اول اردیبهشت سالگرد فوت سهراب سپهری جان ها
به پاس دوست داشتنش مطلبی نوشتم که تقدیمش می کنم به همه ی اون هایی که با شعرهای سهراب زندگی ها کردن
رگ های من پُر از اکسیژن بیهودگی ست
حتی اگر شعارم "سلام بر زندگی"باشد
و من می خندم بر بیهودگیم!،حتی اگر برایم"هوراا"بکشند
گفتند خنده ای
گفتند گریه ای
گفتند عشوه ای
گفتند نجابتی
گفتند سکوتی
گفتند آرامشی
...
چه عروسک خوش دستی که گوش فرمان همه ی بازی ها شد!!!!
و من هنوز تمام نشده ام
به شکوه هر آنچه زمانی قله ی من بود
و من هنوز می روم
حتی اگر لاک پشت وار!!!!
و هنوز به بی صفتی تاریخ تُف می کنم...
چقدر راحت می شه از زندگی و اتفاق هاش لذت برد
وقتی می گم بچه ی بهارم وقتی می گم بهار زیباترین فصل ساله واسه همین هواهای خوشکلشه..
بارون بیاد آسمون تاریک باشه و باد بوزه و حتی مثل مرجان بی دل باشی باز هم دیوونه و مست می شی با این هوا،همش دنبال این می گردی که وااای این لذت رو با کی تقسیم کنی که همین هوا داره پرت می شه رو گونه هاش
انقدر هوای شهرم زیبا شده که فکر کنم حال خیلی ها رو خوب می کنه و دیوونه کننده
به خدا هنوز دنیا مزخرف تر از اون چیزیه که فکرش رو می کنم ولی ولی ولی یه لذت هایی داره که عاشق می کنه،وابسته می کنه،دیوونه می کنه و مِی نخورده مستِ پاتیل می کنه
من رسما در مرز دیوانه ی زنجیری شدنم
انقدر این هوا ریه هام رو پر از لذت می کنه که واسه نفس کشیدن نیاز نیست منت دلم رو بکشم
فکر کن عاشقانه ترین هوا باشه و خودت هم در حال پختن دوست داشتنی ترین غذای زندگیت باشی(قورمه سبزی)دیگه رسما مرجان داره تلف می شه از خوشی!
یه چیزایی قابل وصف نیست تو واژه نمی گنجه،مثل به شدت دوست داشتن یه نفر که هر چی بگی دوستت دارم واژه ها کم میارن و خجالت می کشن و مثل وصف کردن این هوا که به شدت زیباست..جوری که می خوام داد بزنم جیغ بزنم خدااااااااااااااااااااااا تو end همه ی لذت ها هستی..تو غیر قابل پیش بینی ترین عشق دنیایی
دارم لذت می برم کیفور می شم،اینجا هم داره می خونه(خاطرات تو رو چه خوب چه بد حک می کنم... توی تنهایام فقط به تو فکر می کنم....با تو می مونم واسه همیشه....)
دیوانه شدن بهترین لذت دنیاست..اونم تو بهار..تو این هوا....
غرق شدن تو لذت ها حماقته ولی دیونه شدن از لذت ها و خوشی ها رسم و قانون منه
می شه دلتنگی واسه همه ی آدم ها رو از یاد برد(حتی یه لحظه)
امروز با یه سری دوست در مورد آدمها و روابطشون صحبت می کردیم..لذت بردم از حرف هایی که زدم و شنیدم،کلا از حرف هایی که بتونم چیزی توش یاد بگیرم لذت می برم...
وقتی داشتم به حرف هایی که زده شد فکر می کردم یهو یاد یه دوست افتادم و دلم براش تنگ شد...خیلی تنگ...جوری که دلم رو به دریا زدم و رفتم سراغ کشو،گفتم اشکال نداره بزار یه اس ام اس بدم فقط از حالش با خبر بشم،خودمو معرفی نمی کنم تا باعث نشه که جواب نده،می دونم دیگه دلش نمی خواد هیچ وقت یادش بیوفته که دوستی به نام مرجان داشته که خیلی بی رحمانه دوستیش رو تموم کرد باهاش..بدون اینکه دلیلی رو بهش بگه...دلیلم رو تو دلم نگه داشتم و الان با جرات می گم پشیمونم...از اینکه اون موقع اون قدر فکرم حقیر بود...نه نمی خوام روزهای گذشته برگرده..چون اون موقع فکر کردم بهترین تصمیم رو گرفتم...ولی...
همیشه تو ذهنم برام یه دوست خوب و ناب می مونه و این خیلی خوبه که تصورم از یه آدم کاملا سفید بمونه
هر چی دفترچه قدیمی و جدید بود از تو کشو در اوردم و هر چی گشتم شماره تلفنش نبود...توی دفترچه ای که بیشتر حدس می زدم تو اون باشه یه ورق کنده شده بود....من احمق اون کاغذ رو پاره کرده بودم...
تقصیر من بود..همه ی بدی های اون دوستی تقصیر من بود...
دلم خواست از حال اون دوست خوب باخبر بشم..همین..می دونم که برعکس من وقتی به فقط دوستیمون فکر می کنه پر از خاطره های بد براش تداعی می شه...
کاش می شد یه چیزایی رو پاک کرد...
کاش می شد یه سری تصویر رو پاک کرد...
کاش می تونستم پیداش کنم...
خوب می دونم که دوست نداره دیگه دوستی به نام مرجان داشته باشه
خیلی وقت پیش براش آف گذاشتم ولی جواب نداد..نوشتم فقط می خوام بدونم حالت چطوره؟!!!!
می دونم که دوست نداره دیگه حرفی با من بزنه...و گرنه واسه پیدا کردنش تلاش می کردم....
بعضی اوقات از قانون های دل خودم حالم بهم می خوره...کاش بعضی از چارچوب ها رو نداشتم...
کاش می شد بدون لفافه بگم!!!!!
کاش این قدر تو ذهنش تصویرم رو بد نمی کردم..کاش مثل توی فیلم ها سکوت نمی کردم!!!
پ.ن1:هم صحبت واره هستش هم دل تنگی واره...
پ.ن2:لینک این پست رو براش آف می زارم..شاید خوندنش و من رو بخشید!همین
پ.ن3:دیروز این پست رو گذاشتم ولی پشیمون شدم..دوباره می زارمش
حالم خوبه...خوش گذشت...این دفعه یواش نمی گم،بلکه بلند می گم تا چشم این "غم"از حسودی بترکه!حتی اگر قرار باشه یک سال دپرس بشم و باز دیوانه اشکالی نداره...خوب بود...خوش گذشت بهم..لذت بردم...خسته شدم... خندیدم.. رقصیدم.. تفریح کردم... لذت بردم
خیلی ها نتونستن و نذاشتنشون و یا خودشون نخواستن که لذت ببرن...ولی دختر بهار،دختر وسطِ وسط بهار کیف کرد...بیشتر روزهاش لذت برد
زیاد خوابیدم...مثل کودکی...
خیلی ها نتونستن لذت ببرن،به دلیل مرگ،غم،فاجعه ای که پیش اومد براشون یا خودشون پیش آوردن...ولی راضیم من که لذت بردم
ته دلم غمگین می شم برای اونایی که شاد نبودن...دلم می گیره براشون
به این حرف هم اعتقادی ندارم"سالی که نکوست از بهارش پیداست"...نه نه...چون همه جور اتفاقی برای آدم میوفته..ربطی به بهارش نداره...ولی اینکه چه جوری شروع کنی تو روحیه خودت تاثیر داره...بجنگی..باید جنگید
هنوز معتقدم دنیا از اون چیزی که فکرش رو می کنم مزخرف تره...ولی باهاش خو گرفتم و می گیرم...از آدم هاش لذت می برم...از آدم هایی که حس می کنن خیلی بزرگن ولی کوچولو موندن و برای نشکستن غرورشون جوری رفتار می کنم که هنوز باور کنن که بزرگن(شاید این باور بزرگی قدری بزرگشون کنه)
آدم هایی که هنوز حرف های تکراری می زنن...هنوز باورهای موروثی دارن.....
نمی دونی چه لذتی داشت وقتی همه سبزه گره می زدن و من فقط نگاهشون کردم...جز معدود دفعاتی بود که به خودم افتخار کردم که باورهای پوچ و موروثی رو دارم دور می کنم از خودم...حتی اگر سبزه گره زدن اعتقاد نباشه و فقط یک لذت باشه...لذت خلاف جهت آب بودن چیزی فراتر از شنا کردنه
روزهای خوبی بود چون یه برنامه کاری کرد که من توی کودکیم شناور بشم و خنده های کودکانه کنم و از ته دل بخندم
می خوام تشکر کنم از ایرج طهماسب و حمید جبلی دوست داشتنی که منو دوباره پیوند زدن به روزهای خوبم...
کلاه قرمزی یکی از اسطوره های کودکی من بوده(حالا هر کی دلش می خواد به این اسطوره ای که شبیه اسطوره نیست بخنده)..کسی که هر وقت فیلم سینمایش رو دیدم گریه کردم آخرش برای اون کودکی با اون پاهای کوچولو که بغض می کنه!!!
کلاه قرمزی امسال یکی از بهانه ی خوشی من بود ...شادی که برام می آورد..له لهی که برای دیدنش می زدم یه دنیا بود
دیروز موقع تموم شدنش بغض کردم...دلم دوباره برای کلاه قرمزی و دستایی که تکون می داد تنگ می شه،برای جدی بودن پسر خاله،برای پسر عمه ای که اومد و در عرض چند روز خودش رو خیلی زیاد تو دل جا کرد و اقای مجری که بر خلاف اون سالها ،امسال لبخند می زد و خونسرد تر بود و مشخص بود که دلش برای بچه های اون موقع که الان بزرگ شدن(یکیش هم منم دیگه!)تنگ شده بود...
این دل تنگی برای همه ی این نسل بود...شوق کودکانه ای که دوباره زنده شد...
لذتی که دوباره لمسش کردم...فرصتی بود برای دوباره کودک شدن..برای اینکه دوباره مثل کلاه قرمزی حرف بزنم..برای اینکه شیطنت هاش رو موقع خوابیدنم دوباره مرور کنم...
خیلی خوبه که با یه لذت خاصی تو زمانی که هم جسمت و هم روحت دچار بلوغی (کم و بیش) شده حس کنی می تونی و دوباره فرصت این رو داری که کودک باشی...مثل همون آرزو کردن می شه که همیشه می گم ای کاش می شد برگردم به اون سالها...شد...امسال شد...جدی برگشتم به مرجان 7 ساله...10 ساله...این خیلی عالیه..
دلم می خواد به حمید جبلی برای صدایی که جزیی از زیبا ترین و خاطر انگیز ترین صداهای زندگیم هست بگم دوستت دارم
به مرضیه برومند برای دوست داشتن نسل من و برنامه هایی که برام ساخت بگم هنوز شنیدن آهنگ "خونه ی مادر بزرگه هزارتا قصه داره..." منو به شوق وا می داره
خوش به حال من که متعلق به نسلی بودم که برای کودک فیلم ساخته می شد..خوش به حال من که از نسلی بودم که کودکی پر خاطره ای داشت
خوش به حال من که جزیی از خاطر انگیز ترین و پر اتفاق ترین نسلها بودم
چه راحت می شه فهمید خوشبختی یعنی چی
چه خوبه که تو این واویلای دنیا و غم های آدمها...من با یه نوستالتزی کودکانه حس خوشبختی می کنم
پ.ن:اینم یه شادی واره ی دیگه
سخته وقتی هر چی بیشتر از روزهای عمرت بگذره و لفظ بی معنی "بزرگ شدی" رو بهت نسبت بدن ولی ببینی هیچ کس واسه نظرهات و حرفات تره که چه عرض کنم حتی علف هم خورد نمی کنه.....
چه از آدم های نسبت دار باشه چه دوست!!!!!
کلا آدمی هستم که اگه حرف نزنم شاید هم خودم خوشحال تر باشم هم دیگران بیشتر از سکوت من لذت می برن!!!!
هر چی می گم باد هواست!!!!!!!!
پوووووووووووف
یه ذره دلخورم و دلگیر...
#خدایی جسارت هم چیز خوبیه هااا...من چه بیهوده فکر می کنم که جسورم!!!شاید تو نوشتن قدری جسور باشم ولی هیچ کجای دیگه زندگی جسارت ندارم...نه نه تو اس ام اس هم جسارت دارم و حرفمو می زنم!!!
بلانسبت جمع،پدر من یه برادر داره که در قانون طبیعت من باید بهش بگم عمو ولی از وقتی که دیدم سالیان سال روی نه چندان ماهشون رو نمی بینم ترجیح دادم اگر قراره بر زبانم اسمشون جاری باشه همان اسم کوچک را می گویم (که بابت همین هم کلاهش را باید چند صد متری به هوا بیاندازد!!)
تو همه ی خانواده ها اختلاف هست..اینو واقعا دیدم...حتی اختلاف هایی که خیلی زشت و تاسف برانگیز هست!!!!
چند سال پیش ،شاید نزدیک به ده سال پیش...این جناب برادر پدر به همراه همسرشون ،تشریف آوردن دم در منزل ما و زن محترمشون کلی حرف بار مادر عزیز تر ز جانم کرد و رفتن!!!!
بگذریم که چقدر مسائل پیش اومد..مادر من حالش بد شد و....
گذشت و گذشت و من ریخت این عمویی که در کودکی به من می گفت :دختر ندارم ولی تو رو خیلی دوست دارم رو ندیدم...این نکته قابل ذکر است که این جناب تنها عموی تنی من هستن!!!و من دو عموی نا تنی دارم و نکته ی قابل ذکر دیگر این است که من کلا زیاد اهل فامیل نیستم و ترجیح می دم به جای اینکه برم خونه ی فامیل تلفنی با دوستام حرف بزنم...چون به شدت از روابط اجباری و تکراری و حرف های تکراری و غیبت های تکراری و مسخره کردن های تکراری بیزارم(حالا نه که بدم بیاد..نه اونایی که باهاشون حال می کنم رو خیلی دوست دارم)
به همراه خانواده رفته بودیم شهر پدری جناب پدر...در خانه ی ابا و اجدادی...دیدن مادر بزرگ...من رفتم بیرون و آمدم وارد چارچوب در شدم دیدم اِاِاِ این که جناب برادر پدر هستن در چارچوب در(با تمام نفرت و دل خوری که داشتم نا خود آگاه لبخند زدم و با شوقی کودکانه گفتم سلام) و مثل بُز سرشون رو انداختن پایین و رفتن..این وسط من احتمالا جزیی از آجرهای دیوار بودم!!!!
همون شب عروسی یکی از فک و فامیل بود...همه ی دختر عمو های بنده(ناتنی ها)بودن ،جناب برادر پدر چه بغل می کرد و می بوسیدشون!!!!!نه حسودی نکردم..چون اون مرد لایق حسادت نبود...تاسف خوردم به قلب حقیر و بی رحم آدم ها...
گذشت و دیشب مهمان خانه ی ما شدن!!
من درون اتاق موندم و فیلم نگاه می کردم و گفتم اصلا برام مهم نیست که این آدم اومده خونمون...چون برای کسی ارزش می زارم که حس کنم لایق ارزش گذاشتن هست!!!!
یک دفعه مادر گرامی به همراه زنی(همسر برادر پدر) که چند سال پیش همه ی آتیش ها و توهین ها از سمت اون روشن شد در چارچوب در حاضر شدن!!!!منو بوسید...معذرت خواهی کرد..اونم 3 بار(خدایی خیلی جسارت می خواد غرورت رو له کنی و تو چشمای یکی نگاه کنی و بگی اشتباه کردم..اونی که شاید جای دخترت باشه...واسه همین می گم من جسارت ندارم...شاید واقعا هیچ وقت نتونم تو روی یکی نگاه کنم و بگم منو ببخش)...واقعا اون لحظه بخشیدمش...واسه جسارتش...واسه پشیمونیش...کینه ای نیستم ولی طاقت توهین به مادرم رو ندارم..داغون می شم کسی اذیتش کنه واقعا آتیش میگیرم...من می بخشم و بخشیدم همه ی کسانی رو که عذابم دادن..ولی نمی تونم ببخشم کسی رو که دل مادرم رو به درد بیاره...ولی این زن رو بخشیدم
خلاصه منو تو منگنه گذاشتن که بیا با عموت سلام و علیک کن...منم به دلیل اون لج بازی اردیبهشتی با همون لباس توی خونه رفتم تو پذیرایی!!!!مرتیکه ی ***** باز آدم نشد!!!بلند شد فقط یه دست داد...باز به پسرش که یه لبخند نثارم کرد...حتی بلد نبود یه بوس کنه!!!
منم اومدم تو اتاق و آخراش رفتم نشستم اونم برای دیدن سریال!!
خلاصه وقتی رفتن من گفتم این همون گاوی که بوده باقی مونده !!!!
امشب رفتیم جایی...اولین نفری که تو اون مهمونی دیدم ایشون بود..بلند شد دست داد و بوسم کرد..متحول شده بود...فهمیدم زنش بهش گفته!...باز به زنش...همون زنی که یه زمانی همه آتیشا از سمت اون بود
آدم ها عوض می شن..عجیب می شن...دور می شن...به دست آوردنشون سخت می شه...دوست داشتنی می شن..نفرت برانگیز می شن...
اینا همه اول شامل خودم می شه و بعد بقیه!!!
پ.ن1:کینه ای نیستم ولی دوست ندارم از یه سوراخ دو بار گزیده بشم
پ.ن2:بوسیدن و بوسیده شدن رو خیلی دوست دارم و هیچ وقت هوا رو نمی بوسم همیشه لُپ رو می بوسم...و به نظرم بوسیدن و طرز بوسیدن یکی از راه های کشف محبت هستش
پ.ن3:امشب هم این عمو رو بخشیدم!!!ولی نمی تونم توی روش لبخند بزنم..برام سخته...ده سال دور بوده!!!من بزرگ شدم...بدون خاطره ای ازش...فقط یه چند خاطره ی کم رنگ توی کودکی ازش هست!!!
پ.ن4:چه پیر شده بود!!!!!انگار همین چند روز پیش بود داشت دوچرخه سواری یادم می داد...و جلوی پسراش از من دفاع می کرد!!!!
پ.ن5:چقدر آدمها وقتی بزرگ می شن مزخرف می شن و باعث اختلاف می شن...چقدر وقتی پیر می شن پشیمون و مظلوم می شن
نوشتنم نمیاد!شلوغی باعث می شه تمرکز نداشتم کمتر از اونی که هست بشه!!
داره خوش می گذره
و سعی می کنم ذهنم رو درگیر روابط مسخره ای که تو ایام عید پر رنگ تر می شه نکنم...تظاهر ها...حرف های کنایه آمیز که تمامی ندارد و من هنوز نفهمیدم چه لذتی دارد این کار؟!!!!
..
دلم یه ذره مطالعه می خواد ولی وقتش پیش نیومده...
در چند روزه اینده هم باید به خودم برسم برای در پیش بودن بزمی به نام عروسی
این آماده شدن واسه عروسی خدایی خیلی واسه من یکی مکافاته
خواستم پست زده باشم که ...والا بی منظور بود
خوش باشید رفقا
و بگو به
همه ی آنها که نبودن...بگو زندگی را نه مثل جام می نوشم نه مثل گلها باورش می کنم
بگو زندگیم را برای خودم "بارور"
می کنم تا نفس هایم ارزش شمرده شدن را داشته باشد
بگو
به همه ی آنها که لبخند را جا
گذاشته اند بگو
بگو خنده بزن بر همه ی زخم
هایت تا التیام اشکت شود،حتی اگر این حرف یک بازی روانشانسی قلابی باشد
بگو به همه ی همه شان بگو که که زندگی به سان چشمک زدنی کوتاه است و به سان عمری بی حاصل طولانی!!
بگو به همه ی کائنات بگو "غم" برای عاشقانه تر شدن نفس هایمان است
بگو به من بگو به خودِ خودِ من بگو که جریان دارد رود...
پی نوشت:اینم شروع سالی نو،به امید روزهایی که مهربان باشم و باشیم
پی نوشت 2:سالگرد آریا سعی کردم شاد باشم..ولی دلم غم داشت...تموم شد!یک سال شد!یک سال و 3 شب از آخرین شبی که آریا کوچولو تو بغلم خوابید گذشت...
پی نوشت3:اینم "شادی واره" حساب می شه