تبليغاتX
واره های من

فریاد تو خالی بی صدا

یعنی یک عمر بغض بی معنی

یعنی من از اول بهانه گیر بودم!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت 21:55  توسط مرجان  | 

برای تغییر روحیه وبلاگم!!یه آهنگی رو می زارم براتون که این روزها زیاد گوشش می دم

این قدر نگید از گوگوش بدم میاد!نگید صدای خواننده ی زن ایرانی حالتون رو بهم می زنه...گوش بدید...بدون قضاوت...

من که با صداش حال می کنم...زندگی می کنم    


نگاه کن من چه بی پروا چه بی پروا
به مرز قصه های کهنه می تازم
نگاه کن با چه سر سختی تو این سرما
برای عشق یه فصل تازه می سازم
یه فصل پاک یه فصل امن و بی وحشت
برای تو که یک گل برگ زود رنجی
یه فصل گرم و راحت زیر پوست من
برای تو که با ارزش ترین گنجی
نگاه کن من به عشق تو چه لیلا وار
تن یخ بسته ی پرواز و می بوسم

بیا گرم کن منو با سرخی رگ هات
من اون رگ های پر آوازو می بوسم

تورو می بوسم ای پاکیزه ی عریان
تورو پاکیزه مثل مخمل قران
طلوع کن من حرارت از تو می گیرم
ظهور کن من شهامت از تو می گیرم
بیا هیچ کس مثل من و تو عاشق نیست
مثل ما عاشق و همسایه و همدم
بیا از شیشه ی سخت و بلند عشق
مثل ارابه ی نوح رد بشیم با هم
نگاه کن من چه شبنم وار چه شبنم وار
به استقبال دستای خزون می رم
حراسم نیست از این سرمای ویران گر
برای تو من عاشقانه می میرم


لینک دانلود آهنگ

http://www.4shared.com/file/105948227/294b675c/googoosh_negah_kon.html


دلم عجیب iهوس یه یاغی گری داغون رو کرده..این گوگوش نامرد هم با آهنگاش به دل آدم می ندازه بره بی پروا بشه و عاشق بشه ،بره تو یه آغوش و حسابی امنیت رو معنی کنه...

حالا زر می زنما....آدم این کار نیستم..

اون روزی داشتم فکر می کردم..چقدر تو نوشتن یاغیم ولی تو زندگی همش به خاطر حرمت و احترام نمی تونم یه یاغی گری کوچولو بکنم...

نمی دونم ولی عجیب ویر یه یاغی گری افتاده تو وجودم...می دونم آخر سرم هیچ غلطی نمی کنم....

راستی...شاید شاید به زودی داستان گذاشتم تو وبلاگم..چند تایی تا حالا نوشتم..اگر کسی می تونه کمکم کنه تو نقد و ویرایش بهم بگه....وحشتناک زشت می نویسمشون

چه حالی داد پ.ن ننوشتم هااا....الان قضیه همون بدون کادر بودن شد



+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 14:25  توسط مرجان  | 

دگر از هیچ دلم پُر شده است

پُر از تکرار بی وزنی شده است

آسمان نالان است

نه،آسمان گریان است!


دلم از مردم،از عاطفه شان می گیرد

دلم از این همه بی رنگی می میرد



آه...آه ای زمین


پ.ن1:داشتم تو نوشته های قدیمیم می گشتم..این نوشته حدودای بهار 84 نوشته شده...فقط این قابل نگاه بود..بقیه بد نبودن ولی مربوط به یه سری حس هایی بود که الان به شدت برام تهوع انگیزن...ولی خودشون بد نبودن..ولی چون حسشون رو الان دوست ندارم،باهاشون مشکل دارم...

پ.ن2:من اصلا شبیه مرجان اون سال ها نیستم ولی این نوشته شبیه الانم بود

پ.ن3:هنوز در سکوتم....در سکوتم فهمیدم که باز در مورد عده ای زود از دستشون عصبانی شدم...

پ.ن4:نوشتید ...حتی خصوصی..که من رو دوست دارید...یادم بدید چی جوری این مرجان رو دوست داشته باشم..این مرو از جان بی خود رو....

پ.ن5:حال بهم زنم در حد تیم ملی ایران

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 0:2  توسط مرجان  | 

گاهی لذت داره که بدونی نگرانت می شن...گاهی تنفر انگیزه...


نمی خوام کسی نگرانم بشه...چون حس می کنم نگران کننده نیستم

دوست دارم نگرانم بشن چون دوست دارم سراغی ازم گرفته بشه....

===========

تجویز عشق مضحکه

===========

دچار رکود زیادی شدم...شاید درکش رو الان فهمیدم و خیلی وقته توی رکودم...

===========

نوشته ندارم...شاید هم از اول چیزی نداشتم.....اشتباه کردم که جدی گرفتم....

===========

خیلی بده حس کنی عزیزانت رو ناخواسته آزار می دی....

خیلی بده که تلاش کنی زشت ترین خصوصیاتت رو ترک کنی ولی تو زمانی که باید معقول ترین چهره ت رو نشون بدی همون خصوصیت گند میاد موقع حرف زدن و آبروتو می بره....

خیلی بده که حسود باشی تو دوستی....خیلی بده که محبت همه ی دوست هاتو بخوای.....و بدتر اینکه به این حسادت و تعلق افتخار کنی!!!!!!!!!!!!

خیلی بده که هنوز بلد نباشی عزیزانت رو در مواقعی که نمی خوان دردشون رو بهت بگن درک نکنی!!!!!

==========

به شدت دوستت ندارم"مرجان"....چون هر چی می گردم چیز خوبی پیدا نمی کنم تو وجودت....

کاش یه ذره شبیه اون چیزی بودم که دیگران فکر می کنن هستم...چه خوب ها چه بدها....


پ.ن1:دلتنگی واره...

پ.ن2:به شدت دچار کم محلی شدم!!!

پ.ن3:شاید سکوت کنم!



+ نوشته شده در  جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 2:26  توسط مرجان  | 

لالالا بخوابم

بخوابم که دنیا غصه کم داره

لالالا بخوابم من،که دنیا غرق بیداره

لالالا بخوابم من،که هیچکس گشنه نداره

لالالا بخواب ای دل،که همه غرق لبخندن

لالالا بخواب ای من،که تهمت نزد بر من!

لالالا بخواب ای دل،بخواب و خواب خوابیدن را ببین

لالالا نگو خوابم نمی آد،که چشماتو ببندی یعنی غرق خوابی

لالالا بخواب ای کودک در من،که بیداری گناه بی گناهی ست

لالالا بخواب و بیداری رو فراموش کن

لالالا بخواب و در خواب من بمیر

لالالا نخوابم من...که جرمم رو دوست دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 11:37  توسط مرجان  | 

دلت می خواد اخبار گوش بدی و ژست آدم بزرگ ها رو بگیری...اما حالت بهم می خوره از این ژست مزخرف!!!همش جنگ،خون ریزی،قحطی،آوارگی،درد،مرگ،فقر،فساد،تهمت،تهدید...

هیچ چیز روشنی نداره...

خبر های ورزشی هم که جدیدا قاطی خبرهای اقتصادی و اجتماعی و سیاسی شده...

خبرهای هنری هم که چیزی نشان از امید واری نیست و همش تحریم و بها دادن به کسایی شده که پشیزی نمی ارزن...

خبرهای فرهنگی هم شده نابود کردن...

چرا هیچ چیز روشنی تو واضحات این دنیا نیست؟

چرا همه به جون هم افتادیم؟واسه چی داریم می کُشیم؟واسه چی داریم تهمت می زنیم؟واسه چی داریم زیر آب می زنیم؟واسه چی داریم می دزدیم؟

می خوایم کجا رو بگیریم؟یعنی واقعا نمی دونیم ته تهش می میریم...یعنی این قدر این دنیا ارزشمنده که به خاطرش آدم بکشیم؟یعنی این قدر این دنیا مهم شده که به خاطرش تحقیر کنیم کسی رو؟یعنی این قدر این دنیا عزیز شده که به خاطرش به گشنه بودن بچه ای بخندیم؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

..

نمی دونم شاید لذتی هست تو این کارها و من بی خبرم...که ترجیح می دم در بی خبر باقی بمونم

 

...

نه جدی!واقعا چرا؟فقط توی این اخبار ها باید آمار کشته شده ها باشه؟چرا آدم ها این قدر به جون هم افتادن؟

چقدر سر درد می گیرم وقتی اخبار گوش می کنم یا نگاه می کنم...خیلی اوقات چشمامو می بندن...چون هنوز توی این دنیا من غمم می گیره وقتی یه بچه غرق در خونه...چون هنوز آتیش می گیرم وقتی می بینم "بمب"نشان دهنده ی قدرت بشر شده....

آخ که چقدر حقیر شده بشر که فکر می کنه بمب یعنی قدرت و صلابت

نه آخه چرا؟

به هیشکی هم نمی شه گفت...

هر کسی واسه خودش توجیحی داره....

منم توجیحم اینه که از درد می ترسم...از ناله وحشت دارم...از دل شکسته هراس دارم

...

انقدر به قهقرا رفته این دنیا که حتی نمی شه براش آرزو کرد!!!!

"تصور کن جهانی رو که توش زندان یه افسانه ست....تمام جنگ های دنیا شدن مشمول آتش بس

نه بمب هسته ای داره،نه بمب افکن نه خمپاره...دیگه هیچ بچه ای پاشو روی مین جا نمی زاره"

 

حتی تصورش هم سخته وخوب می دونم محاله...

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 12:48  توسط مرجان  | 

دیشب داشتم در مورد"کادر"فکر می کردم!

کادر توی صفحه کاغذ منشا شروع فکر من بود..اینکه توی یه کاغذ وقتی کادر می کشیم و فضا رو می بندیم برای خلق اثر،خودمون رو دچار ضوابط می کنیم که از این کادر نباید بیرون زد و حیطه ی طرحمون در این حد هستش...

شاید قشنگش بکنه و داری حرف...و البته پایان

بزارید این طوری بگم

کادر وقتی تو صفحه باشه یعنی هر چیزی که من بکشم و طرح بزنم دچار پایان و نتیجه گیری می شه...ولی صفحه ی بدون کادر یعنی ادامه دار یعنی پایان رو ترسیم نکردم..درست عین فیلم هایی که آخرش همه به هم می رسن و ادم بدها توبه می کنن(و من تنفر دارم از این فیلم ها) این می شه صفحه ای که کادر داره ولی فیلمی که تیتراژ پایانیش پخش می شه و هنوز گنگ هستم که چی شد و باید خودم تو ذهنم ترسیم کنم ادامه ش رو (و من عاشق این جور فیلم ها هستم)می شه صفحه هایی که کادر ندارن...


تو زندگی اجتماعی ،خصوصی خودمون وقتی دارای قانون باشیم باید طبق یه سری روابط تعریف شده عمل بکنیم

"کادر"یعنی داشتن فک و فامیلی که روابط باهاشون یه عمل تعریف شده ست...ولی صفحه بدون کادر یعنی رفاقت با دوستانی که خودت انتخاب می کنی و حیطه ی رفتاری آزاده و کسی نمی تونه بهت خرده بگیره..که باز من عاشق روابط دوستانه هستم تا فامیلی


گاهی کادر خوبه..به قول یه دوستی اگر کسی زندگیش بدون قانون باشه نمی شه هیچ جوری بهش اعتماد کرد چون غیر قابل پیش بینیه....ولی به نظر من همیشه صفحه بدون کادر یه دنیای غیر قابل پیش بینی و هیجان انگیزه....ممکنه گاهی هیجانش نابود کننده باشه



حالا امتحان کن...دو تا کاغذ بردار..یکی با کادر و یکی بدون کادر...طرح بزن..خط بکش...

اون صفحه ای که کادر داره با همون نگاه اول جذبت می کنه ولی زود خسته ت می کنه و تازه ذهن خسته ی تو چقدر عجیب مشتاق بی پروایی و عریانی صفحه ی بدون کادر می شه...چون هنوز تموم نشده و داره حرف می زنه...

من که بدون کادر رو دوست دارم..تو چطور؟

+ نوشته شده در  جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت 16:19  توسط مرجان  | 

خوشبختی واقعا آسون به دست میاد

توی یک جمع کوچیک..با یه ذره خنده از ته دل...راحت راحت می شه گفت سلام خوشبختی سلام زیبایی ها


پ.ن1:این پست رو برای تشکر و تبریک دو تا تولد زدم

پ.ن2:یکی از بهترین تولدهای عمرم رو گذروندم..اولش با 4 تا از دوستام رفتیم بیرون و کلی خوش گذروندیم بعدشم تو خونه مامان گلم برام تولد گرفت..خیلی روز خوبی بود..خیلی

پ.ن3:تولد دو تا از دوستای خیلی خوشکل و خیلی مهربون و عزیزم که هر دو تاشون هم مادر هستن امروزه

پگاه و مریم عزیزم

لحظه لحظه هاتون پر از ارامش و لبخند

پ.ن4:ممنونم از همه ی تبریک ها و محبت هایی که بهم داشتید...خوشحالم که دوستای خوبی همیشه داشتم و دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 15:55  توسط مرجان  | 

دارم می شمرم...7-9-10-12-13-14-15-17-18-19-20-21-22-.....وای!جدی جدی شد 23؟؟؟؟!!!

زود گذشت؟دیر گذشت؟بیهوده گذشت؟...نمی دونم...ولی جدا نفهمیدم..هنوز اندر خم رسیدن به 20 سالگی هستم که می بینم ای بابا 3 ساله که ردش کردم!!!!


می خوام واسه خودم بنویسم...نه واسه کسایی که دوست دارم!

می خوام بگم مرجان بزرگ شدی حواست نبوداااا

می خوام بگم چشماتو بستی و آرزو کردی 20 ساله بشی!دختر خر الان شدی 23 ساله و حتی آرزوهای 20 سالگیت هم هنوز آرزو باقی موندن!!!!

باید خوشحال بود؟ناراحت بود؟افتخار کرد؟احساس انزجار کرد؟...نمی دونم...واسه این موجود باید پایکوبی کرد یا گریه؟


هر چی هست...تو 23 سالگی خیلی عقبم...خیلی...فقط یه دل دارم تو این دنیا...که اونم گاهی انقدر از دستش عصبانی می شم که می خوام از توی سینه درش بیارم و پرتش کنم بیرون!!!


15 اردیبهشت 1365 دخترکی به دنیا اومد که شاید فکر می کردن دخترکی زیبا، رام،مطیع،حرف گوش کن ،درس خون،مذهبی و هر چیزی که بتونن بهش افتخار کنن می شه.....اما نشد

آن دخترک شد مرجان ِ یاغی....یاغی گری ها رو از کودکی با قهر کردن شروع کرد...

اما یاد گرفت،یاد گرفت هر چی بزرگتر می شه یاغی گری رو بنویسه نه اینکه نشون این جماعت بده...جماعتی که به سان لحظه ای رنگ عوض می کنند

من همون دخترک 5 ساله هستم که توی تختش گریه می کرد و از دست دعوایی که مادرش باهاش کرده بود گریه می کردم و دوست داشتم غمگینیم رو بنویسم...چقدر دوست داشتم سواد رو یاد بگیرم....

یاد گرفتم ولی نمی دونستم که غم نامه از مادر نیست..از دل خودم..از باورهام..از دنیایی که ساختم برای خودم و فرای این دنیای آدم ها بود..دنیای که توش سهراب رو نقش می زنم و فروغ رو باور می کنم


بزرگ شدم...قد کشیدم...تغییر کردم...تو آینه یا زشت می شدم یا زیبا...گریه کردم...خندیدم...داغون شدم...رقصیدم...دور شدم..نزدیک شدم...

نمی دونم..مرجان چه کردی با خودت؟

چرا نشدی همون دخترکی که جامعه دوست بداره؟خانواده عاشقش باشه؟

چرا لوند نشدی؟چرا دلبری از پسرکان نکردی؟چرا بزرگترین افتخارت درس خوندن نشد؟چرا غرق در مذهب موروثی خانوادگی نشدی؟چرا پوچ دونستی؟چرا رشد کردی؟چرا ؟؟؟؟چرا بزرگترین هدفت زوجیت نشد؟چرا زیباترین لذتت آرایش نشد؟

چرا؟چرا؟چرا معمولی نشدی؟چرا مثل خیلی ها نشدی؟چرا کاری کردی که بهت بخندن؟چرا سوژه ی محفل خنده ی این و آن شدی؟


نمی دونم..

دختر اردیبهشت...ماه بهانه ها..ماه عاشقی ها..ماه دیوانگی ها...

تلاش می کند برای دیوانگی...برای رهایی از بند این انسان ها


نمی دونم بگم مرجان بلوغت مبارک؟مرجان بزرگ شدنی که نفهمیدی مبارک؟

نمی دونم.....

هیچ نمی خوام تو زندگیم به جایی برسم که از سنم خجالت بکشم...

ولی ،آیا شعورم،روند زندگیم نشان از دختر 23 ساله داره؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


پ.ن:به شدت کادو دوست دارم...یه کادو روخیلی وقت پیش بهتون گفته بودم..همونی که دوست ندارم هوا باشه....بهم بدید این کادو رو...پر رو نیستم به خدا...ولی به شدت عاشق بوسه هستم

پ.ن2:تولد گل بانوی ترانه..گوگوش عزیز هم 15 اردیبهشت هست و من به این تداخل افتخار می کنم

پ.ن3:تولد ندای عزیزم هم تو این روز هست..ندا ..همزاد...مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 15:37  توسط مرجان  | 

نه نه...سیب، تو را نمی خواهم


ترجیح می دهم مزه ی گس خرمالوی بی عشق را بخورم تا نوستالتژی زشت عشق خفه ام نکند


نه،نه،من سیب را گاز نزدم!!!


پ.ن1:برای جلوگیری از هر گونه سوتفاهم پیشاپیش عرض می کنم که "عشق" معنایی شخصی داره در این متن و لطفا عشاق زمینی به دل نگیرند

پ.ن2:کادو نمی خواید بدید بهم؟یه روزی نزدیکه هااا

+ نوشته شده در  جمعه 11 اردیبهشت1388ساعت 21:58  توسط مرجان  | 

چه مسخ کردن عجیبی،هنوز غرق واژه بازی ها و فضاهای غریبی هستم که هدایت تو کتاب ترسیم کرده بود

بالاخره مقاومت رو ادامه ندادم و از صادق هدایت خوندم...اونم چه کتابی..."بوف کور"

شاید باید بزارم یه ذره بگذره بعد در موردش بنویسم ولی این جوری حس الانم رو گم می کنم!!!

اصلا دوست نداری بدونی چی می شه همین واژه ها و فضاهایی که ترسیم می کرد خیلی مسخ کننده و غریب بود ولی می تونستم باورش کنم!می تونستم غرق بشم توش...شاید هم شدم!

مقاومت می کردم که هدایت نخونم واسه حرفهایی که می دونستم می زنه...خوندم...و حسم درست بود...

می ترسم بیام از پوچی ها و نامیدی ها بگم بزنید تو سرم(ترس از تو سری خوردن نیست ،دوست ندارم اذیت کنم کسی رو)...

ولی جدا مو به تن ادم سیخ می کنه نوشته اش...

ترغیب شدم برم از هدایت کتاب بخرم...برم پلید بشم...نه باید رفت تا ته این جاده

به قول هدایت "من مُردم...خیلی وقته که مُردم"....

طعنه های خوبی به مردم و دنیا زد

کشته شدن زن رو دوست داشتم...مثل کشتن نفس بود!!!

نمی تونم ایراد بگیرم چون همه ی اون درد ها و وابستگی های مزخرف زمینی رو به سلاخی کشونده بود که لذت بردم

بحث های اعتقادیش هم دوست داشتم

نه...حق می دم که هدایت طرفدارای سینه چاک داشته باشه..خدا رو چه دیدی شاید ازش کتاب دیگه ای خوندم منم شدم از سینه چاکان صداق خان هدایت!

...

بوف کور---بوف یعنی جغد...جغد هم تا اونجا که می دونم کور هستش و نمی بینه!نمی دونم شاید اشتباه دارم می کنم...حالا جغدی که کور هست به کور بودن هم تشبیهش کنیم...وااااای چه معنی ژرفی می ده

واقعا خلاقیتش قابل ستایشه خیلی خوب ترسیم می کرد.نمی دونم تجربه کرده بود یا تخیل بود...ولی این رو به واقع بهش رسیدم که معمولا یه نویسنده فضایی رو تجربه کرده یا دوست داشته که تجربه کنه که می تونه خوب بنویستش

 

پیشنهادش می کنم...حتما بخونید..البته شنیدم چاپ های الانش دست خوش تغییرات شده برای برم نسخه ی امروزیش هم بگیرم بخونم

اینم یه تیکه از کتابش که دوست می دارم:

"حس می کردم که این دنیا برای من نبوده،برای یک دسته آدم بی حیا،پر رو،گدامنش،معلومات فروش،چاروادار و چشم و دل گرسنه بود"


اصلاحیه:!!!

بنده ی حقیر نه به صادق خان هدایت توهینی کردم و نه قصد تخریب کارهاشون رو داشتم،همون جوری که اگر دقت می فرمودید بنده پیش بینی کردم ممکنه یکی از طرفداران سینه چاک ایشون بشوم در آینده!!!

اشتباه من اینه که فکر می کنم کسانی که مدت هاست تشریف می آورند به این کلبه ی ویرانه با ادبیات من آشنایی دارن...واژه ی "پلید"منظورم دیو دو سر نبوده قاعدتا...اگر کمی نوشته های مزخرف این جانب رو تا الان می خوندید می دونستید که استفاده ی من از واژه ها خیلی فرق داره..همون طوری که "بی شرفی " و "بی حیایی" رو آزادی درونی می دونم قاعدتا منظورم از"پلیدی" فرای اون دیو دو سر تصور کرده شما دوستان می باشد...

جالبه بهم می گید نمی دونستم پوچی یا پیش زمینه افسردگی داری!!!خوبه هنوز یک پست از پست قبلیم که واژه ی "پوچ" رو به کار بردم نگذشته...خوبه همش "غر"می زنید که چقدر غمگین و سیاه هست اینجا بعد این طوری هم نثارم می کنید

متاسفم برای خودم که این روزها هم کیسه بوکس شدم/هم ازم فاصله گرفتن آدم ها و هم شماها بهم می تازید


ممنون...دستتون درد نکنه

در کمال خشم و عصبانیت دارم می نویسم این قسمت رو چون به شدت از کامنت هایی که گذاشتید متعجب و خشمگین شدم


در ضمن شما دوستانی که همتون ماشالله دستی در نوشتن دارید.....فکر می کنم اولین آموزش نویسنده گی و خوندن این باشه که ادبیات طرف مقابل رو بشناسیم..

شماها همتون با ادبیات خودتون دارید من رو می خونید

نه اینجا تحفه ای نوشته می شه که ارزش خوندن باشه...نه من ادم مهم و جالبی هستم!!!!!

متاسفم که وقت شماها رو با چرت و پرتام گرفتم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 13:11  توسط مرجان  | 

نه لوندم،نه دلبرم!

نه خانه خراب کن،نه ویران کننده!


اما چه سود که پوچم!!!!!!!

و پُر از حرف هایی که باید خاکشان کنم به بهای تنفس با مِنّت!!!!


پ.ن1:اره حالا می خواید بگید خوب نکش تنفس بی منت....مگه می شه اخه؟یا باید خودمو بکشم یا باید حرفهامو بزنم که در نهایت هم لعن و نفرین و ترک کرده می شم...!!!!!

پ.ن2:این پست منو مسخ کرده و جدا الان داغ کردم..می تونم بگم بی نظیره

پ.ن3:چشم سعی می کنم غیر از خط خطی واره، واره های دیگه هم بزنم..روی چشمم

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 1:18  توسط مرجان  | 

یاد من باشد که همه ی انسان ها تنها هستند

یاد من باشد که "عشق"دزدیده ترین واژه ی زمین است

یاد من باشد که فراموشی حربه ی دل خوشی هاست

یاد من باشد که قانون زمین پست ترین محبت است

 

یاد من باشد اقاقی مرده ست

یاد من باشد پول واژه ی وابستگی هاست

یاد من باشد با اشک نگویم من خوشبختم

یاد من باشد رازم را به سنگ نگویم

یاد من باشد سهراب و فروغ را پنهان بکنم

یاد من باشد واژه را دزدیدم

 

یاد من باشد حافظه ی انسان ها مثل غذای دیشب است!!

 

یاد من باشد که هنوز "دوست" مقدس ترین اتفاقی ست که جریان دارد

یاد من باشد که مادر همیشه مادر ست

یاد من باشد که عاشق نشوم

یاد من باشد که عاشق بمیرم!!

یاد من باشد که دنیا مزرعه ی خاطره هاست

یاد من باشد کودکی زیباترین روزها بود

یاد من باشد که خوشبختی یعنی پشت سر

 

یاد من باشد که اشک هایم را پنهان بکنم

یاد من باشد موقع نوشتن بغض نکنم

یاد من باشد که بغض را فریاد نکنم

 

یاد من باشد حربه ی نفس کشیدن خفه شدن است

یاد من باشد که"تبعیض"حل شده ترین واژه ی زمین است

یاد من باشد که برای نفس آزاد کشیدن ،پست باشم

یاد من باشد که به این مردم دیگر اعتماد نکنم

یاد من باشد چه کسی خنجر زد

یاد من باشد بی صدا بارها شکستم

یاد من باشد که "فکر"بزرگترین حماقت دنیاست

 

یاد من باشد "تحقیر"فقط برای من تلخ نبود!

یاد من باشد که از سهراب دزدیدم

 

یاد من باشد که یادم بماند که تنها هستم


پ.ن:می دونم از سهراب دزدیم....از کسی که حس می کنم جزیی از خودمه تقلب کردم..اشکالی نداره از دید خودم

پ.ن2:چه درونم تنهاست!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 21:56  توسط مرجان  | 

مرگ را ورق می زنم،نه از جلو!!از پشت سر

بر پشت سرهای گذشته ام می خندم!

مرگ را بوسه می زنم و باور می کنم

شعله اش را بارور می کنم

نه برای روز مبادا

نه برای الان

برای لحظه ی مبهم بودنش

...

بوسه بر اشکهایم را کِی می توانم بزنم؟

مرگ را ورق می زنم

با اشک(نه غم،نه شادی!)بدرقه اش می کنم...

+ نوشته شده در  جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 1:47  توسط مرجان  |