تبليغاتX
واره های من
بوی کهنگی و کودکی!روزهایی که شاید اصلا نبودی،شاید اصلا تجربه نکردی ...ولی برایت لمس شدنی ست،بو کردنی ست...

 

گلی ترقی با کتاب "دو دنیا" من رو به عالم هایی برد و تصویر هایی را برام مجسم کرد که همه را کشیدم و دیدم و لذت بردم،بغض کردم و غصه خوردم شیطونی کردم...

 

می شه تو وجب به وجب حادثه ها همراهش شد و باورش کرد و باهاش لذت برد!

 

به راحتی می تونم بگم عاشق این نویسنده شدم با نثر بسیار روان و خوبش،اصلا زیاده روی در تصویر سازی نکرده بلکه انقدر خلاصه و مفید گفته که دقیقا تک تک صحنه های خانه ی شمیران رو من دیدم و بودم...

مجموعه ای از چند داستان کوتاه که تقریبا به هم وصل هستن

و زیبا ترین داستان که به شدت من رو تحت تاثیر قرار داد و واقعا نمی شد همچین پایانی براش پیش بینی کرد داستان"گل های شیراز"بود

در اولین فرصت ما بقی کتاب های این بانو را خواهم خرید

 

 

می خوام از این به بعد اسم انتشارات و قیمت کتاب رو بگم برای دوستانی که تصمیم می گیرن کتاب رو خریداری کنن

 

دو دنیا نوشته گلی ترقی /انتشارات نیلوفر/2400 تومان

 


پ.ن:نخل ایستاده میمیره با همه دردهاش!!!پس دختر جنوب پُر نخل هم باید مثلش باشه...همچنان می جنگم با دنیای مزخرف و بیهوده!

پ.ن2:از دوستانی که نگرانشون کردم عذر می خوام...باید پست قبلی رو می زدم واسه اتمام حجت با خودم


+ نوشته شده در  سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 2:47  توسط مرجان  | 

یه دل خوشی چند روزه بود که تموم شد..................................................................

 

 

 

مرجان،صد بار بهت گفتم تو لیاقت هیچی رو نداری!چرا یادت میره؟

مرجان،چرا فکر می کنی مهم هستی؟چرا فکر می کنی کسی می تونه تو رو دوست داشته باشه؟!!

احمقی،بی شعوری.............تو هیچی نیستی...هیچی

لیاقت هیچی رو نداری مرجان،نه لیاقت کسی رو داری نه لیاقت زندگی کردن

بمیر ...برو بمیر که نفس کشیدنت حالم رو بهم می زنه

.......................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 3:41  توسط مرجان  | 

دیدم تو خواب وقت سحر

شهزاده ای زرین کمر

نشسته رو اسب سفید

میومد از کوه و کمر

می رفت و آتش به دلم

می زد نگاهش

می رفت و آتش به دلم

می زد نگاهش

کاشکی دلم رسوا بشه

دریا بشه

این دو چشم پر آبم

روزی که بختم وا بشه

پیدا بشه

اون که اومد تو خوابم

شهزاده ی رویای من

شاید تویی

اون کس که شب در خواب من آید تویی

تووووووووووو

از خواب شیرین ناگه پریدم

او را ندیدم

دیگر کنارم

به خداااااااااااااااا

جانم رسیده

از غصه بر لب

هر روز و هر شب

در انتظارم

به خداااااااااااااااا

 

 

 

فقط می گم اگر گوش ندید از دست دادید............

حرف دیگه ای نمی زنم!!!!!

سالار ،خواب شیرین


پوووووف....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 17:37  توسط مرجان  | 

همیشه وعده ی شبی رو می دادی که میای اول کوچه ی بن بست ما،سنگ می زنی به پنجره اتاقم و من باید با ساکم از رو دیوارا می پریدم و با هم فرار می کردیم!

آخر این وعده شد

همون شبی که همه خونه ی ما بودند

گستاخیم رو تکمیل کردم و پریدم،با ماشینت انقدر گاز دادی که هیشکی بهمون نرسه و نرسید!

چقدر خندیدم!برنامه سفر رو مرور کردیم!از بندر رفتیم با بدختی!

چقدر شنا کردیم با هم،چقدر رستوران رفتیم،چقدر تو بغلت امن و راحت خوابیدم و نوازشم کردی و من لپ هاتو کشیدم!

چقدر با هم رقصیدیم،روی پاهات می نشستم و برات ناز می کردم تو با موهام بازی می کردی!

همیشه بهم می گفتی دخترم!بهت گفتم مگه نمی گی عشقتم؟پس چرا می گی دخترم؟!!!!.....

 

هر دوتامون می خواستیم ولی نمی تونستیم!بغل می کردیم همو و می چسبیدیم بهم ولی نمی شد!

شاید به خاطر واژه ها بود که بینمون بود....تو می گفتی دخترم!چون من کمبود داشتم و باعث دوستیمون همین کمبود من بود!!!کاش یه بار می گفتم دوستم!کاش می گفتی!

بارها بهت گفتم 17  سال اختلاف زیادی نیست!حاشیه رفتی!حتی با کسی دوست نشدی که دلم خوش بشه کسی رو داری

 

یادم نمیره وقتی پسرک همسایه بهم گفت امشب بریم رستوران تو چقدر آشوب شدی و نگفتی!و نرفتم...به خاطر تو،نگاهت و تمام خواستنی که تو رو می خواستم،منو می خواستی...

 

با هم خیلی جاها رو گشتیم،هیچ وقت دعوا نکردیم ولی قهر زیاد..خیلی زیاد...قبول داری همه قهرهامون ناز کردن بود؟

آخییییی چه خوش بودیم

قرار بود بدون هم نابود نشیم و زندگی کنیم!نشد،باور کن نشد!

بدون تو بودن سخت بود...من دیگه زندگی بدون تو رو بلد نبودم!جایی بدون آغوش تو خوابم نبرد از اون شب!من یک ماه نخوابیدم چون بوی تنت دیگه نبود!

از تکراری بودن هر دومون بی زار بودیم واسه همین کلی فکر کردم که چه جوری تموم بشه!برگشتم خونه،شروع کردن به زدنم و فحش دادن!همش می گفتن ج*نده و لاشی و لگد می زدن تو پهلوهام!

نفس آخر خندیدم گفتم خاک بر سرم هنوز باکره م!

و دیگه نفسی نیومد!

اخم نکن،باور کن بدون تو نمی شد!


خیلی ممنونم که راهنماییم می کنید بابت داستان ها

باز هم منتظر نقدتون هستم

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 2:21  توسط مرجان  | 

کتابی دیگر و داستان های کوتاه که خیلی دوست می دارم

داستان های این کتاب بد جور بازی می کرد با روانم!گاهی می خندیدم گاهی می لرزیدم گاهی هاج و واج می شدم!

همشون تهش به مرگ می رسید!

شاید شوخی با مرگ بود...شاید می خواست بگه خیلی ساده تر از اونی که فکر می کنیم هست!

گاهی خندیدم!

چقدر حماقت ها توی مرگ ادم ها هست

به جرات می تونم بگم اکثر داستان هاش ملموس و باور کردنی بودن

نمی دونم نویسنده کتاب ،کتاب دیگری داره یا نه!ولی همین یه دونه پر از قدرت بود!

بعضی از داستان ها چند خط بود!

یکی از جالب ترین هایی بود که خوندم..از این مدل کتاب ها که باید چند بار دیگه برگردی دوباره بخونیش

چندتایی از داستان هاش رو نفهمیدیم چی شد ولی باز دوست داشتم

به شدت توصیه می شه این کتاب ،فکر نکنید چون در مورد مرگ هست چیز غمگینیه!

تاکیید می کنم بخونین این کتاب رو چون دوست داشتنیه

 

بازی عروس و داماد نوشته بلقیس سلیمانی



بابت کامنت های پست قبلی ممنون؛ اگر تغییر تحولی توش رخ داد حتما براتوم می زارم

ممنون برای این همه نگاه

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 18:11  توسط مرجان  | 

سیگار رو می زاری درست کنج لبت!دقیقا کنج راست لبت!همونجا که من عاشق بوسه زدن بهش بودم و چقدر لوس می کردی خودتو که حتما ک ن ج     ر ا س ت     ل ب ت   رو همیشه بوس کنم

دستت رو می ندازی گردنش!دست راستت رو...دقیقا همون  کنج بغلت  که  همیشه خواب می رفتم توش و بهم قول داده بودی هیشکی رو از این ور بغل نکنی!قول داده بودی فقط سهم من باشه!

مطمئنما از عمد داری سهم من رو تقسیم می کنی!می خوای فراموش بشم!پاک بشم

تو همیشه منو عذاب می دی!حتی حالا که مُردم!

+ نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388ساعت 18:33  توسط مرجان  | 

رفتی این همه راه

رفتی برای اون همه هدف،اون همه عشق ...

می بینی؟حالا رو می بینی؟

به من بگو؛حاجی ،سید،فرمانده،بسیجی،سرباز،دلاور ؛مَرد!!!!!!!!!!!!به من بگو پاداش این همه سکوت چیه؟

می بینی؟می بینی دشمن خودیه!زده به وسط لشکر...حمله کرده به گردان

می بینی حاجی

سکوتت واسه چیه مرد؟

اون همه عشق نمی شه چال بشه

می بینم

از تو چشمات می خونم اون بغض لعنتی و کهنه رو

سرفه های خاکستریت قلبو ریش می کنه

آتیش گرفتم!نگام نکن

درد داره

به خدا درد داره صدای تو گلو خفه شدت

....

 

 

 

پاداش سکوت رو دیدم

حالی به حالیم کرد...یعنی مگه می شه فیلم جنگی خوب باشه و منو حالی به حالی نکنه!

 

یه سوال از یکی از سه مرد دوست داشتنی سینما می خوام بپرسم

پرویز پرستویی؛

به من بگو این همه اشک رو از کجا میاری مرد؟این اشکایی که هر بار تو هر سکانس و هر فیلمی دیدم قلبم لرزیده!

 

 

فیلمی که خیلی وقت بود می خواستم ببینم و نمی شد!

عجب پاداشی داشت اون سکوت

و عجب پاداشی داره این سکوت!!!

عجب

 

 

*فیلم خیلی زیبا بود

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 شهریور1388ساعت 16:2  توسط مرجان  | 

یک:

دلم خیلی پُره!می خوام کلی فریاد بزنم ولی هی باید احترام بزارم به عقاید دیگران!با اینکه کسی به عقیده من احترام نمی زاره!


دو:یک فیلسوف تابحال هرگز یک روحانی را نکشته است،در حالیکه روحانیون فلاسفه زیادی را کشته اند... 

"دنیس دیروت"


سه:

این بغض لعنتی رو چه کنم که همش داره به برادر و خواهرم تجاوز می شه؟هاااااااااااااااااااااااااااااان؟!!!!!!!!!این درد کثافت رو کجا خالی کنم؟!!!!!!!!!این درد مذهب رو کجا داد بزنم که تبصره می خوره اگر مجرم رو به دور از لذت و برای جریمه تجاوز کنی بهش حلاله؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟این افکار کثافت رو چه کننننننننننننننننننننم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اینکه دلم می خواد از اون گنده تر همشون تا کوچیک کوچیکشون رو خودم به صورت کاملا حلال و به دور از لذت بهشون تجاوز کنم رو به کی بگم؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


چهار:

اگر واقعا ادعای دنبال خوبی گشتن رو می کنی لطف بفرما و در همین شب هایی که از دیدت متبرک و خوبه دعا کن رسوا بشن اون کسانی که دارن به ناموس من و تو تجاوز می کنن!!!!


پنج:

عاطفه امام و همه اون خواهر و بردارهای عزیز من که اسمشون رو نمی دونم؛تجاوز به تک تک شما تجاوز به منم بود،هر سیلی به صورت تو به صورت منم بود،هر بار که لباست رو چنگ زدن لباس من هم چنگ زده شد....شما نجیب ترین و سالم ترین هستین...به خدایی که در دلم دارم شما پاکدامن ترین هستین!

خواهر و برادر عزیزم،جرمت جرم قشنگی ست!آزادگی

عاطفه های عزیزم؛شما بی نظیر ترین فرزندان دنیا هستید

اشک نریز و سرت رو بالا بگیر،گوشه گیر نشو عزیز دلم،من برایتان خون گریه می کنم ولی به پاکدامنیتان قسم غصه نخورید!تو رو به خدا افسرده نشید!تو رو خدا خودکشی نکنید!

به خدای دلم قسم؛پاک ترین و سربلند ترین هستین

بوسه بر بدن متبرک شماها می زنم،بدنی که از کودک متولد شده هم پاک تر هست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 2:52  توسط مرجان  | 

هم آغوشی دستهایمان ممکن نشد،چون باور آن روز چیز دیگری بود

و من شدم حسرت حسرت حسرت

انقدر حسرت کشیدم

که دیگر دستهایت،نگاهت!همان نگاه که مرا آرام کرد....

انقدر حسرت کشیدم که دیگر این ها حسرتم نیست!

حسرت خبری از تو

از اینکه بدانم نگاهت را به کسی داده ای که ارامش می کنی

که آرامت می کند

که بی اجازه دستهایت را بدون شرم می گیرد

یادت نیست!

یادم هست!

شاید باید از خیالم پاک  می شدی!

نشدی

چون فقط تو بودی حسرت اتفاق های نشده!

و من...

 

حسرتم...

پر از حسرت های نگفته!

کاش حسرت بی خبری پایان میافت

کاش بدانم که خوشحالی

کاش ببینم که دستی داری برای روی پاهایت

دست هایی که همان چای دم نکشیده را برایت پر از لذت کند

دست هایی که نلرزد

نلرزد

خیس عرق نشود

....

دستهایی که برای اخرین بار تو را برای خواسته های مشترک به کناری نزند

 

 

 

باور کن

با تمام حسرت هایم

دلم می خواد بی حسرت باشی

و خوش

 

 

امضا؛شیطونک*!

 

*به خدا یادم رفته بود اسمم....همین پایان حسرت یادم اومد...


هی.............................

قرار بود شاکی نباشم!نیستم...به خدا نیستم....فقط حسرت کشیده م..همین!

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 2:24  توسط مرجان  | 

کتابی دیگر خوانده شد و عجیب منو عصبی می کرد و جالب تر اینکه چقدر استعاره ها توش پیدا کردم که نمی دونم سهوا بوده یا عمدا؟!!

 

"مسیح باز مصلوب" نوشته نیکوس کازانتزاکیس

کتابی که هدیه از طرف یکی از نازنین انسان های روی زمین بود ؛فهیمه عزیزم

 

اگر بخوام بابت فصل به فصل و صفحه به صفحه ش می تونم حرفها بزنم و نقد کنم!نقد ادبی نهههه....جسارت نشه چون در حد این حرفها نیستم ولی نقد مرجانی می تونم بکنم...در مورد موضوع و روند و باورها و اتفاق های داستان

عجیبه برام که انسان ها عادت کردن به بت پرستی و ادعا می کنن که خدا پرست خوبی هستن!!!

حالم بهم می خوره...بت پرستان مسلمان چه بت پرست مسیحی و هر دین و آیین و مذهبی که فقط بت پرستی می کنه و فریاد دروغ گویی سر میده که خدا پرسته!

وای بر من که روزی بگم خدا را می پرستم ولی چشمم به دهن کسی باشه که ردای دینی رو بر تن کرده و به بهانه چاپیدن انسان های ابله ندای خدایی سر میده

هر کس می خواد هر چی بگه ولی بنده نه آخوندها رو قبول دارم نه کشیش ها رو نه هر کسی که در دینی مثلا مُبلغ اون دین هست!

این که باورهای دینیم چه شکلیه کاملا شخصیه و به خودم ارتباط داره ولی وقتی می بینیم به این همه تظاهر و چپاول حالم بهم می خوره سر گیجه می گیرم...

اره اره ممکنه بین این انسان نماها تک و توک انسان پیدا بشه که البته من و شما نمی بینیم اونها رو چون اون ها انقدر غصه ی نامُرادی دنیا و زورگویان رو می خورن و انسان هستن که به ردای پست و مقام نه می رسن و نه فکر می کنن و نه قبول می کنن

جالبی داستان آنجا بود برام که که می شد استعاره از باورهای دینی کرد،اجتماعی و حتی سیاسی...به شدت می شد همه چیز از درونش یافت...مهم دیدن و نوع نگاه هستش

و عجیب این اتفاقات اخیر ایران رو توی اون من پیدا کردم!

دادگاهی که حکم تکفیر داد برای مرد پارسا و سالمی!و مردم ابلهی که حرف کشیش رو حرف خدا می دونن!!!کشیشی که قبول ش ندارن و ناملایمات رو می بینن از اون ولی طبق باورهای مورثی باز حرف کشیش رو قبول می کنن....

مسخره ست وقتی من می دونم کسی فاسد هست اون وقت حرفش رو قبول کنم!

مسخره ست وقتی می دونم کسی تو سیاست و اجتماع نجاست کرده و کثافت زیادی به بار آورده اون وقت تحت تاثیر حرفهای مذهبیش قرار بگیرم و حکمش رو قبول کنم

ولی مردم دنیا این شکلی هستن و بودنو و ظاهرا خواهند بود!

البته این ور داستان رو هم دوست نداشتم!از جنگ بی زارم ...و کسی اگر با علم به خون ریزی بره جلو حتی اگر بره جلو و دیگری رو تحریک کنه و اول بار دیگری به او یورش ببره باز هم باعث فتنه خودش بوده! و جنگ رو راه انداخته...برای رسیدن به حق و حقانیت نباید مظلوم نمایی افراطی کرد...به نظر من به شدت انزجار بر انگیزه

اینکه به نفع خودمون بیایم در مورد اون دینی که ادعایش رو داریم تبصره وارد کنیم مسخره و کثیفه...بگیم  زنا کردن گناهه ولی اگر در فلان جهت باشه با حوری های بهشتی محشور می شی!!!یا هزارتا مثال دیگه.....

یکی از چیزهایی که به شدت حالم ازش بهم می خوره و به شدت در این کتاب بود،هاله نور و نورانی بودن آدم ها بود

من نمی دونم چه اصراری دارن آدم ها وقتی می خوان بگن یکی خوبه دورش یه هاله نور می ندازن(یکیش همین محمود خودمون!) و می گن روشن شده بود سفید شده بود زیبا شده بود...بابا جان خوب یکی خوبه بگید خوبه دیگه تخیلات چیه می سازید!!!

اگر این طوره من یه کنسرت از گوگوش دیدم دورش سفید شده بود....می خواید منم بگم گوگوش حوریه بهشتیه؟!!!دست برداریم از مورثی نگاه کردن..موروثی زندگی کردن و موروثی حرف زدن و مورثی اعتقاد داشتن

ما آدم ها عادت کردیم به خرافه سازی و پرستی...نمونه های فراوانی هست...مثل همین چشم برزخی و این خزعبلات!!!

 

شاید اگر بیشتر بخوام ادامه بدم خیلی بحث انحراف پیدا کنه

ولی در کل پیشنهاد می کنم این کتاب رو بخونید

شاید بگید خیلی آشفته ست حرفام و در هم و بر همه ولی کاش بخونید تا بدونید چی می گم و دیگر بار بیایید و این حرف ها رو بخونید!

 

یه حرفی رو چند وقت پیش به درنا گفتم؛گفتم از دید من دو قشر خیلی شر و ور می گن(البته کمی بی ادبانه تر گفتم این شر و ور رو!!)یکی پزشک جماعت و دیگری آخوند جماعت(این آخوند می تونه روحانی مسلمان باشه یا کشیش مسیح یا هر مبلغ دین دیگری)

و دلیل هم دارم براش...چون این دو قشر طبق مقامی که به دست آوردن مردم عامی و شاید خیل عظیم مردم حرفهاشون رو باور دارن!یکی رو برای سالم بودن و زنده موندن و دیگری رو برای خوب مردن و خوب زیستن...و این دو قشر تا مدتی طبق کتبی که خوندن با مردم حرف می زنن ولی بعد از مدتی چون دیدن مردم چشمشون مدام به دهن اونهاست دیگه از خودشون حرف در میارن و می گن بزار بگیم اینا که نسنجیده و سنجیده باور می کنن بزار از خودمون تز و تبصره بدیم بیرون!

 

در هر حال اینم صحبت در مورد کتاب بود و باز هم طبق غُرهایی که می زنید نخواستم زیاد از خود کتاب بگم چون می خواستم راجب چندتا شخصیت داستان حرف بزنم ولی به دلیلی که اگر بخواید کتاب رو بخونید براتون دست نخورده باشه چیزی نمی گم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 14:28  توسط مرجان  | 

دوست داشتنی های دنیای من از دوستام تا کتاب هام از دریای بوشهر تا سهراب از محوطه خونمون تا ممد نبودی از گوگوش تا دوغ از قرمه سبزی تا بوی نم نای دیوار و زمین تا تا تا خیلی چیزهای متنوع که شاید کنار هم بزارمشون خیلی با هم در تضاد باشن ولی اصلا مهم نیست،به هیچ وجه مهم نیست مهم اینه که دوست داشتنی های من هستن و دلایلی که من دوستشون دارم..اینکه بقیه چی می خوان بگن اینکه گناهه اینکه زشته اینکه بی مزه ست به خودم مربوطه و من با بودنشون و فکر بهشون لذت می برم می خوام این بار سراغ دوستای دوست داشتنیم برم دوست هایی که هستن و هر کدومشون به نوعی برای من زیبایی هستن اونایی که هستن چون اونهایی که نیستن حتما دیگه نباید می بودن!یا به تشخیص من یا تشخیص اونا یا روزگار.... هیچ وقت نتونستم دسته بندی کنم بگم این رفیق فابریکه این کمه این زیاده!!!نه چون هر کسی موقع بودنش برام نزدیک و عزیزه....چون هر کسی وقتی هست پر رنگه وقتی نیست یادش قشنگ و خوبه و حس محکمی بهم میده..اینکه دارم..کسی رو دارم..آدمی رو دارم...دلی رو دارم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 13 شهریور1388ساعت 2:2  توسط مرجان  | 

از موقعی که خودمو شناختم دوست داشتم رفیق باز باشم تا فامیل باز!

دوست برام لذت و هیجان بیشتری داشته؛چون خودم انتخابش می کنم مال خودمه و روابطم رو خودم مسئولشم نه کس دیگه ای!

 

همیشه بین رفقام ادم های جالب بودن..کسایی که راحت می خندن کسایی که راحت گریه می کنن کسایی که سالها مقاومت کردن اشکشون رو کسی نبینه کسایی که جون پناه همه شدن ....

 

کلا ادم های جالبی جز رفقام بودن

حالا در یه پست اساسی می خوام مرور کنم دوستای این روزهایم رو

گرچند کسانی بودن که با خاطره خوب یا بد رفتن!!!!

اون کسایی که با خاطره بد رفتن و اذیتم کردن رو سعی کردم ببخشم....حتی اونی که حسابی ازم آبرو بُرد و نامردی کرد،همون کسی که همیشه دم می زد از نامردی رفقا خودش نامرد روزگار شد!!!

 

بین دوستام کم پیش میاد کسی رو که تماما قبولش داشته باشم

یکی از رفقایی که خیلی قبولش دارم چه مود شوخی هاش چه مود جدی بودنش چه حرفاش و اطلاعاتش و چه طرز زندگیش...کلا آدمی که شکل حرفاش زندگی کنه رو خیلی دوست دارم...حالا درست و غلطش رو کاری ندارم ولی اینکه این قدر جسور و راحت هست که شکل حرفاش باشه خیلی ارزشمنده

یکی از همین رفقا در یک روز تو مود های مختلف 3 تا جمله گفت حال کردم اساسی باهاش

این رفیق من تقریبا لا مذهبه و به یکی از دوستان خواست بگه روزه هات قبول باشه حرفی در ادامه زد که حال کردم

امیدوارم به اون احساسی که میخوای برسی

این جمله از هزارتا حرف دیگه خوشکل تر بود....ساده و پر از حس خوب

 

بهش گفتم پانی:

من هیچی نمی شم می دونم

گفت:

چرا این قدر نسبت به خودت نامیدی

گفتم:

اخه هیچی بلد نیستم و برای دیگران نمی تونم مفید باشم

جواب داد:

تو اگه احساسی رو به کسی یاد بدی مهمتره یا 4 تا مطلب زود گذر درباره تاریخ و این حرفها ؟

 

و در آخر حرفامون وقتی حرفای شخصی می زدیم گفت:

مرجان من از تو یاد گرفتم که برای اغاز یک دوستی نباید منتظر فرد مقابل باشم .

 

 

اینکه واقعا من این طور هستم یا نیستم بماند!

ولی از این احساس خوب لذت بردم

گاهی یک جمله می تونه تو رو به زندگی برگردونه گاهی حتی یک یاد آوری لبخند

پانی ممنونم برای بودنت

مدتها بود می خواستم برای این دوست دور از وطنم بنویسم واسه همه دلتنگیهاش و همه عشقی که داره ولی نمی شد

کسی که شاید خیلی شوخی کنه ولی به اندازه ی خیلی چیزها جدی عمل کرده  و بیشتر از خیلی از آدم ها پاکی داره

دوستی که انقدر معرفت تو وجودش هست که وقتی می بینه بهم ریخته هستی تلاشش رو می کنه برای خوب شدنت...حالا یا با شوخی یا با گوش دادن یا با تلنگر زدن و یا عوض کردن یا با راه نشون دادن و هر جور دیگه.....

جز کسایی هست که اصلا شعار نمیده...من اینشو خیلی دوست دارم...جدا از شعار و تعارف حرف می زنه که من عاشق این جور رفتار هستم

پانی برای من یکی از نمادهای زیبایی هست...

براش پست اختصاصی می زنم نه اینکه نسبت به کسی برتره..نه واسه این می زنم که دوست دارم بهش اثبات کنم چقدر برام ارزش داره و چقدر بهش فکر می کنم و بدونه همیشه هر وقت میام نت جز اولین چیزهایی که چک می کنم اینه ببینم پانی پیام برام گذاشته؟!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 12:19  توسط مرجان  | 

وقتی دنیا بی خیال است

وقتی دیوار دیگر بوی خوش نا نمی دهد

وقتی من بوی بد می دهم

وقتی تو بوی تعفن می دهی


چه دارم که بگویم؟

چی دارم که بگویم

هیچ....تو هیچ برای من نذاشتی....تو بی چیزم کردی

تو خالیم کردی



ازت متنفرم....

حتی اگر تاوان این احساس تنفر همه باشد...اهل رابطه بازی نیستم پس برو گمشو که حالم ازت بهم می خوره



من خوب بودم خیلی خوب...تا دیشب....کلی نوشته پر عشق و انرژی نوشته بودم....ولی الان حسش نیست...خوب که شدم می زارمشون

بعد نوشت:

چه عجیب!!دیروز همش داشتم از فرهاد می خوندم:

"آی آدمای مرده...ترس دلاتونو برده"

نگو سالگردش بوده..

راستی اسم این آهنگی که از فرهاد می خوندم چی بود؟!!هر چی گشتم دیروز تو آهنگ های فرهاد پیداش نکردم...آی آدمای مرده...؟!!!


اصلاح نوشت:

خاک بر سر من ..این آهنگ سال قحطی فریدون فروغی بود که!!!!!

هر دوشون رو تو گور لرزوندم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 14:37  توسط مرجان  | 

این همه سال ریدی بهمون خسته که نمی شی شکر خدا

لطف کن یه مدتی بهمون استراحت بده و برای مدت اندکی به یه طرف دیگه برین!!!!

لطفا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!




لطفا کسی پندرز اخلاقی نده که در این شرایط ترجیح میدم حقیقت که همانا ریدن باشه رو بگم!
+ نوشته شده در  سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 1:22  توسط مرجان  | 

بی کسی دل، سرنوشت تلخ یا شیرینیه؟

اینکه یک بار با کـَس نبوده؟

اینکه نمی دونه و نداشته که بدونه با کسی بودن چطوره؟

اینکه هنوز موقع خوندن نوشتن عاشقانه ها گیج و گنگه خوبه یا بد؟

 

این که هنووووووووووووووووووووز دلم بی کسه؛

جرمه؟

گناهه؟

خوبه؟

عدالته؟

صبوریه؟

بد بودنه؟

 

 

طفلی....نمی دونه جور دیگه ای هم می شه بود!

طفلی هنوز دست نخورده

...

طفلی دلم

طفلی که هنوز لمس نکرده

 

طفلی که هنوز بی کسه

 

 

طفلی که یه بار هم دلش تنگ دوری و نبودن "اون"نشده

 

طفلی که هنوز خیلی عقبه

طفلی هنوز خام خامه

 

 

 

طفلی وقتی عاشقانه ها رو می خونه نگاه پر از خواهش و معصومی می کنه

با نگاهش می گه:

منم می خوام!!!!!

 

 

طفلی دلکم......

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 16:25  توسط مرجان  | 

دلم

دلـــــــــــــــــــــــم

دلم می خواد برم دور دورا

دلم می خواد برم

پیش درخت

آب

تنهایی

هوای خوب

بی خبری

قدری آرامش

صدای اب

صدای گنجشگ

صدای نفسم

...

..

نه خاصیت هیچ دوره ای نیست

دلم قدری سکوت و تنهایی و آرامش می خواد

همین

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 18:31  توسط مرجان  |