تبليغاتX
واره های من
وقت وقت شمردن شدنه

وقتی تنبل باشم

وقتی بی ارده باشم....نه...سست اراده

وقتی خیلی سیاهیم رو می بینم

وقتی خیلی بوی بد خودم رو حس می کنم

....

وقتی پر از این وقتی ها باشم


باید دنبال روش جدید بود

دنبال راه های کودکانه که بهتر جواب می دن برای انجام کارهام


من می خوام بشمرم..مثل یه کودک که کارهای مفیدش رو می شمره تا جایزه بگیره...صد افرین..هزار افرین



من می دونم حتی صد افرین تو هم نمی شم!

ولی چه کنه این کودک که آرزوی سفیدی داره...دلش برای اون کاغذ سفید روز اول تنگ شده..می دونم سهمم فقط یه کاغذ بوده نمی شه دوباره صاحب کاغد بشم واسه نقاشی ولی می خوام تا می تونم با رنگ های خوب ترکیبی که می سازم سیاهی رو روی کاغذ کم رنگ کنم...باز خاکستری بهتره تا سیاه!!!!


بشمر....بشمرم...

ببین دست از پا خطا نکردم...

مرجان خوب تو نیستم....ولی بد نبودم..دیدی که

خوش اخلاق،مهربون(تا اونجا که تونستم)

ندیدم تو این چند روز کسی ازم شاکی باشه....یعنی کسی بوده؟

تازه...بعد از مدتها به خودم ایول گفتم



بشمر

یشمر

بشمر بگو یک

بگو یک

بگو که حساب کردی

بگو که درست بود

بگو بگو

انقدر بگو که فقط صدای "یک" توی گوشم باشه



بگو قبول کردی شروع دوباره ی منو



بگو یگو یگو یگو



می خوام پر از شنیدین بشم....شنیدنی از توووووووووووووووووو  فقط از تو


+ نوشته شده در  جمعه 30 مرداد1388ساعت 22:59  توسط مرجان  | 

می دونی به نشانه هات معتقدم،ولی گاهی معنیشون رو نمی فهمم

نمی ف ه م م 





+ نوشته شده در  جمعه 9 مرداد1388ساعت 1:4  توسط مرجان  | 

خدایی تو آسمونا نیست!هیچ جا نیست..اصلا خدا وجود خارجی نداره!

خدا،دل منه

دلم بزرگ باشه،خدام بزرگه

دلم کوچیک باشه خدام کوچیکه

دلم هر چی رو به سیاهی باشه خدام خشن تره

دلم هر چی رو به سفیدی باشه خدام مهربون تره

همه چی دست منه

خودم باید سفید باشم ،بزرگ باشم

....

یا یه زمان هایی محمد و فاطمه و علی و یوسف و مریم بودن یا نبودن؛اگر نبودن که هیچ ولی اگر بودن،بودنشون فقط و فقط بهانه ی پیدا کردن خدای دل بوده و لا غیر

حالا بخوام بگردم که وجود اون آدم ها رو انکار کنم یا اثبات دردی از من دوا نمی کنه،من به این فکر می کنم که اگر همچین کسانی وجود داشتن بهانشون این بوده که نشون بدن به من برای دوست داشتن خدا،برای عاشق شدنش،دیونه ی بوسه هاش شدن،دیونه ی لبخنداش و عاشق وقت هایی که درد می ده تا بیشتر زل بزنم تو چشاش و عاشق اون لبخند چشماش بشم...دنبال بهانه الکی نباشم!

من همش دنبال بهونه می گردم...دنبال بهونه و راه واسه عاشقش شدن..واسه اینکه بیشتر محتاجش بشم واسه اینکه توی دلم همش صداش کنم و اون حال کنه و من مست بشم...مست بشم که دیگه هیچ خوابی نتونه این مستی رو تموم کنه

...

نمی دونم تا حالا بهم افتخار کرده؟!!!...می خوام از این به بعد افتخار کنه..می خوام از این به بعد جوری باشم که داد بزنه این مرجان منه این مرو از جان منه..فقط مال منه...

من این لذت رو می خوام..این خواستنش رو این فریادش رو

 

چقدر خوبه که هنوز قدرت لمسش رو دارم این نشون می ده هنوز کامل غرق در لجن زار نشدم و راه نجات هست...چقدر خوبه که راه نجات می زاره برام

...

امشب دلم می خواد همش قربونت برم


بی ربط:صدای انفجارها کلافم کرده،یحتمل اگر الان جنگ بشه هم متوجه فرقش نمی شم!!!

بی ربط خوش رنگ:دلم منتظر بهار شده..دوباره عاشق اومدنش شدم و شادم از این بابت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 0:32  توسط مرجان  | 

من حق دارم گاهی سرت داد بکشم

من حق دارم گاهی با تندی باهات حرف بزنم

نگو حق ندارم


رابطه ی من و تو رابطه ی رعیت و کدخدا نیست،شاهزاده و گدا نیست...

رابطه ی من و تو رفاقتیه

من حق دارم لبریز بشم

چطور تو حق داری قهر کنی ولی من حق داد زدن ندارم؟!!!!!


...........................................


اصلا کاری ندارم که بقیه چی می گن....اونا از تو واسه خودشون غول می سازن به من هیچ ربطی نداره..منی که بهت می گم"تو" منی که می گم "نازم" می کنی منی که می گم عاشق "بوسه هات"هستم..اینا یعنی چی؟وقتی عاشق سجده هایی هستم که سرمو خم می کنم روی مهر و فقط آرامش می گیرم یعنی چی؟یعنی چی وقتی عزیز دُردونه هات رو صدا نمی زنم فقط تو رو می خوام یعنی چی؟!!!!

اینا یعنی چی بهم بگو؟!!!!یعنی من،مرجان تو،"مرو از جان" تو حق نداره گاهی داد بزنه؟گاهی باهات قهر کنه ولی نمازش رو سر وقت تر بخونه؟حق دارم گاهی لوس بشم؟!!!!

بد عادتم کردی...هر بار که دستمو ول می کنی می گی خودت راه برو فکر می کنم دیگه دوسم نداری..منو نُنُر بار آوردی  دیگه راهی نیست باید همیشه دستت تو دستم باشه تا آروم باشم....

....

تو رو به اون عزیز دُر دونه هات دیگه دستمو ول نکن..نزار پا بکوبم زمین و گریه کنم...نزار نزار نزار....

.........................

بارون داری می باری تو شهرم...خیلی با حالی....رفتم که نوازشت رو حس کنم...دلم واسه بوسه هات تنگ شده بوووووووووووووووووووووود



بعد نوشت:یعنی با این بارون منو پاک کردی؟


برای رفقا:

تقریبا بی جواب گذاشتم کامنت هایی که برام توی 2 تا پست قبلی گذاشتید..البته بیشترش رو خصوصی زدید...

ممنونم....

خوبه که آدم بدونه برای بقیه ارزش داره

خلاصه ببخشید وقتی سر به این کلبه ی ویرونه می زنید عصبانی می شید یا ناراحت.....

ممنونم به خاطر بودنتون و حرفاتون

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 16:57  توسط مرجان  | 

چقدر خوبه که خدایی هستی که می شه باهات حرف زد،می شه بهت گفت قربونت بشم،می شه برات سکوت کردو تو هی از این سکوتم منودل خوش خنک کنی.

چقدر خوبه که خدایی هستی که می شه عاشقت بود،می شه هر روز شروعی باشه واسه بیشتر دوست داشتنت و بدونم هنوز به نیم درصد از عشقی که تو به من داری نرسیدم و هی تلاش کنم.

چقدر خوبه که می زاری خدامون باشی،چقدر خوبه که می زاری اسمت رو نفس بکشم،چقدر خوبه که می زاری بفهمم که هستی،وجود داری،جریان داری...

چقدر خوبه که به بدی هام لبخند می زنی و موقع قهر کردن تو پیش قدم می شی

چقدر خوبه که ناز نمی کنی با تمام زیباییت و من با تمام زشتی ناز می کنم و چقدر خوبه که همیشه نازم خریدار داره

چقدر خوبه که می تونم برات حرف بزنم

چقدر خوبه که خدای منی

چقدر خوبه که وقتی نفس می کشم بیشتر حست می کنم و وقتی نفس عمیق می کشم لمست می کنم

چقدر خوبه که من خدا دارم

چقدر خوبه که هر ثانیه می تونم یه ذره کشفت کنم

چقدر خوبه که بی انتهایی

چقدر خوبه که بزرگی

چقدر خوبه که گاهی نگاه سنگین بهم می کنی تا بیشتر از این غلط نکنم

چقدر خوبه که گاهی چشمک می زنی

چقدر خوبه که می شه پرید تو آغوشت

چقدر خوبه که هر روز می شه یه لذت با تو بودن رو کشف کرد

چقدر خوبه که وقتی فراموش می کنم تو یادت هست

چقدر خوبه که وقتی عذاب وجدان می گیرم تو می گی بی خیال بشم و بخشیدی

چقدر خوبه که مال منی

چقدر خوبه که همه ی همه می تونن به من بابت داشتن تو حسودی کنن

چقدر خوبه که دارم برات می نویسم

چقدر خوبه که این همه خوبی و من هی دارم می گم دیگه چیو بگم.

چقدر خوبه که بدونم همیشه هستی و عاشق تنها شدن باشم چون فقط با تو هستم بدون مزاحمت

چقدر خوبه که بهانه های خوشبختیم رو می ریزی به پام

چقدر خوبه که من کم میارم از خوبی هات

چقدر خوبه که خدای منی


پی نوشتت:زهرا بانو این خدا واره 13(علاقه ی تو به 13)

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 11:41  توسط مرجان  | 

دارم خودمو گول می زنم!!!؟؟؟

دارم با واژه هام بازی می کنم!!!!؟؟؟

دارم پوچ مطلق می شم!!!؟؟؟

دارم رابطه ی مصنوعی با "تو" برقرار می کنم؟؟!!!!

دارم تظاهر می کنم؟؟!!!

دارم چی کار می کنم؟؟؟؟

چرا دلم آروم نمی شه...چرا آشوب؟؟

سر در گمم...

نمی دونم اعتقادم چیه...

به هر چیزی می گم پوچ!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نمی دونم شیطون داره بهم دستور می ده یا فرشته...قدرت تشخیصش رو خیلی وقته از دست دادم...

شدم علامه ی بی خود خودم...

چه امروز آشوب بودم...غریب بودم..ناجور بودم....استرس داشتم....

آنقدر خودمو مشغول کردم تا نفهمم چمه...چرا امروز؟چرا این طوری....

یعنی کافرم؟یعنی این اعتقاداتم اشتباهه؟یعنی غلط کردم...

به خودت قسم گیجم...

خودم خوب می دونم چه ناپاکی هستم و خوب می دونم که چقدر منو تو دید این بشریتت پاک نشون می دی...به خودت قسم حالیمه..خودم می دونم چه غلطهایی دارم می کنم و باز یکی از این بنده هات رو می فرستی که بهم بگه:وای مرجان تو خیلی پاکی...

خوب می دونم..به خودت قسم می دونم....

چیکار کنم...نفس درست کدومه؟؟؟

آخه خودت می دونی که عقل و شعور درستی ندارم...پس کمک کن...

اعصابم از دست اعتقاداتم خورده...

نمازم شده...

چی بگم...فقط به امید سجده ی آخر نماز می خونم تا برسم به تهش که سکوت کنم تو سجده و فکر کنم...

چقدر بده این طوری بودن...یعنی فاصله گرفتم؟یعنی فاصلمون همین نوشته هاست....

شاید راست بگی...شاید نه ،حتما...نوشته فاصله انداخته...ولی خوب دو گانه بود قصدم...هم بنویسم و هم با "تو" حرف بزنم ...

اما انگار راه رو اشتباه رفتم

شدم یه متظاهر...

چه زشت!!!

حالا اخم نکن...دست رو سرم بکششششششششششششش

بغضمو می بینی که؟!!!

تقصیر خودته.می خواستی منو تو این دنیا پرت نکنی....حالا که پرتم کردی حداقل هوامو داشته باش...راه رو نشونم بده...مبهم بازی در نیار..می دونی که خنگ و خلم،واضح بگو کدوم وری!

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 دی1387ساعت 18:28  توسط مرجان  | 

وقتی بد می شم....دلم می گیره از همه ی ناملایمت..وقتی نگاهت می کنم...وقتی لبخندت رو روی صورتم لمس می کنم...وقتی بهم می گی:مرجانم بخند،خنده هایت را دوست دارم...وقتی همه ی این زیبایی ها را می بینم حس می کنم که خوشبختم...بغل می کنم تو را با تمام وسعتی که داری و با تمام حقارتی که دارم...
..

+ نوشته شده در  شنبه 14 دی1387ساعت 0:6  توسط مرجان  | 

و من هنوز به روزگار قسم می خورم...

و من هنوز به آدم ها امیدوارم...وقتی مریمی خوشبو پیدا می کنم...چرا لبخند نزنم به آدمها؟...

و من هنوز وسعت زیبایی خدا را کشف نکرده ام...امروز مرا به گلی نزدیک تر کرد...امشبم را ستاره باران کرد با قلب زیبای یکی از آدمهای شاهکارت...

و من هر روز می فهمم که خدا؛چقدر تو زیبایی...وسعت و نهایت این زیبایی کجاست؟مرا تا لحظه ی مرگ با انتهایش آشنا مکن..بزار به هدف رسیدن به نهایت زیباییت جان دهم..بزار دیوانه شوم و این دیوانگی مرا رسوا کند...

هان که رسوای تو شدن آبرو داری ست...به ستاره هایت قسم که آبرو داری ست...به بارانی که امشب بر سر شهر من باریدی،رسوای تو شدن،نهایت آبروی من است...

به خودت قسم،هنوز دیوانه ام و شوق دیوانه تر شدن را می کشم..

به خودت قسم،کشف امشبم بهانه ی پرستیدن توست..بهانه ای برای حرف زدن از تو..خودت شاهدی که حرف تو بود..بهانه ی عشق بازی با تو بود...خودت دیدی که مریمی امشبم،گفت که عشق بازی فقط با تو...به بارانت قسم فقط با تو..مرا با بنده هایت چکار؟مرا با این بی توانان چه کار...تا تو هستی همه ی ثروت من..مرا جز عشق با تو با هیچ کس یاری نیست...

دیدی؟دیدی؟دیدی هنوز دیوانه ام...می دانم..می دانم بیش از این می خواهی...عاشق تر می خواهی...دیوانه تر می خواهی...

هان..من که گویم دیوانه ام کن..مجنونم کن که لیلی من تویی..اصلا لیلی کیست و چه کاره ست...تو خود معنای عشقی و مقصود عشق بازی...

مرا ببخشا با این یاوه گویی و کفر گویی....شاگرد تنبلی بوده ام..هیچ گاه خوب گوش نکردم که چگونه باید صدایت کنم...هنوز همان بچه ی بی ادبم که به "شما" می گوید "تو"...

ولی به خودت قسم این طوری زیباتر است..."تو" گفتن یعنی جزیی از خودم ولی "شما"..یعنی فرسنگ ها دور..تو که دور نیستی...همین جایی..توی قلبم...توی چشمم...توی حرفم...از مرجان هم به من نزدیک تری حتی....

رهایم از بند عشق های زمینی....این رهایی رو تو به من دادی...

آزادم با عشق تو...این آزادی را ز من پس مگیر...

آزادیم را تا لحظه ی جان کندم بگذار باشد..این آزادی به من نفس های غریبی داده...

بگذار دلها را بشناسم...بگذار دوست داشته باشم آدمهایت را...هر آدمی را که دوست دارم یعنی یک قدم به تو نزدیک شدم...

این نزدیکی چه لذتی دارد....بههههههههههه

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آذر1387ساعت 1:10  توسط مرجان  | 

چی می گفت اون یارو...یه چیز قشنگی می گفت....آها:
معشوق من زمینی نیست...
تو همین مایه ها بود...
راسیتش من تو زندگیم یه کسیو دارم که خیلی منو دوست داره..منم دوسش دارماااا ولی خوب اون خیلی بیشتر محبت می کنه...خیلی اوقات محلش نمی زارم میاد نازم رو می کشه...بی دلیل قهر می کنم میاد منت می کشه..اخم می کنم اون می خنده...می رم، اون میاد دنبالم و تنهام نمی زاره...فراموشش می کنم ولی اون همیشه بهم خیره شده...
نمی دونم...چی جوری باید بگم..خواستم بگم که منم دوسش دارم ولی خوب بلد نیستم نشون بدم
منم بهش فکر می کنم ولی بلد نیستم باهاش خلوت کنم
...
خیلی چیزا دارم برای گفتن
یه کاری کردم...یواشکی بهتون می گم;)
یه انگشتر دارم ساده ی ساده...شبیه حلقه به قول دوستان..همیشه تو دست راستم بوده الان گذاشتم دست چپ که نگاش می کنم برم تو فکرش...خوشحال می شم ببوسمش...
معشوق و عاشق..نه این کلمه ها کم هستن...کوچیکن...یه واژه ی دیگه می خوام...من واژه می خوام..کلمه می خوام...نه اصلا واژه نمی خوام ..من هوا می خوام واسه نفس کشیدن...واسه دیونه تر شدن...واسه عاشقتر شدن..واسه دچار بیشتر شدن...
دیونگی هام رو ازم نگیر که می میرم...جونم به جون همین دیونگی ها بسته شده...حتی اگه همه بهم بخندن...وقتی دیونه می شم بیشتر عاشقت می شم

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آبان1387ساعت 20:50  توسط مرجان  | 

برام عجیبه که هنوز آدم ها اعتقادشون اون چیزیه که یا تو مدرسه ازشون امتحان می گرفتن یا اون چیزیه که تو بچگی مادر و پدر بهشون گوشزد می کردن با چشم غره...
خنده داره که حتی دوست داشتن خدا برای خیلی ها یه چیز تعریف شده ی خاصه...این تعریف از همه خنده دار تر یا وحشتناک تره:
وقتی مشکلی داری نذر کن بعد اگر خواستت برآورده شد برو نذرتو ادا کن...
ای خدا این فقر فرهنگی آخه تا کی...کی می خوان بفهمن که برای دوست داشتنت نباید شرط بزارن...کی می خوان این بنده هات بفهمن مگه واسه درخواست محبت از تو باید شرط گذاشت؟...
تو چی می کشی از دست ما...چه هرسی(حرسی) می خوری از دستمون...
خدا ...خیلی ها می گن بهترین دعا ،دعا برای بیماران هستش...من برای این همه بنده ای که در راه دوست داشتن تو دچار بیماری هستن طلب شفا می کنم...
بدتر از همه وقتی می خوام بهشون بگم فلان کارتون زشته..به خدا قسم این کار غلطه..همچین چشم غره می رن و داد می کشن یا رو بر می گردونن انگار بهشون گفتم بیا  لختت کنم!!!!!
خدایا..یادم بده..یادش بده..یادمون بده..یادشون بده که اگر می خوایم دوستت داشته باشیم..بشینیم توی تنهایی فکر کنیم..فکری جدا از چارچوبی که تو تلویزیون و کتابا و هزار جای دیگه جار می زنن...از فکری که خودت دادی و قلبی که خودت درستش کردی..یادمون بده از همین دو تا عنصر خوب وجودیمون استفاده کنیم و یاد بگیریم درست دوستت داشته باشیم..
یاد بگیریم و بفهمیم تو شرطی نذاشتی واسمون که این همه نعمت بهمون دادی و این همه خوبی در حقمون کردی و می کنی پس ما هم یاد بگیریم و بفهمیم که برای درخواست چیزی از تو شرط نذاریم..نگیم خدا اگه اینو بهم دادی منم این کارو می کنم...
خدایا یادمون بده نگاهمون به دهن بقیه نباشه. . .
+ نوشته شده در  دوشنبه 6 آبان1387ساعت 1:8  توسط مرجان  | 

مرسی خدا که اين روز و شب هام رو خوب کردی
مرسی از نيشگون هايی که گاهی از من می گيری تا نگاهت کنم و لذت ببرم
مرسی بابت انگيزه هايی که بهم مي دی
مرسی از اينکه هوای عزيزانم رو داری
...
پيش مياد کسايی رو که دوستشون ندارم حادثه ای اتفاقی يا به عبارتی همون معجزه ای رخ می ده و می شه دوسشون داشت...اين خيلی خوبه
ولی با اين که کسی رو دوست داشتم قبلا ولی الان ديگه دوسش ندارم نمی تونم کنار بيام...حس خيلی بديه...خوشم نمياد......
می دونم مثل هميشه هوامو داری..حتي اگه وقتی نيشگون مي گيري نگاهت نکنم باز تو هوامو داری
چاکرم
+ نوشته شده در  شنبه 20 مهر1387ساعت 14:32  توسط مرجان  | 

دلم می خواد همه ی دنیا بشه برام شب...چون شبه که فقط با تو هستم...فقط با تو...تنهای تنها....راحت و بی پرده...
اگه شب نبود من چی جوری بهت فکر می کردم..چی جوری باهات حرف می زدم.....
روز که می شه با بنده هاتم...بودن با اونا گاهی منو می کشه به سمت چیزایی که باعث می شه اخم کنی و ازم دلگیر بشی...ولی وقتی شب می شه من باهات تنها می شم...با کمل پر رویی سرم رو بالا می گیرم..نگات می کنم..حرف می زنم...خیلی مهربون و خواستنی هستی...چون چشمت رو روی خطای من می بندی و می گی مرجان باهام حرف بزن....خوب گوش می دی بهم...می گی چرا توی روز کم باهات حرف می زنم..آخه توی شب و تنهاییش خیلی باهات راحتم...
آخیش...چقدر خوبه...چه حس و حال خوبی الان دلم می خواد آسمون خوشکلت رو بغل کنم یا یدونه از اون ابرای ناز نازی اخه بیشتر می فهمم چه لطیفی
واقعا چرا این قدر خوبی؟!..این قدر خوشکل تو دل هستی
مرسی واسه اینکه می زاری حست کنم
مرسی که همیشه یادت هست مرجان داری
+ نوشته شده در  دوشنبه 8 مهر1387ساعت 6:13  توسط مرجان  | 

اگر بخوام..اگر بتونم..اگر اراده کنم ...اگر باور کنم .........هیچ وقت تموم نمی شه..همیشه هست...چون به تاریخ و روز نیست..به قلبه..به دله...به اون چیزی که احساس کنم..به اون قدرتیه که بخوام..به اون ایمانیه که باور کنم هست..وجود داره...داره چشمک می زنه...
نمی خوام مثل خیلی ها الوداع کنم...می خوام تازه الآغاز کنم..می خوام حالا حالا ها ادامه بدم...
دوست ندارم تمومش کنم..دوست ندارم منتظر یه سال دیگه..یه بار دیگه...باشم....می خوام همیشه باشه برام..می خوام اگر رحمت هست همیشه داشته باشم...
می خوام وقتی می خندم بیشتر بهت فکر کنم.....می خوام وقتی غرق در خوشی هستم بیشتر بهت بگم چاکرتم....می خوام وقتی خیلی دنیا برام زیباست بیشتر زل بزن به آسمونت...
می خوام بگم..هیچ وقت این شب های خوشکلت رو ازم نگیر...
می خوام بگم تو شب هات بود که پیدات کردم..می خوام بگم شب بهانه ی من واسه بودن با تو بوده همیشه........
خیلی چیزا دارم بگم... بگم غرق در تو بشم دیگه مالامال از خوشی می شم..این خوشی رو بده بهم...آغوشم منتظر این خوشیه..بده..به خودت قسم می خوااام....غرق شدن در تو رو می خواااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مهر1387ساعت 6:26  توسط مرجان  | 

وقتی به خدا می گی غلط کردم...وقتی می گی ببخش...وقتی می گی دیگه تکرار نمی دم...این یعنی یه تغییر...یعنی تحول...یعنی بزرگ شدن...بلوغ یافتن...
ولی وقتی بعد از این طلب بحشش هنوز همون طوری رفتار کنی یعنی پشیزی راست نگفتی...
امروز اومدم مثل دیروز و همه ی روزها حرف بزنم...دیدم خوب این طوری که هیچ تغییری توش نیست...حرف نزدم...
ای بابا...
نه دیگه این راه درست نیست..اگر می خوام به بلوغ برسم باید یه چیزایی عوض بشه
یه سری حرف ها...فکرها...دیدگاه ها...محبت ها...تنفر ها...خنده ها...
من قول دادم..
باید بخوام..باید بتونم...اگر نمی تونستم که خدا فرصت نمی داد!!!!
چه فضای خوشکلی شد...الان دارم این چیزا رو می نویسم..یه آهنگ ناز و آروم از احسان خواجه امیری...دارم آپش می کنم براتون
..
این آرامش رو دوست دام..این فضا رو دوست دارم...

اینم یه آهنگ خوب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 1:42  توسط مرجان  | 

یه حال و هوای خوب دارم...مرسی..آرومم...دلم سفید شده انگار...چه شب خوبی بود...خیلی دوستت دارم...
چی بگم آخه؟بگم که خیلی امشب بهم حال دادی؟بگم که خالی شدم؟بگم که شرمندت شدم از خوبی...
همه رو می دونی ولی دلم می خواد بگم...نه..دلم می خواد سکوت کنم واز این خالی شدنم لذت ببرم..حسابی خودمو خالی کردم...مرسی که اجازه دادی لذت ببرم...
کمکم کن...کمکم کن که به قول هایی که امشب دادم وفادار بمونم
کمکم کن که غلط کردنی که امشب گفتم..دیگه غلطی نکنم که این طوری بیام سراغت..
کمکم کن از عشقت لبریز بشم...
بزار دیوونت بشم...
می دونی که عشق به خودت نیاز قلبمه...
کمکم کن واسه همه ی سوالاهام
کمکم کن واسه اینکه فقط تویی...
آبرو،شرف،عزت،ذلت و همه چیز من تویی...
با آرامش..زیبایی و دلی که خیلی آرومه...دلی که می خواد بره اندازه  یه عمر بخوابه و لذت این صافی و آرامش رو ببره...
نزار هیچ بنده ای این آرامش رو ازم بگیره...
به همه آرامش بده...
به همه اونایی که دلاشون درب و داغونه..
دیدمت..بیشتر از قبل
+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 6:38  توسط مرجان  | 

دلم می خواد از این به بعد وقت گناه..نگاه سنگینت رو حس کنم.....یعنی بدترین و بهترین و سنگین ترین و سبک ترین نگاه عالم اون نگاهیه که وقت گناه به من می کنی...
همیشه حسش کردم..می خوام از این به شرم کنم..
همیشه شرم کردم ولی ابا نکردم....می خوام ابا کنم...حیا کنم...
.
.
خیلی ازت سوال دارم...ولی موندم چه جوری جوابشو پیدا کنم...
بزرگترین سوالم اینه چرا واسه ما ..واسه دوره ی من پر سوال...یه مشت آدم نامرد رو گذاشتی...یه مشت آدمی که حس کنم هر کی حرف از تو می زنه پشت سرش یه مشت دروغ و فساده...وقتی حرف از علی می شه می گم اگر من بودم اون موقع باورش می کردم؟...اخم نکن...انقدر نامرد تو این دنیای الانت هست که تو واژه ی مردی و درستی شک و دو دل موندم...دارم دنبال معنی می گردم براش...البته از تو شاکی نیستم...شاید این طوریش کردی که من معنیش رو بهتر بفهمم...چند وقته هر چی می خوام یه مدت بعدش می آد برام...داری حسابی رومو کم می کنی...می خوای بهم نشون بدی چقدر با مرامی..مرامتو عشقه..
همه جوره خرابتم...تمام تلاش و عقلم رو گذاشتم که نزدیک بشم بهت تا حدی که اجازه می دی...
نوکرتم یه ذره واسه من تخفیف بزن تو اون پرونده خوشکلات...

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مهر1387ساعت 6:13  توسط مرجان  | 

خوب انگار اینجا هم مثل دفترم خصوصی شد...یه جایی که خودم می نویسم و خودم می خونم...
خدا...الان دوباره می خوام باهات عشق بازی کنم..پارسال هم همین شکلی اومدم..با کلی کثافت..امسال هم همون جوری نه بدتر...پر رو تر از من نیافریدی شک نکن...هر کاری می خوام می کنم بعدش با کمال پر رویی می آم می گم غلط کردم...
مرام و معرفتت منو داغون کرده...خدایی خیلی صبوری..اینه همه می گم غلط کردم باز بعد چند وقت همون گوهی می شم که بودم..باز تو می گی بخشیدی...
می خواستم بگم ممنونم که یه باره دیگه فرصت عشق بازی رو بهم دادی..اجازه ادی حال کنم با خوبیات...
کاش دیگه خر نشم...کاش دیگه باعث خجالتت نشم....
چاکرم
+ نوشته شده در  جمعه 29 شهریور1387ساعت 6:1  توسط مرجان  |