اینکه بشه از مرگ تصویرهایی جز شیون و گریه و زاری به تصویر کشید خوبه!
و به طرزی کودکانه بشه از زبون مرده ای حرف زد که توی بهشت داره به عزیزانش بعد از مرگ خودش نگاه می کنه جالبه!(ورای هر اعتقادی)
"استخوان های دوست داشتنی" کتابی ست که اولش همش گمان می کردم مرگ شوخیه و این دخترک زنده ست ولی خوب این طور نبود
چون بنا به لو دادن داستان نیست چیز دیگری نمی گم
به نظرم ترجمه خیلی خوبی داشت چون خیلی سلیس نوشته شده بود بر عکس دیگر کتاب های خارجی که خوندم و از همون اول معلومه که برگردان شده
فقط این رو بگم؛پایان داستان رو دوست نداشتم!
چه کنم که پایان های ارام منو هیچ وقت راضی نمی کنن!!!چون معتقدم پایان های ما هیچ وقت آرام نبوده و نخواهد بود
استخوان های دوست داشتنی نوشته آلیس سبالد ترجمه میترا معتضد نشر البرز قیمت5900
این کتاب هدیه ای از هانیه عزیزم بود که تیرماه امسال بهم داد
رمز لبخندت را دوست دارم وقتی خیره نگاه می کنی!
می دانی؟
ماندن می دهی با همین مختصر چشم در چشم بودن
از پشت همان قاب شیشه ای چشم هایت
آری آری من سکوتم!
می دانم
بی نگاهم
خوب می دانم
ولی تو سر تا سر نگاه خوبی
و همین برای بهانه داشتن مرا بس است
چه لمس دلنشینی بود برای من
...
تنهایی شلوغت گیرایی داشت
راستی !
از دفترت و صدایت همیشه برایم داشته باش!
پا بندم می کند
راستی!
تکه ای از مرجان بین اون شلوغی های دلنشین جا ماند!
حواست باشد،برای سر زدن بهش می آیم می آیم
پنج شنبه ی دلنشین ِ با تی تی بودن
28/8/88
کیف و از این دست به اون دست می کنم و از کوچه ها می گذرم!خستگی های کوتاه مدت دَر می شه!
دلم یه دستی می خواد بگیرمش!
حاضرم که یه دستم با کیف طولانی مدت خسته بشه!
دلم تنگ شده واسه راه رفتن با دوست!دوستی که دستمو با مِیل بگیره تو دستش!انگشت کنار انگشت!
آره کودکانه ست!ولی دوست دارم!لذت راه رفتن برای من دست تو دست ،انگشت کنار انگشته
دستمو می گیری؟
حس می کنم؛قویتر از هر لمسی که هست،حس می کنم!
حس می کنم که بعضی از دوست داشتنی هام رو اذیت می کنم با دور و برشون بودن!
حس می کنم که دوستم دارند ولی حوصله ام را ندارند!
هی می گم ،آی مرجان،دور شو ازشون اذیت نکن!
ولی باز این دل لامصب بهونه می گیره و دلتنگی می کنه و با هزار خواهش تمنا باز میره سراغشون و باز گیر میده بهشون!
به همون هایی که یا خلوت می خوان یا این همه بودن منو نمی خوان...
تمرین می کنم؛
از دور نگاه کردن رو،با اینکه چشمام ضعیفه
دوست داشتنی هام؛قول میدم دیگه این قدر زیاد نَپلِکَم دور و بر حال و هواتون،فقط از دور نگاه می کنم با دست زیر چونه!هر وقت نگاهم کردید با سرعت می دوم!با سرعت
فقط تاریخ نگاهتون اون قدر دیر نشه که جوون دویدن رو نداشته باشم!
تقدیم به همه دوست داشتنی هام؛
با قلبی مملو از
دوست داشتن های کودکانه!
سهم من از باران نصف شب وحشت رعد و برق هولناکش بود!
اولین حقوق زندگیم رو گرفتم و باهاش کفش خریدم
نیستی
ولی هستی
(می دونی چقدر بزرگ و عزیزه همین حادثه؟)
آنقدر هستی که دیده می شوی
باهمدیگر نیستیم
ولی
رابطه خوبی داریم
حتی اگر نیازمان بیشتر باشد
دستهایت پیش من نیست
ولی
یادم نرفته لمس زیبایش را
گفته بودم،دارمت تا همیشه ها
بی اجازه بی مجوز
بویت را نمی دانم
ولی نگاه را خوب از بَرم
تا هیچ وقت ها نمی برم از یاد
هی،آهای
عزیز دل دست نیافتنی ام؛
عزیزی
تا ته دل
تا ته همه ی خواستن ها
به حرمت رابطه ی نداشته مان
من برای داشتن خیال تو
خوشحالم
دردش کمتر می شود
وقتی حرفهایت با صدایت در یادم تلنگر می زند
دیگر به دنبال عشق نیستم
شاید اتفاقی روزی پیش آید
ولی
یاد تو،احساس تو که بیشتر از همه ی عشق ها برایم بزرگ است
همیشه می ماند
پاکبازانه؛
تکرار کن؛پاکبازانه
مرز نمی کشم
بی مرز
بی نهایت
از دل نمی روی
نمی گذارم که بروی
آی شیطونک،چشمای من کنارته

حرف مهمی نیست
فقط
خوشحال نیستم!همین
هرزه گی دستهایم را از یاد برده ام
تقدس آغوشت را تا ابد،پاکبازانه نیایش می کنم
ملحد عالم و مومن افراطی درگاه بوی تنت می شوم
تا همیشه و نا همیشه ها،قبله گاه مذهب یک نفره ام خواهی ماند
غسلهای همیشگی ام با نفس های تو میسر می شوند
عقد پایبندی به عشق تو را تا همیشه و نا همیشه ها وفادار می مانم
من بنده ی بی چون و چرا مسلک تو شدم از همان اولین شیر
پیشکش به درگاه جاودانه
و بُت همیشه خدای من؛مادر
لبخندت را تکرار کن
تا برایت بگویم راز خوشحالی دیروزم را
نگاهت را چندباره تکرار کن
تا فاش کنم رمز قوی بودنم را
آغوشت را باز کن
تا بگویم به بهشت معتقدم!
بوسه هایت را ارزانیم کن
تا ببینی واژه خوشبختی را در چشمانم
دستهایت را به من بده
تا لطافت را برایت معنی کنم
نگاهت را اندکی به من بده
تا درس بدهم زیبایی را
اندکی مال من باش
که قدرت داشته باشم یاد بگیرم
دنیا زیباست!
پریسا اولین داستانش رو گذاشت!
پیشنهاد می کنم بخونینش!
این روزها خیلی خلوتم!خیلی گرفتار!خیلی خسته!
ولی چرا کم شدن آدمهام؟!!
چرا؟!!!
یا گرفتارن!یا دورن!یا دیگه منو نمی خوان!!!!
این روزها فقط پریسا هستش!که اونم می بینم گاهی از من حوصله ش سر میره و بر عکس خودم شدم!مرجانی که زیاد دیدن آدم ها اذیتش می کرد!این روزها ثانیه ها رو می شماره واسه دیدن های پریسا!
و دیگه کسی نیست!
چرا ازم دور شدید؟دلم گرفته!!!خیلی....
حس می کنم یه جورایی ازم فاصله گرفتید!
زمانی اگر دو روز آپ نمی کردم کامنت ها بیشتر از 20 تا می شد!!!ولی الان روزها می گذره و حتی به بیست هم نمی رسم!مهم تعداد نیست!مهم اینه که باهام حرف بزنید!
چه اینجا چه دور و بر خودم خبری نیست!
بیشتر خودم دارم زنگ می زنم!حس بد آویزون شدن بهم دست داده!
شاید انقدر بوی بد بی شرفی می دم که دیگه لیاقت یاد کردن هم ندارم!!!
به قول شیرین؛بی کَسم این روزها!!!!!
دور شو دلم
دور شو
از خیال زمین دور شو
زمین تو را نمی بیند
دور شو دلم
دور شو که خطر در نفس هایت جریان دارد
دور شو دلم از خودت
که ویرانت می کند
دور شو دلم از همه ی همه
دور شو از آسمان که جز دلبری کاری در حقت نمی کند
دور شو دلم
دور شو از مهربانی که فقط تو را پایبند تر می کند
دور شو دلم
دور شو از نگاه های دوست داشتنی
که فقط خلوتت را پر از اشک می کند
دور شو دلم
دور شو از کشف زیبایی ها
که فقط شاعرت می کند
دور شو دلم
دور شو از آغوش های گرم
که فقط آرامت می کند
دور شو دلم
دور شو از صدای آب که فقط می تواند بی تابت کند
دور شو دلم از این همه احساس روی زمین
دور شو که فقط می تواند قدم های دور شدنت را سست تر کند
دور شو دلم از این نواهای دوست داشتنی
که فقط برای نابودیت کف می زند
دور شو دلم از شبیه انسان ها شدن
دور شو دلم از عاشقی
دور شو دلم
دور شو از وابستگی به انسان ها
که تنهایت می گذارند با مرگ و رفتن ها
دور شو دلم که همه چیز دنیا بی وفاست
دور شو از خدای دنیا
که درگیرت می کند
درگیر بودن و نبودن
دور شو دلم از همه ی همه ی زمین و آسمان
دور شو از این همه نکبت زشت و زیبا
دور شو که نگران ضربان های بی قرارت شده ام
دور شو دلم
تو رو به ضربانت قسم
دور شو دلم
دور شو
دور شو
دور شو
...