اول اردیبهشت سالگرد فوت سهراب سپهری جان ها
به پاس دوست داشتنش مطلبی نوشتم که تقدیمش می کنم به همه ی اون هایی که با شعرهای سهراب زندگی ها کردن
ادامه مطلب
+
نوشته شده در دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 15:24 توسط مرجان
|
چیزها دیدم در روی زمین
کودکی دیدم ماه را بو می کرد
قفسی بی در دیدم که در آن روشنی پرپر می زد
نردبانی که از آن عشق می رفت به بام ملکوت
من زنی را دیدم نور در هاون می کوبید
ظهر در سفره آنان نان بود سبزی بود دوری شبنم بود کاسه داغ محبت بود
من گدایی دیدم در به در می رفت آواز چکاوک می خواست
و سپوری که به یک پوسته خربزه می برد نماز
بره ای را دیدم بادبادک می خورد
من الاغی دیدم ینجه را می فهمید
در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر
شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن می گفت شما
من کتابی دیدم واژه هایش همه از جنس بلور
کاغذی دیدم از جنس بهار
موزه ای دیدم دور از سبزه
مسجدی دور از آب
سر بالین فقیهی نومید کوزه ای دیدم لبریز سوال
قاطری دیدم بارش انشا
اشتری دیدم بارش سبد خالی پند و امثال
عارفی دیدم بارش تننا ها یا هو
من قطاری دیدم روشنایی می برد
من قطاری دیدم فقه می بردو چه سنگین می رفت
من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت...
قسمتی از شعر "صدای پای آب" یکی از دوست داشتنی ترین شعرهای سهراب شعری که هیچوقت ازش سیر نمی شم...لذت دوست داشتن سهراب اینه که دنیایی که تصویر می کنه نیست ولی دنیاییه که من به دنبالشم..همین باعث می شه عاشق سهراب باشم...تنهاییش/غمش/گله مندیش/دوست داشتناش/لبخنداش آرمان های زندگیه من هستن...وقتی یه جا می گه:به دشت رفتم تا رها باشم ولی احساس کردم کوها به من هجوم می آرن که منو خفه کنن...این دقیقا حس منه..دنیایی که با فضای آزادش نمی تونی نفس بکشی..دنیایی که باید از بدی ها آزادش کنی تا نفس بکشی...گاهی اوقات تو بهترین جا و خلوت ترین جاها احساس نفس تنگی می کنم..بغض می کنم...همین باعث می شه که بیشتر بفههم حس سهراب رو...
چه درونم تنهاست...
+
نوشته شده در سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 21:41 توسط مرجان
|

دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز
نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش
نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند
و فکر میکنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد
+
نوشته شده در پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 16:21 توسط مرجان
|