تبليغاتX
واره های من

"دا"تمام شد..بعد از روزها خوندن این کتاب بالاخره تموم شد

دا حکایت زجر و درد مردم خوزستان بود...می تونم حالا که تموم شد بگم دوستش دارم..زهرا حسینی رو دوست دارم برای پشتکارش و صبرش و مردانگیش

گرچند جاهایی از کتاب بدم میومد،کلا از بزرگ کردن زیاد کسی بدم میاد...خوب اعتقادات هر شخصی محترمه مخصوصا برای من اشخاص جنگ خیلی خیلی محترم هستن،ترجیح میدم گلایه هام رو نگم چون حق بزرگی بر گردن من و خوزستانی ها دارن

عکس های آخر کتاب دلچسب بود،زهرا رو همون طوری تصور کرده بودم که تو عکس هاش بود

 

بغض نامرد جنگ همیشه ته گلو می مونه

 

موقع شهادت دو نفر از آدم های کتاب خیلی ناراحت شدم،عبدالله و حسین...و چقدر عکسشون شبیه همون تصویری بود که تو ذهنم درست کرده بودم

...

جنگ.....جنگ.....لعنت به جنگ...

این شعر که تو کتاب بود و بارها شنیدم و حاکی همه ی دردهای زهرا حسینی بود و مردمی که درد جنگ رو کشیدن..با مکث می خونمش و چه درد آوره

 

یاران چه غریبانه

رفتند از این خانه

هم سوخته شمع ما

هم سوخته پروانه

بشکسته سبوهامان

خون است به دلهامان

فریاد و فغان دارد

دُردی کش میخانه

هر سوی نظر کردم

هر کوی گذر کردم

خاکستر و خون دیدم

ویرانه به ویرانه

افتاده سری سویی

گلگون شده گیسویی

دیگر نبود دستی

تا موی کند شانه

تا سر به بدن باشد

این جامه کفن باشد

فریاد اباذرها

ره بسته به بیگانه

لبخند سروری کو

سرمستی و شوری کو

هم کوزه نگون گشته

هم ریخته پیمانه

آتش شده در خرمن

وای من و وای من

از خانه نشان دارد

خاکستر کاشانه

ای وای که یارانم

گلهای بهارانم

رفتند از این خانه

رفتند غریبانه

 

 

تکه تکه این شعر لمس می شه....توی این کتاب...توی درد مردم جنگ دیده....مخصوصا غریبانه رفتن...توی خونه ی خودت حمله ور شدن و کشتن....


در مورد اسم کتاب اینو بگم که در زبان لری به مادر می گن "دا" که البته بعد از خوندن این کتاب فهمیدم کردها هم به مادر می گن "دا"...در ضمن زیاد در مورد مادر نبود ولی اسم کتاب یه جورایی تقدیمی به مادر بود و دردهای بی پایانش و زخم هایی که هیچ وقت خوب نمی شوند...برای او و تمام خرمشهری ها


خواهش می کنم شعر رو با تامل بخونید


+ نوشته شده در  سه شنبه 30 تیر1388ساعت 16:25  توسط مرجان  | 

سلام با دلی غمناک

 

امروز سی ام تیر بود...شاید بدترین سی ام تیر تاریخ سینمای ما بود...امروز خسرو شکیبایی را به خاک سپردیم تا باور کنیم بی هامون شدیم..

دیگر رفت اون مردی که خیلی زیبا می گفت"سبز"..دیگه اون موهای لخت رو نمی بینیم(می بینیم)دیگه اون کسی رو که همیشه عاشقانه نگاه می کرد رو نمی بینیم کسی که حتی در فیلم "حکم"هم عاشقانه نگاه کرد...نگاه عاشقانه ای که گرد پیری گرفته بود در یکی از سکانس های سالاد فصل  وقتی لیلا حاتمی ازش دور می شد به آرامی و با بغض گفت:

بای بای...

آره بای بای

 

یه عاشق از این دنیا کم شد و،ای وای که چه بد شد..

بازم یک گل زیبا رو از دست دادیم،حالا می خوایم بگیم که ای وای ما قدر هنرمندانمون رو نمی دونیم وقتی میمرن یادشون می افتیم....بس کنید!!!این حرفهای تکراری و خسته کننده رو تموم کنید...حمید هامون رفت...عمو خسروی عاشق ما رفت

 

ای پرنده مهاجر ای همه شوق پریدن

 

خداحافظی با شکوهی داشتی،ای مرد سرت رو بالا گرفته بودی و دیدی چقدر آدم اوده بود..باورت می شد این همه آدم بیان؟

خوشا به سعادتت ای مرد،ملتی عذادارت شدن،از ته دل اومدن تو مراسمت،کم چیزی نیست

خیلی عاشقانه خاک شدی،راستی با کی همسایه شدی؟الان دقیقا بگو با کدومشون شب نشینی راه انداختی؟پوپک رو دیدی؟نوذری؟بیات؟...حال می کنی دیگه....رفتی پیش همه ی عاشقها...نامردید دیگه،دنیا رو از عاشق دارید خالی می کنید..باشه اشکالی نداره...من که دلم تنگ شد برات...بیا یه بار دیگه چشمات رو خیس کن...سرت رو کج کن و مثل یه عاشق که کوتاه میاد چشماتو ببند و بگو :چشم...

تا من بتونم دوباره یه تصویر عاشقانه ببینم..بیا یه بار دیگه به خانه ی سبز..یادته شب بخیر می گفتی؟

 

تصویر عاشقانه ی مردی که هر چی پیرتر شد نگاهش عاشقانه تر شد

ای وای،چه جسارتی کردم،تو پیر نشدی...هیچ وقت...پیری که ماله عاشقا نیست..پیری مربوط به آدمهای شکل منه که حسرت عاشقی رو دارن

 

باشه،تو هم از ما تو این دنیا یه عاشق رو گرفتی،می دونم چند وقت دیگه می خوای واسه یه عاشق چشمک بزنی که بیاد پیشت و دوباره شونه های ما رو خم کنی

 

رسم دنیاست...رسم عاشقیه

 

تو برو سفر سلامت

FREE photo hosting by Ney Pic Free Image Hosting - Beta Version


اولین سالگرد رفتن عمو خسروی سینمای ایران گرامی باد...

این نوشته رو روز خاکسپاریش نوشته بودم...نبودم اونجا ولی خیلی قلبم اونجا بود

به خاطر عمو خسرو سبز نوشتم

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 تیر1388ساعت 17:52  توسط مرجان  | 

به ماه و ستاره ها بگو:

خورشید دیگر نای تابیدن ندارد

تا اطلاع ثانوی، شب ست

...

....

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 تیر1388ساعت 17:21  توسط مرجان  | 

حرفی ندارم،فعلا در اندیشه نوشتن چیزی هستم شبیه اعتراض مدل مرجان،اعتراض به دلهامون و به گذشته خوبمون...دنبال تضادها هستم و می نویسمش...دوست دارم بزرگ و بزرگ تر بشه تا یه کاری باهاش بکنم...

تضادها رو بهم بگید..اینکه قبلا چی بوده الان چیه...خودمون قبلا چی بودیم الان چی هستیم...

دارم گوگوش گوش میدم تا صدای خوب تو گوشم باشه

این آهنگی که ازش میزارم بهترینه گوگوشه از دید من...نسبت به همین چیزی هم که دارم می نویسم همخوانی داره


آدما از آدما زود سیر می شن

آدما از عشق هم دلگیر می شن

آدما رو عشقشون پا می زارن

آدما آدمو تنها میزارن

منو دیگه نمی خوای خوب می دونم

تو کتاب دلت اینو می خونم

یادته اون عشق رسوا یادته

اون همه دیونگی ها یادته

تو می گفتی که گناه مقدسه

اول و آخر هر عشق هوسه

آدما آخ آدمای روزگار

چی می مونه از شماها یادگار

دیگه از بگو مگو خسته شدم

من از اون قلب دو رو خسته شدم

نمی خوای بمونی توی این خونه

چشم تو دنبال چشمای اونه

همه ی حرفای تو یک بهونه ست

اون جهنمی که می گن این خونه ست


لینک دانلود آهنگ



پ.ن:لطفا اگر گوگوش رو دوست ندارید یا صدای زن از دید شما *** هست!!!ولی احترام رو حداقل بزارید به سلیقه دیگری

+ نوشته شده در  شنبه 27 تیر1388ساعت 16:4  توسط مرجان  | 

تسلیت به مردم ایران

فقط می دونم بهم ریختم بابت این فاجعه

تکرار می کنم با خودم

168 نفر

168 خانواده

168 فاجعه

واااااایییییی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 1:17  توسط مرجان  | 

همیشه چیزهایی هست واسه فکر کردن و آدم هایی برای مشغول شدن تو این دنیا

آدم هایی برای دوست داشتن

آدم هایی برای حسرت خوردن

آدم هایی برای حرص دادن

آدم های برای عُق زدن

 

و گاهی می خوای از همشون دور بشی که دنیا بی دنیا...فقط تو باشی و تو تو تو....

 

ولی وقت هایی دلت تنگ می شه..می بینی نه زنگی،نه یادی..هیچی...حس می کنی همه ازت دل بریدن...نمیدونی بندازی گردن تکنولوژی یا رفتار خودت یا نه دل آدم های دور و برت!!!

 

وقت هایی هست که حس می کنی همه از پیشت رفتن و حوصله ت رو ندارن....اون وقتا هر کاری می کنی حس خوب نمیاد..فکر خوب نمیاد...چون کسی یادت نمی کنه که چیزای خوب بیاد سراغت

و این حال و هوا فکر زیاد میاره..اینکه چرا این جوری شده؟بی معرفتن؟من بدی کردم؟...و وقتی معتقد باشی چیزی که میاد سراغت نشان از کارهای خودت در گذشته بوده پس می فهمی"چقدر بی معرفتی"یا حداقل"چقدر بی معرفت بودی"...

 

وقتی حتی یادی ازت می شه دلت برای لحن های قدیمیشون تنگ می شه...و فکر می کنی دیگه اون جوری باهات نیستن!!ولی می تونی این فکر رو هم بکنی که "عادت" چیز مزخرفیه و این نشون میده فقط "عادت" بوده نه "دوست داشتن" و البته مهربانانه ترش اینه که "عادتش" از "دوست داشتن" بیشتر بوده و یا شاید خودت هم سرد شدی که باهات سرد رفتار می کنن!!!

 

و همین جور فکر از تنهایی و دوری تو رو دچار خیال می کنه دچار نوستالژی می کنه دچار غم می کنه و هی دچارت می کنه...دچار دچار دچار...فقط دچار می شی...نه دچاری که سهراب می گه"عشق یعنی دچار"..نه...اصلا تو مودش هم نیستی...این دچار به فکرکردن دچار به مرور کردن دچار به ایراد پیدا کردن تو روابط خودت تو رفتار خودت تو حرفای خودت و آدم های دور شده از تو...آدم هایی که مدعی هستن چیزی عوض نشده ولی این عوض شدن رو داری می بینی و لمس می کنی...

 

عوض می شیم..روز به روز لحظه به لحظه و باورش رو یا نداریم یا نمی خوایم داشته باشیم..فقط معتقدیم از بچه گیمون تا الان رفتارمون عوض شده و بزرگ شده...گاهی از لذت عوض شدنمون خجالت می کشیم..گاهی به طبع محیط عوض شدنمون رو نشون نمیدیم....

 


 پی نوشت نیست!!!حرفای دلم بود...به بعضی از دوستان گفتم ولی انکار کردن...ولی خیلی دورم خلوت شده...باید تکونی بدم به خودم..البته چون می دونم اینجا رو چندتا از دشمن ها می خونن اینو بگم که دور شدن اونا خوشحالم کرده و آرامش بهم داده...دل گرفتگی من از حس دور شدن کسانی هست که هستن ولی مثل اون موقع نیستن...شاید گرفتاری های زندگی خیلی زیاد شده..شاید من بد رفتار شدم....خیلی از شماها مخاطبم هستید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 تیر1388ساعت 20:14  توسط مرجان  | 

به سادگی روزمره گی ها،به سادگی حرف نزدن ها،به سادگی سکوت های تلخ،به سادگی فراموشی ها،به سادگی ساده گرفتن ها و عادت ها...به همین سادگی!

 

فیلمی از رضا میر کریمی که بعد از تموم شدنش من رو راضی نگه داشت چون به سادگی هر چه تمام تر برای من فضای داستان "چراغ ها را من خاموش می کنم"زویا پیرزاد رو تصویر کرد.

 

دوست داشتم چون دوست داشتنی و ساده بود.

 

همین!فیلم خوبی بود...دوست داشتم.

 

هنگامه قاضیانی هم دوست داشتنی بازی کرد،یه بار تو یه برنامه تلویزیونی دیده بودمش،حرفاش و سکوتش اون موقع جذبم کرد و الان دیدم بازیش هم شکل خودش بود.

 

فیلم خوب،آدمو آروم می کنه مثل یک آهنگ خوب،مثل یک داستان خوب،مثل یک اتفاق خوب!!!!


یک عدد چادر نشین با نام فاطمه گم شده!از یابنده تقاضا می شود زودتر این جانب را از نگرانی در بیاورد

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 تیر1388ساعت 21:8  توسط مرجان  | 

پریچهر


اصلا دوست داشت لوس باشه،خوشش میومد عزیز دردونه ی بابایی باشه،همیشه صدای دزدگیر ماشین بابا که میومد اگر تو دستشویی هم بود با کله می پرید دم در که اولین نفر باشه به بابا سلام می کنه،تو بدترین شرایطش واسه بودن کنار بابا خودکشی می کرد حتی وقتهایی که پریود می شد و از آه و ناله کردن هممون رو دیونه می کرد وقتی بابا میومد می پرید پیش بابا!

بابا هم همیشه توجه زیادی به پریچهر می کرد،مامان گاهی به من می گفت تو هم خودت رو لوس کن واسه بابات!!ولی خوشم نمیومد

بچه که بودم خیلی حرصم می گرفت،هر کاری کردم واسه اینکه از چشم بابا بیافته!ولی عزیز تر شد!جوری که دیگه بابا منو ندید...

از سن نوجونی سعی کردم ازش فاصله بگیرم،نمی خواستم جاهایی که من هستم اون باشه،چون می دونستم با این لوس بازی هاش نمی زاره من دیده بشم،از شانس بدم تو همون دانشگاهی قبول شد که من یک سال زودتر قبول شده بودم!اون روز رو واسه ی خودم شخصا عزای عمومی اعلام کردم...

...

دیگه مثل بچگی ها حسودی نمی کردم به این لوس بازی هاش،به خدا کاری به کارش نداشتم،برام مهم نبود اون دیده بشه و من نادیده...ولی اون نامردی کرد!من دشمنش نبودم!خواهرش بودم!حتی اگر بدترین خواهر....

من دوسش داشتم با همه ی لوس بازی هاش،با همه ی بدجنسی هاش...

ولی قرار نبود که همه چیزمو از من بگیره!تو بچگی بابامو گرفت صدام در نیومد؛ولی قرار نبود عشقم رو ازم بگیره....

...

بازم هیچی بهش نگفتم...فقط شکستم...نابود شدم

همه کس منو ازم گرفت صدام در نیومد..می دونست جونم به جونش بنده ولی نامردی کرد..نا خواهری کرد...

از اون خونه رفتم که نه بابا رو ببینم که تو بچگی ازم دزدید و نه رفت و آمد کسی رو به اون خونه ببینم که تو بزرگی ازم گرفتش...

رفتم..از جلوی چشماشون خیلی وقت بود رفته بودم

...

می دونست نمی خوام باشم...ولی باز خواست خودش رو لوس کنه!بگه باگذشتم بگه من عزیزدردونه هستم..می دونست من پامو جایی نمی زارم که اون باشه..جایی که یه دزد پدر و عشق هست!ولی باز اومد،اومد کارت عروسیش رو با همون لبخند حرص درآرش داد..من فقط هلش دادم...به خدا فقط هلش دادم...

+ نوشته شده در  جمعه 19 تیر1388ساعت 21:25  توسط مرجان  | 

خروسی که می خواست رئیس باشد!


خروس خان تصمیم گرفت دیگه"قوقولی قوقو"نخواند،نمی خواست کسی رو بیدار کنه و برای بیدار کردن اب و دون گیرش بیاد!می خواست روی پای خودش باشه،یه شغل جدید،یه کاری که خودش رئیس باشه و در آمد بهتری داشته باشه،می خواست به مرغ خاتون ثابت کنه که به غیر از ساعت بیدار باش کدخدا بودن می شه پول در آورد!

مرغ خاتون ولی راه در آمدش رو دوست داشت،نمی خواست تغییر کنه،از حرفای خروس خان چیزی سر در نمی آورد ،نمی فهمید مگه خروس خان غیر از "قوقولی قوقو" کار دیگه ای هم می تونه انجام بده؟!!!

مرغ خاتون تو باغچه موند و تخم گذاری رو ادامه داد و بابتش اب و دون گیرش می اومد

خروس خان به شهر رفت ،با کلی دوندگی تونست یه مغازه اجاره کنه و توش یونجه هایی رو که از روستا می آورد بفروشه و خودش آقای خودش باشه!!غاقل از اینکه تو شهر کسی "یونجه"نمی خواد!

روزها می گذشت و خروس خان در آمدی نداشت و مجبور بود برای امرار معاش پول قرض کنه،مرغ خاتون بارها بهش پیغام  داد که برگرد و "قوقولی قوقو"کن،اما خروس خان می خواست رئیس خودش باشه!

مرغ خاتون همیشه تخم می ذاشت و همیشه اب و دون داشت!

خروس خان خیلی شب ها گرسنه خوابید،دیگه روی برگشتن نداشت،دیگه "قوقولی قوقو" کردن رو هم از یاد برده بود!

زمانی خروس خان رئیس مرغ خاتون بود ولی الان مرغ خاتون آب و دون خروس خان رو می ده...

خروس خان،نفهمید که رئیس شدن لذت نداره،بلکه سیر خوابیدن لذت داره...

 

....

 

خروس خان هنوز که هنوزه می گه:"بد" آوردم!نمی دونه توی شهریکه حیون نیست نباید یونجه فروخت

 

مرغ خاتون هنوز سالار باغچه ست!


شاید چون خیلی شخصیه به دلتون نشینه و چیزی متوجه نشید...


+ نوشته شده در  دوشنبه 15 تیر1388ساعت 21:24  توسط مرجان  | 

چه سخته وقتی دوست داری رها بشی ولی می فهمی که امید و آبروی عده ای هستی

چه نافرمه وقتی می خوای خیلی چیزها رو لمس کنی ولی چون نماد "ناموس"!!!!!!!!عده ای هستی مجبوری چیزی نخوای

چه عجیبه از وقتی خودتو شناختی و فهمیدی نماد ناموس هستی چشمت رو به آسفالت کف خیابون ها و کوچه ها دوختی تا آبروی کسی رو خدشه دار نکنی

 

چه خنده دار که این همه نجابت کردی اون وقت هنوز گاهی اجازه میدن به خودشون و بهت شک می کنن

چه خنده داره وقتی هنوز کنترلت می کنن تا از مدار خارج نشی!!!

 

چه دردناکه وقتی این همه خودت رو خفه کردی و پر از فریادی و دیگه حتی فریاد زدن رو هم بلد نیستی

 

چه راحت عروسک کوکی میشیم ولی باز نماد افتخار می شن پسرهایی که راحت بودن و آزاد...و هر کاری کردن به پای آبرو نوشته نشد بلکه جوانیشون

 

 

چقدر سخته تبعیض داره جلوی چشمات فریاد می زنه اون وقت داداشت ازت بپرسه به نظرت حق زن ها خورده می شه؟و یه خنده ی تحقیر آمیز بکنه

 

 

 

و چقدر گند و سخته که همیشه در حال خفه کردن خودت باشی....

خودت با دستای خودت بالهات رو قیچی کنی فقط به جرم "ناموس"بودن!!!!!!!!!!!!!!


گاهی وقتا فکر می کنم باید از ته دل بگم"مرده شور این زندگی"

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 تیر1388ساعت 0:16  توسط مرجان  | 

در یک عدد خانه ی مجردی زندگی می کنیم ؛من و رفقا

خانه ی ما قانون ندارد فقط احترام باید بگذاریم؛به همدیگر

متلک بهمون نمی اندازند؛پسرک ها

چشم غره نمی روند؛همسایه ها

عاقمان نمی کنند؛خانواده ها

با نیش تا بناگوش باز شده با دلی راحت می خندیم؛ما رفقا

گاهی شلوارک می پوشیم؛در خیابان

شبها نمی ترسیم؛در کوچه

بحث سیاسی می کنیم؛جلوی مخالفانمان

پاهایمان را دراز می کنیم وقتی خسته می شویم؛توی مهمونی ها

هر وقت خواستیم می رویم می خوابیم و به کسی هم بر نمی خورد؛وقتی مهمان داریم

پشت سرش حرف نمی زنیم؛آنکه دیدگاهش مخالف ماست

گشنه نمی مانیم؛ما رفقا

دلمان حتی غروب جمعه هم نمی گیرد؛ما رفقا

خیانت بهم نمی کنیم؛ما رفقا

دوستانی از جنس مخالف داریم و خانواده هم آن ها را چون هم جنسامان پذیرفته؛ما رفقا

آخر هفته ها شب ها تفریح می کنیم و تا پاسی از شب در خیابان ها قدم می زنیم؛در سرزمینمان

دوستم عشقش را می بوسد بدون صیغه ی محرمیت،در *** ما


متاسفم برای خودم که مجبور بودم با سانسور بنویسم...چند خطش پاک شد و چند خطش اصلا نوشته نشد!

اینجا که خوبه...تو دفترم هم از ترس خوندن و دلگیر شدن کسی سانسور می کنم....چقدر بد وجود و نفس با سانسور....

این جزیی از رویاهای من است...قدری خیال هم می تونه لذت بخش باشه....

تلنگر این پست رو چادرنشین عزیزم زد...البته باز هم رویا بازی خواهم کرد


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 23:4  توسط مرجان  | 

هوای نفس کشیدن،غروب پنج شنبه است

من از پنج شنبه ها می ترسم

گنگ می شوم

این پنج شنبه های لعنتی

بوی هیچ چیز نمی دهند

هوای قلبم را دچار درد بیهودگی می کند

و من حتی وقتی نمی دانم پنج شنبه ست،می لولم در خودم

شاید موعود من پنج شنبه ای باشد؟!

هوای من دلگیر می شود پنج شنبه ها

دو چندان می شود ویرانی های تنهاییم

 

از بوی بی بویی پنج شنبه ها می ترسم

می     تر       سم 

میمیرم

می    می    رم

...

 

راز پنج شنبه ها گنگِ گنگ باشد بهتر است...

از رازش می ترسم..

هراس دارم...

من از بودن پنج شنبه ها مدت هاست هراس دارم


تقدیم به فردا که پنج شنبه ست!

این نوشته رو یک ماه پیش تو روز دل گرفته ای که آخرای روز فهمیدم پنج شنبه ست نوشتم!و امشب کاملش کردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 22:56  توسط مرجان  | 

درباره الی!درباره ی ما!درباره ی روزهای ما!

فیلمی که به شدت به واقعیت و برخوردهای واقعی و طبیعی ما آدمها نزدیک بود

شوخی هاش،خنده ها،غم هاش،دعواهاش،خشم هاش....

واقعا قابل ملموس بود...

فیلم هایی که من دوسشون دارم زیاد به واقعیت نزدیک نیست،مثل شب های روشن فرزاد موتمن،مثل تولد با بازی نیکول کیدمن،مثل خانه ای روی آب فرزاد موتمن...همه ی اینها فیلم های قشنگی هستن ولی زیاد واقعی نیستن...

درباره ی الی به شدت واقعی بود...حتی صحنه های غرق شدن اون پسر بچه به اسم آرش به شدت منو یاد صحنه های مرگ آریا انداخت جوری که داشت حالم بد می شد

بازی ها رو دوست داشتم چون طبیعی بود

اون مردی که نقش پدر آرش رو بازی می کرد یعنی همسر مریلا زارعی،خیلی طبیعی و روان بازی کرد من دوست داشتم کارش رو،با اینکه اصلا برام چهره ی آشنایی نبود

گلشیفته که عالی بود مخصوصا جایی که از شوهرش کتک خورد خیلی طبیعی بود

نقش شوهر گلشیفته هم جز نقش هایی بود که خوب در اومده بود

 

اگر بخوام فقط یک جمله درباره ی این فیلم بگم می گم:

"اتفاق های طبیعی زندگی ما"

 

البته با پایان فیلم یه ذره مشکل دارم!چرا باید جوری بگن که آبروی الی بره؟چرا نباید حقیقت رو به نامزدش بگن؟!!کلا یه ذره درگیرم کرد پایانش و اون طوری که من خواستم نشد ولی همیشه این یادم هست که پایانی دلچسبه که نتونی پیش بینیش کنی


بعد از دو روز هنوز ذهنم درگیره فیلم هستش،دوست دارم همچین اتفاقی رو

می خوام باز برم سینما و این فیلم رو ببینم،از دید من ارزش داره


چند دقیقه ای می شه که خبر بهم دادن مادر یکی از دوستانم آی سی یو بستری شده...به شدت منو بهم ریخته این مسئله...می خوام دعا کنید براش...خونه ی بی مادر خیلی سخته

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 تیر1388ساعت 17:24  توسط مرجان  | 

دنیا همونیه که باید باشه،باورش رو گاهی اشتباه می گیرم

گاهی خیال می کنم آدما تغییر کردن و با این باور از خواب بیدار می شم...که چه باور تلخیه!چون آدما همونن که دیروز بودن این منم که باید تغییر کنم شاید جور دیگری ببینم طلوع زندگی را

صبح ها همه بوی صبح می دهند ،نه بوی دیگری

بوی خدا را در بین مردم نمی جویم

اینجا بوی گند زنده گی! می دهد

من بوی مرده گی!می دهم

 

هوای تازه را کجا نفس بکشم؟!

نیست..هوای تازه ام نیست

رویای تازه ام نیست

آدم تازه ام نیست

مرگ تازه ام هست؟!نیست...

 

در گردش خودم به سر می برم تا طلوع روحم


من سرگردان خودم شده ام....

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 تیر1388ساعت 22:24  توسط مرجان  | 

سفر خوبه،سفری که دست خودت باشه و بودنت تو هر جایی با لذت و اراده خودت باشه...غیر از این باشه بیشتر خسته می کنه تا اینکه بهت انرژی بده!

سه هفته نبودن تو خونه خودت،حتی اگر آجرهاش به نامت جایی ثبت نشده باشه ولی بدونی اونجا وسیله هات هست و تو اون خونه تا هر موقع دلت بخواد می تونی بیدار باشی و هر جای خونه رو هر وقت دلت خواست می تونی بری و بدون اجازه می تونی در یخچال رو باز کنی حتی اگر بی هدف و می تونی کنترل تلویزیون رو بگیری دستت و تا هر موقع دلت خواست نگاه کنی می تونی خمیازه با صدای بلند بکشی لباس های کهنه بپوشی...همه اینا رو جایی که می تونی انجام بدی می شه خونه خودت

سفر بیش از حد خسته کننده ای بود مخصوصا که به خاطر شرایط موجود بیشتر تو خونه حبس بودم ولی نقاط خوبی هم داشت..دیدار با چند دوست و خوش گذشتن با اونا برام نقطه ی زیبای سفر بود و نقطه ی سیاهش بد شدن حال مادر و تا 3 نصف شب تو بیمارستان با پای لرزون دویدن دنبال کار مادر!!!

مزار فروغ رو هم دیدم...همیشه سنگ قبر برای من حکایت از غریبی و تلخی داره ولی به شدت مزار فروغ با این باور من در تضاد بود...یه مزار دوست داشتنی و آرام بخش...یه فضای خاص و زیبا که فقط باید دید ...با اینکه با دو دوست شیطان بودم که نمی زاشتن اون حسی رو که می خوام داشته باشم ولی بسیار قابل آرامش بود مزار فروغ

این سفر تا حدی می تونست وضعیت زندگی در چند ماه آینده رو مشخص کنه...هنوز نمی خوام بگم چیزی مشخص شده چون خیلی وقتا به مرز رسیدن شده کاری ولی کنسل شده!!

فقط می دونم که نگاهم رو باید به دو سه ماه دیگه خیره کنم و تغییرهایی که قراره رخ بده...می دونم در چند ماه آینده به شدت سرم شلوغ می شه و باید در تکاپو باشم!!

نمی دونم بگم کدومش بشه ولی فقط می خوام وضعیت مشخص بشه و راه بهتر انتخاب بشه تا بتونم برم دنبال کار و زندگیم رو سر و سامانی بدهم


چندین عدد کتاب در این سفر گرفتم که به دلیل حرف زدن زیاد در سفر فقط تونستم یکیش رو بخونم که حتما در باره ش حرف خواهم زد و بقیه رو هم شروع می کنم به خوندن

دل بعضی ها هم آب که می خوان"دا" رو بخرن و من خریدم


از این فضاهای تلخ و اعتراضی یه ذره فاصله بگیریم و یادمون بیاد چه کارهایی داریم


+ نوشته شده در  شنبه 6 تیر1388ساعت 16:7  توسط مرجان  | 

خوب انگار خیلی عقب افتادم!!!همتون وبلاگ هاتون پر شده از اعتراض،بغض،نفرت،کینه و حتی شاید حق به جانب بودن....

آخ که این اوضاع چقدر آشفته هست و هر کسی رو می بینم برنامه هاش بهم ریخته شده و تمرکز نداره...یه لحظه نفس عمیق یه لحظه ...یه لحظه بایستیم و تمرکز...خدایا نفس عمیقم آرزوست


عرضم به خدمت شما که مرجان با تمام قدرت سر حرفش موند و نپرید تو آب و شنا هم نکرد(حالا هر جهتی)و بعد از اعلام نتایج هم لبخندی از سر خرسندی زدم که در این گنداب شرکت نداشتم!!چه لذتی کردم جزیی از 15% شدم


بحث من در اومدن کی یا تقلب چه کسی نیست!!کار ما از این حرفها گذشته رفیق من می خوام فقط به یک نفر بتازم که مسئول همه ی این خون هاست

جناب سبز قبای پوچ!!من از شما یه سوال دارم؟!!

درد شما چه بود که آمدی و مردمی که داشتن در فقر،گرانی،بدبختی،گشت ارشاد ،تبعیض،توهین،تحقیر و ...غرق می شدن آمدی و تلنگر زدی؟!!!!

درد تو چه بود؟ما داشتیم می سوختیم و می ساختیم...چرا آمدی حرف زدی؟!!!!

مثلا می خوای حالا انقلاب کنی؟گنده ترینتون که هفته ی پیش بهت گفت بتمرگ!!!!خنده م می گیره اگر بخوای بگی جلوش می ایستی چون یادم نرفته تو پوستر تبلیغاتیت کنار عکس روح الله عکس اون رو همه زده بودی...پس برات غیر ممکنه که جلوی کسی که عکسش رو کنار خودت زدی بایستی....

می دونم الان فقط می ترسی که کنار بکشی....

شک ندارم اگر در میومدی همین سینه چاک هات 4 سال دیگه فحشت می دادن...اگر بقیه حافظه تاریخی ندارن من خوب یادم هست همون هایی که می گفتن"خاتمی قهرمان امید نسل جوان" یه روزی بهش گفتن"خاتمی برو گمشو"!!!!!!!!!پس تو گنده تر از اون نبودی که!!!!!!!!!!!!

وقتی بهت فکر می کنم می بینم مرد تو هیچی هم نداشتی،نه قدرت بیان،نه برنامه ی درستی...فقط آمدی یه پرچم سبز دادی دست مردم و وقتی از برنامه هات پرسیدن نشستی و تازیدی به محمود...نه من از محمود متنفرم ولی تو بیشتر مسئول این خون ها هستی...امیدوارم بدونی که چه کردی...

شما 4 سال پیش بهت گفتن بیا نیومدی،الان احساس خطر کردی و اومدی و همه رو بهم ریختی...

جناب مسئول تویی نه گارد ویژه...اونا فقط عمل کردن ولی برنامه دست تو بود

نگو برای تغییر اومدم که بهت می خندم چون خودت هم نمی دونستی تغییر یعنی چی

نگو برای احترام اومدم که می زنم تو گوشت چون عزیزانم دارن می میرن

نگو برای آزادی اومدم که نشان آزادی رو دارم می بینم تو کوچه های بوی باروت گرفته!!!

جناب سبز قبا،تو مسئول همه ی این خونها هستی..به خدای خودم قسم که تو مسئول همه هستی...

تو این ها رو دارای جنبش کردی...

من آرامش رو می خوام..هدیه کن مرد...من خون ریزی نمی خوام

========

الان دوستان سبز دوست من می خوان بتازن!!!!یه سوال؟

تا قبل از اومدن این اقا مگر نمی ساختیم و می سوختیم؟پس مسئول ایشونه که اومدن منقلب کرد

========

وای به حال ملتی که رهبرشون سبز پوشی بشه که قدرت بیان نداره

وای به حال ملتی که رهبرشون پیرمردی بشه که قدرت جمع کردن تف دهنش رو نداره

چه زشت و پلید مردم رو رنگ کردن و غرق در سیاست کثیفشون کردن

چه خوب تبلیغ کردن و 85%جمع کردن

هی بهتون گفتم این شعار تبلیغاتیه اما سینه سپر کردید و رگهاتون زد بیرون

یاد این شعار شما رو می ندازم که همین شما رو اورد وسط:

"هر کی رای نده یعنی به محمود رای داده"

حالا دیدید هر کی رای داد یعنی به محمود رای داده؟

این خون ریزی ها فقط داغ دیده شدن رو اضافه می کنه...باور کنید انقلاب نمی شه...انتخاباتی هم تکرار نمی شه

من این نظام رو دوست ندارم ولی انقلابی هم دوست ندارم چون مطمئنما اگر این ها برن یکی بدتر میاد

اکبر شاه دزد معروف شده حالا امید یه عده ای....وای بر ما که هنوز داریم بین بد و بدتر انتخاب می کنیم

بابا جان من بین بد و بدتر سکوت کنیم بوی گندش کمتر بلند می شه


پ.ن:من فقط این پست رو در این باره می زنم...می خوام پست های بعدیم از کتاب باشه و حس و حال و مزار فروغ که دیدم

آرامشتون رو حفظ کنید و این قدر جو زده نباشید...تو رو خدا از جو بیایید بیرون




+ نوشته شده در  جمعه 5 تیر1388ساعت 14:27  توسط مرجان  | 

سلام من اومدم

منو یادتون هست؟مرجان..مرو از جان..گیر سه پیچ جانهای شما

خیلی دلم تنگ شده بود...واسه شماها که زیبا می نویسید واسه شماها که منو می خونید واسه واره دونی خودم و واسه ی خونه ی شخصیم

ازتون بی خبرم خیلی بی خبر باید همه ی پست هاتون رو بخونم...3 هفته نبودم طولانیه مخصوصا با این وضعیت اسفباری که پیش اومده...کلی حرف دارم...فقط امیدوارم همتون سالم باشید و کسی از نزدیکان و عزیزانتون از بین نرفته باشه...گرچند هر انسانی روی این کره خاکی با من و شما نسبت انسانیت رو داره


برگشتم به شهر غریب خودم....

حرف دارم فعلا فقط ابراز وجود کردم تا بعد حسابی گپ بزنیم و بحث کنیم

راستییییییییییی چقدر پیام های دوست داشتنی گذاشتید...قربونتون برم


هیییییییی منو یادتون هست؟!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 21:40  توسط مرجان  |