تبليغاتX
واره های من
جوجه تیغی دلم


قلب تو كبوتر است

بال هايت از نسيم
قلب من سياه و سنگ
قلب من شبيه ...
بگذريم
دور قلب
من كشيده اند
يك رديف سيم خاردار
پس تو احتياط كن
جلو نيا
برو كنار!

توي اين جهان گنده‎ ، هيچ كس
با دلم رفيق نيست
فكر مي كني چاره ي دلي كه
جوجه تيغي است، چيست؟

مثل يك گلوله جمع مي شود
جوجه تيغي دلم
نيش مي زند به روح نازكم
تيغ هاي تيز مشكلم

راستي تو جوجه تيغي دل مرا
توي قلب خود راه مي دهي؟
او گرسنه است و گمشده
تو به او پناه مي دهي؟

باورت نمي شود ولي
جوجه تيغي دلم
زود رام مي شود
تو فقط سلام كن

تيغ هاي تند و تيز او
با سلام تو

تمام مي شود.


عرفان نظر آهاری گاهی خیلی بهم آرامش میده..اینم از اون شعرهای آرام بخشه عرفان

+ نوشته شده در  جمعه 16 مرداد1388ساعت 16:17  توسط مرجان  | 

این شعر رو از احمد شاملو وقتی بچه بودم خونده بودم...مرسی از بهروز عزیز که برام پیداش کرد
"مردی که لب نداشت"

يه مردي بود حسين‌قلي
چشاش سيا لُپاش گُلي
غُصه و قرض و تب نداشت
اما واسه خنده لب نداشت. ــ
خنده‌ي بي‌لب کي ديده؟
مهتاب ِ بي‌شب کي ديده؟
لب که نباشه خنده نيس
پَر نباشه پرنده نيس.
?




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 مهر1387ساعت 16:21  توسط مرجان  | 

شعر برای من تو زندگیم یه جایگاه متبرک داره...یه مقام بالا داره...معمولا شعرهایی رو دوست دارم که دنیای ارامی رو به تصویر می کشه..یه چیزی جدا از این دنیا..مثل سهراب
ولی خوب شعر و شاعرهایی داریم که ابهت و بزرگیشون رو نمی شه ندید..مثل بانو پروین
بانو پروین اعتصامی برای من تصویر شاعر زنی ست که باید بهش احترام گذاشت...
شعری در سوگ پدرش داره این بانو که من به شدت دوستش دارم..البته همذات پنداری ندارم با این شعر ولی دوستش دارم...یه شعر هم برای سنگ قبر خودش گفته که فوق العادست

پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل...........تیشه ای بود که شد باعث ویرانی من
یوسفت نام نهادند و به گرگت دادند...............مرگ،گرگ تو شد ،ای یوسف کنعانی من
مه گردون ادب بودی و در خاک شدی..................خاک،زندان تو گشتای مه زندانی من
از ندانستن من،دزد قضا اگه بود...............................چو تو را برد،بخندید به نادانی من
آن که  در زیر زمین،داد سر و سامانت..........کاش می خورد غم بی سر و سامانی من
به سر خاک تو رفتم،خط پاکش خواندم............آه از این خط که نوشتند به پیشانی من
رفتی و روز مرا تیره تر از شب کردی...............بی تو در ظلمتم،ای دیده ی نورانی من
بی تو اشک و غم و حسرت همه مهمان منند...قدمی رنجه کن از مهر،به مهمانی من
صفحه روی ز انظار،نهان می دارم........................تا نخوانند درین صفحه،پریشانی من
دهر،بسیار چو من سر به گریبان دیده است........چه تفاوت کندش،سر به گریبانی من
عضو جمعیت حق گشتی و دیگر نخوری.............غم تنهایی و مهجوری و حیرانی من
گل و ریحان کدامین چمنت بنمودند..............که شکستی قفس،ای مرغ گلستانی من
من که قدر گهر پاک تو می دانستم.....................ز چه مفقود شدی ،ای گهر کانی من
من که آب تو ز سر چشمه ی دل می دادم..آب و رنگت چه شد ای لاله ی نعمانی من
من یکی مرغ غزلخوان تو بودم،چه فتاد..............که دگر گوش نداری به نوا خوانی من
گنج خود خواندیم و رفتی و بگذاشتیم..............ای عجب،بعد تو با کیست نگهبانی من
+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 15:0  توسط مرجان  |