شکست
دلم بد جور بی تابش شده بود هی بدنم کش پیدا می کرد سمت تلفن...خودم رو نگه می داشتم..می دونستم اگر زنگ بزنم یعنی من باختم و اون پیروز شده...تمام وجودم سمت تلفن می رفت و من خودمو نگه می داشتم..نمی دونم چی شد دیگه توان مقاومت نداشتم...رفتم سمتش...انگشتام بی اختیار شماره ش رو گرفت...صدای حق به جانب و پیروزمندانه ش رو که شنیدم دلم می خواست تمام صورتش رو بوسه باران کنم...انگار خوشحال بودم از پیروزیش و شکست خودم!!!!
یک ساعت نشد که اومد ...من خوشحال بودم و اون شادتر...شاید اون شادی کثیفی داشت و من شادی تسلیم شده ای...اون موقع هیچی نمی دونستم فقط دلم می خواست همون طوری باقی بمونه..اون با من،من با اون!!!
تمام حس های مالکیت دنیایی رو که داشتم تقدیم کرده بودم بهش..می خواستم فقط اون باشه..من و همه چیز من مال اون باشه..و واقعا بود!!
وقتی در و بست و رفت دلم هُری ریخت...ترسیدم؟تنها شدم؟نمی دونم!!!!
....
یهو به خودم اومدم دیدم وای،اون برنده شد و من باختم!!!
باختم...غرورم رو باختم..مهم اون پرده نبود...ولی من شرطی که با خودم گذاشته بودم رو با هوسم باختم...هوسی که همیشه می گفتم نمی تونه بر من غلبه کنه...اما کرد!!!
اینم دومین داستان من...هر گونه همذات پنداری رو تکذیت می کنم!
واسه یه مدت شاید یک ماهی نیستم...دلم خیلی واسه خودتون و خوندنتون تنگ می شه....زود به زود آپ نکنید که برگشتم بتونم بخونم همه رو...منو از یاد نبرید..این دختر واره واره رو
دوستتون دارم
مردم "آب" دوست ما،چند دسته هستن؛
یه دسته،دنبال موج شنا می کنن(حالا هر نوع موجی باشه)
یه دسته،کلا موج ساز هستن
یه دسته،یه موج خاص رو دوست دارن و وقتی موج دوست داشتنیشون میاد،شنا می کنن
یه دسته،وقتی خیل عظیم موج سوار رو می بینن جو می گیرشون و می پرن تو آب!!
یه دسته کلا خلاف جهت موج شنا می کنن(حالا هر موجی)
یه دسته،منتظر موج مورد نظر هستن تا خلافش شنا کنن
یه دسته،از موج سواری خسته شدن و حالا خلاف جهت دارن شنا می کنن
یه دسته،از موج سواری با یه موجی خاطره بد دارن و حالا شدن خلاف جهتی
یه دسته،دیدن همه این روزها تو آبن اونا هم پریدن و واسه متفاوت بودن خلاف جهت دارن شنا می کنن!!
حالا یکی هم این وسط مثل من قبلا پریده تو آب،خلاف موج و همراه موج شنا کرده و با تمام علاقه ای که به "آب"داره ولی از موج و شنا و خلاف و هم جهتی خسته شده و ترجیح می ده بشینه تو خشکی
آخه مگه حتما برای ابراز علاقه به "آب" ،باید شنا کرد؟!!!
بخوام از تمام دیشب بنویسم باید ساعت ها بنویسم...دیشب به غیر از حرف، کلی احساس بود...که سخته واسه من بی سواد ترسیم کردنش
مادری که برای پرستیدنه...مادری که هر چی گشتم تو این دنیا و مادر دیدم،نتونستم ذره ای حس کنم مادری ازش برتره...مادری که همه جوره وقف کرده زندگیش رو...گرچند می دونم اولین معنی مادر بودن یعنی وقف کردن
دیشب تا صبح با مامان بیدار بودیم و حرف زدیم،بغض کردیم،از جاهایی حرف زدیم که می دونستیم ولی گفتیم...بغض کرد،بغض کردم..از دردهاش گفت منم از دردهام...
خیلی دردامون شبیه به همه...دو تامون بزرگترین کمبود زندگیمون شبیه به همه ولی هر دومون می خوایم به دیگری ثابت کنیم که تو می تونی پدرت رو دوست داشته باشی !!!
مادری که از دردهای کودکی و نوجوانی و جوانیش برام گفت...از پدر بزرگی که نیست تا از خودش دفاع کنه...از دخترک 8 ساله ای که توی زمستون اشتباهی چندتا استکان می شکونه و این حرکت جرمی نابخشودنی حساب می شه و از آب حوض یخ زده ریخته می شه روش...و یک هفته در مریضی غرق بوده و هیچ کس اجازه ی رسیدگی بهش رو نداشته چون پدر دستور داده بوده....از فحش های رکیکی که می خورده..از تحریم هایی که می شده....از 10 سالگی کار کرده و درس خونده...از مادری که توی 20 سالگیش با درآمد خودش خرج مادر و دو برادر رو می داده...کسانی که به خاطر طلاق مادر و پدرش بی پول و بی جا بودن...این دختر..همونی که به حکم روزگار مادر من شد...یه تنه ایستاد...جنگید...با همه ی فحش ها،دردها،کتک ها،تحقیرهای ریز و درشت...خرج خانواده ش رو داد..درد کشید...مادری که همیشه بی نظیر بوده از دید من،پایداریش،مقاومتش،تلاشش،پشتکارش...اگر ذره ای مثل مامان اراده داشتم شاید الان خیلی ادم معقولی بودم...
چقدر دیشب از دردهایی که از پدرامون داریم گفتیم...تا حالا این مدلی باهاش حرف نزده بودم..چون نمی خوام از افکارم زیاد چیزی بدونه چون می دونم اذیت می شه...نمی خوام در مورد اعتقادات مذهبیم بدونه..نمی خوام در مورد افکار اجتماعی و شخصیم بدونه...چون می دونم دوست نداره و می شکنه..و من شکستن نمی خوام
...
بهم گفت ناشکر نباش دخترم...گفتم ناشکر نیستم ولی حق دارم از بعضی آدمها شاکی باشم...
بهش گفتم به تو آشکارا ظلم می کردن و همه به تو حق رو می دادن که دلگیر باشی...پدر من آشکارا ظلم نمی کنه و کسی این حق رو بهم نمی ده
چقدر سخته که مادر و دختر هر دوشون تو زندگی نفهمن که چرا خیلی ها دم از عشق پدری می زنن و یا دخترهایی که وجودشون به پدر بنده...چیزی که نه من فهمیدم نه مادرم!!!
گفت دوسش داشته باشم..بهش گفتم 3 سال تلاش کردم دوسش داشته باشم ولی هر بار خودش خراب کرد...خودش با جمله ای کلمه ای زد همه چیز رو ویرون کرد..پدری که خیلی سعی کردم دوسش داشته باشم..ولی نشد...بهش گفتم دارم تلاش می کنم که بی خیال باشم نسبت به عذاب های روحی...نسبت به حرفای یاوه ای که می زنه بی خیال بشم...
از نوشته ی یکی از بچه ها گفتم که خیلی وقت پیش تو وبلاگش از عشق به پدرش نوشت و همه اومدن تایید کردن جز من...منی که گریه کردم و نوشتم این حس رو ندارم تو زندگی و یکی از دردهام اینه....
یکی از بزرگترین دردهای زندگیم اینه که پدرمو قبول ندارم...چون قابل قبول بودن نبوده...چون همیشه حرفی زده،کاری کرده که باعث خجالت شده....و شرمش همیشه به من مونده..
پدری که هیچ وقت نفهمید بزرگ شد!!!!!
پدری که همه فکر می کنن به خاطر اینکه هیچ وقت نتونست درامد زا باشه و همیشه بدهی بالا اورده ازش بدم میاد...ولی درد من این نیست..درد من فکر نداشته ی اونه...فکری که هیچ وقت فکر نکرد باید "مرد"خونه باشه و پول در بیاره..با بی خیالیاش و دنیا رو واسه خودش اندازه 18 سالگیش ترسیم کردن روز به روز عذاب داد...و این وسط مادرم همه چیزم بوده...هم مادر..هم درامد زا..هم کار ِخونه...مادری که از بچه گی محکوم به "مرد"بودن بود...چیزی که پدرم هیچ وقت نبوده...
پدری که هنوز هنوزه برمی گرده و راهی رو که رفته دوباره میره...هر چی بهش می گیم بس کن...فایده نداره...ای مرده شور غرور مزخرف مردانه!!!!
پدری که هیچ وقت توی هیچ جمعی نتونستم برای حرفی که می زنه به خودم ببالم و بگم این پدر منه که داره این حرف رو می زنه...کسی که هیچ وقت نتونستم پشتش پنهان بشم و به "مرد"بودنش به "پدر"بودنش افتخار کنم....
دردهایی که خیلی ها نمی فهمن چون خیلی ها "پدر"براشون نماد خیلی بزرگ و ارزشمندیه تو زندگی...خیلی دویدم واسه به دست اوردن این نماد...ولی نشد...پیدا نکردم...من "مرد"ندیدم....
مادرم...چقدر تحقیر شد..."مرد"زندگی نداشت...پدر و شوهر داشت...ولی چیزهای دیگه ی مردانه رو دید...نه اون چیزی که بهش نیاز داشت...
نمی خوام این دایره تکرار بشه...نمی خوام روزی به دخترم بگم پدرت رو دوست داشته باش...نمی خوام مثال خودم رو بزنم...این دایره به دست خودم تموم میشه....
گاهی واژه ها خیلی کم میارن...نمی تونی بگی چرا دلگیری...چون خیلی چیزها دیدنیه....و هیشکی نیست که ببینه چقدر بی صدا شکستم...
واسه مامان گفتم از من نخواه که دوسش داشته باشم....از من نخواه وقتی ازش متنفرم مثل تو باهاش حرف بزنم...از من نخواه...من حق دارم...چون تلاشمو کردم...ولی اون به عنوان یه "پدر"هیچ تلاشی نکرد...هیچ کاری نکرد...هیچ کاری...
...
منم مثل مادر واسه خودم "مرد"هستم...دستم تو جیبم نیست ولی از خودم دفاع می کنم...
همیشه می گن اون چیزی رو که نداری سعی می کنی نشون بدی داری...یه دوستی دارم که تو لوس بازی های دوستانه یعنی پدرشم...تمام اون کمبودهای پدرانمو..تمام اون چیزهایی که دوست داشتم پدرم داشته باشه و نداشت واسه این دوستم نشون می دادم....شاید باورتون نشه ولی وقتی بیرون بودم واسش شکلات می گرفتم!!!
یا حقم رو از این دنیای کثیف می گیرم یا در حسرت حقم می میرم....
دنیایی که به من خیلی بدهکاره...خیلی زیاد...ولی هیچ وقت این بدهی رو به روش نیوردم..و باید حق نجابتم رو بده...
....
دیشب خیلی دلم برای مامان سوخت...من فرصت دارم که ادامه راه مثل مامان نشم...و حداقل زندگی بهتری برای خودم درست کنم....
مادری که با همه ی این وقفها و تلاش هایی که کرد...دیشب به من می گه مادر خوبی نبودم.....و من رو داغون کرد..
تا صبح نخوابیدیم....خدا کنه حرفام یادش بره...چون نمی خوام فکر کنه مرجانش داره زجر می کشه...
بهش گفتم اگر مامان واسه تو نبود از این کشور می رفتم....باورش نمی شد که فکر رفتن داشته باشم...گفتم اینجا "احترام"نیست و دارم نابود می شم....
کاش نمی گفتم....کاش دیشب خواب می رفتم....
بهش گفتم می دونی اسمت رو چی گذاشتم؟گفته نه...گفتم..خدای زمینی من!
از یه نفر دلم گرفت
گر چند براتون مهم نیست...ولی می گم..اخه مرجان عشق و نفرت و خنده و گریه رو داد می زنه
در ضمن مهمون خیالی من "خدا"بود
جواب کامنت های پست قبلی رو ندادم...
مهمون
نه نه این یه شوخیه...یکی می خواد سر به سرم بزاره..اصلا مگه می شه؟!!!!یعنی اینم از همون اتفاق هاست که بهش می گن معجزه؟!!!
درو باز کرده داره میاد تو...دختر بزن تو گوش خودت از این خواب بیدار شو....وووواااای نه خواب نیست به خدا لمسش کردم..دست داد بهم ...سرمو بوسید....اِ بی جنبه اشکات چرا داره میاد پایین...چرا پاهام سست شد...چرا نشستم تو راه رو و جای قدم هاشو نگاه می کنم....
توان ندارم بلند شم....بدنم بی حس شده...
....
...
روی مبل نشستم و اون دقیقا روبه رومه..ببین به مرگ خودم دقیقا روبه روم نشسته چشم تو چشم...پاهامو جمع کردم تو شکمم و چونم رو گذاشتم رو زانوهام....اشکها همین جوری داره میاد انگار شیر آبی رو باز گذاشتن!!!
نگاهش می کنم...گاهی یادم می افته باید خجالت بکشم و سرمو می ندازم پایین....
چه لبخندی می زنه..با لبخندش گریه هام تبدیل به هق هق می شه..
من باور ندارم..
خوابه...
اینا همش خوابه،بازیه...
_مرجانم،من پیشتم،باور کن...چقدر بهونه ندیدنم رو شبها می گرفتی،بیا اینم من...
دوست دارم باور کنم ولی سخته،به جوون خودم سخته...
چرا دارم می لرزم؟هوا سرد نیست که!!!دارم بی اختیار هق هق می زنم،ای خدا چرا این طوری شدم؟چقدر منقلبم..
واااایییی...
آرومم...منو تو بغل گرفته...لرزشم قطع شده....چه بوی خوبی ،شبیه هیچ بویی نیست،چه اغوش بزرگی،همه ی همه ی همه ام جاش می شه توش...تا ابد می شه تو این آغوش موند؟می شه جون داد توش؟من فقط این جا رو می خوام...دیگه هیچی نمی خوام..سهم من از دنیا این بوی خوش باشه......
حالا باور کردم که مهمونم شدی
خوب اینم اولین داستان مرجان...دوست دارم هم از لحاظ موضوعی هم از نظر نثر و نوشتار نقدم کنید....خوب می دونم ضعیفم...ترجیح دادم بزارم اینجا تا کمکم کنید...شاید یه روزی تونستم داستان خوب بنویسم
این مهمون رو هم حدس بزنید؟!
واسه غم نامه نوشتن دیره
واسه درد رو فریاد کردن دیره
واسه اشک ریختن دیره
ولی هنوز بر تو من عاشقم
هنوز به ذره ذره ات جان می دهم
هنوز بوی تو با تمام شرجی هایش را دوست دارم
هنوز تب می کنم از دوریت
و هنوز دلم می لرزد برای لرزش هایت
....
این شهر..این دیار...این خاک...چه کشید ؟!!!فقط من و فرزندان این خاک می دونیم
بوی باروت هنوز توی کوچه ها هست
هنوز اشک هست
داغ هست
درد هست
..
خسته شدم از گلایه کردن از کسانی که جلوی دوربین اشک می ریزن و هیچ غلطی نمی کنن
خسته شدم که 3 خرداد بغض خفم کنه
خسته شدم که با هر بار گوش دادن ممد بیشتر بغض بگیرم
...
ممد خوش به حالت که نبودی این روزها رو ببینی
ممد شهر هنوز داغونه
ممد هنوز ساختمان هایی هست که سوراخ سوراخ باشن
ممد نیستی ببینی!!!!
ممد فقط یک بار جرات کردم برم شهر رو ببینم
...
ممد این روزها امیدم گشته نامید از آبادی
ممد بوی غیرت نمیاد
ممد ولمون کردن و با اسم تو و رفقات دارن نون می خورن!!!
ممد نیستی که این روزهای بدون بعثی رو ببینی که باز باید جنگید!!
...
ممد یارانت دارن میان؟؟ممد همون هایی که اون موقع نیومدن...همون هایی که یه دفعه پر نکشیدن و سالها درد کشیدن...ممد اونا هر چند وقت یک بار یکیشون میاد پیشت و کمتر می شن..دونه دونه
ممد نیستی که ببینی حرمت شما رو شکوندن
...
ولی نخل ها هنوز سربلند و مقاوم هستن
مردم هر دیاری ذاتشون مثل سنبل دیارشونه...ما مردم جنوب مثل نخل که سنبل دیار ما ست..پر از دردیم ولی ایستاده...ما ایستاده می میریم
این یه دلتنگی واره ست...تقدیم به زخم های التیام داده نشده ی مردم جنوب و مخصوصا خرمشهری های دوست داشتنی
دلتنگی من برای درد مردم جنوب بی انتهاست...و فقط باید جنوبی باشی که این درد رو لمس کنی
دلم سخت هوای بوی خرمشهر و باروت های به جا مونده رو کرده..می خواستم فردا برم..ولی خانواده نذاشت!!!
هوای سینما خوب است،هوای ورزش خوب است،هوای من خوب است،هوای تو خوب است،نفس حرمت دارد و زندگی با لبخند جریان دارد!!!
هوای سینما گرفته،دل من گرفتگی ها دارد،غم در چهره ی تو بیداد می کند و لبخند تلخ همسایه آزارم می دهد
جمله ی اول رو تقدیم می کنم به مردم عامه پسندی که هوای فاصله برایشان مطبوع است!کسانی که دوست دارن بهانه هاشون تفریح باشه،زندگی دیگران براشون تفریح و لذت است
جمله ی دوم رو تقدیم می کنم به کسانی که هوای فاصله براشون ابری و غروب انگیز است!کسانی که درد رو لمس می کنن و سعی می کنن پیچش مو رو ببینن با همه ی دردش!!
دست می زنم به افتخار بهرام بیضایی،کف می زنم به احترامش و بلند می شم به افتخارش!
دست مریزاد مرد!کارت درسته استاد!به درست آدمی می گن استاد من تحسینت می کنم...نشون دادی حادثه نیستی بلکه اتفاق قشنگ سینمای ما هستی
نه،بهترین فیلم تاریخ سینما رو ندیدم،ولی تو این وانفسای اجتماع درد آورمون،توی این همه روزمرگی و انتخاب های خنده دار مردمم،توی این همه بی خیالی مردم،توی این همه غرق شدن در کثافت،فیلمی دیدم که حرمت داشت،فیلمی دیدم که امیدوارم کرد به تعداد محدودی از آدم ها
بهرام بیضایی عزیز دلم می خواست موقع تیتراژ پایانی فیلم بلند شدم برات کف بزنم،بلند شدم ،خواستم دست بزنم ملت عامه پسند من و تو به تمسخر گرفتن فیلمت رو!!!!
من شرمندم!!شرمندم...می دونی این مردم حکایت همون گروهی رو دارن که تو فیلم پایانش عروسی کردن و همه با هم آشتی کردن...
مرسی،از تمام کنایه هایی که زدی،مرسی از اینکه خیلی واضح نشون دادی که مردم ما دوست دارن فرهنگشون همین قدر بمونه،مرسی که نشون دادی مردم ما بت پرستی رو دوست دارن نه عاشق آسمان بودن رو
دیالوگ های دل نشین این فیلم:
بچه به مادر:مامان،هنوز دوست داری بزرگ بشم؟!
****
بچه به مادر:مامان،هنوز سینما رو دوست داری؟
****
مژده شمسایی رو به حسام نواب صفوی:قربانی کننده سخت می تونه نقش قربانی رو بازی کنه!!!
==========
یکی از بهترین فیلم های دو سال اخیر رو دیدم،موضوعش رو به شدت دوست داشتم و لذت بردم،مژده شمسایی باز هم عالی بود و مثل سگ کشی ستاره وار بازی کرد
وقتی همه خوابیم!!!چه اسم خوبی
مرسی استاد