تبليغاتX
واره های من

سرزمین دل من دوران هاست که هرز می روید!هرزگی نمی کند!

آفتاب من روزهاست که آفتابی ست!چشم هایم شبها می بیند!

تن من سالهاست که رشد کرده!پوستم جدا نشده!

 

چه حقیرانه ست روزگار!

 

 

به چه می اندیشیم؟!

زندگی پر عشق؟لحظات لذت آور جان دادن در آغوش معشوق؟

 

به چه می اندیشیم؟

تنهایی پر از نکبت؟سکوت نبودن های همیشگی؟

 

به چه می اندیشم؟

مرگ؟آمدن و رفتن از کنار بوسیدن مرگ؟

 

به چه می اندیشیم؟

به هرزگی نَفَس ؟تن؟دیگری؟

 

به چه می اندیشیم؟

آرامش خیالی؟نیامدن همیشگی اش؟

 

 

به همه ی همه می اندیشم و دچار بی همگی و با همگی ام

صدای درد را کم و زیاد می کنم در سکوت دالان های دلم

 

می اندیشم!

به دلی که به تف لعنتی نمی ارزد

به دلی که تنها دوست داشتنی جسم و روحم ست

 

می اندیشم!

به خودی که دیوانه ش کردم بین بزدلی های آموزشی خودم

به خودی که ویرانش کردم بین ترس های نرفتن و ماندن!

 

 

می اندیشم!

به همه ی خستگی هام

به همه ی خستگی که از من می کِشند دوستانم

 

می اندیشم!

به همه ی ترس هایی که پشت همه ی نفس هایم بود و پنهانش کردم

 

 

می اندیشم!

به همه خیانت های خودیَم....

 

 

می اندیشم!

به همه ی "آه" هایی که کوتاه و بلند کشیدم

و گاهی جلب توجه کرد!خجالت کشیدم!

 

 

من هستم در پاییز ممتد طولانی خسته کننده؛

فصلی که برایم بوی عشق و یادگاری نداشت!

فصلی که با بی شرمی پیری جوانی ام را ممتد به رخ خسته ام می کشد!

و من نای جواب دادن را سالهاست که ندارم!...

 

 

 

 

23/7/1388

 


 

تاریخش رو می بیند که مربوط به امروز نیست این نوشته...روز خوبی بود.....ماه تی تی دوست داشتنی رویت شدددددددددددددددددددددد....دلتووووووووووووووون آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآب چون خیلی دوست داشتنیه و روز منو زیبا کرد چون امروز خیلی روز خوبی بود و پر از انرژی خوب بودم


چقدر خوبه که ادمهای خوبو هنوز می تونم پیدا کنم

خدایا مرسی که نشونه هات هنوز برام ادم های خوبن


پر پری من وبلاگ زده...یه دوست خوب که همراه خوبی هم هست..امروز ترغیبش کردم که داستان ها و نوشته هاش رو بزاره تو وبلاگ(البته ماه تی تی هم ترغیبش کرد)برید تو قلمرو پریسای من


+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 23:26  توسط مرجان  | 

 

خانوم ژولیت بینوش بسی خوشم آمد از بازی شما،یاد هدیه تهرانی خودمان افتادم!بماند که آن موقع ها خریت می کردم و ازش خوشم نمیومد!

ایها ناس یکی بره به این فیلم سازان وطنی و غیر وطنی بگه فیلم های این مدلی بساااااااااااااااااااااازید

فیلمی که دیالوگ زیاد نداشته باشه

حرف زیادی نزنن

به ادم هایی که کم بهشون نگاه می شه،تو فیلم نگاه بشههههههههههههههههههههه

به ساختار شکنی بدون جنجال نگاه بشه

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی من عاشق این فیلم ها هستم

با دیدن فیلم  trois couleurs bleu یا سه رنگ آبی(معنیش رو مطمئن نیستم درست باشه!)یاد کتابی افتادم که سالها پیش خوندمش به اسم بانوی شب نوشته نانسی پرایس

کتاب ماجرای زنی بود که شوهر نویسنده معروفش می میره و بعد از مرگ شوهرش معلوم می شه نویسنده کتاب ها این زن بوده نه شوهرش !کتاب جالبی بود...حالا این فیلم منو یاد این کتاب انداخت....و البته سبک فیلم نمی دونم چرا منو برد تو فضای دوست داشتنی فیلم مورد علاقم(شب های روشن)

من فیلم های این مدلی دوست دارم.......دیالوگ کم..نگاه گذرا...اشک های اروم و پر از حرف

 

خانوم بینوش بسی فاااااااااااااااااز دادی با این بازیت

 

یکی از چیزهایی که تو فیلم ها می تونه منو جذب کنه اینه که نگاه معمولی به ادم هایی که نگاه غیر معمولی بهشون هست

توی این فیلم طرز رفتار زن داستان با آن دختر روسپی رو خیلی دوست داشتم!چیزی که من هم اگر پیش بیاد دوست دارم این طوری رفتار کنم

دیالوگ های رد و بدل شده با روسپی کلا عاااالی بود حتی اونجا که زن همسایه شکایت می کنه از روسپی

 

 

خوشم اومد از فیلم

trois couleurs bleu

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت 22:29  توسط مرجان  | 

من تو رو دارم چه بخوای چه نخوای

من تو رو دارم حتی اگه کسی تو رو داشته باشه

من تو رو توی دل تنگی هام دارم،جایی که نیستی ولی هستی...انقدر زیاد هستی که دیده می شی

من تو رو دارم حتی اگر تا ابد بعد از دوست داشتن هات اما و اگر و دلیل های سکوت آور بیاری

من تو رو دارم،بی اجازه بی مجوز

من تو رو دارم به حدی که دلم می خواد

نمی دونستم

ولی حالا می دونم

تو رو دارم بدون اینکه بدونی

سکوت کن و بسوزون هر دومون رو

ولی من تو رو دارم چه بخوای چه نخوای

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مهر1388ساعت 22:40  توسط مرجان  | 

اینم از بر باد رفته

اسم فیلم خیلی بهش میاد

نمی خوام بگم خیلی فیلم شاهکاری بود!چون انقدر تعریف فیلم رو شنیده بودم که انتظار بالاتری داشتم ازش!یعنی اشکال از فیلم نبود بلکه از تعریف های زیاد!

 

خوب در اینکه من از اول فیلم عاشق "رت" شدم شکی نیست!و موندم که اشلی چی داشت که این همه مدت اسکارلت خر دوسش داشت!اشلی از دید من چیزی برای دوست داشتن نداشت!ولی "رت" پر بود از این دوست داشتن ها

اینم بر می گرده به خریت اسکارلت

 

دو تا دیالوگ تو فیلم انتخاب کردم که مربوط به آخرای فیلم هست و به نظر من زیباترین دیالوگ های فیلم بودن

 

1_

رت:

خیلی بچه ای عزیزم

 

(به شدت حال کردم به اسکارلت گفت)

2_

اسکارلت:

دوستت دارم عزیزم

رت:

این از بدبختیته

 

 

 

پایان فیلم بسیار مورد قبولم بود چون "رت" نشون داد غرورش رو دیگه نمی شکنه


واسه تغییر حالت یه پست متغییر زدم...ولی کلا حس می کنم سبکم عوض شده چندتا نوشته دارم که به ترتیب می زارم براتون

راستیییییییییییییی!همه خوبید؟

درنا وبلاگت برام باز نمی شه

+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت 16:5  توسط مرجان  | 

من جسارت نکردم!

تمرین کردم بارها

ولی

آه

...

من عاشق نشدم!

فریادش زدم بارها

ولی

آه

...

من رها نشدم!

بلند نفس کشیدم

ولی

آه

...

 

توی آینه به چشمهایم نگاه نمی کنم!

دنیا،آدم ها و خودم مرا پیش دلم خجل کردند!

آه

...

 

چه خیال های محالی داری دل من....

آه

...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 20:6  توسط مرجان  | 

دل بازیِ من با خیال های با تو بودن چقدر دوست داشتنی اند

دل بازی های خلوت و تنهایی

یادگار تنهایی دراز من

زمان بودن هایت

وقت بوییدن آغوشت

لحظه یکی شدن دست ها

صداهای لرزان

دلِ گرم

شونه های مهربون

...

می بینی؟

تا به کجا دل بازی می کنم

با خیال

با یک تصویر مبهم و خالی از صورت

خیال با هوا

دل بازی با تصویر مبهم بدون انسان می کنم

اما

دلم گرم می شود

آرامشی نداره!

ولی برای تنهایی من همین یه دل خوشی ست

...

آی آدمها که دلهاتون رو در آلودگی هوا دودی کرده اید

من چشم هام رو به زمین دوختم

و جا موندم

شمایی که سرتون بالاست

دل بازی حقیقی لذت داره؟

...

چه روزگار پُر از آهی شده

آه

آی آدمک ها

نگاه آسمان داشتن

نگاه زمین داشتن

شکست است

من نگاه مستقیم با موج را می خواهم

چه کنم که چشم هایم به آسفالت کف خیابان سالهاست که خو گرفته

چه کنم که دنیا مرا در صف سالهاست که معطل کرده

چه کنم که بُزدلی را خوب آموخته ام

...

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 مهر1388ساعت 20:21  توسط مرجان  | 

تمام شد همه ی فلات بختیار

به همین راحتی یک جمله

و به سختی یک عمر!

الان که دارم می نویسم دقیقا 4 شبه تو خونه جدید می خوابم(این نوشته رو آماده کرده بودم تا نتم وصل بشه)،خنده داره ولی دلم حتی برای توالت اون خونه تنگ شده

هنوز اتاقی که بابتش کمی ذوق کردم بهم ریخته ست..لباسام بدون جا موندن چون هنوز کمد درست نشده...کتابم گوشه اتاق باهام قهر کردن چون هنوز براشون کتابخونه نگرفتم،دلم در سکوت به سر می بره ....

دلم خیلی گرفته از این جای جدید،از اینکه باید هر روز صبح که پا می شم مامان رو متقاعد کنم که اینجا مشکلی نداریم و همه چی رو به راه می شه و قانع بشه بعد دوباره صبح ببینی که ناراحته و باز باید تکرار کنم که همه چی مرتبه

دلم کار و پول می خواد....به شدت خیلی زیاد نیاز دارم به پولی که خودم زحمتش رو بکشم...خیلی نیاز دارم....باید برم چندتا دفتر گرافیکی...این اوضاع خونه باید مرتب بشه که برم...دلم کار می خواد...دلم پول می خواد...


یه جورایی خواستم اعلام وجود کنم

به همتون سر می زنم ،داد و بیداد نکنید دیگه

دلم برای همتون تنگ شده بود


دوستانی که برای وبلاگشون نظر نذاشتم بدونن یا وبلاگشون برام باز نمی شد یا کامنت دونیشون برام ارور می داد!!

خودمو خفه کردم چندتا وبلاگ خوندم...باز این عمو بلاگفا قاتی کرده مگه باز روز قدسه؟!!


+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 2:3  توسط مرجان  | 

توی این جمع و جور کردن شدم شبیه مستر بین که هر وسیله ش رو می دید یاد یه خاطره می افتاد!

وسط این جمع و جور کردن کاغذی دیدم با یه مشت اسم و شماره تلفن که خیلی هاش رو یادم نمی اومد!(پیر شدم؟حافظه ندارم؟!)یهو اسم شقایق بین همشون چشمک زد!چقدر چند وقت پیش دنبالش گشتم و ردی پیدا نکردم...زنگ می زنم...هنوز صداش همونه..همون دختر سبزه و لاغر دوست داشتنی...بعد از 9 سااااااااااااااااااال دوباره با هم حرف می زنیم...واقعا 9 سال گذشت؟چقدر پیر شدم!چقدر عمر...

شقایق دوست دوران راهنمایی،می گه فوق لیسانس می خونه...چه خوبه که منو یادش هست...چه خوبه که خیلی خوب یادش هست...

گرفتاری این روزها تموم بشه من و سارا و شقایق با هم می ریم بیرون...من و سارا می خوایم ببینیم شقایق چه شکلی شده؟دختر آرامی که دوست داشتنی بود همیشه...

شقا ..می بینی چه زود گذشت...چه تند تند امار بچه ها رو دادی!اونا کجان؟!!یادمون هست همدیگرو؟؟!!!

شقا یادته چقدر عشق فوتبال بودیم؟!هستیم هنوز...

شقا من تنها کسی بودم که می گفتم دختر اروم کلاس شیطونه؟!!شقا یادته شیطونی می کردیم ته کلاس؟!!شقا یادته رفتیم زیر میز خندیدم به درس علوم؟!!شقا یادته رادیو جیبی اوردم واسه دربی؟شقا یادته تیم بسکتبال...شقا من و تو کلاس پنجم با هم بودیم...شقا خانوم غریب ناصری یادته؟

شقا صدات رو شندیم روم نشد بهت بگم قربونت برم...شقا ببینمت بغلت می کنم حسابی....ما اون موقع این طوری نبودیم..ولی سن و سال و تجربه با احساس ادم این طوری می کنه

شقا چه خوبه که پیدات کردم

راستی

خنده هات رو دوست داشتم

راستی شقا....هنوز صدات آرومه و من باید گوشی رو بچسبونم به گوش های کَرَم


راستی هنوز یادمه که از آهنگ شقایق داریوش بدت میومد و من همیشه بهت می گفتم:شقایق گل همیشه عاشق


شقا مخفف همون شقایق


از دختر بهار نخواهید که به پاییز بگه پادشاه فصل هاا....چون بوی بهار هنوز دیوانه و بی قرارم می کند....اول و آخر برای من بهار یعنی عاشقی با عشق های زیبا



+ نوشته شده در  شنبه 4 مهر1388ساعت 21:50  توسط مرجان  | 

_این آدم بزرگ ها راستی راستی چقدر عجیبند!

#

_اهلی کردن یعنی ایجاد علاقه کردن!

#

_من مسئول گُلَمَم!

#

_و محال است آدم بزرگ ها روحشان خبر دار شود که این موضوع چقدر مهم است!

....

 

در مورد شاهزاده کوچولو فقط ترجیح دادم به جای هر تعریف و تمجیدی این چندتا جمله رو بگم!

 

کتابی که سه سال بود داشتمش و حوصله خوندنش رو نداشتم و بالاخره حوصله کردم و خوندم

ادم بزرگ ها راستی راستی چقدر عجیبند!

 

اگر در یک جمله بخوام تعریفش کنم اینو می گه که:

کتاب مقدسی ست

 

 

شازده کوچولو نوشته آنتوان دوسنت اگزوپری /ترجمه احمد شاملو/ انتشارات نگاه/ قیمت 950 تومان(البته الان گمونم نرخش بالاتر رفته باشه)


داریم از خونه ی 14 سالمون میریم....سخته...هر وسیله ای که جمع می کنم اندازه یه عمر خاطره ست!

پیر شدم!!!اینو اینه و موهای سفیدم حالیم نمی کنه.....دلم می گه


به واسطه این جا به جایی کم پیدا می شم تا مدتی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 16:26  توسط مرجان  | 

نمی تونم جلوی حس پیری م رو در روز اول مهر بگیرم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 16:9  توسط مرجان  |