام...می دانم..می دانم بیش از این می خواهی...عاشق تر می خواهی...دیوانه تر می خواهی...
هان..من که گویم دیوانه ام کن..مجنونم کن که لیلی من تویی..اصلا لیلی کیست و چه کاره ست...تو خود معنای عشقی و مقصود عشق بازی...
مرا ببخشا با این یاوه گویی و کفر گویی....شاگرد تنبلی بوده ام..هیچ گاه خوب گوش نکردم که چگونه باید صدایت کنم...هنوز همان بچه ی بی ادبم که به "شما" می گوید "تو"...
ولی به خودت قسم این طوری زیباتر است..."تو" گفتن یعنی جزیی از خودم ولی "شما"..یعنی فرسنگ ها دور..تو که دور نیستی...همین جایی..توی قلبم...توی چشمم...توی حرفم...از مرجان هم به من نزدیک تری حتی....
رهایم از بند عشق های زمینی....این رهایی رو تو به من دادی...
آزادم با عشق تو...این آزادی را ز من پس مگیر...
آزادیم را تا لحظه ی جان کندم بگذار باشد..این آزادی به من نفس های غریبی داده...
بگذار دلها را بشناسم...بگذار دوست داشته باشم آدمهایت را...هر آدمی را که دوست دارم یعنی یک قدم به تو نزدیک شدم...
این نزدیکی چه لذتی دارد....بههههههههههه