تبليغاتX
واره های من

حس می کنم؛قویتر از هر لمسی که هست،حس می کنم!

حس می کنم که بعضی از دوست داشتنی هام رو اذیت می کنم با دور و برشون بودن!

حس می کنم که دوستم دارند ولی حوصله ام را ندارند!

هی می گم ،آی مرجان،دور شو ازشون اذیت نکن!

ولی باز این دل لامصب بهونه می گیره و دلتنگی می کنه و با هزار خواهش تمنا باز میره سراغشون و باز گیر میده بهشون!

به همون هایی که یا خلوت می خوان یا این همه بودن منو نمی خوان...

 

 

 

 

تمرین می کنم؛

از دور نگاه کردن رو،با اینکه چشمام ضعیفه

 

 

دوست داشتنی هام؛قول میدم دیگه این قدر زیاد نَپلِکَم دور و بر حال و هواتون،فقط از دور نگاه می کنم با دست زیر چونه!هر وقت نگاهم کردید با سرعت می دوم!با سرعت

فقط تاریخ نگاهتون اون قدر دیر نشه که جوون دویدن رو نداشته باشم!

 

 

 

 

تقدیم به همه دوست داشتنی هام؛

با قلبی مملو از

دوست داشتن های کودکانه!


امیدوارم مخاطبین این پست متوجه بشن مخاطبم هستن

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آبان1388ساعت 23:6  توسط مرجان  | 

هیچی دیگه

اولین حقوق زندگیم  رو گرفتم و باهاش کفش خریدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 21:54  توسط مرجان  | 

این روزها خیلی خلوتم!خیلی گرفتار!خیلی خسته!

ولی چرا کم شدن آدمهام؟!!

چرا؟!!!

یا گرفتارن!یا دورن!یا دیگه منو نمی خوان!!!!

این روزها فقط پریسا هستش!که اونم می بینم گاهی از من حوصله ش سر میره و بر عکس خودم شدم!مرجانی که زیاد دیدن آدم ها اذیتش می کرد!این روزها ثانیه ها رو می شماره واسه دیدن های پریسا!

و دیگه کسی نیست!

چرا ازم دور شدید؟دلم گرفته!!!خیلی....

حس می کنم یه جورایی ازم فاصله گرفتید!

زمانی اگر دو روز آپ نمی کردم کامنت ها بیشتر از 20 تا می شد!!!ولی الان روزها می گذره و حتی به بیست هم نمی رسم!مهم تعداد نیست!مهم اینه که باهام حرف بزنید!

چه اینجا چه دور و بر خودم خبری نیست!

بیشتر خودم دارم زنگ می زنم!حس بد آویزون شدن بهم دست داده!

شاید انقدر بوی بد بی شرفی می دم که دیگه لیاقت یاد کردن هم ندارم!!!

به قول شیرین؛بی کَسم این روزها!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 22:47  توسط مرجان  | 

تمام شد همه ی فلات بختیار

به همین راحتی یک جمله

و به سختی یک عمر!

الان که دارم می نویسم دقیقا 4 شبه تو خونه جدید می خوابم(این نوشته رو آماده کرده بودم تا نتم وصل بشه)،خنده داره ولی دلم حتی برای توالت اون خونه تنگ شده

هنوز اتاقی که بابتش کمی ذوق کردم بهم ریخته ست..لباسام بدون جا موندن چون هنوز کمد درست نشده...کتابم گوشه اتاق باهام قهر کردن چون هنوز براشون کتابخونه نگرفتم،دلم در سکوت به سر می بره ....

دلم خیلی گرفته از این جای جدید،از اینکه باید هر روز صبح که پا می شم مامان رو متقاعد کنم که اینجا مشکلی نداریم و همه چی رو به راه می شه و قانع بشه بعد دوباره صبح ببینی که ناراحته و باز باید تکرار کنم که همه چی مرتبه

دلم کار و پول می خواد....به شدت خیلی زیاد نیاز دارم به پولی که خودم زحمتش رو بکشم...خیلی نیاز دارم....باید برم چندتا دفتر گرافیکی...این اوضاع خونه باید مرتب بشه که برم...دلم کار می خواد...دلم پول می خواد...


یه جورایی خواستم اعلام وجود کنم

به همتون سر می زنم ،داد و بیداد نکنید دیگه

دلم برای همتون تنگ شده بود


دوستانی که برای وبلاگشون نظر نذاشتم بدونن یا وبلاگشون برام باز نمی شد یا کامنت دونیشون برام ارور می داد!!

خودمو خفه کردم چندتا وبلاگ خوندم...باز این عمو بلاگفا قاتی کرده مگه باز روز قدسه؟!!


+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 2:3  توسط مرجان  | 

از موقعی که خودمو شناختم دوست داشتم رفیق باز باشم تا فامیل باز!

دوست برام لذت و هیجان بیشتری داشته؛چون خودم انتخابش می کنم مال خودمه و روابطم رو خودم مسئولشم نه کس دیگه ای!

 

همیشه بین رفقام ادم های جالب بودن..کسایی که راحت می خندن کسایی که راحت گریه می کنن کسایی که سالها مقاومت کردن اشکشون رو کسی نبینه کسایی که جون پناه همه شدن ....

 

کلا ادم های جالبی جز رفقام بودن

حالا در یه پست اساسی می خوام مرور کنم دوستای این روزهایم رو

گرچند کسانی بودن که با خاطره خوب یا بد رفتن!!!!

اون کسایی که با خاطره بد رفتن و اذیتم کردن رو سعی کردم ببخشم....حتی اونی که حسابی ازم آبرو بُرد و نامردی کرد،همون کسی که همیشه دم می زد از نامردی رفقا خودش نامرد روزگار شد!!!

 

بین دوستام کم پیش میاد کسی رو که تماما قبولش داشته باشم

یکی از رفقایی که خیلی قبولش دارم چه مود شوخی هاش چه مود جدی بودنش چه حرفاش و اطلاعاتش و چه طرز زندگیش...کلا آدمی که شکل حرفاش زندگی کنه رو خیلی دوست دارم...حالا درست و غلطش رو کاری ندارم ولی اینکه این قدر جسور و راحت هست که شکل حرفاش باشه خیلی ارزشمنده

یکی از همین رفقا در یک روز تو مود های مختلف 3 تا جمله گفت حال کردم اساسی باهاش

این رفیق من تقریبا لا مذهبه و به یکی از دوستان خواست بگه روزه هات قبول باشه حرفی در ادامه زد که حال کردم

امیدوارم به اون احساسی که میخوای برسی

این جمله از هزارتا حرف دیگه خوشکل تر بود....ساده و پر از حس خوب

 

بهش گفتم پانی:

من هیچی نمی شم می دونم

گفت:

چرا این قدر نسبت به خودت نامیدی

گفتم:

اخه هیچی بلد نیستم و برای دیگران نمی تونم مفید باشم

جواب داد:

تو اگه احساسی رو به کسی یاد بدی مهمتره یا 4 تا مطلب زود گذر درباره تاریخ و این حرفها ؟

 

و در آخر حرفامون وقتی حرفای شخصی می زدیم گفت:

مرجان من از تو یاد گرفتم که برای اغاز یک دوستی نباید منتظر فرد مقابل باشم .

 

 

اینکه واقعا من این طور هستم یا نیستم بماند!

ولی از این احساس خوب لذت بردم

گاهی یک جمله می تونه تو رو به زندگی برگردونه گاهی حتی یک یاد آوری لبخند

پانی ممنونم برای بودنت

مدتها بود می خواستم برای این دوست دور از وطنم بنویسم واسه همه دلتنگیهاش و همه عشقی که داره ولی نمی شد

کسی که شاید خیلی شوخی کنه ولی به اندازه ی خیلی چیزها جدی عمل کرده  و بیشتر از خیلی از آدم ها پاکی داره

دوستی که انقدر معرفت تو وجودش هست که وقتی می بینه بهم ریخته هستی تلاشش رو می کنه برای خوب شدنت...حالا یا با شوخی یا با گوش دادن یا با تلنگر زدن و یا عوض کردن یا با راه نشون دادن و هر جور دیگه.....

جز کسایی هست که اصلا شعار نمیده...من اینشو خیلی دوست دارم...جدا از شعار و تعارف حرف می زنه که من عاشق این جور رفتار هستم

پانی برای من یکی از نمادهای زیبایی هست...

براش پست اختصاصی می زنم نه اینکه نسبت به کسی برتره..نه واسه این می زنم که دوست دارم بهش اثبات کنم چقدر برام ارزش داره و چقدر بهش فکر می کنم و بدونه همیشه هر وقت میام نت جز اولین چیزهایی که چک می کنم اینه ببینم پانی پیام برام گذاشته؟!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 12:19  توسط مرجان  | 

کاش بعضی واژه ها رو می شد از فرهنگ لغات دل و دنیا برای همیشه پاک کرد

گاهی فکر می کنم که مزخرفترین و و بیهوده ترین واژه ها یا اختراع های بشری چی هست؟

بعضی واژه ها گاهی خیلی وجودشون عذابم میده....نه صرف خود واژه بلکه معنای بودن اون واژه ست که ویران کنننده می شه!

یکی از همین واژه ها "تجاوز"!!!!

اگر بخوام فکرم رو باز کنم می تونم این جوری تشریح کنم،تجاوز همه جورش از دید من زشته و نابود کننده و آلوده ست!

تجاوز به خاک دیگری

تجاوز به حق مالی دیگری

تجاوز به خلوت دیگری

تجاوز به احساس دیگری

تجاوز به اعتقادات و اعقاید دیگری

تجاوز به جسم دیگی

تجاوز به حریم دیگری

و...

می بینم همه جنبه هاش ناجوره و جالبه هیچ کدومش از اون یکی بدتر نیست که بین بد و بدتر بگی خوب حالا یه جنیه نرمال داره!نه...اصلا نداره...

بعضی واژه ها معنای دو پهلو دارن،که یک پهلوش می تونه بد و یکی خوب باشه

ولی این واژه تجاوز حتی اگر دو پهلوش هم بکنم باز هر دو پهلوش بده

مثل اینکه

تجاوز به حق خودم

تجاوز به اعتقاد خودم

تجاوز به احساس خودم

تجاوز به جسم خودم

...

این بدتر شد!

یعنی فاجعه تر شد....یعنی بدون دخالت دیگری خودم به تمام حق های خودم تجاوز کنم و از بینشون ببرم یا حداقل اینکه خدشه دارشون کنم

 

چه عجیبه که دارم می نویسم و گلوم دچار سوزش شدیدی شده

بی خوابی،از توی رختخواب پا شدن برای نوشتن این حرفها که خواب رو از چشمم گرفته...شاید این بغض هم دنباله و ادامه واژه تجاوز باشه

فکر که می کنم می بینم آره!وقتی تجاوزی شکل می گیره،دلی می شکنه..قلبی می لرزه و گریه دار می شه

 

نمی دونم تا حالا به کسی تجاوز کردم؟به خودم تجاوز کردم؟امیدوارم که هیچ وقت و هیچ شکلی از تجاوز رو نه نسبت به خودم نه دیگری انجام بدم

 

 

چیزی که باعث شد ذهنم بره سمت تجاوز(جدای از خبرهای این روزها که حول و محور تجاوز های بی رحمانه ای شده)این بود که توی رختخواب داشتم فکر می کردم چقدر بده که نمی شه با یه پاک کن اشتباهاتم یا همون سیاهیام رو پاک کنم...چقدر بده وقتی که کاغذ سفید رو با مداد سیاه کردم و هر پاک کنی می گیرم باز جای اون مداد سیاه کم یا زیاد باقی می مونه رو کاغذ و من دلم تنگ شده واسه کاغذ سفید خودم!

دیگه نمی تونم اون کاغذ سفید رو داشته باشم...ولی شاید بتونم جلوی بیشتر سیاه شدنش رو بگیرم!شااااااید!!!!

اگر همین جوری ادامه بدم و خیالات ذهنیم رو بنویسم شما رو هم مثل خودم دیوانه می کنم


با آبی می نویسمش چون همیشه رنگ پاکی بوده برام(پرسپولیسی سر سختی هستمااااا)و بی دریغ منو یاد آب پاک بوشهر میندازه

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 مرداد1388ساعت 3:56  توسط مرجان  | 

دیروز نشسته بودم وبلاگمو آپ می کردم دیدم صدای همسایه مون میاد که  پسر کوچولوش رو داره صدا می کنه که سمت آتیش نره!!!یا خدا آتیش؟؟

درو باز کردم گفتم چی شده؟دیدم پر دود شده محوطه!گفت این پشت آتیش گرفته

مامان تو حمام بود در زدم می گم مامان شماره آتش نشانی چنده مامان می گه چی شده می گم این پشت آتیش گرفته!

زنگ می زنم 118 می گم اقا آتش نشانی چنده می گه کارتون ضروریه؟!!!می گم بله و بعد لطف می کنم شماره میدن

...

میرم پایین!همه همسایه ها بیرونن...یه دفعه یادم می افته ای وای اون سمتی که داره دود میاد سمت خونه فلانی و زن دایی و دختر دایی 1 ساعت پیش اونجا بودن!سریع می پرم دم در خونه دایی(خونه هامون نزدیک به همه)می گم مادرت کجاست؟سمت خونه ارغوان اینا آتیش گرته؟نکنه تو خونه حبس شدن؟!!دختر دایی تو منگی خبر من می گه نه همشون رفتن بیرون

...

یه زنی که تا حالا ندیدمش بین همسایه ها داره گریه می کنه!تو دلم می گم از آتیش ترسیده زن گنده؟!!

هی میرم و میام از اون ور نگران مامانم که این دودها که الان تمام خونه ی مارو احاطه کرد واسه تنفس مامان مشکل ایجاد نکنه  از اون ور می بینم انگار وسعت آتیش سوزیه خیلی بیشتر از اون چیزیه که فکر می کردم چون نزدیک 3 تا ماشین آتش نشانی اومده بود!

همچنان دور زنی که گریه می کنه احاطه شده...به یکی از همسایه ها می گم چشه؟می گه با شوهرش بحثش شده با چاقو تهدیدش کرده این اومده بیرون شوهره خونه رو آتیش زده!!!!!!!

 

در این لحظه من دهنم باز مونده!تو محیط ما که همه شرکتی هستن و اکثرا همکار و دوست چندین ساله هستن!!!خیلی مراعات رفتارشون رو می کنن!

این مرد!که ظاهرا موجیه(که اگر این جوری باشه من دلم براش کبابه)اومدن با آمبولانس بردنش بیمارستان بخش روانی!

زنه تعریف می کرد که دخترش رو می خواسته از تراس پرت کنه پایین!

....

حراست شرکت نفت هم اومد مدارکشون رو از تو خونه برداشت....وضع و اوضاع عجیبی بود!!همه مات و مبهوت بودن

یکی از مردهای همسایه که کلی دویده بود واسه جلوگیری از آتیش و برق ها رو زود قطع کرده بود خیلی عصبانی بود!می گفت این آقا به فکر خودش نیست به فکر بچه های مردم باشه که تو خونه بودن!اگر جانبازه منم جانبازم!

 

فقط می گم!اگر این آدم موجی بوده!!!!اگر کلا این آدم سابقه این جور حمله ها رو داشته(که زنش گفت یه بار دیگه آتیش زده بوده!!)چرا باید اجازه بدن آزاد باشه و بدون درمان و برای خودش و خانوادش و اطرافیانش مشکل ایجاد کنه!

خدا واقعا دوست داشت دو همسایه نزدیک به این خونه رو که هر دو خونه خیلی اتفاقی خالی بود!!و گرنه معلوم نبود چه حادثه ناگواری پیش میومد!!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 13:30  توسط مرجان  | 

سلام

بازم باید بگم ببخشید

شاید دیگه به مرجان لَکو لِوه* عادت کردید

الان خوبم..خوووووب..امیدوارم بتونم یه ذره تو خوبی بمونم


الان دارم رزوبه نعمت الهی گوش میدم..پیشنهاد می کنم گوش بدید،صدای خوبی داره و آهنگ های قابل شنیدن

لینک دانلود

*به زبون جنوبی است...به معنی خول و چل..دیوانه!

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 13:6  توسط مرجان  | 

همیشه چیزهایی هست واسه فکر کردن و آدم هایی برای مشغول شدن تو این دنیا

آدم هایی برای دوست داشتن

آدم هایی برای حسرت خوردن

آدم هایی برای حرص دادن

آدم های برای عُق زدن

 

و گاهی می خوای از همشون دور بشی که دنیا بی دنیا...فقط تو باشی و تو تو تو....

 

ولی وقت هایی دلت تنگ می شه..می بینی نه زنگی،نه یادی..هیچی...حس می کنی همه ازت دل بریدن...نمیدونی بندازی گردن تکنولوژی یا رفتار خودت یا نه دل آدم های دور و برت!!!

 

وقت هایی هست که حس می کنی همه از پیشت رفتن و حوصله ت رو ندارن....اون وقتا هر کاری می کنی حس خوب نمیاد..فکر خوب نمیاد...چون کسی یادت نمی کنه که چیزای خوب بیاد سراغت

و این حال و هوا فکر زیاد میاره..اینکه چرا این جوری شده؟بی معرفتن؟من بدی کردم؟...و وقتی معتقد باشی چیزی که میاد سراغت نشان از کارهای خودت در گذشته بوده پس می فهمی"چقدر بی معرفتی"یا حداقل"چقدر بی معرفت بودی"...

 

وقتی حتی یادی ازت می شه دلت برای لحن های قدیمیشون تنگ می شه...و فکر می کنی دیگه اون جوری باهات نیستن!!ولی می تونی این فکر رو هم بکنی که "عادت" چیز مزخرفیه و این نشون میده فقط "عادت" بوده نه "دوست داشتن" و البته مهربانانه ترش اینه که "عادتش" از "دوست داشتن" بیشتر بوده و یا شاید خودت هم سرد شدی که باهات سرد رفتار می کنن!!!

 

و همین جور فکر از تنهایی و دوری تو رو دچار خیال می کنه دچار نوستالژی می کنه دچار غم می کنه و هی دچارت می کنه...دچار دچار دچار...فقط دچار می شی...نه دچاری که سهراب می گه"عشق یعنی دچار"..نه...اصلا تو مودش هم نیستی...این دچار به فکرکردن دچار به مرور کردن دچار به ایراد پیدا کردن تو روابط خودت تو رفتار خودت تو حرفای خودت و آدم های دور شده از تو...آدم هایی که مدعی هستن چیزی عوض نشده ولی این عوض شدن رو داری می بینی و لمس می کنی...

 

عوض می شیم..روز به روز لحظه به لحظه و باورش رو یا نداریم یا نمی خوایم داشته باشیم..فقط معتقدیم از بچه گیمون تا الان رفتارمون عوض شده و بزرگ شده...گاهی از لذت عوض شدنمون خجالت می کشیم..گاهی به طبع محیط عوض شدنمون رو نشون نمیدیم....

 


 پی نوشت نیست!!!حرفای دلم بود...به بعضی از دوستان گفتم ولی انکار کردن...ولی خیلی دورم خلوت شده...باید تکونی بدم به خودم..البته چون می دونم اینجا رو چندتا از دشمن ها می خونن اینو بگم که دور شدن اونا خوشحالم کرده و آرامش بهم داده...دل گرفتگی من از حس دور شدن کسانی هست که هستن ولی مثل اون موقع نیستن...شاید گرفتاری های زندگی خیلی زیاد شده..شاید من بد رفتار شدم....خیلی از شماها مخاطبم هستید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 تیر1388ساعت 20:14  توسط مرجان  | 

دیشب داشتم در مورد"کادر"فکر می کردم!

کادر توی صفحه کاغذ منشا شروع فکر من بود..اینکه توی یه کاغذ وقتی کادر می کشیم و فضا رو می بندیم برای خلق اثر،خودمون رو دچار ضوابط می کنیم که از این کادر نباید بیرون زد و حیطه ی طرحمون در این حد هستش...

شاید قشنگش بکنه و داری حرف...و البته پایان

بزارید این طوری بگم

کادر وقتی تو صفحه باشه یعنی هر چیزی که من بکشم و طرح بزنم دچار پایان و نتیجه گیری می شه...ولی صفحه ی بدون کادر یعنی ادامه دار یعنی پایان رو ترسیم نکردم..درست عین فیلم هایی که آخرش همه به هم می رسن و ادم بدها توبه می کنن(و من تنفر دارم از این فیلم ها) این می شه صفحه ای که کادر داره ولی فیلمی که تیتراژ پایانیش پخش می شه و هنوز گنگ هستم که چی شد و باید خودم تو ذهنم ترسیم کنم ادامه ش رو (و من عاشق این جور فیلم ها هستم)می شه صفحه هایی که کادر ندارن...


تو زندگی اجتماعی ،خصوصی خودمون وقتی دارای قانون باشیم باید طبق یه سری روابط تعریف شده عمل بکنیم

"کادر"یعنی داشتن فک و فامیلی که روابط باهاشون یه عمل تعریف شده ست...ولی صفحه بدون کادر یعنی رفاقت با دوستانی که خودت انتخاب می کنی و حیطه ی رفتاری آزاده و کسی نمی تونه بهت خرده بگیره..که باز من عاشق روابط دوستانه هستم تا فامیلی


گاهی کادر خوبه..به قول یه دوستی اگر کسی زندگیش بدون قانون باشه نمی شه هیچ جوری بهش اعتماد کرد چون غیر قابل پیش بینیه....ولی به نظر من همیشه صفحه بدون کادر یه دنیای غیر قابل پیش بینی و هیجان انگیزه....ممکنه گاهی هیجانش نابود کننده باشه



حالا امتحان کن...دو تا کاغذ بردار..یکی با کادر و یکی بدون کادر...طرح بزن..خط بکش...

اون صفحه ای که کادر داره با همون نگاه اول جذبت می کنه ولی زود خسته ت می کنه و تازه ذهن خسته ی تو چقدر عجیب مشتاق بی پروایی و عریانی صفحه ی بدون کادر می شه...چون هنوز تموم نشده و داره حرف می زنه...

من که بدون کادر رو دوست دارم..تو چطور؟

+ نوشته شده در  جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت 16:19  توسط مرجان  | 

امروز با یه سری دوست در مورد آدمها و روابطشون صحبت می کردیم..لذت بردم از حرف هایی که زدم و شنیدم،کلا از حرف هایی که بتونم چیزی توش یاد بگیرم لذت می برم...


وقتی داشتم به حرف هایی که زده شد فکر می کردم یهو یاد یه دوست افتادم و دلم براش تنگ شد...خیلی تنگ...جوری که دلم رو به دریا زدم و رفتم سراغ کشو،گفتم اشکال نداره بزار یه اس ام اس بدم فقط از حالش با خبر بشم،خودمو معرفی نمی کنم تا باعث نشه که جواب نده،می دونم دیگه دلش نمی خواد هیچ وقت یادش بیوفته که دوستی به نام مرجان داشته که خیلی بی رحمانه دوستیش رو تموم کرد باهاش..بدون اینکه دلیلی رو بهش بگه...دلیلم رو تو دلم نگه داشتم و الان با جرات می گم پشیمونم...از اینکه اون موقع اون قدر فکرم حقیر بود...نه نمی خوام روزهای گذشته برگرده..چون اون موقع فکر کردم بهترین تصمیم رو گرفتم...ولی...

همیشه تو ذهنم برام یه دوست خوب و ناب می مونه و این خیلی خوبه که تصورم از یه آدم کاملا سفید بمونه

هر چی دفترچه قدیمی و جدید بود از تو کشو در اوردم و هر چی گشتم شماره تلفنش نبود...توی دفترچه ای که بیشتر حدس می زدم تو اون باشه یه ورق کنده شده بود....من احمق اون کاغذ رو پاره کرده بودم...

تقصیر من بود..همه ی بدی های اون دوستی تقصیر من بود...

دلم خواست از حال اون دوست خوب باخبر بشم..همین..می دونم که برعکس من وقتی به فقط دوستیمون فکر می کنه پر از خاطره های بد براش تداعی می شه...

کاش می شد یه چیزایی رو پاک کرد...

کاش می شد یه سری تصویر رو پاک کرد...

کاش می تونستم پیداش کنم...

خوب می دونم که دوست نداره دیگه دوستی به نام مرجان داشته باشه

خیلی وقت پیش براش آف گذاشتم ولی جواب نداد..نوشتم فقط می خوام بدونم حالت چطوره؟!!!!

می دونم که دوست نداره دیگه حرفی با من بزنه...و گرنه واسه پیدا کردنش تلاش می کردم....



 

بعضی اوقات از قانون های دل خودم حالم بهم می خوره...کاش بعضی از چارچوب ها رو نداشتم...

کاش می شد بدون لفافه بگم!!!!!

کاش این قدر تو ذهنش تصویرم رو بد نمی کردم..کاش مثل توی فیلم ها سکوت نمی کردم!!!


پ.ن1:هم صحبت واره هستش هم دل تنگی واره...

پ.ن2:لینک این پست رو براش آف می زارم..شاید خوندنش و من رو بخشید!همین

پ.ن3:دیروز این پست رو گذاشتم ولی پشیمون شدم..دوباره می زارمش

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 18:5  توسط مرجان  | 

نوشتنم نمیاد!شلوغی باعث می شه تمرکز نداشتم کمتر از اونی که هست بشه!!

داره خوش می گذره

و سعی می کنم ذهنم رو درگیر روابط مسخره ای که تو ایام عید پر رنگ تر می شه نکنم...تظاهر ها...حرف های کنایه آمیز که تمامی ندارد و من هنوز نفهمیدم چه لذتی دارد این کار؟!!!!

..

دلم یه ذره مطالعه می خواد ولی وقتش پیش نیومده...

در چند روزه اینده هم باید به خودم برسم برای در پیش بودن بزمی به نام عروسیاین آماده شدن واسه عروسی خدایی خیلی واسه من یکی مکافاته


خواستم پست زده باشم که ...والا بی منظور بود

خوش باشید رفقا

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 فروردین1388ساعت 16:34  توسط مرجان  | 


داره می خونه:

"با اینا زمستونو سر می کنم..."

مامان صدای چرخ خیاطی قدیمیش رو در آورده و داره ملافه(ملحفه)می دوزه(آخ چقدر این چرخ رو دوست دارم،یادم میاد بچه بودم همیشه نگاهش می کردم(با اینکه از خیاطی بدم میاد))

می خونه:

"با اینا خستگیمو در می کنم"

ملافه دوزی یه زمانی لذت داشت،می دونستی همه قراره بیان ،قراره کل تعطیلات من و پویا تو سر و کله هم بزنیم ولی دیگه این لذت نیست پویا که از این کشور به اون کشور،مهمون هم نه دیگه حوصله ندارم نه دیگه اون طوری میاد...

یادش بخیر ؛له له سال تحویل،پریدن تو کوچه و دیدن کوچه های خلوت(الان دیگه زمان سال تحویل هم کوچه ها خلوت نمی شن!!)شرط بندی سر اینکه کی جرات داره تو کوچه دراز بکشه رو زمین،ترقه ها،شمردن عیدی ها و اینکه ببینی از کی بیشتر عیدی جمع کردی،اولین نهار سال که همیشه باقلی پلو با ماهی بوده،راه ندادنم تو جمع دخترها و رفتن و بازی کردن با پویا و داداشم و دعوا و بزن بزن و دست انداختن من....

یادش بخیر؛..چه زود گذشت...چقدر زود فهمیدم دیگه نباید بپرم تو کوچه با دوچرخه با لباس عیدی..چقدر زود قد کشیدم و تغییرات جسمی پیدا کردم و فهمیدم نباید بزنم تو سر و کله پویا و فقط باید زبونی کل کل کنم..

یادش بخیر؛واسه همه ی لذت هایی که می بردم ولی نمی فهمیدم اونا لذتن!!!!

یادش بخیر؛صبح رختخواب رو پرت می کردیم سمت همدیگه...چقدر زود بزرگ شدیم و مثل آدم پا شدیم جمع کردیم رخت خواب ها رو...

یادش بخیر؛واسه خرج کردن الکی عیدی ها...چقدر زود بزرگ شدیم و دیگه منتظر دست بزرگترها به صورت هاشا نشدیم!!

چه الکی بزرگ شدم...


یکمی داره حال و هواش میاد..ولی باز اونی که می خوام نیست....

بوی عیدی بوی نو...


پ.ن:پویا پسر دایی که هم سن خودمه و کلی خاطرات کودکی دارم باهاش

بی ربط:می خواستم برای پست شماره 200 یه ویژه بزنم که حواسم پرت شد و جالبه می بینم که یکی از مقدس ترین نوشته هام شده پست شماره 200

پست 200

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 16:33  توسط مرجان  | 

وقتی به دیدگاه های بعضی از نزدیکانم فکر می کنم ،گاهی می گم اگر اینا چیزی از من بدونن یا سرمو می بُرن یا عاغم(عاق!؟؟) می کنن!

وقتی می بینم هنوز خیلی از روابط براشون معنی پوچ و کاذب دم دستی رو می ده،خجالت می کشم.

یه نمونه ی خیلی پُر رنگش می تونه توی روابط با آدم ها و جنسیت ها باشه،وقتی می بینم میان تعریف می کنن که آره فلانی رو دیدم یه پسر رد شد باهاش سلام و علیک کرد و خندید ،وای وای شوهر اینم معلوم شد،آره اینم دوست پسر داره،اینم خراب شد!!!!!

بعد وقتی می خوام باهاشون کلنجار برم که :

1_مگه سلام علیک جرمه؟

2_خندیدن گناهه؟

3_دوست پسر داشتن اشتباهه؟

4_اصلا شاید همکارش باشه!آشناش باشه؟

5_به تو ربطی داره که نظر می دی؟

6_چرا این قدر زود آدم رو قضاوت می کنید؟

...

همچین چهره ی عاقل اندر سفیح(صفیح؟!)می گیرن که آره تو افکارت عوض شده نکنه خودتم خراب شدی؟!!!....دهنم بسته می شه و تو دلم می گم به درک توی همین افکار پوسیده و حقیر خودتون بمونید و آدم ها رو به سلاخی بکشید با حرف ها و عقاید سطحی تون...


توی همین دنیای مجازی من کلی دوست با جنسیت مخالف دارم،حالا اگر این لطرافیانم بدونن قطعا حکم سلمان رشدی برای من بریده می شه!چون حتما من با این جماعت ذکور رابطه ی عاطفی دارم!!!!!...

نمی دونم واقعا توش موندم که چرا این قدر راحت آدم ها رو به سلاخی می کشیم؟!!

یعنی من اگر دوستی از جنس مخالف دارم ،حتما بوی فرند منه؟دوست لاو من حساب می شه؟احتمالش هست که به رابطه ی جنسی و انحراف بکشه؟آخه این پوچ فکر کردن تا به کجا؟چرا نمی خوایم باور کنیم که دوستی ها خیلی با اون باورهای پوچ فرق دارن؟آدم ها با جنسیت های مختلف با هم دوست هستن و در کنار هم خوش؛و مسائل دوستیشون فرای مسائل جنسی ست!.

تا زمانی که این اجازه رو به خودمون می دیم که آدم ها رو قضاوت کنیم،هنوز بزرگ نشدیم و رشد نکردیم

وقتی هنوز انسانی رو از طرز لباس پوشیدنش به جهنم و بهشت می بریم ،نشون دادیم که حتی خدا رو هم باور نداریم!


گاهی وقتا خیلی دلم می گیره از حماقت آدم ها....


یه دوستی داشتم در دوران دانشجویی که با شور و شعف بهم می گفت آجی،حتی تو نوشته ای که ازش دارم اسم منو بین اسم دو تا خواهرش نوشته بود(به ترتیب سن)و خوب من هم بهش می گفتم داداشی.یه بنده خدایی که به گمان خودش عاشق من بود از طریق همین جناب داداشی امار گرفت و پیغام داد و خوب جواب زیبای منفی! رو شنید؛بعدها چقدر حرف پشت سر من و جناب داداشی نزد،بماند که خیلی از دوستان خودم هم این کارو کردند و جالبه می شنیدم که این داداشی از تهران به همراه خانواده اومدن اهواز و پدر و مادر من هم "بله" رو گفتن!!!!!! و چقدر می خندیدم و حرص می خوردم به افکار این آدم ها

جالبه اون آدم بعد از دوسال،روز تولدم(سال 87)زنگ زد !!!و تبریک گفت و من هم اصلا به روی خودم نیاوردم که مرتیکه ی الدنگ هر اراجیفی می خوای می گی بعد زنگ می زنی می گی هنوز به یادتون هستم خانوم دبیرزاده!!!!

جناب داداشی هم به تازگی ها عقد کرده و قرار شده برای عروسی دعوتم کنه(می ترسم رفقا بفهمن من برای عروسی می رم،بگن می خوام زن دوم بشم!!!!!)


یه جمله ی قصار از ادیب کوچک،مرجان بانو؛

"هر وقت تونستم که قضاوت نکنم و سالم فکر کنم می تونم به بقیه آدم ها امیدوار باشم"


پی نوشت:یادم بندازید یه دفعه جریان عاشقی این بنده خدا رو تعریف کنم چون خیلی نکته های عجیبی توش هست!!


+ نوشته شده در  یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 12:45  توسط مرجان  | 

من سیب را فهمیدم

واژه را بوسیدم

خدا را نفس کشیدم...

 

 

 

 

این روزها بهونه های مختلفی پیش میاد که حسودی کنم؛به خوبی یه آدم،مهربونیش،موقعیت اجتماعی،فرهنگی،تحصیلی... کلا باید یه بلایی سر این خنگ بازیام در بیارم که این قدر حسرت به دل نباشم،بعضی از حسرت هام رو خودم باید بتونم حل کنم.

 

 

 

امروز صبح زود به قول خودم(ساعت 7 زوده یا دیر؟)بیدار شدم و تند تند آماده شدم که برم سر کلاسی جدید...این همه تند تند آماده شدنو مانتو اتو کردن خرکی و ما بقی قضایا یه طرف،سوختن از این بابت که خودتو برسونی و ببینی ای بابا اینا تعداد محدود می خواستن و اسمت تو لیست نیست و چه عجیب بود که اسم مرجان و پریسا(من و دوستم که با هم می خواستیم بریم این کلاس رو) پشت سر هم تو اون لیست کذایی بود ولی فامیل منو نزده بود ،یه طرف دیگه.

ناراحت نشدم فقط حس کردم ضایع شدم!!

خیابون طویل رو دوباره طی کردم و رفتم به سمت همون کتاب فروشی که می خوام بکنمش پاتوقم؛هنوز کامل باز نشده بود و نمی شد برم تو(8:30)منم سوار ماشین شدم و برگشتم به منزل مثل یه دختر خوب!!

 

دوشنبه هم یه امتحان عملی دارم و مشغولش هستم

بعد از امتحان برگشتنی میرم سراغ محام(همون کتاب فروشی) و از تو لیست 70 تایی(لیست کتاب هایی هست که می خوام داشته باشم!) یه چند تایی می خرم ...

 

چندتا فیلم هم رو میزم هست بعدش وقت می کنم ببینمشون از همین الان می دونم دو تاشون مزخرفه ولی چون زیادی بیکار می شم مجبورم...

می خوام فیلم های امسال(سال سینمایی) رو همه ی خوبهاش رو برم و ببینم دیگه نمی خوام منتظر ناز و ادای کسی باشم که بیاد باهام سینما یا نه و به خاطر همین کش و قوس ها هی فیلم اکران بشه و من از دست بدم...

 

باید یه کتاب خوب عکاسی هم بخرم یه ذره مطالعه کنم چون بقیه سر کلاس انگار یه نیمچه دانشی دارن ولی من نه!

فردا جلسه ی سومه و چقدر خوبه فردا موقع گرگ و میش؛ کلاس عکاسی ؛استاد تپل و دوست داشتنی؛ استادی که گفت آدم نوستالتژیکیه و فکر کنم به همین دلیله که خوشم میاد ازش چون من میمیرم برای فلاش بک زدن به پشت سری که زیبا بوده...

 

چه با مزه،چه راحت می شه خوش بود....ولی گاهی یه مه و خورشید و فلکی میاد می زنه تو پوز آدم که همه ی دل خوشی هاش پهن می شه کف زمین...خدا کنه فعلا تو پوزی نخورم...می خوام حتی شده یه مدت کوتاه خوش باشم،خوش باشم و لذت ببرم از نفسام..از خودم،از دوستام،از آدم های دور و برم،از دلخوشی هام،از تعلقاتم،از افکارم...

 

یه چیز بی ربط هم بگم(نه که حالا همشون با ربط بود!)؛گاهی یه چیزایی می بینم و می شنوم که تو دلم بلند داد می زنم:خدایا شکرت که تنم فقط مال خودمه و هیچ شریکی توش ندارم!!

بعضی ها که خیلی احساس روشن فکری می کنن می گن:می تونی تنم رو صاحب بشی ولی فکرمو نه!

با جسارت تمام می گم که حرف مزخرفیه...

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 بهمن1387ساعت 23:16  توسط مرجان  | 

چقدر گاهی ما آدم ها می تونیم شبیه به هم باشیم حتی با تمام تفاوت هایی که سعی می کنیم از همدیگه داشته باشیم

گاهی با هم می خندیم

اشک می ریزیم

وحشت می کنیم

کیفور می شیم

دلمون ضعف می ره

تعجب می کنیم

مهربون می شیم

خشن می شیم

...

خیلی وقتا می تونیم شبیه به هم باشیم

حتی اگر خیلی روشن فکر و با عقل زندگی کنیم ولی به شدت گاهی شبیه به هم می شیم

حتی شباهت های احمقانه ی زیادی...

کاری به جریان شباهتی که رخ می ده ندارم چون یه فلسفه ی جدا و طولانیه

ولی همین شبیه شدنه،همین با هم شدنه،همین با هم بودنه...

وقتی من از دور نگاهش می کنم خیلی برام قشنگه،حتی اگر غم باشه.

می شه جریان ادیسون که همه چیزش آتیش گرفت ولی نشست و از آتیشی که می دید لذت برد.

گاهی یادم می ره،یادمون می ره که از اون اتفاق بد که موجب شده کنار هم باشیم ،لذت ببریم.

گاهی حکمتش تو همین با هم بودنست،با هم گریه کردنست...حتی اگر خیلی تلخ.

این شباهت ها گر چند گاهی آزارم می ده...مثلا شباهت توی یه اعتقاد پوچ،شباهت توی یه مسئله ی احمقانه ولی با تمام این زشتی هاش گاهی بعضی از این شباهت رو با تمام سخت گیری هام دوست دارم و می تونم ازش لذت ببرم!

گاهی باید به خودم زور بگم و از هوای بد هم لذت ببرم!

خدایی خیلی جالبه که تو بدترین شرایط سعی کنی لذت ببری،سعی کنی حال کنی با بدبختی هات،بشینی بهشون بخندی،مسخره کنی مشکلاتت رو!!

به این کار می گن چی؟خل بازی؟نه نه اشتباه نکن...بهش می گن لذت بردن از زندگی و حال کردن باهاش.

می شه

هنوز می شه امیدوار بود

به آدم ها

به قلب هاشون

به افکارشون

به دیونگی هاشون

به طرز برخوردشون

حتی اگه یه نفرو از تو لیست محبوبینت خط بزنی،هنوز می شه به اون آدم امیدوار بود

من امیدوارم به کسایی که بهشون گفتم برای همیشه خداحافظ؛خداحافظی کردم ولی برای خوب بودنش و خوب شدنش می شه امیدوار بود حتی اگه اون خوبی چیزیش نصیب من نشه،مهم اینه که خوب باشه!

 

 

ببین مرجان؛هنوز می شه پیدا کرد روزنه های امید تو این دنیا،بین این مردم،بین تمام بدبختی های زشت و خوشکلش

و من می خوام اینو با ولع به خودم بفهمونم که بدبختی قشنگ خیلی زیاده مهم دید منه،قلب منه...

+ نوشته شده در  شنبه 5 بهمن1387ساعت 12:57  توسط مرجان  | 

نهار جمعه رو بردیم بیرون..به خاطر دل مادر گلم که دوست دارد در طبیعت باشد

هوای مطبوعی..به همرا یه آفتاب دل نشین..

مردمی که در هم می لولیدن

کودکانی که بازی می کردن،

بهانه می گرفتن

دودهایی که نشان از کباب بود و دید آدمی را تار می کرد و شکمش را گشنه تر و حریص تر...

دراز کشیدن زیر همین آسمون و با همین مردم،لذت خوبی بود..آرامش جالبی بود..

چیزی روی خودت نندازی و همش بترسی که مانتو از روی پات بره کنار و مردی چشم چران رد بشه و تو اذیت بشی هم نداری..چون بی خیالی ...هر کسی اومده لذت ببره از هوا...

بیچاره مردم جنوب من...

این دومین سال خشکسالی ست..

کارونی که خشک دارد می شود و چه بغض آلود شده...

مردمی که حسرت باران را دارند...و چه حسرت تلخی ست!!!

هوایی که تا چند وقت دیگه عرق و سر درد و پرخاش به ارمغان می آورد...حق دارند که در این هوای بهاری در زمستان درون هم بلولند...

بتاز ای خدای  من...قدرتت را می دانم ولی چه دیر می فهمم که چی به من دادی...

امروز زیر آفتاب،توی پارک،دراز کشیدم...چشمام رو بستم..سنگین شدم...دوست نداشتم بلند بشم..حس خوبی بود..حس کردم خدا پتوی دلش را روی من انداخته...چه لذتی...

خدایا این روزهای خوب را با ارزش ترش کن برایم،برایمان،برایشان...

+ نوشته شده در  جمعه 27 دی1387ساعت 17:30  توسط مرجان  | 

چقدر بده و سخته که بلرزی و بترسی...

دلت چند دقیقه قبلش بارون بخواد،بعد یهو یه خبر بد بشنوی و تو راه رفتن به دنبال اون خبر بغض کنی و هم زمان بارون خودت و آسمون بباره..اینا همه کار خداست

ولی چه لرزش و ترسی بود

خدا بخیر گذروند

بازم مادر حالش بد شد

این دفعه دیگه طاقت نیاوردم تا رسیدم بیمارستان تو بغلش گریه کردم...

کاش می تونستم تمام بهونه های بد شدن حالش رو نابود کنم

کاش اونقدر زور داشتم که می زاشتم همه ی ثانیه هاش خنده باشه

ولی مهم اینه که الان تو خونه پیشمه

خدایا شکرت

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 دی1387ساعت 12:58  توسط مرجان  | 

درد زانو دوباره خودش رو داره پر رنگ می کنه

بد جوری این روزا داره دردش بی قرارم می کنه..بدتر از همه نباید جوری باشه که مادر بفهمه و باز ناراحت بشه برای این دخترکش!!!

مدتی بود این درد رو به باد داده بودم ولی باد طاقت دوری این درد رو از من نداشت

نمی دونم چرا حس می کنم زانوم داره تحلیل می ره و شکل دو زانو با هم متفاوت شده..فقط خدا کنه نقصی برام نیاره...چندین ساله که باهاش ساختم بقیش هم می شه ساخت

بالاخره سلطان هوامو داره مگه الکیه..یه خدا دارم توووووپ

یادمه مادر اون اوایل می گفت به کسی نگو زانو درد داری....فداش بشم می ترسید مردم بگن دخترش عیب داره و کسی نیاد بگیرتم..نمی دونه دخترکش به این چیزا فکر نمی کنه و دوست نداره هیچ وقت گرفته بشه...

 

 

پنج شنبه امتحان دارم،فعلا باید بشینم تمرین کنم..

گمون کنم از هفته ی دیگه هم کلاس عکاسی شروع بشه..چه ذوقی...نمی دونم چی جوری باید برم کلاس...خیلی ولع دارم کلاسم شروع بشه...

همچنان مصرف کننده هستم و کاری پیدا نکردم....

پیدا می شه....با تاخیر ولی خوب..می دونم...خود اوستا کریم دم گوشم گفت مرجانی هواتو دارم برو جلو...

+ نوشته شده در  شنبه 21 دی1387ساعت 22:30  توسط مرجان  | 

برای اینکه بیش از این تهمت سانسور چی بودن نخورم،قسمت نظر ها رو به روال قبل برگردوندم تا تهمت سانسورچی بودن نخورم

شاید ولع اینکه همیشه دوست داشتم اول باشم باعث شد این تهمت نثارم شود...اینکه دوست داشتم اولین نفر باشم که نظر ها رو می خونم....

چیزی سانسور نکردم،فقط نظرهای اسپم رو پاک می کردم!!!

به روال قبل برگردوندم،حتی پست های قبل رو هم باز گردوندم،به امید اینکه کمتر تهمتی زده شود!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 دی1387ساعت 12:33  توسط مرجان  | 

اینکه رفقای خوب داشته باشی یعنی محشر،توپ خوشبختی...

وقتی درگیر و داغون و غمگینم و از همه چی خسته..همیشه یکی از دوستام میاد سراغ دلم..وقتی می فهمن خوب نیستم...یکی سعی می کنه شادم کنه..یکی سعی می کنه از گذشته های مشترک و خوب بگیم..یکی سعی می کنه از آینده و برنامه هام بپرسه..یکی سعی می کنه پا به پام غصه بخوره..یکی سعی می کنه از اون مود فکری خارجم کنه یکی هم سعی می کنه حرفام رو بشنوه و باهام حرف بزنه و کمکم کنه..

نمی دونم کدومشون کار بهتر رو می کنه..ولی کار همشون رو دوست دارم..چون به فکرم هستن و می خوان کمکم کنن..این برام خیلی قشنگه...

 

دوست خوبی نبودم،ولی همیشه رفقای خوبی داشتم....این جور وقت هاست که خدا رو بیشتر لمس می کنم...این جور موقع هاست که می گم باید با همه ی دنیا دوست بشم تا ثانیه ای دل تنگ نباشم

 

خدایا مرسی واسه این همه گلی که باهام دوستشون کردی..اینا همه نماینده های تو هستن برای لبخند مرجانت..وااااااااااو چه مهم شدم که این همه آدم فرستادی برام....چقدر خوشبختم و درک نمی کنم این خوشبختی رو....

 

دوست داشتم الان اسم همه ی دوستانم رو بیارم...ولی فهرست بلند بالایی می شه...همتون رو در آغوش می گیرم و برای یک عمر دوست خوب نبودن ازتون معذرت می خوام...

برای یک عمر محبت کردن به من دستتون رو به گرمی می فشارم....

توی بغلم سفت می گیرمتون،که زیباترین محبت ها در آغوش گرفتن هستش...

 

مرجان می خواد قول بده از این به بعد...

مهربون باشه،خوش اخلاق باشه،شاد باشه،پر انرژی باشه...کسی باشه که لایق دوستی با شما باشه

 

تقدیم به بهترین های خدا(دوستان من)

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1387ساعت 11:19  توسط مرجان  | 

درب و داغون و سر درد و یه مشت آه و قیافه ی مایوس و پر از بغض ،تصاویر این روزهای منه..تا اطلاع ثانوی...

یه دوست امروز اس مس بهم زد که چطوری؟رو به راهی؟زمستون تموم می شه و بهار میاد،سرما هم عالمی داره...

حرفش قشنگ بود...می دونست درب و داغونم..قیافم رو دید که اینو برام نوشت...

دستش درد نکنه...دارم از ظهر تا الان هی سعی می کنم این حرفو به زور هم شده بکنم تو قلبم...فعلا لج باز شده...

حتما زمستون تموم می شه...ولی امیدوارم مثل بهار پارسال نباشه...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 دی1387ساعت 20:19  توسط مرجان  | 

سنم که کمتر از الان بود ،دوست داشتم شاعر بشم...خیلی زیاد...ولی خوب تو دلم بود این حس..گاهی نوشتم...یادمه اول راهنمایی یه شعری نوشتم که سر صف بخونمش..یه همچین چیزی بود:

مادرم ای مادرم ای سرورم

مادرم گل بوته ام ای سرورم...

بچه گانه بود ولی خوب بود درحد اون موقع..هنوز دارمش تو اون دفتر قفل دار(این نوع دفتر هم خاص سن و سال اون موقع بود..همه قفل دار می گرفتن که کسی عشقشون رو نفهمه من قفل دار گرفته بودم که کسی شعرم رو نخونه که مسخرم کنه...)

با یکی از دوستان اون موقع ،اون شعر روتکمیل کردیم..یادم نیست آخر خونده شد یا که نه..اگر هم خونده شده باشه من نخوندم چون اون موقع ها اعتماد به نفس اینکه جلو جمع حرف بزنم رو نداشتم(الان هم زیاد اعتماد به نفس ندارم...)

خلاصه سال ها گذشت...

شعرهایی می گفتم و می نوشتم...تو دوران دانشجویی دو تا دوست پیدا کردم که شعرهای خیلی زیبا می گفتن..ادبی و و به معنای واقعی کلمه"شعر"

کارهای اونا رو که گوش دادم یه تحول ایجاد شد و قوی شدن کارام، جوری که تشویقم کردن و همیشه ولع داشتن که اولین نفر باشن بخونن....

کم کم شروع کردم به نوشتن حس و حال....

گذشت گذشت...

یه شب یه دفعه بدون هیچ پیش زمینه ذهنی بلند شدم و یه دفتر و خودکار برداشتم و شروع کردم به نوشتن یه داستان..داشتم شاخ در می آوردم...آخه من...داستان نوشتن؟!!..قابل باور نبود..از بچه گی همیشه کسایی که داستان می نوشتن رو یه ابر انسان می دونستم تو ادبیات...فکر نمی کردم هر کسی بتونه این کارو رو انجام بده...

خلاصه نوشتم نوشتم...15 صفحه ای شد....ولی یه روز پارش کردم....چونکه اگر کسی می خوندش(از اعضا خانوادم)شاید منو پرت می کرد از خونه  بیرون...چیز بدی نبود...با افکار باز نوشتم که خوب متاسفانه این جور افکارها زیاد جایگاهی ندارن...و توی فضای کشور هم قابل چاپ نبود...

از اون به بعد ولی حس کردم توی نوشتنم یه تغییر اومده..یه بلوغ...دیگه بچه گانه نیست...دیگه جوری هست که بتونم نشون کسی بدم...

...

...

و الان ؛به طرز وحشتناکی دوست دارم بنویسم..بنویسم تا سر حد جنون و دیوانگی...دوست دارم یه روزی بتونم نوشته هام رو چاپ کنم....نمی دونم کسی برای این خزعبلات آیا وقت خواهد گذاشت؟آیا ارزش چاپ شدن دارن...ولی اینو خوب می دونم که باید بخونم...خیلی بخونم....و همیشه دم دستم چیزی باشه برای نوشتن...

هر وقت کتاب خوبی خوندم که حس و حالم رو باز کرده تا مدت ها تاثیر کتاب باقی مونده و چیزای خوبی نوشتم از دید خودم...

الان دوست دارم بنویسم...شاعرانگیش یا نویسندگیش برام مهم نیست..مهم نوشتنه...

واااااای چی می شه که هم بنویسم و هم عکس بگیرم...با دلم دیونگی کنم و از طریق همین دیونگی هم بتونم خرجم رو در بیارم...خیلی محشر می شه...اون موقع می شم:مرجان خوشبخت....

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آذر1387ساعت 23:34  توسط مرجان  | 

گاهی وقتا زندگی بهمون می گه بغلو بپا ولی ما عین خیالمون نیست و میریم اون وقت یه تصادف درب و داغون می کنیم...

گاهی وقتا زندگی بهمون می گه ؛هیس یواش تر بخند مسخرش می کنیم و هر هر می خندیم اون وقت یکی میاد می زنه تو پوزمون و اشکمون در میاد...

گاهی وقتا زندگی بهمون می گه ؛عزیزم یواش تر برو،می گیم برو بابا سرعتو عشقه اون وقته که با دماغ میریم تو دیوار..

گاهی وقتا...

خیلی وقتا...

همیشه....

اگه زندگی گاهی وقتا تذکر می ده و گوش نمی دیم،دلیل نمی شه وقتی ضربه خوردیم سرش فریاد بزنیم که ای زندگی...توف بهت!!...بیچاره حقش نیست...اون گفت و می گه ولی ما گوش نداریم...

ما آدم ها خیلی وقتا دوست داریم کَر باشیم!!!حس می کنیم اگر نشنویم و رد بشیم همه چی حل می شه...ولی این نشنیدنست که کار می ده دستمون و مچمون رو می گیره می گه:دیدی نتونستی در بری؟!!!

خودمون سعی می کنیم هی فراموش کنیم خیلی چیزا رو ولی خودمونیم غریبه اینجا نیست،داریم ادای فراموشی رو در میاریم

به قول سهراب عزیزم که گفته:

زندگی چیزی نیست که از یاد من و تو برود!!!!

...

یه ذره یواش تر،یه ذره آروم تر،یه ذره مهربون تر از من و تو چیزی کم نمی کنه به خدا...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آذر1387ساعت 1:52  توسط مرجان  | 

زندگی می تونه یه روند دلخواه رو بگیره ...اگه بخواهیم
زندگی می تونه زیبا باشه....اگه بخواهیم
زندگی می تونه رشد کنه...اگه بخواهیم
ــــ
این خواستن رو باید تقویت کنم..نباید خودمو چشم بزنم..نزارم هیچ کدوم از حس هام به روندم حسودی کنه..
یادم هم باشه که قراره از این به بعد زشت ها رو دوست داشته باشم...وای چه سخته
+ نوشته شده در  جمعه 24 آبان1387ساعت 23:28  توسط مرجان  | 

خیلی کارا دارم که باید انجام بدم...

از مدت ها پیش یا شاید ماه ها و سال ها پیش کارهایی دارم که شاید با تنبلی و نبودن یه سری چیزا تا حالا انجام ندادم و بدجور عذاب می کشم...

فکر که می کنم اون بعضی چیزها رو نمی تونم حل کنم ولی حداقل اون تنبلی که مربوط به خودمه رو می تونم نابود یا حداقل کم کمش کنم...

وای چقدر کار دارم،چقدر چیز هست که باید یاد بگیرم،چقدر آدم هست که باید برم پیششون،چقدر محبت ها هست که باید بکنم،چقدر لبخندها هست که باید بزنم....یعنی ثانیه های زندگیم بهم مهلت می دن که کارهامو انجام بدم؟؟؟

دنیای عجیبی ست هم چنان و به شدت....

اینجا اهواز شهری غریب با آدم های غریب تر....

اینجا ایران کشوری عجیب با مردمی عجیب و غریب و با کارها و رفتارهایی غیر قابل پیش بینی

اینجا دنیاست با تمام زشتی و قشنگیش،با تمام شب و روزهاش،با تمام لبخنده ها و اشک هاش،با تمام مرگ و تولدهاش...

اینجا همچنان دنیاست....و من در این فصل سرد دنیا و زمستان هستم؛ درگیر کرده و نکرده های خودم و آدمیان...

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 آبان1387ساعت 22:32  توسط مرجان  | 

هوای بهاری تو وسط پاییز فقط معجزه ی جنوب هستش ...
دلم سخت گرفته و بی حوصلم...
دست ودلم به هیچ کاری نمی ره...
کاش بارون بزنه الان و یه ذره شاید تخلیه بشم
این روزها هوا هم با من سازگار نیست...
خیلی بی انگیزه شدم...یعنی هیچی به هیچی...
به جای اینکه ایم هوا حالمو خوب کنه،بدم می کنه
هر جوری می خوام در بیام از این حال و هوا نمی تونم
خودمو مشغول کتاب کردم نشد
خودمو مشغول خوندن چلچراغ کردم نشد
خودمو مشغول درست کردن کیک کردم نشد
خودمو مشغول پختن غذا کردم نشد
یعنی چی باید بکنم؟
حوصله ی هیچی رو ندارم
حوصله ی خیلی از آدم ها و روابط اجباری رو هم ندارم
ای خداااااااااااااااااا
کمکم کن از این برزخ در بیام...
از این جوری بودن بدم میاد
کم میارم
خُل می شم
قاطی پاتی می کنم
نه گریه
نه خنده
نا شادی
نه غم
نه حوصله
هیچی به هیچی...
پوووووووووووووووووووووووووووووووووووف
+ نوشته شده در  شنبه 11 آبان1387ساعت 0:23  توسط مرجان  | 

وقتی دیونه می شم و دچار حس و حال غریب می شم عاشق اینم که یکیو پیدا کنم مثل خودم باشه عاشق دیونگی...خیلی اوقات پیدا نمی شه ولی وای از اون موقعی که پیدا می شه ؛مثل یه بچه که واسه شکلات له له می زنه منم اون طوری می شم
رفقای مختلفی دارم با رفتار و عقاید مختلف و این برام یه پوئن مثبته چون تو هر حال و فضایی یکی هست که بتونی باهاش باشی و بگذرونی
ولی واسه دیونگی هام گاهی از یه جاهایی رفیق پیدا می شه که از خوشحالی دلم می خواد سر به بیابون بزنم
نخند به حرفام...حس و حال خوبی ندارم ولی این طوری نوشتن تخلیم می کنه و بهم مهلت کیفور شدن رو می ده
  
خوش به حال نویسنده ها...می نویسن و کیفور می شن و تخلیه می شن...چه حالی می کنن...
همیشه دوست داشتم شاعر باشم ولی الان مدتیه دلم می خواد نویسنده هم باشم...زهی خیال باطل...همش رویا و خیال...برو خیال و من رو رها کن...آزاد کن...بزار به حقیقت و پستی این دنیا خو بگیرم...وقتی میای تو جلدم منو دیوونه می کنی...حس خوبی می دی بهم یه حس متفاوت از روزمرگی ها ولی چون شبیه این آدم ها نیستم انگشت دراز می کنن و بهم پوزخند می زنن...شاید تاوان مثل این مردم نبودن تحمل پوزخند و انگشت اشاره باشه...گاهی طاقت دارم ولی بیشتر اوقات بی طاقتم....
   
کاش می شد تو یه کلبه مدتی تنها باشم...قهوه بخورم..بنویسم..بخونم..فیلم ببینم...آهنگ های زیبا گوش بدم...سیگار بکشم...فکر کنم و همه جوره رها بشم بدون هیچ دغدغه ی فکری ولی امان از این فکر و خیال و نگرانی واسه اطرافیان و نگرانی های شاید اونا برای خودم...
هیچ وقت این دنج و کنج تنهایی گیرم نمی آد..خوب می دونم...اگر دل شیر داشتم و این یاغی گری تو دلم رو یه ذره عملی می کردم ،می شد ولی چه کنم که این دلواپسی واسه همه تو دلم از بچگی به یادگار مونده...
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 0:20  توسط مرجان  | 

بی حس و حالم....یعنی یه جورایی حوصله هیچ کاری رو ندارم...فقط به زور تونستم آماده بشم برم باشگاه...باشگاه خوبه..وقتی اونجام راحتم ولی الان باز بی حوصلم...باز مثل اون وقتا خواب ندارم...چند شبه که همش سر درد دارم و ژلوفن می خورم...
نمی دونم شاید خودم روند زندگیم رو چشم می زنم یا حسودی می کنم به گذشتن خوب زندگی که دوباره این طوری می شم...
باز این سر درد ها...باز این بی خوابی ها....باز این بی حوصلگی ها...باز این بی حسی ها...
بد بد بد بد...
+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آبان1387ساعت 1:9  توسط مرجان  | 

امروز اولین بارون پاییزی اومد...بعد از یه تابستون سخت و طاقت فرسا...هوا خوب بود موقع بارون ولی الان دم شده...توی تراس بارون رو دیدم نشد برم پایین واسه اینکه مهمون داشتیم ولی همین جوری هم کلی کیفور شدم و حال کردم...
فردا یه روز تقریبا مهمه برام ؛برم ببینم چی می شه،تا خدا چی بخواد ...الان هم زنگ زدم به دوستم گفتم دوست ندارم مزاحم باشم بهم گفت چرا از این حرفها می زنی...چه دوست خوبی بدون اینکه بهش بگم خودش تو فکرم بود..دقیقا موقعی که داشتم زیاد به این مسئله فکر می کردم این رفیق خوب و با مرام زنگ زد...خدا کنه از پسش بر بیام..خدا کنه آبروی دوستم رو نبرم با خنگ بازیام..
الان نمی گم بهتون چون می خوام اگر درست شد بهتون بگم...فقط بدونید مجددا مرجان فهمید که خدا هوامو داره حتی تو موقعی که مرجانش عصبانیش می کنه...

+ نوشته شده در  شنبه 4 آبان1387ساعت 18:50  توسط مرجان  | 

تغییر و تحول خیلی خوبه چون باعث پیشرفت و جلو رفتن آدم می شه..باعث ترقی...ولی تغییر داریم تا تغییر مثلا یه آدم ورزشکار معتاد می شه خوب این تغییر کرده ولی به سمت نابودی...
از آدم هایی که گذشته رو فراموش می کنن و یا از گذشته درس نمی گیرن بدم میاد...همون روال رو پی می گیرن و باعث نابودی خودشون و اطرافیانشون می شن...
خیلی از رفتار ها اذیتم می کنه ولی جیک نمی زنم...دم نمی زنم...
همیشه سعی کردم تغییر کنم در راه رشدم...همیشه جامو عوض کردم...چون دوست ندارم همیشه یه جا بشینم...چون می خوام تغییر کنم...روزمرگی سراغم نیاد...
نمی دونم چقدر این تغییرات خوب بوده یا نه ولی تغییراتی که این چند وقته به خودم دادم خودم رو رازی کرده...
زندگیم رویه ش عوض شده..دیگه تا 1 ظهر نمی خوابم...6:30 صبح بیدار می شم...صبحونه می خورم..کارای خونه رو انجام می دم...درس می خونم...غذا درست می کنم...برام لذت بخشه که دارم به کارام می رسم....زود هم می خوابم...هدفم رو می خوام...می خوام که بهش برسم....برای همین تمام تلاشمو می کنم...
زندگی به من یاد داده که اگر چیزی رو می خوای..می تونی بهش برسی ولی اگه زمین خوردی نباید گریه کنی باید بلند شی و خودتو از خاک و خل تمیز کنی و عین خیالت نباشه که افتادی..دوباره سر بالا راه بری..محکم و استوار...
+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مهر1387ساعت 8:29  توسط مرجان  | 

سفری کمتر از 24 ساعت..نزد مادربزرگی که از شدت پیری و کهلوت سن و بیماری دیگه بعد از دیدن تنها نوه ی دختر،پسریش لبخند نمی زنه و خوشحال نمی شه...خیلی پیر و رنجور شده...هر وقت می بینمش دعا می کنم پیر نشم...بیشتر از 60 سال رو دوست ندارم..دوست دارم رو پای خودم باشم...دوست دارم تو خواب و بدون هیچ دردی بمیرم...
روزها خوب می گذره...یه ذره به خودم تغییر دادم....زود می خوابم...زود بلند می شم..درس می خونم...جالبتر از همه اینکه صبحونه می خورم!!!دلم خیلی هوس کرده برم سینما ولی دلم می خواد با یکی برم که بیننده ی معمولی نباشه...باید به سارا یه زنگ بزنم تو این هفته با هم بریم سینما...احتملا فیلم دعوت رو برم...هر وقت آواز گنجشک ها اومد با افسانه می رم که برام معنی کنه(ترک زبانه)...هر طو شده این هفته می رم سینما..دلم لک زده....

+ نوشته شده در  جمعه 19 مهر1387ساعت 19:31  توسط مرجان  | 

چقدر سخته که مجبوری یه سری آدم رو به خاطر نسبت تعریف شده یا نشده،همیشه تو زندگی ببینی،در حالی که نه افکارشون نه طرز برخوردشون رو قبول نداری و بدتر از همه این که عذاب می کشی... لعنت به اون کسی که نیش و کنایه و طعنه رو مد کرد... تمام تلاشم این بوده حداقل تو چارچوبی که خودم می تونم ؛از این چیزا دوری کنم...رفقامو خودم انتخاب کردم با تمام تلاشم سعی کردم نیش و کنایه نزنم...همیشه از بودن با رفقا لذت بردم و می برم واسه اینکه تنها انتخاب های زندگیم بودن...گر چند رابطه ی من و طرز برخوردم با رفقا چیزی متفاوت از اونیه که که فک و فامیل می شناسن...رفقا منو بیشتر می شناسن...رفتارم،شاید تا حدی خواسته هام،احساسم،برنامه برای فرداهام...رفیق یه چیز دیگه ست...زیاد ضربه خوردم و اشتباه کردم تو دوستی ولی باعث نشد کم بیارم،با تمام قدرت با رفقا هستم و هر روز به دنبال کشف یه آدم جدید و دوست جدید هستم... زندگی می گذره با تمام خوب و بدش با تمام خطاهای مکرر من.... خیلی پوست کلفت شدم ...تا حدی عذاب آوره... وقتی کسی بهم می گه خیلی خوبی و پاک از دورنم ویران می شم...می گم خدا خیلی خوبه که آبروی مرجانتو نمی بری با همه ی زشتی و پلیدی که داره... 
+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مهر1387ساعت 9:59  توسط مرجان  | 

چی بگم....چه شب سختی بود....باز اون آدم بی همه چیز رفت رو اعصاب....
به خدا واگزارش کردم می دونم که بد جور حالشو می گیره...ولی دوست دارم اون روزی که حالش گرفته می شه بفهمه دلیلش چی بوده....
نزدیک بود مامان حالش بد بشه
خدایا شکرت ...
بازی پرسپولیس رو هم که نفهمیدم چی دیدم.....

چون قول دادم غمگین ننویسم....چیز زیادی نمی گم..غمگین نیستم..عصبانی هستم...از خواب با وحشت پریدم...
+ نوشته شده در  جمعه 5 مهر1387ساعت 6:22  توسط مرجان  | 

یه سری از آدم ها وقتی می بینیشون و باهاشون هم کلام می شی تمام آرامشت رو می برن..از بس شخصیتشون عذابت می ده ولی یه سری هستن بر عکس....توی هر حالتی که باشی دیدن اونا یا حرف زدن باهاشون به طرز معجزه آسایی آرومت می کنه...من عاشق این جور آدم ها هستن...گاهی حتی فکر کردن به این آدم ها منو خوب می کنه..
امشب یه مهمونی بودم...یه جمعی که خیلی دوسش دارم..من به شخصه آدم شیطونی هستم و به ندرت پیش می آد جایی برم و شیطونی نکنم...ولی آنقدر این جمع رو دوست دارم که همیشه وقتی پیششون هستم سکوت می کنم یه گوشه آروم می شینم و از حضور اونا لذت می برم
چقدر آدمهای خوب ،خوبند
چقدر خوبه کسایی رو که می شناسیم جزو آدم خوبها باشن
چقدر خوبه که کسی به من بگه خوب....چقدر خوبه که کسی با دیدن من و یا حرف زدن با من خوب بشه
تلاشمو کردم و می کنم واسه خوب بودن
+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مهر1387ساعت 0:23  توسط مرجان  | 

یه حالت روشنفکرانه...ادبی...با دانش..چه تیریپه خوشکلی می شه ها...یه جورایی تیریپ دلخواهمه..دوست دارم که باشم...یه آدمی که بتونه روشنفکر باشه..
یه فرضیه نانوشته می گه اکثر روشنفکرا یا ضد خدا هستن یا ضد ادیان..این مدلیش رو دوست ندارم...چون خدا رو دوست دارم...البته نگاهم به خدا،به دین و مذهب دوست دارم متفاوت باشه و فکر می کنم هست...مذهب رو از دلم گرفتم نه حرف آدم هایی که قبولشون ندارم...خدا رو رفیق می دونم نه یه رئیس...بهش می گم"تو"...دعوام می شه گاهی باهاش ولی قهر تو کارم نیست...آخه انقدر باحاله که نمی تونم قهر کنم...دعوام که می شه باهاش واسه کم طاقتیمه..واسه کله شقی بودنمه...
خیلی اوقات پیش میاد که به خیلیا حسودی می کنم..بیشتر از همه به اونایی حسودی می کنم که زیاد بیرون هستن و در طول یک روز ممکنه چند جا برن برای انجام کاری...این جور آدمها رو می گم موفق..من یه آدمیم که خیلی زیاد تو خونه هستم..ولی هر بار که رفتم بیرون معمولا مفید بوده...چون اهل چرخ زدن نیستم...
چند وقته دلم می خواد پول در بیارم..فقط دلم خواسته..هیچ کاری بابت این تمنای دل نکردم
خیلی وقته با خودکار چیزی ننوشتم...این وبلاگ باعث شده دفترهام خاک بخورن..اینجا می نویسم...خالی می شم..ولی خودمونیم هیچی کاغذ و خودکار و مداد نمی شهه.......
دوست دارم یه نامه بنویسم..واسه کی معلوم نیست..شاید واسه شرمین نادری(یکی از نویسنده های هفته نامه چلچراغ) نوشتم
خوبم...خوش می گذره
+ نوشته شده در  سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 3:27  توسط مرجان  | 

خوب  کتاب "پرنده من"از فریبا وفی دیشب تموم شد
کتاب خوبی بود..یه جاهایی طرز فکرش مثل خودم می شد که دوسش داشتم کلا راضی هستم که این کتاب و خوندم سعی می کنم بقیه کتاب های فریبا وفی رو تهیه کنم ولی همچنان تاکید می کنم که نویسنده ای که به نوشته هاش عشق می ورزم زویا پیرزاد هستش
امشب می خوام کتاب "کافه نادری" رو شروع کنم از رضا قیصریه هستش...خیلی تعریفش رو خوندم این ور و اون ور..فکر کنم کتاب خوبی باشه عکس رو جلد کتاب رو دوست می دارم یه عکس تمام صفحه از کافه نادری زده..خیلی دوست دارم برم شهرک سینمایی غزالی و برم تو کافه نادری اینم بر می گرده به همون حس من که دوست داره بره سراغ هر چی که شکل قدیم رو داره...یاد سریال کیف انگلیسی افتادم نا خود آگاه یکی از زیبا ترین کارهایی که تو ایران ساخته شد...یادش بخیر اون موقع زمان خاتمی بود و خیلی ها می گفتن موضع فیلم بی ربط به خاتمی نیست....چقدر سال گذشت و نفهمیدم
خوب...دیدید غمگین نیستم مرجانتون داره قول می ده دختر خوبی باشه
کتاب رو که تموم کردم می گم بهتون خوب بود یا نه...خوشم نمیاد کتاب رو تعریف کنم...چون لذت خوندنش از دست می ره
شبتون ناز...آدم های دور و برتون بی ادا و بی ناز....زندگیتون سروناز
+ نوشته شده در  یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 0:34  توسط مرجان  | 

یکی از راه هایی که آدم می تونه حال و هوای خودش رو عوض کنه اینه که به خودش برسه...
منم دارم همین کارو می کنم...آراستگی،پاگیزگی و تن سالم باعث می شه روحیه آدم بیاد رو فرم...
نمی خوام با بدی ها بجنگم می خوام محلشون نزارم
کتاب خوندنم رو ادامه می دم،شده برنامه ی هر شبم ساعت درس خوندنمو بیشتر می کنم از دوشنبه تمام تلاشمو می کنم که دوباره برم باشگاه دلم واسه بچه ها تنگ شده با اینکه ماه رمضونه ولی اشکال نداره...بعد ماه رمضون هم می رم ادامه ی کلاس شنا می خوام قول بدم به خودم باید بتونم و می تونم مگه بقیه نمی رن پس منم می رم
اخ جون باشگاه اخ جون استخر
+ نوشته شده در  شنبه 23 شهریور1387ساعت 19:12  توسط مرجان  | 

خواستم بگم الان تو همین لحظه بهترم..واسه اینکه با چندتا از رفقای خوبم صحبت کردم....که سرتاسر انرژی هستن برام
وقتی بهم می گن چته انصافا نمی دونم چی بگم...
نمی دونم شاید من دچار یه افسردگی می شم...
می دونم واسه دوستام دیگه خسته کننده شدم
تمام تلاشم اینه که شاد باشم...فکر کن تمام تلاشمو می کنم اینم ؛اگر تلاش نکنم چه خبر می شه
امیدوارم پست های بعدیم این همه غمی که تو قبلیا بوده نداشته باشه
+ نوشته شده در  شنبه 23 شهریور1387ساعت 13:43  توسط مرجان  | 

خندم می گیره..امروز درس خوندم..باورش سخته برام...خواب دیدم فقط یه روز وقت دارم به دانشگاه برسم..قبول شدم دارم با عجله همه چیز رو می ریزم تو ساک و می رم...
من خواب الکی زیاد می بینم..خیلی زیاد..یعنی در کل خواب هام همه الکی هستن...البته بیشتر از الکی خواب آشفته زیاد می بینم...زیاددد
حکایت همون شعر که می گه:خواب هایم آشفته ست...
بی خیالش..حسش نیست...
داره می گذره..ایام رو می گم..ولی همین جوری...من دارم روزهامو از دست می رم...خوب می دونم دارم از دست می دم...نمی دونم چی سرم اومده که دارم نگاه می کنم بدون عکس العمل...مثل اونی که خشکش زده باشه و مات مونده باشه...منم مات و حیران این روزگار شدم..این آدمها..که نمی دونن چقدر دارن به همدیگه بدی می کنن....
شاید منم دارم بدی می کنم..دوست دارم اگر بدی می کنم بدونم..شاید تونستم خوبیش کنم...
الکی می گم؟معلوم نیست چی می گم؟
شاید من نعشه باشم..نعشه ی بی تفاوتی این روزگار....
نگرانم...خیلی...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 21:27  توسط مرجان  | 

منم عالمی دارما...تو کل زندگیم شب تصمیم گرفتم صبح گفتم بی خیالش
کلا هر وقت کاری رو بی تصمیم قبلی انجام دادن هم زود نتیجه گرفتم و هم خوب بوده..حتی خرید کردن؛هر وقت قصد خرید نداشتم و چیزی خریدم ،باب میل بوده ولی هر وقت به قصد خرید رفتم، یا چیزی گیرم نیومده یا دلمو زود زده
این منم،مرجانی با یه دنیای عجیب و غریب..با یه افکار خاص..
دیشب دعوام شد...می خوام یکی دیگه بهش بر بخوره یه تکونی بخوره..اما اونی که دوسش دارم حالش بد می شه ..نمی دونم خدا؛ شاید منظورت اینه که خفه بشم و این درد و بغض و فریاد رو خالی نکنم............

الان حالم یه ذره بهتره...رو براه ترم..این فاصله ای که گفتم داره یه ذره جواب می ده....
خیلی دوست دارم یه سرو سامونه درستی به زندگیم بدم...کلی برنامه و خیالات دارم..ولی نمی دونم چرا مثل آدم همت نمی کنم و شروع کنم...
اگر لیسانس قبول بشم...شاید اون تحولی که می خوام،اون تکونی که می خوام ایجاد بشه...نمی دونم..اینا همش دلخوشیه یا واقعی...

چرت می گم؟مزخرفه؟وقتت تلف شد؟...شرمنده...من کلا چرتم و مزخرف نویس...
راستی اون کتاب رو دارم هر شب ازش می خونم...جالبه...ازش خوشم اومد اسمش رو تو گوگل سرچ کردم دنبال عکسش بودم ...چه قیافه ی شیطونی داره ....آها ببخشید باید بگم؛منظورم کتاب"عطر سنبل ،عطر کاج" نوشته ی فیروزه جزایری دوما هستش ...خوب نوشته ،روون و راحت،دیدش به دنیا خوبه...خیلی خونسرده...ولی من در کل نویسنده ای که عاشقشم "زویا پیرزاد" هستش و دوست دارم بشه یه روزی باهاش گپ بزنم...یه مدتی دنبال یه راه ارتباطی بودم باهاش داشتم می رسیدم به هدف ولی یه دفعه ولش کردم....از این کارای منه دیگه همه چی نصف و نیمه....

...
دیگه زیادی دارم چرت می گم...نصف شبه...
برم یه ذره این کتاب رو بخونم و خواب برم ببینم برای فردای من چی ریختی خدا

پی نوشت:واسه اون کسی که با اسم "..." اسمایل می زاره اینو می زارم تا شاید با لذتش منو تو خماری اینکه کی هست بزاره:

...




با یاد تو...با فکر تو...دعا می کنم که بمیرم ...خدا
+ نوشته شده در  سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 1:29  توسط مرجان  | 

سلام بعد از مدتی
یه سفر رفتم که قرار بود یه هفته باشه ولی شد دو هفته..
خوب بود..خوش گذشت..آب و هوای خوب...دیدن یه دوست خوب    ...دیدن بارون و خیس شدن زیرش..

مقداری خستم...از لحاظ روحی درسته سفر بودم ولی باز هم اخر سفر اون ضد حال های همیشگی شلیک شد جوری که دوباره متنفرم کرد...کاش می شد این حس تنفر رو بهش نداشته باشم ولی خودش با کاراش باعث می شه..با حرف های بی ربطش..ازش بدم میاد

باید دوباره برم باشگاه..درس بخونم...یه حسی می گه شاید امسال قبول بشم 
راستی چندتا کتاب هم خریدم تو این سفر...یکیش همین کتابه هستش که جدیدا سر و صدا کرده..اسمش هم اینه"عطر سنبل،عطر کاج" می گن خنده داره
باید شروع کنم بخونمش
با اجازه
+ نوشته شده در  جمعه 15 شهریور1387ساعت 21:25  توسط مرجان  |