تبليغاتX
واره های من

خدایی تو آسمونا نیست!هیچ جا نیست..اصلا خدا وجود خارجی نداره!

خدا،دل منه

دلم بزرگ باشه،خدام بزرگه

دلم کوچیک باشه خدام کوچیکه

دلم هر چی رو به سیاهی باشه خدام خشن تره

دلم هر چی رو به سفیدی باشه خدام مهربون تره

همه چی دست منه

خودم باید سفید باشم ،بزرگ باشم

....

یا یه زمان هایی محمد و فاطمه و علی و یوسف و مریم بودن یا نبودن؛اگر نبودن که هیچ ولی اگر بودن،بودنشون فقط و فقط بهانه ی پیدا کردن خدای دل بوده و لا غیر

حالا بخوام بگردم که وجود اون آدم ها رو انکار کنم یا اثبات دردی از من دوا نمی کنه،من به این فکر می کنم که اگر همچین کسانی وجود داشتن بهانشون این بوده که نشون بدن به من برای دوست داشتن خدا،برای عاشق شدنش،دیونه ی بوسه هاش شدن،دیونه ی لبخنداش و عاشق وقت هایی که درد می ده تا بیشتر زل بزنم تو چشاش و عاشق اون لبخند چشماش بشم...دنبال بهانه الکی نباشم!

من همش دنبال بهونه می گردم...دنبال بهونه و راه واسه عاشقش شدن..واسه اینکه بیشتر محتاجش بشم واسه اینکه توی دلم همش صداش کنم و اون حال کنه و من مست بشم...مست بشم که دیگه هیچ خوابی نتونه این مستی رو تموم کنه

...

نمی دونم تا حالا بهم افتخار کرده؟!!!...می خوام از این به بعد افتخار کنه..می خوام از این به بعد جوری باشم که داد بزنه این مرجان منه این مرو از جان منه..فقط مال منه...

من این لذت رو می خوام..این خواستنش رو این فریادش رو

 

چقدر خوبه که هنوز قدرت لمسش رو دارم این نشون می ده هنوز کامل غرق در لجن زار نشدم و راه نجات هست...چقدر خوبه که راه نجات می زاره برام

...

امشب دلم می خواد همش قربونت برم


بی ربط:صدای انفجارها کلافم کرده،یحتمل اگر الان جنگ بشه هم متوجه فرقش نمی شم!!!

بی ربط خوش رنگ:دلم منتظر بهار شده..دوباره عاشق اومدنش شدم و شادم از این بابت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 0:32  توسط مرجان  | 

2ok96piobdivprgken1n.jpg

می خوام احساس خوشبختی کنم....

مرور می کنم فقط بعضی از حادثه های امسال رو؛

 

 

مرگ آریا....شاید خوب بود...شاید اینکه پاک رفت و تنش به گناه آلوده نشد باید خوشحال باشم...شاید اگر آریا نمی رفت یه نزدیک تر دیگه می رفت...

پس خوب بود!!

(آریا منو ببخش که این جوری می گم)

 

مریضی مامان،خوب بود چون الان قرص می خوره و رو پا ست...شاید اگر این نمی شد بدتر از این می شد و راه درمانی نبود و شاید اصلا مهلت درمانی نمی شد!!

پس چه خوب بود اون تلنگر ها و لرزش ها!!!

 

(مامان منو ببخش که مریضیت رو خوش یمن می دونم)

 

جدایی برادر،حتما خوب بوده...شکست نیاز بود تا بفهمه که دنیا خیلی فرق داره با خواسته هاش...شاید قراره خوشبخت بشه..شاید الان خوشبخته..شاید اگر این نمی شد،یه روزی با بچه اذیتش می کردن..کسی که به طرز فجیعی بچه دوسته و نقطه ی ضعفش بچه ها هستن

(برادر منو ببخش که جداییت رو شادی تلقی کردم)

 

چند تا چیز هم هست نمی تونم بنویسمشون!!!!

...

...

 

 

دوست هایی که پیدا کردم....آدم هایی که فهمیدم چقدر من نسبت به اونها خوشبختم

دوست های زیاد و خیلی خوبی که امسال پیدا کردم بزرگ ترین خوشبختی من بوده...

 

 

 

باید باور کنم که خوشبختم چون دست راستم داره تایپ می کنه و می نویسه...چون بدنم سالمه...چون نفس هام راحت دم و بازدم می شه...چون خونمون گرمه...چون گشنه نمی خوابم...چون دغدغه هایی  دارم که خیلی ها ندارن...چون هنوز شعور دارم که انسانیت رو معنی کنم(حتی اگر شرف بودن خوب بودن رو نداشته باشم)

 

من خوشبختم باید باور کنم که زندگی من خیلی خوبه حتی با وجود حماقت بعضی ها...

من حتی می تونم اون شخص تنفر برانگیز زندگیم رو دوست داشته باشم برای نقطه های روشنی که داره...می شه...حتما می شه....این دوست نداشتن مشکل منه!!!

 

زندگی خوبه

امسال خوب بود...می دونم چند سال دیگه دلم برای 8 و 7 تنگ می شه..سالی که هنوز به نوشتنش عادت نکردم...

 

من باید نوشتن کلمه ی"خوشبختی"رو روی قلبم تمرین کنم

من خوشبختم به اندازه ی واژه ها...

منی که با یک حمام کردن حس پاکی می کنم پس هنوز خوشبختم هنوز روزنه های زندگی در شریان های من جاری ست...

سلام بر زیبایی

سلام بر خوشبختی


پی نوشت1:این پست جزیی از "شادی واره های من"است.


پی نوشت2:دوست های خوب کشف امسال من خیلی هاشون شماها هستید؛

مریم جانِ جانم،تکتم عزیزم،شیرین نازم،آیدا ی مهربانم،زهرای زیبا دلم،مهدی خوش قلبم،سروش نازنینم،بهمن مهربونم،ندا ی همزادم،حنا ی معصوم و شیطونم،مریم تندیسم،مینای خوش قلبم،مهرداد صبورم و خیلی های دیگر
که وارد زندگیم شدن و بودنشون همه بهانه بود برای لمس بیشتر خدا و باور خوشبختی هایی که قدرشون رو نمی دونم

دوست هایی که اضافه شدن بر دیگر دوستان خوبم...

پس حداقل واسه بودن این همه آدم مثبت توی زندگیم باید فریاد بزنم که "خوشبختم"



بعد نوشت:چقدر انرژی مثبت دریافت کردم

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 18:28  توسط مرجان  | 


داره می خونه:

"با اینا زمستونو سر می کنم..."

مامان صدای چرخ خیاطی قدیمیش رو در آورده و داره ملافه(ملحفه)می دوزه(آخ چقدر این چرخ رو دوست دارم،یادم میاد بچه بودم همیشه نگاهش می کردم(با اینکه از خیاطی بدم میاد))

می خونه:

"با اینا خستگیمو در می کنم"

ملافه دوزی یه زمانی لذت داشت،می دونستی همه قراره بیان ،قراره کل تعطیلات من و پویا تو سر و کله هم بزنیم ولی دیگه این لذت نیست پویا که از این کشور به اون کشور،مهمون هم نه دیگه حوصله ندارم نه دیگه اون طوری میاد...

یادش بخیر ؛له له سال تحویل،پریدن تو کوچه و دیدن کوچه های خلوت(الان دیگه زمان سال تحویل هم کوچه ها خلوت نمی شن!!)شرط بندی سر اینکه کی جرات داره تو کوچه دراز بکشه رو زمین،ترقه ها،شمردن عیدی ها و اینکه ببینی از کی بیشتر عیدی جمع کردی،اولین نهار سال که همیشه باقلی پلو با ماهی بوده،راه ندادنم تو جمع دخترها و رفتن و بازی کردن با پویا و داداشم و دعوا و بزن بزن و دست انداختن من....

یادش بخیر؛..چه زود گذشت...چقدر زود فهمیدم دیگه نباید بپرم تو کوچه با دوچرخه با لباس عیدی..چقدر زود قد کشیدم و تغییرات جسمی پیدا کردم و فهمیدم نباید بزنم تو سر و کله پویا و فقط باید زبونی کل کل کنم..

یادش بخیر؛واسه همه ی لذت هایی که می بردم ولی نمی فهمیدم اونا لذتن!!!!

یادش بخیر؛صبح رختخواب رو پرت می کردیم سمت همدیگه...چقدر زود بزرگ شدیم و مثل آدم پا شدیم جمع کردیم رخت خواب ها رو...

یادش بخیر؛واسه خرج کردن الکی عیدی ها...چقدر زود بزرگ شدیم و دیگه منتظر دست بزرگترها به صورت هاشا نشدیم!!

چه الکی بزرگ شدم...


یکمی داره حال و هواش میاد..ولی باز اونی که می خوام نیست....

بوی عیدی بوی نو...


پ.ن:پویا پسر دایی که هم سن خودمه و کلی خاطرات کودکی دارم باهاش

بی ربط:می خواستم برای پست شماره 200 یه ویژه بزنم که حواسم پرت شد و جالبه می بینم که یکی از مقدس ترین نوشته هام شده پست شماره 200

پست 200

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 16:33  توسط مرجان  | 

حتی وقتی بخوای بگی که دنیا داره می گذره..با تمام اتفاقاتش(چه اونایی که بوی گند می دن چه اونایی که بوی گل های مورد علاقمو می دن)ولی می بینی و درک می کنی که درد خیلی وقتا رخنه کرده به وجود آدم ها

نمی تونم بی تفاوت باشم به اشک،به آه به درد

برای اشک حرمت زیادی قائل هستم

فرار می کنم از همه ی چشم غره ها و همیشه یواشکی های خودمو دارم،کارهای یواشکی مثل وبلاگ نوشتن،دوست های یواشکی که انقدر دوسشون دارم که از همه پنهانشون می کنم....

دو روزه این اهنگو زیاد گوش می دم..هم غمگینه هم شاد(از دید منه)و خیلی دوسش دارم چون معنیش با دلم بازی می کنه..مثل قلقلک دادن پی در پی میمونه

ـــــــــــــــــــــــــ

گریه نمی کنم نه اینکه سنگم

گریه غرورمو بهم می زنه

مَرد برای هضم دلتنگیاش

گریه نمی کنه قدم می زنه

گریه نمی کنم نه اینکه خوبم

نه اینکه دردی نیست نه اینکه شادم

یه اتفاق نصفه نیمه ام که یهو میون زندگی افتادم

یه ماجرای تلخ ناگزیرم

یه کهکشونم ولی بی ستاره

یه قهوه که هر چی شکر بریزی

بازم همون تلخیه نابو داره

اگه یکی باشه منوب فهمه

براش غرورمو بهم می زنم

گریه که سهله زیر چتر شونش تا آخر دنیا قدم می زنم

ـــــــــــ

مَرد توی این شعر جنسیت نیست از دید من..همه ی همه ...

قهوه و تلخیش نماد دردهایی که هست ولی اون دردها یه شیرینی دارن که شاید الان نمی دونیم

ــــــــــــــــ

لینک دانلود آهنگ

احسان خواجه امیری /گریه


بی ربط1:چشم عزیزانم اون جریان رو تعریف می کنم..عاشقی لیلی و مجنون نیستا....حماقت یه بچه که فکر کرد عاشق شده مثل خیلی از سو تفاهم های این مردم

در خواست:نیاز به یه دعا دارم از تک تکون...اگر جایگاه دعا کردنتون سجاده ست،اگر توی رختخواب وقتی چشماتو می بندی،اگر موقع گریه... یا هر حالتی نیاز به یه دعا...دعا برای یه عزیز...دعا کنید لبخند مهمون قلبش بشه..دعا کنید نور چشمک بزنه....قول بدید بهم دعا کنید...دعا کنید عید 88 شروع لبخند باشه براش.....

از تون درخواست کردما..به حرمت این اومدنتون...دعا کنید..به هر روشی که عاشقانه تر هستش

بی ربط2:بعضی از رفقا به فکر بهاریه نوشتن هستن...من به فکر باور دوباره ی بهار!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 15:48  توسط مرجان  | 

وقتی به دیدگاه های بعضی از نزدیکانم فکر می کنم ،گاهی می گم اگر اینا چیزی از من بدونن یا سرمو می بُرن یا عاغم(عاق!؟؟) می کنن!

وقتی می بینم هنوز خیلی از روابط براشون معنی پوچ و کاذب دم دستی رو می ده،خجالت می کشم.

یه نمونه ی خیلی پُر رنگش می تونه توی روابط با آدم ها و جنسیت ها باشه،وقتی می بینم میان تعریف می کنن که آره فلانی رو دیدم یه پسر رد شد باهاش سلام و علیک کرد و خندید ،وای وای شوهر اینم معلوم شد،آره اینم دوست پسر داره،اینم خراب شد!!!!!

بعد وقتی می خوام باهاشون کلنجار برم که :

1_مگه سلام علیک جرمه؟

2_خندیدن گناهه؟

3_دوست پسر داشتن اشتباهه؟

4_اصلا شاید همکارش باشه!آشناش باشه؟

5_به تو ربطی داره که نظر می دی؟

6_چرا این قدر زود آدم رو قضاوت می کنید؟

...

همچین چهره ی عاقل اندر سفیح(صفیح؟!)می گیرن که آره تو افکارت عوض شده نکنه خودتم خراب شدی؟!!!....دهنم بسته می شه و تو دلم می گم به درک توی همین افکار پوسیده و حقیر خودتون بمونید و آدم ها رو به سلاخی بکشید با حرف ها و عقاید سطحی تون...


توی همین دنیای مجازی من کلی دوست با جنسیت مخالف دارم،حالا اگر این لطرافیانم بدونن قطعا حکم سلمان رشدی برای من بریده می شه!چون حتما من با این جماعت ذکور رابطه ی عاطفی دارم!!!!!...

نمی دونم واقعا توش موندم که چرا این قدر راحت آدم ها رو به سلاخی می کشیم؟!!

یعنی من اگر دوستی از جنس مخالف دارم ،حتما بوی فرند منه؟دوست لاو من حساب می شه؟احتمالش هست که به رابطه ی جنسی و انحراف بکشه؟آخه این پوچ فکر کردن تا به کجا؟چرا نمی خوایم باور کنیم که دوستی ها خیلی با اون باورهای پوچ فرق دارن؟آدم ها با جنسیت های مختلف با هم دوست هستن و در کنار هم خوش؛و مسائل دوستیشون فرای مسائل جنسی ست!.

تا زمانی که این اجازه رو به خودمون می دیم که آدم ها رو قضاوت کنیم،هنوز بزرگ نشدیم و رشد نکردیم

وقتی هنوز انسانی رو از طرز لباس پوشیدنش به جهنم و بهشت می بریم ،نشون دادیم که حتی خدا رو هم باور نداریم!


گاهی وقتا خیلی دلم می گیره از حماقت آدم ها....


یه دوستی داشتم در دوران دانشجویی که با شور و شعف بهم می گفت آجی،حتی تو نوشته ای که ازش دارم اسم منو بین اسم دو تا خواهرش نوشته بود(به ترتیب سن)و خوب من هم بهش می گفتم داداشی.یه بنده خدایی که به گمان خودش عاشق من بود از طریق همین جناب داداشی امار گرفت و پیغام داد و خوب جواب زیبای منفی! رو شنید؛بعدها چقدر حرف پشت سر من و جناب داداشی نزد،بماند که خیلی از دوستان خودم هم این کارو کردند و جالبه می شنیدم که این داداشی از تهران به همراه خانواده اومدن اهواز و پدر و مادر من هم "بله" رو گفتن!!!!!! و چقدر می خندیدم و حرص می خوردم به افکار این آدم ها

جالبه اون آدم بعد از دوسال،روز تولدم(سال 87)زنگ زد !!!و تبریک گفت و من هم اصلا به روی خودم نیاوردم که مرتیکه ی الدنگ هر اراجیفی می خوای می گی بعد زنگ می زنی می گی هنوز به یادتون هستم خانوم دبیرزاده!!!!

جناب داداشی هم به تازگی ها عقد کرده و قرار شده برای عروسی دعوتم کنه(می ترسم رفقا بفهمن من برای عروسی می رم،بگن می خوام زن دوم بشم!!!!!)


یه جمله ی قصار از ادیب کوچک،مرجان بانو؛

"هر وقت تونستم که قضاوت نکنم و سالم فکر کنم می تونم به بقیه آدم ها امیدوار باشم"


پی نوشت:یادم بندازید یه دفعه جریان عاشقی این بنده خدا رو تعریف کنم چون خیلی نکته های عجیبی توش هست!!


+ نوشته شده در  یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 12:45  توسط مرجان  | 

و من یکدفعه دلم خواست نطفه بسازم

دلم جنین خواست

باروری زن بودن خواست

بدور از نیازهای همه ی زنان برای بارور شدن

وای وای

چه می شود که به مریم حسودی می کنم؟!

 

 

چه عریانی عمیقی را دلم فریاد می زند

من نه سردم است نه گرم

نفس های مرا ولرم کرده اند

آماده ی شهوت باروری شده ام

دلم یک نطفه می خواهد

که تا پایان عمرم شکل گیریش به پایان نرسد

دلم می خواهد تا ابد دست بر روی شکم بگذارم و صدای قلبش را بو بکشم

 

دلم یک نطفه می خواهد

با شهوت دوست داشتن خودم،نطفه ای که فقط مال من باشد

طاقت هیچ شریکی ندارم

من می خواهم بارورش کنم

و به دور از ناز و ادای ویار باشم

 

 

نه سردم است ،نه گرمم

من شراب آسمان را نوشیده ام؛یواشکی!

و دلم می خواهد برقصم با چشمک ستاره ها

و این بارور شدن تکی را

جشن بگیرم

هلهله بر پا کنم

و به رسم مردمان دیارم برقصم،تا خود صبح

و هیچ کس نداند این پایکوبی برای چیست!!

 

 

من بارور شده ام!

باور کن...


بی ربط:به طرز حال بهم زنی همچنان خیلی ها پیام الکی می زارن...جدیدا در حد تهدید هم شده!!!!

مثال:

وای به حالت اگه سر نزنی؟!!!!!

خدایا این ملت رو یه ذره فقط یه ذره از سوژه ی خنده شدن در بیار!!!


پی نوشت:این متن برام خیلی متبرکه لطفا به مزاح نگیرید

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 0:22  توسط مرجان  | 

آینه ها دروغ می گن!

این استدلال امروز من است!

وقتی چشم هام رو نشون می ده بدون هیچ چیز زائدی فقط چشمم رو نشونم می ده!نه اشک هایی که شبانه ریختم،نه نگاه هایی که دزدیدم تا بی جهت پابند بشم رو...هیچ کدوم رو نشونم نمی ده،فقط چشم رو...


دماغ بزرگم رو نشون می ده ولی دل بزرگم رو نشون نمی ده،دلی که خیلی از آدم های بی شعور و پست رو بخشید،زشتی دماغو هِی به رخم می کشه این آینه ی لعنتی و دلی که انقدر بزرگ بوده یه زمان هایی که بغض نفرتشو تُف کرد تا به کسی صدمه نزنه رو نشون نمی ده...


موهای زائد روی صورتم رو هِی با تمسخر نشونم می ده ولی آدم های زائدی رو که تو زندگیم راه دادم رو نشونم نمی ده،موهای زائدی که گه گاه بر می دارم ولی آدم های زائد اطرافم رو به دلیل یه سری تعارفات انسان دوستانه نگه داشتم و کردم آینه ی عذاب خودم،نشون نمی ده...


پوست پوست شدن لبم رو نشون می ده ولی پوست انداختن درونیم رو پنهان می کنه...


دروغ می گه آینه چون بی هدف ترین قسمت "من" رو نشونم می ده

با چشم های بی روح چه کنم که چشمام حرف دلم رو نمی گه!


آخه دروغ می گه این آینه لعنتی،یه ظاهر به درد نخور نشونم می ده که به هیچ کاریم نمی خوره...


آینه دروغ می گه به من،چون موی سفید بهم نشون می ده و می گه تو جوونی داری پیر می شی ولی به خدا گاهی جوان می شم،می خندم،پُر انرژی می شم...


نه؛آینه دروغ می گه...

آینه دروغ می گه چون می ترسه"من"رو نشون بده چون می ترسه قوی بشم،می ترسه باور بکنم که درون خوبی دارم،می ترسه که خودم رو اندکی دوست بدارم...


آینه دروغ می گه،چون همیشه زشتی "مرجان" رو نشونم داده با اون دماغ گُنده!!!


آینه دروغ می گه چون یه عمر نذاشت مرجان رو دوست بدارم

آینه دروغ می گه چون چند ساله بین "من" و "مرجان" فاصله عمیقی انداخته

آینه دروغ می گه چون کاری کرده از شنیدن اسم مرجان دچار تهوع بشم!!!

آینه دروغ می گه چون یک حسودِ،چون دلش می خواد تا ابد محتاج دیدنش باشم...


آینه دروغ می گه ؛ولی بابت یه عمر دروغ گویی نمی شکنمش بلکه بیشتر توش نگاه می کنم تا ببینه بزرگ شدم،انقدر بزرگ که؛

"آسمان سر به سینه ام بگذارد و های های باران ببارد"

نگاه می کنم تو آینه که برای 22 سال حماقت و باور کردنش بَر خودم بخندم...


پی نوشت:توی دفترم اسم این متن رو گذاشتم"آینه" ولی نمی دونستم اینجا بزارمش جز چه گروهی....حس کدم شادم د و قوی شدم واسه همین گذاشتمش تو قسمت"شادی واره ی من"

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 13:12  توسط مرجان  | 

مزه ی فیلم اسکاری دیدن رو چشیدم

مدت ها بود فیلمی با این دوز بالای هیجان ندیده بودم

فکر می کنم برای اثبات "بودن" این فیلم ساخته شده

دقیقا همین الان تموم شد فیلم و من هنوز مسخ فیلم هستم

اول از همه بگم که عاشق صحنه ی پایانیش شدم که جمال بعد از این همه زجر وقتی خواست لاتیکا رو ببوسه به جای لب جای زخم لاتیکا رو بوسید واقعا عمق دوست داشتنش تو این صحنه نشون داده شد

دلم برای سلیم سوخت...با تمام بدی هایی که کرد ولی به موقع خوبی کرد

یعنی الان منگ منگم ....مدت ها بود فیلمی نتونسته بود منو این همه مسخ کنه...


نمی دونم از مسائل فنی سر در نمیارم ولی این فیلم عالـــــــــــــــــی بود....

شاید واسه شرقی بودنش..شاید واسه اسکاری بودنش...نه نه اصلا واسه اینا نمی گم..این فیلم محشر بود

جسارت جمال و به قول اون پلیس که بهش گفت:تو بیش از حد راستگویی!!!!!!!


ببینید این فیلم رو حتما...خیلی قشنگه...

یه جورایی  سینمای هند هم حالا می تونه بگه من "غولم"!!!!


نام فیلم:میلیونر زاغه نشین

8yy2x4nd8ax7ypahszp.jpg

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 اسفند1387ساعت 17:12  توسط مرجان  | 

و کتاب دیگری خوانده شد!

به خودم گفته بودم کتاب هایی که ارزش معرفی رو داشته باشن بیام براتون بگم ولی این کتاب جریان داره!!!

هی می خوندم و می دیدم که می گفتن"مردی که گورش گم شد" یه کتاب عالی توپ خفن...منم گرفتمش و فکم افتاد وقتی دیدم کمتر از 12 ماه به چاپ پنجم رسیده و گفتم خوب عالیه مرجان دیگه یه کتاب خوب گیرت اومده...

یه پرانتز باز کنم(یادم بود که عامه ی مردم معمولا اشتباه می کنن ولی تو کتاب خونی گفتم این عامه راهی ندارن)

یه کتاب کم حجم  که شامل چندتا داستان کوتاه می شه(و من خیلی خوشم میاد از داستان کوتاه) رو شروع می کنم به خوندن ...داستان اول...حس می کنم چقدر کم سن و سال نویسنده چون خیلی ابتدایی نوشته..می خونم..داستان دوم.....تا آخرش نخوندم چون دیگه داشت حالمو بهم می زد..داستان سوم..داستان چهارم و..تا آخر

شاید از بین همشون تنها داستانی که هم نام خود کتاب هست بهتر باشه

خیلی نثر ضعیفی داره یعنی موقع خوندنش گفتم مرجان تو که نثرت ضعیفه از این بهتر می نویسی هاااا..شاید منم رفتم یکی نوشتم"مرجانی که گورش کنفایکون شد!!!"

خداییش فکر می کردم توی قشر کتاب خونه ما آدم های عامی و عادی نباشن ولی حالا می بین هست..خیلی هم زیاد...واقعا من هیچی تو این کتاب ندیدم..خیلی خیلی الکی بود...

فاجعه تر می دونید کجاست؟!!!اون که گوشه ی سمت چپ بالای کتاب روی جلد اینو نوشته:

"برنده تندیس بهترین مجموعه داستان های سال 1386 از دومین جایزه ادبی روزی روزگاری"

واقعا به این جایزه دادن؟اون جا دیگه کجا بوده که به این جایزه دادن!!!!!!

ناراحت نیستم که این کتابو خریدم و خوندم می دونید چرا؟چون اگه نمی گرفتمش حس می کردم یه کتاب خوب و از دست دادم!!!!!

شاید هم کسی بخونه و خوشش بیاد ولی من تا اونجایی که خودم رو می شناسم و می دونم هنوز یه مبتدی هستم تو کتاب خوندن از نظر من مزخرف بود و لایق این همه تعریف نبود

ولی

ولی

به نویسنده ش احترام می زارم....ولی واقعا این قدر سر و صدا دور و بر کتابش خیلی زیاده روی بوده

می ترسم از ادبی های این دنیا هم ناامید بشم!!!!

اسم کتاب رو آوردم که اگر می خواهید اشتباه کنید آگاه اشتباه کنید

"مردی که گورش گم شد" نوشته حافظ خیاوی


خیال نوشت:

یعنی بخشیده می شم؟!!!!


یاد آوری نوشت:زهرا کجایی قرار بود در مورد بادبادک باز حرف بزنیم؟

+ نوشته شده در  شنبه 10 اسفند1387ساعت 16:40  توسط مرجان  | 

اپیزود اول:

مادر (در حال جدول حل کردن با صدای نیمه بلند برای شنیدن من):حیوان خنگ؟

من(بدون معطلی):مرجان!

مادر:گفتم حیوان؟!

من:خوب منم گفتم مرجان!!

مادر زیر لب غرولند کرد!!!

 

اپیزود دوم:

توی حمام یادم می افته که مدتیه مادر کمرم رو لیف نکشیده،درب رو نیمه باز می کنم ؛

من:مامان بیداری؟

مادر:آره

من:میای کمرو لیف بزنی؟

مادر:چشم(با لحنی مهربان)

و بعد چند لحظه میاد و کمرم رو لیف می زنه و من در این حال دارم به این فکر می کنم که من بزرگ شدم و قوی یا مادر ضعیف شده...بچه که بودم وقتی لیفم می زد دردم می گرفت و می خواستم زودتر تموم بشه ولی الان نه دوست ندارم بهش بگم کافیه...من قوی شدم یا مادر ضعیف شده،دستاش قدرت نداره انگار!!!!!

 

اپیزود سوم:

در حال نوشتن اپیزود دوم هستم که موبایل زنگ می خوره و تصویر شیر خوردن بچه از سینه ی مادر نقش می بنده رو موبایلم این یعنی مادرم داره بهم زنگ می زنه(یه سفر دو روزه با پدر به شهری کوچک برای دیدن مادربزرگ(مادر پدر).). ok رو می زنم؛

مادر:سلام عزیزم(عزیزم رو با یه غلظتی می گیه که دلم می خواد ماچش کنم)

من:سلام مامان

مادر:خوبی دخترم،قربونت برم

من:مرسی مامان،خوبی؟

...

 

 

.....

چقدر خوبه که دارمش...همه ی بدی های دنیا رو می شه با وجود بودنش تحمل کرد...خدای زمینی من...عشق وجودی منه....فکر لحظه ای نبودنش داغونم می کنه...

عشقی که تو بوسیدن هاش هست تو در آغوش گرفتن های سفتش هست هیچ جای دنیا نیست

بوی تنش رو خیلی دوست دارم حتی وقتی خودش میگه: 

مامان حمام نکردم؛

من می گم :ولی مامان من دوست دارم

 


بی ربط:

چقدر بدم میاد یه پیام می زارن بی ربط برای معرفی وبلاگشون و بعد می رن،حکایت اوناست که زنگ می زنن فوت می کنن!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 21:33  توسط مرجان  | 

2m8b5x8vygj8n61cde60.jpg

و باز هم آهنگی دیگر از گوگوش،اینبار یه آهنگ جدید...آهنگی که به نظر من اوج شکوه دوباره ی گوگوش بود..با تعویض آهنگساز و شاعر نشون داد که خودش متوجه شده که باید تحول ایجاد کنه

به شدت این آهنگ جدیدش رو دوست دارم،نه تنها به خاطر اینکه آهنگ گوگوش هست نه،چون واقعا زیبا و آرومه و این روزا خیلی گوشش می دم


گریه کنم یا نکنم،حرف بزنم یا نزنم
من از هوای عشق تو،دل بکنم یا نکنم
با این سوال بی جواب،پناه به آینه می برم
خیره به تصویر خودم،می پرسم از کی بگذرم
یه سوی این قصه تویی،یه سوی این قصه منم
بسته به هم وجود ما،تو بشکنی من می شکنم
گریه کنم یا نکنم،حرف بزنم یا نزنم
من از هوای عشق تو،دل بکنم یا نکنم
گریه کنم یا نکنم،حرف بزنم یا نزنم
من از هوای عشق تو،دل بکنم یا نکنم
نه از تو می شه دل برید،نه با تو می شه دل سپرد
نه عاشق تو می شه موند،نه فارق از تو می شه مُرد
هجوم بن بست و ببین،هم پشت سر هم روبه رو
راه سفر با تو کجاست،من از تو می پرسم بگو
بن بست این عشق و ببین،هم پشت سر هم روبه رو
راه سفر با تو کجاست،من از تو می پرسم بگو
گریه کنم یا نکنم،حرف بزنم یا نزنم
من از هوای عشق تو،دل بکنم یا نکنم
تو بال بسته ی منی،من ترس پرواز توام
برای ازادی عشق،از این قفس من چه کنم

گریه کنم یا نکنم،حرف بزنم یا نزنم

من از هوای عشق تو،دل بکنم یا نکنم


لینک دانلود آهنگ


پ.ن:این آهنگ رو یک هفته ای ست که می خوام بزارم ولی به دلیل شرایط بد جوی حال و روزم نشد!!!!

بعد از گوش دادن به این آهنگ دوست دارم بیایید و بگید...جدا لذت بخشه..حتی دوستانی که از گوگوش بدشون میاد این آهنگ رو یه چیز دیگه می دونن



+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 12:4  توسط مرجان  | 

من حق دارم گاهی سرت داد بکشم

من حق دارم گاهی با تندی باهات حرف بزنم

نگو حق ندارم


رابطه ی من و تو رابطه ی رعیت و کدخدا نیست،شاهزاده و گدا نیست...

رابطه ی من و تو رفاقتیه

من حق دارم لبریز بشم

چطور تو حق داری قهر کنی ولی من حق داد زدن ندارم؟!!!!!


...........................................


اصلا کاری ندارم که بقیه چی می گن....اونا از تو واسه خودشون غول می سازن به من هیچ ربطی نداره..منی که بهت می گم"تو" منی که می گم "نازم" می کنی منی که می گم عاشق "بوسه هات"هستم..اینا یعنی چی؟وقتی عاشق سجده هایی هستم که سرمو خم می کنم روی مهر و فقط آرامش می گیرم یعنی چی؟یعنی چی وقتی عزیز دُردونه هات رو صدا نمی زنم فقط تو رو می خوام یعنی چی؟!!!!

اینا یعنی چی بهم بگو؟!!!!یعنی من،مرجان تو،"مرو از جان" تو حق نداره گاهی داد بزنه؟گاهی باهات قهر کنه ولی نمازش رو سر وقت تر بخونه؟حق دارم گاهی لوس بشم؟!!!!

بد عادتم کردی...هر بار که دستمو ول می کنی می گی خودت راه برو فکر می کنم دیگه دوسم نداری..منو نُنُر بار آوردی  دیگه راهی نیست باید همیشه دستت تو دستم باشه تا آروم باشم....

....

تو رو به اون عزیز دُر دونه هات دیگه دستمو ول نکن..نزار پا بکوبم زمین و گریه کنم...نزار نزار نزار....

.........................

بارون داری می باری تو شهرم...خیلی با حالی....رفتم که نوازشت رو حس کنم...دلم واسه بوسه هات تنگ شده بوووووووووووووووووووووود



بعد نوشت:یعنی با این بارون منو پاک کردی؟


برای رفقا:

تقریبا بی جواب گذاشتم کامنت هایی که برام توی 2 تا پست قبلی گذاشتید..البته بیشترش رو خصوصی زدید...

ممنونم....

خوبه که آدم بدونه برای بقیه ارزش داره

خلاصه ببخشید وقتی سر به این کلبه ی ویرونه می زنید عصبانی می شید یا ناراحت.....

ممنونم به خاطر بودنتون و حرفاتون

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 16:57  توسط مرجان  | 

خیلی تلاش کردم خودمو اصلاح کنم

تلاش کردم خودمو دوست داشته باشم

ولی نشد

نتونستم

توانش رو نداشتم

عُرضش رو نداشتم

....

کاش می شد پاک کنم زمین رو از لجنی به اسم خودم....

به قدری تهوع دارم از خودم که بالا هم نمیارم

.....



ولی فقط یه روزنه هست.....اینکه هنوز بدم میاد از خودم وقتی لجنم!!!!!!



هیچ وقت این قدر بد نبودم

بیشتر از هر وقتی دوست دارم بمیرم،بیشتر از هر وقتی....

...

مثل یه فیلم این مدتم رو مرور می کنم

داغونی/مریضی/مرگ/دعوا/افسردگی خودم/خود زنی خودم که دوبار انجام دادم....و هر بدبختی که تو این یک سال سر دلم و خودم اومد

رسما نابود شدم...گاهی فکر می کنم چه جوری دارم گاهی هنوز لبخند می زنم

من توان ندارم

من ضعیفم

...

کاش مامانم یه دختر دیگه داشت و با خیال راحت می رفتم می مُردم....تنها دلپواسیم اونه

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 اسفند1387ساعت 14:52  توسط مرجان  | 

و باز توبه شکستم

و باز پاکی کوتاه مدتم refresh شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و نمی دانم به چه غسلی پاک شوم!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و

..

گمان می کنم

نه

یقین دارم دیگر هیچ غسلی مرا پاک نخواهد کرد...!!!!!!!!!!!!


و فقط برای یک باور......ننگ این هوس را به دوش می کشم...با بلهوسی هایم....

دیگر هیچ ناسزایی سزاوارم نیست!!!!!!!!!!!خوش به حال ناسزا که از من پاک تر است..........


درد سنگینم مرا می کُشد با ذلت....

و لبخند میزنم تا همه بگویند خوشم...

و چه عذاب می کشم وقتی به کثافتی چون من می گویند:پاک!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

"پاک"...چه واژه ی بیگانه ای!!!

به گمانم مربوط به دوران طفولیتم است...

من حتی در طفولیتی که به یاد دارم کثافت بودم!!!!!!!!!!!!!!


بوی تهوع گرفته ام

واژه ی مقدسی را نمی توانم به زبان بیاورم،حتی بعد از غسل!!!!

جنابت!!!!از این بالاتر هست؟!!!!!!!!!!!اگر هست صدایم کنید و بگویید....

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای...


چرا باز رهایم کردی.....


مگر نگفتم ولم نکن.....چرا باز مرا ول کردی.....



دارم می فهمم که دوستم نداری......دوست داری منو به جهنمت ببری...

باشد...من کثیف و هرزه....بهشتت ارزانی خوبانت...خوب بودن در رگ های من نیست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


بهشتت دروغه!!!!!!!!!!!!!یه دروغ برای داغون کردن من

نه بهشتت رو می خوام نه جهنمت رو.....

می خوام برم تو بی جایی و بی اسمی..........

برای کثیف ترین آدم دنیا کجا رو داری؟!!!!!!!!!!!برای کسی که نمی زاری توبه رو نشکونه!!!!!!!!!!!


تنها دلخوشیم تو بودی.....ولی حالا می فهمم که لذت می بری کثیف باشم.....برو سراغ همون آدم خوبهات

دیگه نگاهم نکن...برو قربون صدقه اونا برو

برو پیش همونایی که دست از پا خطا نمی کنن

برو پیش همون مظلومات

برو پیش همونا که بزرگترین گناهشون دروغ گفتنه  یا لحظه ای فراموش کردنت

برو دیگه

من که انگار مال تو نیستم

دروغ نگو...اگر بودم یادت میومد که چقدر سر سجاده زجه زدم که نزار توبه بشکونم.....باز شکستم

باشه باشه...اصلا تقصیر تو نیست...

من کثافتم

ولی یادت باشه تو پرتم کردی تو این لجن زارت....

تو فقط تو...

از دستت عصبانیم

می دونم من بی شرفی کردم ولی تو مُقَصِری.....

بابت تمام کثافت کاری هایی که کردم تو متهم ردیف اول دادگاه منی!!

چطور تو دادگاه تشکیل بدی ولی من ندم؟!!!!

منم یاد گرفتم حق به جانب باشم

می دونی خوبیش چیه؟!!!اینکه من توان پرت کردن کسی رو دارم تو این دنیا  دارم ولی نمی کنم...واسه همین از تو بالاترم...چون هیچ کس نمی تونه خِفتَم رو بچسبه بگه چرا منو آوردی به این لجن زار!!!


اخم کن....باشه....


تقصیر منه که دارم توی دنیای "تو" زندگی می کنم


لطفا کسی مسخره بازی پیام نزاره چون خیلی عصبانیم ممکنه با بدترین لحن ممکنی که بلدم جواب بدم!!!!!!


بعد نوشت:قدری سانسور شد!!!!


+ نوشته شده در  یکشنبه 4 اسفند1387ساعت 4:11  توسط مرجان  | 

گاهی اوقات انقدر از خودم خوشم میاد،فقط گاهی اوقات!

خوشم میاد وقتی می بینم مثل بقیه نیستم،جسارت دارم،تنفرم رو بیان می کنم همون طوری که دوست داشتنم رو فریاد می کنم

خوشم میاد وقتی می بینم که علاقمندی هام ربطی به نسبت هام نداره

خوشم میاد وقتی می بینم دوست نداشتن هام رو زیر سایه ترس و حرف های مردم پنهان نمی کنم

خوشم میاد وقتی می بینم دچار خیلی از کلیشه های مردم امروز نیستم،به خدا خوشم میاد

خوشم میاد که خیلی چیزها رو باور کردم که خرافاته

خوشم میاد که هنوز رفقایی دارم که وقتی سراغی ازشون نمی گیرم دلخور می شن،این یعنی هنوز منو دوست دارن و هنوز ارزش دوست داشته شدن رو دارم

خوشم میاد وقتی می بینم یکی بهم می گه دلش برام تنگ شده،می بینم هنوز ارزش دل تنگ شدن رو دارم

خوشم میاد وقتی می بینم هنوز نفس هایی دارم که بتونه فرار کنه از بوی گند خیلی چیزها..

....

بهونه زیاد هست برای خوش اومدن ولی گاهی انقدر تنفرها،دوست نداشتن ها،حال گیری ها...هجوم میارن به سراغم(و جالبه همه با هم میان)که فراموش می کنم مرو از جان هستم ولو به اجبار یک معنی اسم حتی!!!

گاهی اوقات فکر می کنم روشن فکر و فرهیخته شدم،گاهی احساس می کنم هَپلی شدم،گاهی احساس می کنم هیشکی نیست که دوسم داشته باشه،گاهی به شدت غرق در اشک و آه می شم،گاهی به شدت حس می کنم که نوشته های خوبی دارم،گاهی به طرز زیادی حس می کنم که محبوبم و....(و من عجب روان پریشم!!)

انواع مختلف حس ها...حس هایی که شاید اسمشون هم به ذهنت خطور نکنه...

نمی دونم...ولی به شدت زیادی اکثر اوقات حس می کنم نفس ها رو دارم همین جوری هدر می دم....

دیروز که گذشت(اول اسفند)تولد کسی بود که اگه نبود هیچ وقت من بهانه ای نبودم برای به دنیا اومدن...پس می تونم بابت این مسئله خشمگین باشم،عصبانی باشم...جوری که به زور بگم:راستی تولدت مبارک!!!!!!



بی ربط1:

من همیشه عاشق لحظه های قبل از عید بودم و حال و هواش...ولی دیگه دوسش ندارم...حتی شوق کودکانه ی خرید کوچولویی هم ندارم،

آریا چه کردی که لذت عید رو هم بردی...تو لذت شروع بهار رو از بچه ی بهار گرفتی...از کسی که وسطِ وسطِ بهار به دنیا اومده...

نمی دونم ولی کاش سالهای آینده این روزها رو دوست داشته باشم...

هی دلگیر تر می شم....

 این بزرگ شدن پی در پی من...18،19،20،21،22....پووووف چه به سرعت و من هنوز هیچ کاری انجام نمی دم جز خوابیدن و گاهی خوردن و مدام نفس کشیدن!!!!


بی ربط2:

یه سری عذاب وجدان،یه سری گناه پلید و زشت این روزها خیلی ذهنم رو درگیر کرده...

از هر جهنمی جهنمی ترم..

به قول یه سری از دوستان می گفتن،ما که شانس نداریم تو اون دنیا تو جهنم می فرستنمون موتور خونه ی جهنم

حالا من می گم حتما منو می فرستن تو موتور خونه ی جهنم زیر اون لوله هایی که نزدیک زمینن و آب چیکه می کنه ازشون و تو اون یه تیکه جا باید بمونم....

کاش حداقل بزارن گاهی برم بهشت نظافت کنم...آدم خوب ها رو دید بزنم...


پ.ن:یه ذره حس و حال نوشتنم رفته..دعا کنید برگرده...چون با نوشتن (هر چند حقیر و زشتم)حالم قدری خوب می شه



+ نوشته شده در  جمعه 2 اسفند1387ساعت 3:41  توسط مرجان  |