انقدر با ولع می خوندم این کتاب رو که تمام شدنش چیز تلخی بود،دوست نداشتم حالا حالا تموم بشه ولی خوب چند شب من رو پُر کرد.
به جرات می گم یکی از بی نظیر ترین کتاب هایه که تا حالا خوندم...و شاید چون منو به یادم آورد که چه کارهایی که کردم در گذشته!!!!
کتابی که به جرات می تونم بگم هر خواننده ای رو اسیر خودش می کنه..البته بعضی جاهاش زیاد توصیف می کرد (کلا با توصیف و شرح دادن زیاد،مشکل دارم)
می خوام به بهانه ی خوندن این کتاب و چیزی رو که یاد من انداخت اینجا جلوی شما اعتراف کنم!
....
پنجم دبستان بودم،یه دوست داشتم به اسم مریم،یه قیافه ی مظلوم و همیشه شاید پریشون داشت...این مریم قصه ی ما نارحتی قلبی داشت و پدر هم نداشت!
امتحان ورزش بود!معلم یا مربی حالا هر چی اسمش هست!دو به دو امتحان سرعتی می گرفت و هر کی نسبت به اون یکی بهتر می دوید نمره مثبت می گرفت....منم که ذاتا هم پرشم و هم دویدنم ضعیفه...بچه ها دو به دو می دوین و نوبتشون رو می گذروندن و من تو دلم می گفتم واااای چه سرعتی دارن من منفی رو خوردم رو شاخشه...
اسمم رو خوند و در کمال تعجب اسم اون مریم خونده شد که با من بدوه و من خوشحال!!!!!!
شروع کردیم به دویدن و اون خیلی یواش می دوید (در حد راه رفتن تند)منم نامردی نکردم و سرعتم رو زیاد کردم فقط یادم میاد یه صدا شنیدم که گفت مرجان تو رو خدا یواش برو....ولی من انقدر پَست بودم که گوش نکردم و دویدم و برای یه نمره ی کذایی خیلی چیزها رو زیر پا له کردم....
هر چی به مغزم فشار میارم بعد از اون از مریم هیچی یادم نمیاد....هیچی...آیا باهام قهر کرد؟سرم داد زد؟...هیچی یادم نیست...ولی خوب می دونم که پستی بزرگی کردم...خیلی بزرگ...
امیر توی داستان براش فرصت پیش اومد که جبران کنه...ولی من نه...چون هیچ نشونی از اون آدم ندارم ...
درسته شاید کسی که کتاب رو خونده باشه بگه کار امیر بدتر بود ولی فرقی نمی کنه...جالبه من اون موقع 12 سالم بود و امیر توی قصه هم 12 سال...
درسته من مثل امیر شاهد تجاوز به دوستم نبودم ولی خودم به یه دوستی و حرمت تجاوز کردم!!!!!
خیلی وقتا خودم رو بابت کارهای زشتی که کردم و می کنم سرزنش می کنم و یه خوبی که دارم وقتی بلایی سرم میاد نمی گم :خدا مگه من چه گناهی کردم!!چون خوب می دونم پُر از گناه و خرابکاری هستم جوری که وقتی بهش فکر می کنم تنم داغ می شه و از آوردن اسم خدا خجالت می شم...
آدم تو زندگیش کار اشتباه زیاد انجام می ده...خیلی هاشو خدا می بخشه ولی بعضی از گناه ها تا اخر عمر جلوی چشمت باقی می مونه تا دیگه خطا نکنی البته اگر اینو بفهمیم!!!
مثل کسی که بچه اش رو بزرگ می کنه ولی تا آخر عمرش وقتی به بچه نگاه می کنه یادش میاد که این بچه حاصل یک هوس بوده!!!!!!
و خیلی های دیگه...
امیر،سهراب تا آخر عمرش جلوی چشمش می مونه و می بینه و همیشه می دونه چیکار کرده و این باعث می شه دیگه تو اون محدوده خطا نکنه....
منم خیلی چیزا جلوی چشمم و تو دلم هست...کاش بفهمم و دیگه خطا نرم...بیشتر از این سیاه نشم!!!!
...
این کتاب رو بخونید...واسه خوبی این کتاب واسه تلنگرش..واسه هیجانش...واسه چیزهایی که شاید واسه همه یادآوری باشه
بادبادک باز نوشته خالد حسینی
...
یه جمله ی بی ربط با ربط هم بگم:
حالم بهم می خوره از اینکه کسی بگه؛مگه گناه من چیه؟!!!!!
پ.ن:شرمنده یادم رفته بود اسم کتاب رو بنویسم
می خوام بابت همه ی عشقی که بهم دادید تشکر کنم(بابت پست قبلی)
هنوز دلهره دارم و نگرانم،هنوز می ترسم،هنوز رنگ و روی مادر دیوانم می کنه...
ولی ته دلم قرص شده که کلی آدم دعام می کنن
تک تک پیام های پست قبلی رو بارها خوندم...کلی انرزی بود..چندتایی اس ام اس داشتم،کلی پیام های خصوصی...
فقط به 3 تا از دوستانی که جدا از نت هستن باهام،گفتم و کلی نگران شدن
یکی گفت می ره امامزاده صالح یکی گفت می ره یه جایی که برام دعا کنه..هر کی یه طوری...
به خودم می بالم که این همه آدم خوب رو تو این دنیا می شناسم
از همتون بابت محبتتون ممنونم
خدا رو شکر می کنم..نفس های خدا رو بابت این همه عشق و مهربونی حس کردم..به خدا حس کردم....
حس کردم راه ببخشم وجود داره...کاش منی که می دونم این همه خدا معرکه هست...توبه شکن نشم دوباره
هنوز محتاج دعاهای مهربونتون هستم
مرسی،ممنون،تشکر و هر چی واژه ی قدردانی هست تقدیم به همتون
پ.ن:در ادامه ی مطلب یه آهنگ زیبا از عصار گذشتم که می خواستم واسه اربعین بزارمش ولی نشد!!!!
از دستش ندید اگه گوشش ندادید!
امرزو مامان آنژیو کرد،اون رگش که قبلا گرفته بود و فنر زدن دوباره 30% گرفتگی و یه رگ دیگه هم که فرعی 50% گرفتگی!دکتر گفته قرص می ده....اگر باز این طوری بشه عمل قلب باز!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
و فکر می کنم یعنی چی......تنم می لرزه....بی حس می شم...گریه می کنم....به قلبش...به ضربانش....
و همش این طوری می شم:
................................................................................................................................
بی هدف و نقطه دار بدون اینکه بدونم کیم و چیم؟
می خنده،بهم می گه غذا بخور،خوشحاله،می گه چیزیم نیست.....
دروغیه که دلم می خواست راست باشه
همه ی آبرو،شرف،هستی،انگیزه،شور،اشتیاق،هدف و هر مزخرف دیگه ی زندگیت وقتی بهانه ی بودنه یه نفره و می بینی اون یه نفر بیماره چی سرت میاد؟اصلا تا حالا سرت اومده؟اگه اومده منو درک می کنی....تازه بدتر از همه باید لبخند بزنی،شوخی کنی و نشون ندی تو این صاب مورده چه واویلاییه...
دلم می خواد داد بزنم،بشکونم،بلند بلند هق هق بزنم. بگم خدااااااااااااا ااااااااااااااااااااا ااا اااااااا اااااااااااا ااااااااا عظمتت بی انتهاست...ولی خوب می دونی که عظمت من و همه چیز من یه نفره...و مریضی اون یه نفر یعنی نابودی من یعنی نبود من....بودنم مهم نیست ولی خورد شدنم رو نمی تونم ببینم...طاقت ندارم ببینم دارم تو خودم ذره ذره می شکنم،به خدا صدای شکستنش رو می شنوم...داغوووووونم،خرابم.....
دلم می خواد برگردم به زمان هایی که مادرم خوب بود..گل همه ی مجلس ها بود....
سخته برام می بینم الان پله ها رو به سختی میاد...
یه ذره هیجان نابودش می کنه
خیلی وقته دارم تو خونه نقش بازی می کنم
نقش یه دختر شاد،سرخوش.....چیزی که خیلی وقته نیستم......
گلوم داره خفه می شه...یکی با دوتا دستش گلوم رو سفت گرفته.....
زندگی داره روز به روز روی مزخرفش رو بیشتر نشون می ده،بوی گند زندگی حالم رو داره بهم می زنه،عُقم می گیره از همه چیز....بیشتر از همه از حرف های تکراری مزخرف؛خوبید؟همه چی درست می شه؟!!خوش می گذره؟!!کاری نداری؟!!!........
عُقم می گیره از همه چیز....دارم می شم جنس فولاد...باید صدام در نیاد...حرف همه رو گوش می دم...مثل یه سگ اهلی باید با همه مدارا کنم...آخه بیابونی نیستم..تو خونه تربیت شدم...گاز هم نمی گیرم...چه سگ پست فطرتیم من که خسیسه ی سگ بودنم هم از خودم گرفتم!!!!!!!!!!!
مجبورم تا تهش برم...تا ته همه چیز.....
زندگی هر روز می فهمم از اون چیزی که فکر می کردم احمقانه تر و مزخرف تره...
ولی با تمام حماقت هر روز به خودم می گم دنیا قشنگه..آدمها خوبن،زندگی مثل گُله...همه چی سر جاشه فقط من قدر نشناسم!!!!!!!!!!!!!!!
توف به بزرگ شدن.....چه کثافتی بودم من که دوست داشتم بزرگ بشم و قد بکشم...بزرگ شدم و هر روز پیرتر شدم....هر روز تو آینه مو سفید بیشتری پیدا می کنم
خاک بر سر من که دوست داشتم بزرگ بشم...چه گُهی خوردم حالا؟چه خوبی داشت بزرگ شدن؟چی به دنیا هدیه دادم؟چی هدیه گرفتم؟
خداااااااااااااااا..غلط کردم...واسه تمام آرزوهایی که کردم و بی خود بود...واسه تمام کثافت کاری هایی که کردم و عین بُز به روی خودم نیاوردم....گُو خوردم..گُوه...دارم رسما می گم...فقط جلوی بنده هات نمی گم چه کثافتی کردم....گر چند این جوری که داره پیش می ره چند وقت دیگه مجبورم جلوی بنده هات بگم چه کثافتی هستم و همین چند تا آدم هم توف کنن تو صورتم و ولم کنن برن.....اینو می خوای؟مگه همه پاکن؟مگه همه درستن؟؟؟؟آره خوب می دونم بقیه هر غلطی کردن می تونن بگن چی بوده ولی من از تکرارش با خودم هم شرمم می شه....
ولی تاوان این غلط کردنم روی مادرم نباشه...خیلی انتقام بدیه...قبول کن بی انصافیه..من کثافت کاری کردم چیکار اون داری؟فقط مادر من که نیست!!!!!!!!!!!!
خوبش کن...تو رو خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
دوست دارم تک باشند
باروری،آنها را از زیبایی منحصر به فردشان دور می کند!از من دور می کند!!!
دیگر مشغول می شوند
و فراموش می کنند وعده ی چشمک زدن به مرا!!!
فراموش می کنند قراری که بین من و آسمان و آنهاست...
چه باروری تلخی!
چه حسودی پلیدی!!!!
ــــــــــــــــــ
این نوشته ی من نیست..نوشته ی یک دوست عزیز ِ که اسمش رو نمی گم چون اجازه نداد ولی این رو از طرف خودم این جا می زارم.
دوستی که دوست داره من از حال و هوای مرگ بیام بیرون.
سپاس دوست مهربانم [گل]
بعدتر نوشت:
حالم گرفته شده...مامان فردا دوباره می ره بیمارستان بستری بشه برای آنژیو گرافی.....
قلبش اذیت می شه
گرفتم..گرفته....
هنوز نرفته دلم براش تنگ شد...
خیلی بهش وابستم،گاهی می گم شاید بد باشه این وابستگی ولی می دونم تنها موجودیه که باعث شده هنوز سرپا باشم ؛تنها انگیزمه
دعا کنید برام
سخته خونه ای که من باشم و مامانم توش نباشه...
با دلی گرفته
دیروز سالگرد فوت ناز بانوی شعر ایرانی بود.
24 بهمن سال 1345 فروغ شعر ایران پَر کشید و رفت.
دیشب فیلم مستندی دیدم از زندگی فروغ و حواشی دور بر آن،فیلمی که آقای صفاریان کارگردانش بود و در این فیلم مادر،خواهر،برادر فروغ و همچنین دوستان نام آشنای فروغ از جمله فریدون مشیری صحبت می کردن
زندگی زنی که برای بی پرواییش دوستش می دارم و شعرهایی که می تونم با دلم لمسش کنم
کسی که زندگی سرتا سر رنج و تلخی داشت و در جمله ای که مادرش گفت می شود خلاصش کرد؛مادرشون گفت:فروغ به من گفت مامان کاش نه خوشکل بودم و نه هنرمند ولی زندگی خوبی می داشتم!!!!
پرویز شاپور و ازدواج فروغ در سن کم(14/15 سالگی!)و بعد عشقی که فروغ به پرویز داشت و جدایی به دلیل سطح فکری متفاوت و دور شدن از فرزندش...
به جرات می گم پای این فیلم من بغض کردم،زندگی زنی رو دیدم که دوستش دارم و شعرهاش همیشه برام نماد حرف های زیادی بوده..زنی که دردهای زیادی داشته و قدری از اونها رو مادرش می گه
در کودکی ،پدری که مرد سالاری می کرده و خیلی اذیت و آزار و همین ها روح فروغ رو آزرده کرد
چقدر حس کردم این زن رو می شناسم،دردهاش برای بوی آشنایی داشت....
شکایتش از مردها برام نهان شد...
ـــــــــــــــــــــ
ولی ای مرد،ای موجود خودخواه
مگر ننگ است این شعر تو ننگ است
بر آن شوریده حالان هیچ دانی
فضای این قفس تنگ است،تنگ است
مگو شعر تو سر تا پا گنه بود
از این ننگ و گنه پیمانه ای ده
بهشت و حور و آب کوثر از تو
مرا در قعر دوزخ خانه ای ده
کتابی،خلوتی،شعری،سکوتی
مرا مستی و سکر زندگانی است
چه غم گر در بهشتی ره ندارم
که در قلبم بهشتی جاودانی است
ـــــــــــــــــ
شعر بالا قسمتی از شعر زیبای "عصیان" بود
دوستش می دارم این بانوی شعر ایران رو
من الان باید زنگ بزنم اون دنیا؟!!!تو فکر کردی چی جوری من باید تبریک بگم این روز رو؟!!!!
پسر فکر این روزا رو نکردی...
الان ماریا یاد درد زایمانش افتاده و من یاد این که تو شب عشق به دنیا اومدی...
تو نامردی،نامرد...مادرت موقع خاک سپاریت بهت گفت نامردی که تنهام گذاشتی...راست می گه آریا، تو نامردی!!!
اومدی فقط بشی درد ِ دل من؟پسر نابودم کردی...
آخه کدوم آدمی با فقط 2سال بودن این همه خاطره می زاره رو دلم؟!!!!!
خوب می دونی که هنوز عیدی تو توی کمدمه،خوب می دونی که به مامان گفتم اول واسه آریا عیدی بخره،خوب می دونی که عیدیت رو گذاشتم تو کمد خودم و هی می گفتم کاش اندازت باشه،خوب می دونی که می خوام نگهش دارم تا بشه آینه دغم،خوب می دونی که حتی نگاهش نمی کنم...
فقط چند ساعت دیگه طاقت می آوردی سال تحویل می شد و من عیدی تو رو می دادم...
یادته یه روز بعد از خاکسپاریت زار می زدم که من این عیدی رو چیکار کنم؟؟؟؟؟بابات آرومم کرد...
یادته بابات مثل بچه کوچولوها زار می زد و بهونه می گرفت می گفت من پسرمو می خوام؟!!!!
یادته مامانت لال شده بود؟!!!!
نامردی دیگه...نامردی که طاقت دیدن این همه صحنه رو داشتی...
ماریا نخون این چیزها رو...نخون...تو الان شکمت رو گرفتی و داری زار می زنی....خوب می دونم
آخه زن،من باید امروز زنگ بزنم به تو تولد آریا رو تبریک بگم و تو گوشی بهش بدی و اون به من بگه سلام خاله مرجان....
آخ که آرزو به دل می میرم...
ولی به خدا،آریا یادم نمیره...فقط یک بار اسمم رو صدا زدی که من از خوشحالی می خواستم بیهوش بشم
گفتی:مجان....
"ر"نگفتی ولی زیباترین کسی که اسمم رو صدا زده تو بودی....و من تا ابد زنگ این"مجان" گفتنت تو گوشم می مونه و بغض می کنم و سر درد می گیرم....
آریا؛لعنت به من که تو اون جشن کذایی تویی که خواب بودی بی خیال اون همه سر و صدا،رفتم بیدارت کردم(آخه دلم تنگ شده بود خواستم باهات بازی کنم)و تو بیدار شدی و نیم ساعت بعد...خواب ابدی رفتی...باید بگم لعنت به من........
یادته شب آخر تو بغلم خوابیده بودی و بر عکس همیشه اصلا غُر نزدی...
یادته قبل از خواب یه آبمیوه خواستی بخوری بابات بهم اشاره داد که نباید بخوری و بردمت تو یخچال قایمش کنی واسه فردات؟!!آریا من اون آبمیوه رو چند وقت پیش با عصبانیت پرتش کردم تو سطل آشغال!!!!
من برم به کی بگم؟!!من امروز می خوام تولدت رو تبریک بگم نامرد.....
من تورو غرق خون دیدم..به خدا دیدم...فکر کردم بازیه...آره بازی بود..بازی زندگی لعنتی بود...
از بچگی،خوشم نمیومد از مینی بوس،بی دلیل...ولی الان با دلیل....آخه اون مینی بوس لعنتی کذایی بد ترکیب تو رو له کرد....
واااای ماریا تو امروز چی داری می کشی....یاد ویار هات نیافتی زن....یاد دردهای توی شکمت نیافتی...یاد لحظه ی تولدش نیافتی...یادته گفتی خیلی تمیز بود؟!!!
بارها برام تعریف کردی لحظه ی زایمانت رو....چقدر تولد گندیه....
ماریا اشک بریز...گریه کن...زار بزن...دیگه آریا نیست که بخوای براش جشن تولد بگیری...
...
دیگه هیچ وقت نمی تونم 29 اسفند رو دوست داشته باشم،اون روز نابود شدم،دیوانه شدم،بدون آریا شدم...
پسر تو می فهمی یعنی چی؟می فهمی 2 سال به عشق فقط یه نفر هر بچه ای رو میدیدم با تو مقایسش می کردم؟پسر تو اینا رو می دونی یعنی چی؟می فهمی که می ترسم دیگه بچه ای رو دوست داشته باشم؟می فهمی که هنوز میای تو خوابم با همون لباس شب آخر!!!!!!
پسر می فهمی وقتی مادرت از خاطرات تو برام می گه من گلوم بسته می شه و خفه می شم ولی دم نمی زنم،می فهمی که با یه بدبختی بحث رو عوض می کنم و مادرتو می خندونم؟
پسر می فهمی یعنی چی وقتی مامانت تو اوج خنده کردنش دیگه نمی خنده و میره تو فکر،یعنی چی؟!!!
می دونی عکس هات رو نگاه می کنم مثل آینه دغ می شن برام؟
می دونی وقتی صدایی که تو موبایلم ازت دارم رو گوش می دم چی سرم میاد؟
...
می دونی امروز تولدته؟می دونی امروز ماریا داره دیونه می شه؟می دونی بابات هی داره قدم میزنه؟
می دونی داری خواهر دار می شی؟تو باید می بودی براش غیرتی می شدی....
می دونی برای اینکه ماریا درد دوریت رو کمتر احساس کنه داره یه خواهر برات میاره؟
می دونی بابات دوست داشت این بچه برادر باشه؟می دونی می خواست اسم تو رو براش بزاره؟
می دونی بابات موقع خاکسپاریت گفت:خدا دوست نداشت پسر داشته باشم؟
یادته مامانت کالسکه ی تو رو دید(همونی که آخرین بار با هم تمیزش کردید)غش کرد و تا مدتی بهوش نیومد؟!!!
می دونی مامانت موقع بلند شدن از سر مزارت برات شوکولات می زاره رو سنگ قبر؟!
می دونی آهنگ مورد علاقت رو نوشتن رو سنگ قبرت؟
"آهویی دارم خوشکله،فرار کرده ز دستم،دوریش برایم مشکله،کاشکی اونو می بستم..."
کاشکی دستت رو می گرفتم...می دونی تو آهوی خوشکل من بودی؟می دونی تو بهترین و خوشکلترین بچه ی روی زمین بودی؟
...
آریا؛می دونی سال 87 پُر از بدبختی بود؟می دونی مثل برق و باد برام تموم شد؟آریا می دونی موقع سال تحویل 87 داشتم زجه می زدم؟آخه چند ساعت بود که پَر کشیده بودی...
می دونی این روزها خیلی سخته؟
..
امروز دارم برای 3 سالگی کسی می نویسم که فقط 2 سال و 1 ماه و پنج روز دوست داشت زنده باشه!!!!!!!
بی معرفت،تو که این قدر کم قرار بود باشی چرا اندازه ی قرنی خاطره گذاشتی رفتی...
عزیز دلم،می دونی هنوز لباسات بوی خوبتو داره؟!!!!!
من دو سال فکر می کردم چه قدر 24 بهمن روز نازیه....
الان می گم روز عذاب آوریه...
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
آریا،پسر دایی کوچولوی من که 29 اسفند 86 ساعت حدود 7 الی 8 شب پر کشید و رفت
عکس هایی از آریا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حقی که این جایزه داشت،امشب ادا شد و به دستان لیلای سینمای ایران بوسه زد.
در شب اختتامیه جشنواره فجر،لیلا حاتمی عزیز برای بازی در فیلم "بی پولی" به کارگردانی "حمید نعمت الله" جایزه بهترین بازیگر نقش زن رو دریافت کرد.
آنقدر خوشحالم الان که قابل وصف نیست،وقتی سایت جشنواره فجر رو باز کردم و دیدم اسم لیلا رو "ایـــــــــــــول" بلندی از فرط خوشحالی گفتم
و بزار خیال کنم
و بزار در آغوش تو خیال کنم
خیال خام،یاوه،پوچ و هر چه که بوی تهی بودن می دهد
بگذار لهجه ی گل ها را به یاد بیاورم
بگذار تُن صدای مسافر را مزه مزه کنم
و بگذار،بگذار که خیال کنم
خیال کنم به بودنم
به زیبا بودنم
هر چند خیال پوچی ست
اما تو را قسم
بگذار خیال کنم
شاید این خیال مرا زنده کرد
شاید به آغوش گلها برگشتم
خیال،خیال...
تا نفس جاری ست بگذار خیال تو را هم مزه مزه کنم
بگذار داغ داغ هورت بکشم
حتی اگر زبانم بسوزد
ولی به خدا دَم نمی زنم
بگذار خیال کنم
تو را،گل ها را
خیال،خیال انگیزی ست
و بگذار
دم مرگ من رسیده
برای آخرین بار
لحظه ای خیال کنم
به پاک بودنم!!
با تمام واهی بودنش
بگذار خیال کنم
باور کنم
که یک روزی
پاک بودم!!
می خواهم به همان یک روز افتخار کنم
حتی اگر آن یک روزهم فقط یک خیال باشد....
بگذار خیال کنم
بعد نوشت:بگذار خیال کنم که آرزوهای کودکیم بر باد نرفته ست....
آهای آهای گارد نگیرید و باورهای موروثی را کنار بگذارید مردم انگشت به دهان!!
آهای آهای اخم نکنید و قدری مغزها را از آکبندی در بیاورید،به خدا ثواب دارد.
...
آنقدر شاکی شدم این روزها و دلم می خواهد داد بزنم؛ولی آخه فداتون بشم مگه فایده داره؟مگه به کسی بر می خوره(به رگ نداشته ای!!)
خوب زورم میاد،حسودی می کنم،رگ گردنم جیلیز ویلیز می شه...
قضاوت کنید،نه نه قضاوت رو بی خیال...
...
آبادان و خرمشهر هنوز همون طورن،بم به حالت اسلوموشن شاید ترمیم بشه اون وقت پول جمع می کنن واسه باز سازی غزه!!!!!!!!!!!!
ای خدا من چه چیز اینها را باید دوست داشته باشم؟!!!!!!!!!!!!!
همیشه فکر می کنم اگر تو خوزستان ثروت کشور نبود،هیچ تبلیغی برای دفاع نمی شد
همیشه فکر می کنم اگر تهران رو نمی زدن صحبتی برای تمام شدن جنگ و صلح نمی شد
همیشه به خودم می گم،اومدن،جنگیدن و رفتن!!!!ما موندیم این خوزستان درب و داغون و چه مظلوم موندیم تو کوچه های گریه دارمون...
همه ی شهرها شدن سنبل شهید پرروی،دریغ از اینکه کل خوزستان شهید و جانباز شد...حتی من کودک 2 ساله!
مگه جانباز فقط به ترکش خوردنه؟!!!منی که موقع صدای لالایی صدای بمب و خمپاره شنیدم الان جانبازم،درد دارم،ارتعاشات عصبی دارم و داریم(خوزستانی ها)
اینا همه بغضه لامصبیه که خفم می کنه
پشت می کنن به ما فقط برای معروف شدن میان می رن حلبچه و شلمچه و هویزه و... واسه فیلم گرفتن و خودشون جلوی دوربین گریه می کنن و دریغ که نمی دونن اینجایی ها چی دارن می کشن..
ترس زمین های مین گذاشته شده...
لامصبا اینا فریاده..اینا بغضه...اینا درده...اینا زخم های کهنه ست
وای بر اون روزی که این زخم های کهنه بو گندش همه جا رو بگیره!!!!
بزار بهتون بگم خجالت بکشید،از این همه مادر داغ دیده،پدر بغض در گلو مانده،پسر بی پدر مانده،دختر بی نوازش پدر مانده،زن بی همسر مانده و...و مرد زن گمشده...
ها چیه ترسیدی؟نمی خواستی بگم؟بزار بگم از عروسی هایی که عروس رو بردن و داماد ناکام موند
اون وقت زن عراقی نشون من می دی؟زن غزه ای نشون من می دی؟
من اون روزی که تو به جای آرم پارسی اومدی کلمه ی خدا رو به عربی نوشتی باید می زدم تو سر خودم و می گفتم ای وااااااااای بر من!(چیه؟می خواید گارد بگیرید؟گارد بگیر ولی منظور من با واژه ی مقدس خدا نیست..چی می شد به جال الله می نوشتن خدا؟!!)
همین شد که عرب ها پُر رو شدن..اومدن ...تاختن..ویرون کردن...بعدشم عین خر سرشون رو انداختن و رفتن و شما بعد چند سال هی پشت سر هم دارید بهشون می رسید!!نکنه واسه اینکه ما رو نابود کردن دارید قدر دانی می کنی؟
من بی رحمم...جنگ بی رحمم کرد...نگاه پست شما من رو بی انصاف کرد
نه برای کودک غزه غمگینم نه زن مفلوک عراقی....اعتقاد دارم چوب خدا صدا نداره،وقتی هم زد دوا نداره!!!!
بر زن عراقی گریه می کنید که مردهایش زن های ما رو با تجاوز نابود کرد
بر کودک غزه ای ترحم می کنید که پدرانش فریاد زدن از مرگ بر ایرانی!!!
خاک بر سرتان که پاچه خوار بد ذات ترین مردمان تاریخ بشریت شده اید
خاک بر سر من که مجبورم با شماها سر کنم
..
و شرمنده ی رویت هستم ای کوروش کبیر و ای همه ی نیاکان خوب من که جنگیدید و به اعراب محل سگ نگذاشتید...کجایید که الان باید گوش به اعراب بدهیم و صدایمان هم در نیایید و به اسم تکراری شده ی "مسلمانیشان "بگذاریم هر غلطی می خواهند بکنند...
وای بر من...توف بر من..که نشسته ام و فقط فحش می دهم...
...
وای بر اون روزی که شما باید جواب اشک های خیل عظیمی از مادران را بدهید...گمان کنم بدانید آه مادر بدترین نفرین زمینی ست ....خدا زود صدای آه مادر را می شنود...
آه مادران خوزستانی اگر بگیرد...
فقط همینها برای ویرانی هفتصد جد و آبادتان کافی ست
...
آهای رفیق،گارد نگیر...قدری تامل کن
بدم میاید از طرفداری کورکورانه و متعصبانه ی بی خود
قبول کن که دروغ شده رمز خوشبختی این خاک گربه مانند!!!
...
غیرت های بو گرفته،فریادهای خفه نشده،ریش های اصلاح نشده،ریشه های فراموش شده،درد و دل های خفه شده،گلایه های منطقی،سریال های جو گرفته،سینمای بی موج شده،انقلاب های سرکوب شده،مغزهای بی مغز شده،اعتیاد های اجباری...
چه سرمایه های گند زده ای دارد نسل من...
چه شادی های گریه آوری داریم!!!!!
...
و من هیچ مسجدی را دوست ندارم!!!مسجدی که ساعت ورود خروج برای من بزند جایگاه درد و دل با خدا نمی شود،جایگاه وراجی یه مشت منفعت طلب است
من هیچ امام زاده ای را قبول ندارم و دوست ندارم و هیچ بوی نرگسیشان نمی تواند مرا پاگیر کند که در عجبم 100 سال پیش مرده ولی برادر امام رضا می نامیدش!!!
...
و من مسلمان نیستم و با نام دین به خدا کفر نمی کنم
و جلوی هیچ عشق زمینی دلم نمی لرزد و پاهایم سست نمی شود
با نام شرعیت بر گناه هوس رانیم لاپوش نمی گذارم!
نام دین نمی زارم بر اعتقادم
نماز می خوانم ولی نه مثل مسجد رفته ها....
هیچ مرجعی را قبول ندارم که مرجع من خداست و لا غیر
هیچ منبری را باور ندارم جز کتابی که عاشقانه خواندمش بدون غلط و بدون ریا!
...
...
ناسزا گفتن بر خائنین در قاموس من یعنی ثواب!
...
آهای رفیق اخم نکن...این ظلمت را ببین
بعد نوشت:من این گربه ی ملوس رو عاشقانه می پرستم مخصوصا جنوب غربی اش را....
اعتراض من،بغض من دلیلش دوست داشتن است،من مجروحین جنگی رو دوست دارم(چه ترکش خورده ها چه دل های ترکش خورده را)
این عمر باقیمونده رو بی دل حرومش می کنم!!!!!!
هی من می خوام یادم بره که کلمه ی "جنگ" قلبمو دچار سوزش می کنه،ولی نمی شه،این یادگاری های لامصب دست از سرم بر نمیداره
"دست های خالی"
و چقدر دست خالی تو این فیلم بود،بغض می کردم واسه دستاشون واسه دستام واسه دستامون،بغض می کردم برای مرد خوش صدای سینما که دیگه فقط خاطره شده!!!
و من هی دلم می گیره....
دو تا بازیگر شاهکار داشت؛خسروی سینمای ایران که نیازی به تعریف منِ بیننده ی آماتور نداره آخه....
مریلا زارعی،کسی که همیشه گریه کردنش رو دوست داشتم؛سکانس جشن تولدش می تونه یکی از بهترین سکانس های عمرش باشه
و من هر چی بخوام بگم نمی تونم بی خیال صحنه ای بشم که خسروی سینمای ایران سجده می کنه و آب دریا میاد رو صورتش و من چقدر دلم از این سجده ها خواست....
این بغض لامصب(لامذهب!)چه بی امون شده ....یعنی مربوط به دیدن شکیبایی می شه!؟یا خود فیلم؟!
به گمانم هر دو...
از جنگ توش بنالم!!!
از اسارتش بنالم!!!
از عقده ها بنالم!!
از ساختار فیلم بگم!!
از آدمای فیلم بگم...
نه نه
نمی تونم
بزار برم تو رختخوابم و فکر کنم که چقدر خوبه که دستام اینقدر خالی نیست!!!!
فیلم خوبیه...برید ببینید....جدی می گم...ولی بگم که پایانش رو دوست نداشتم چون خیلی آرمانی بود،این پایان های خوب و خوش منو اذیت می کنه...دوست دارم تلخ باشه،واقعی باشه تا من مزه ی حقیقت روبچشم...وقتی همه چیز خوب تموم می شه من از زندگی توقعم زیاد می شه،می گم وقتی این خوب شد پس برای منم باید بشه و همش منتظر حادثه می شم...این حادثه شدن غلطه به خدا غلطه...
...
...
چقدر خوبه که دستم خالی نیست!چیزی توش نیستااااا ولی خالی نیست....
پ.ن1:دست خالی به کارگردانی ابوالقاسم طالبی
پ.ن2:عکس هایی از مردی که خیلی جاش خالیه تو سینمایی که نیاز داره به عاشقانی مثل او 1 2 3 4 5
پ.ن3:شرمندم ولی هر فیلمی که حتی گوشه ای از جنگ رو بگه قلب منو دچار یه سوزش می کنه!!!!!گاهی تصور می کنم که اگه جنگ تو دنیا نبود،چی می شد؟!!!
پیش میاد که دلم گاهی می خواد به خودش دروغ بگه،حتی به زور و شکنجه!!!
دوست دارم الکی،دزدکی،دروغکی...باور کنم که هیچ بچه ای شب تو خیابون نمی خوابه!
هیچ دختری بعد از نئشگی پدرش بلایی سرش نمیاد!!!
هیچ پسر کوچولویی از کارهای مامانش رگ غیرت کوچولوش داغون نمی شه!!!
از هیچ بچه ای سو استفاده نمی شه!!!
دلم می خواد قبول کنم که دست کوچولوی هیچ بچه ای زخم و کبود و سوراخ سوراخ نیست!!!
می خوام به خودم شیر فهم کنم که هیچ بچه ای تو هیچ جای دنیا گرسنه نمی خوابه!!!
می خوام دروغ بگم،هیچ بچه ای خرید و فروش نمی شه...
...
...
غُر نزنید،می دونم این دنیا خیلی سفیدی داره،خیلی زیبایی داره که من هر روز یکیش رو کشف می کنم،اصلا نماد سفیدی این دنیا و خوشکلیش خدای خوب منه
ولی
ولی
سیاهیاش گاهی قلبم رو به درد میاره
امروز ،روزنامه اعتماد*،باز یاد من انداخت که بچه های درد کشیده هست،پست اخیر مینای گلم** باز یاد اوریم کرد که من چقدر دغدغه ی ذهنی دارم نسبت به بچه هایی که بی گناه پرت می شن تو این دنیا و به جای بچگی کردن باید تاوان آدم هایی رو بدن که فقط اونا رو تولید کردن!!!
دلم لک می زنه برای بچه ای که نمی تونه بچه گی کنه...
و بارها تاریخ،اجتماع،سیاست و هر کوفت و زهر مار دیگه نشون داده که اگر کسی توی بچه گیش نتونه بچه گی کنه چه آثار مخربی برای خودش و جامعه ش داره...
و من هی می خوام با خودم تکرار کنم،ما باید دوباره بچه گی کنیم...
منی که بچه گی کردم هنوز دنبال بچه گی کردن هستم و وای به حال اونایی که در کودکی حس و شورشون خفه شد!!!!
...
کاش تو این دنیا بچه ی سو استفاده شده نبود!!
کاش تو این دنیا ترس کوچه های تاریک و تنگ نبود!!!
کاش تو این دنیا ترس نعره ی پدر نئشه نبود!!!
کاش تو این دنیا ...
..
کاش تو این دنیا بچه ی کارتون خواب نبود
کاش تو این دنیا کودک معتاد نبود!!!
..
..
و من هی می خوام به خودم دروغ بگم!!!!!!!
و به قول فروغ؛
کور شوم اگر دروغ گفته باشم.................
پی نوشت:شاید زیاد ربط نباشه ولی برای من یادآوری کرد این درد کهنه را...
بعد نوشت:چقدر خوبه که دوستان خوب داشته باشم...یه چیزی اتفاق افتاد که تنم می لرزید از ناراحتی،پناه بردم به صدای یه دوست...و چقدر آروم شدم..ممنون هانیه گلم
چقدر خوبه که خدایی هستی که می شه باهات حرف زد،می شه بهت گفت قربونت بشم،می شه برات سکوت کردو تو هی از این سکوتم منودل خوش خنک کنی.
چقدر خوبه که خدایی هستی که می شه عاشقت بود،می شه هر روز شروعی باشه واسه بیشتر دوست داشتنت و بدونم هنوز به نیم درصد از عشقی که تو به من داری نرسیدم و هی تلاش کنم.
چقدر خوبه که می زاری خدامون باشی،چقدر خوبه که می زاری اسمت رو نفس بکشم،چقدر خوبه که می زاری بفهمم که هستی،وجود داری،جریان داری...
چقدر خوبه که به بدی هام لبخند می زنی و موقع قهر کردن تو پیش قدم می شی
چقدر خوبه که ناز نمی کنی با تمام زیباییت و من با تمام زشتی ناز می کنم و چقدر خوبه که همیشه نازم خریدار داره
چقدر خوبه که می تونم برات حرف بزنم
چقدر خوبه که خدای منی
چقدر خوبه که وقتی نفس می کشم بیشتر حست می کنم و وقتی نفس عمیق می کشم لمست می کنم
چقدر خوبه که من خدا دارم
چقدر خوبه که هر ثانیه می تونم یه ذره کشفت کنم
چقدر خوبه که بی انتهایی
چقدر خوبه که بزرگی
چقدر خوبه که گاهی نگاه سنگین بهم می کنی تا بیشتر از این غلط نکنم
چقدر خوبه که گاهی چشمک می زنی
چقدر خوبه که می شه پرید تو آغوشت
چقدر خوبه که هر روز می شه یه لذت با تو بودن رو کشف کرد
چقدر خوبه که وقتی فراموش می کنم تو یادت هست
چقدر خوبه که وقتی عذاب وجدان می گیرم تو می گی بی خیال بشم و بخشیدی
چقدر خوبه که مال منی
چقدر خوبه که همه ی همه می تونن به من بابت داشتن تو حسودی کنن
چقدر خوبه که دارم برات می نویسم
چقدر خوبه که این همه خوبی و من هی دارم می گم دیگه چیو بگم.
چقدر خوبه که بدونم همیشه هستی و عاشق تنها شدن باشم چون فقط با تو هستم بدون مزاحمت
چقدر خوبه که بهانه های خوشبختیم رو می ریزی به پام
چقدر خوبه که من کم میارم از خوبی هات
چقدر خوبه که خدای منی
پی نوشتت:زهرا بانو این خدا واره 13(علاقه ی تو به 13)
برای اولین بار تنهایی صبح رفتم حلیم خریدم..چه لذتی داره تو کوچه های خلوت بری و سرد بودن ملسی که صورتو نوازش می کنه و چقدر حس خوشحالی داشتم..
و چقدر راحت می شه از زندگی لذت ببرم و چقدر راحت می شه با دست خودم تلاش کنم که خوب باشم،که بگم همه چی رو به راهه(حتی به دروغ)
...
با دوست عزیز قدم می زنم،طبق معمول بحث می کنیم و چقدر اذیت می شم وقتی می بینم فقط افراطی طرفداری می کنه بدون منطق،به من می گه خوب بود ولیعهدتون میومد و خراب می کرد مملکت رو!!!!بدون اینکه بدونه من از اون خوشم نمیاد!از هیچ کدومشون و چون طرفدار هیچ کدومشون نیستم دیدم منطقی تره...وقتی می گم اون نفتی که قرار بود بیاد سر سفره چرا هر چی قیمتش رفت بالاتر وضع ما بدتر شد،می گه وضع اقتصادی خرابه ...وقتی بحث اون تماس تلفنی برنامه عمو پورنگ می شه و من می گم بنده خدا معلوم نیست سر اون پدر چی آوردن بهم می گه مملکت آزادی داره و من می گم آزادی یعنی چند روز برنامه ی مورد علاقه ی بچه ها پخش نشه؟!!!و چه عجب که سکوت می کنه....
...
چه ذوق مرگی لذت بخشی که وقتی جلوی روم چندتا کتاب جدید باشه،حتی اگه همه ی این کتاب ها رو خیلی ها خیلی وقت پیش خونده باشن،مهم اینکه من 3تا کتاب جدید دارم که از خوشحالی می خوام گازشون بگیرم
"سه کتاب" زویا جونم رو خریدم؛اولین کتابی که ازش خوندم طعم گس خرمالو بود و من فکر می کردم 3 کتاب همون کتاب باشه ولی فهمیدم که نه طعم گس جزیی از این کتابه
"مردی که گورش گم شد" حافظ خیاوی که خیلی زیاد تعریفشو شنیدم و چاپ پنجم در کمتر از یک سال!!!!
"بادبادک باز" خالد حسینی رو هم بالاخره گرفتم
و یه کتاب برای عکاسی گرفتم که یه ذره سطحمو بتونم هماهنگ کنم با کلاس(من فقط واسه علاقم رفتم عکاسی ولی انگار بقیه افراد کلاس یه اطلاعاتی دارن)
چلچراغ و همشهری جوان رو گرفتم(با اینکه تو دهه زجر دوست ندارم بگیرم چون خواه نا خواه مطالبشون مر بوط به روزهای پر شور اون سالهاست!!!!!!)همشهری جوان تعریفش رو زیاد می کنن ،گرفتم ببینم چه طوره
و چقدر من از برخورد این پسرک مودب و با دانش محام* خوشم میاد**...رفتم لیست بلند بالام رو نشونش دادم،چندتاییش رو گفت زیاد خوب نیست،خیلی هاش رو هم تایید کرد؛حس می کنم این پسر به جای غذا کتاب می خوره اخه هر کتابی که هست می گه خوندم و در موردش حرف می زنه و من چقدر دوست دارم این کتاب فروشی خوشکل رو
و من از خوشحالی دارم تلف می شم،البته اول باید مجله هامو بخونم
شکرت خدا که این روزهای زمستونیت رو برای مرجان کوچولوت بهاری کردی(می دونی که بهاری هستم واسه همین هوارو بهاری کردی که من بمیرم از خوشحالی و هی له له بزنم تو این لذت بردنه)
و دیروز چه بارون نازی زد و چه با مزه زود مانتو تنم کرد و پریدم دو تا کوچه رو طی کردم و تا، کسی نبود سرمو می بردم بالا تا خدا راحت ترم نازم کنه
*اسم کتاب فروشی
**برداشت اشتباه نشه،به خاطر دانشش و کتاب خون بودنش منظورمه و اطلاعات دقیقی که می ده
پی نوشت مهم:امروز تولد یکی از بهترین دوستامه،هانیه عزیزم
بعد نوشت:به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرم...آدمیان،نگیریدش از من این نفس های خوشبختیم را
من سیب را فهمیدم
واژه را بوسیدم
خدا را نفس کشیدم...
این روزها بهونه های مختلفی پیش میاد که حسودی کنم؛به خوبی یه آدم،مهربونیش،موقعیت اجتماعی،فرهنگی،تحصیلی... کلا باید یه بلایی سر این خنگ بازیام در بیارم که این قدر حسرت به دل نباشم،بعضی از حسرت هام رو خودم باید بتونم حل کنم.
امروز صبح زود به قول خودم(ساعت 7 زوده یا دیر؟)بیدار شدم و تند تند آماده شدم که برم سر کلاسی جدید...این همه تند تند آماده شدنو مانتو اتو کردن خرکی و ما بقی قضایا یه طرف،سوختن از این بابت که خودتو برسونی و ببینی ای بابا اینا تعداد محدود می خواستن و اسمت تو لیست نیست و چه عجیب بود که اسم مرجان و پریسا(من و دوستم که با هم می خواستیم بریم این کلاس رو) پشت سر هم تو اون لیست کذایی بود ولی فامیل منو نزده بود ،یه طرف دیگه.
ناراحت نشدم فقط حس کردم ضایع شدم!!
خیابون طویل رو دوباره طی کردم و رفتم به سمت همون کتاب فروشی که می خوام بکنمش پاتوقم؛هنوز کامل باز نشده بود و نمی شد برم تو(8:30)منم سوار ماشین شدم و برگشتم به منزل مثل یه دختر خوب!!
دوشنبه هم یه امتحان عملی دارم و مشغولش هستم
بعد از امتحان برگشتنی میرم سراغ محام(همون کتاب فروشی) و از تو لیست 70 تایی(لیست کتاب هایی هست که می خوام داشته باشم!) یه چند تایی می خرم ...
چندتا فیلم هم رو میزم هست بعدش وقت می کنم ببینمشون از همین الان می دونم دو تاشون مزخرفه ولی چون زیادی بیکار می شم مجبورم...
می خوام فیلم های امسال(سال سینمایی) رو همه ی خوبهاش رو برم و ببینم دیگه نمی خوام منتظر ناز و ادای کسی باشم که بیاد باهام سینما یا نه و به خاطر همین کش و قوس ها هی فیلم اکران بشه و من از دست بدم...
باید یه کتاب خوب عکاسی هم بخرم یه ذره مطالعه کنم چون بقیه سر کلاس انگار یه نیمچه دانشی دارن ولی من نه!
فردا جلسه ی سومه و چقدر خوبه فردا موقع گرگ و میش؛ کلاس عکاسی ؛استاد تپل و دوست داشتنی؛ استادی که گفت آدم نوستالتژیکیه و فکر کنم به همین دلیله که خوشم میاد ازش چون من میمیرم برای فلاش بک زدن به پشت سری که زیبا بوده...
چه با مزه،چه راحت می شه خوش بود....ولی گاهی یه مه و خورشید و فلکی میاد می زنه تو پوز آدم که همه ی دل خوشی هاش پهن می شه کف زمین...خدا کنه فعلا تو پوزی نخورم...می خوام حتی شده یه مدت کوتاه خوش باشم،خوش باشم و لذت ببرم از نفسام..از خودم،از دوستام،از آدم های دور و برم،از دلخوشی هام،از تعلقاتم،از افکارم...
یه چیز بی ربط هم بگم(نه که حالا همشون با ربط بود!)؛گاهی یه چیزایی می بینم و می شنوم که تو دلم بلند داد می زنم:خدایا شکرت که تنم فقط مال خودمه و هیچ شریکی توش ندارم!!
بعضی ها که خیلی احساس روشن فکری می کنن می گن:می تونی تنم رو صاحب بشی ولی فکرمو نه!
با جسارت تمام می گم که حرف مزخرفیه...
می خوام از بازیگری بنویسم که با اعتماد به نفس کامل می گم تو سینمای ما تکرار نخواهد شد و با جرات می گم برترین بازیگر زن سینمای ایران بوده و هست و خواهد بود
ستاره ای که هیچ وقت افول نکرده و همیشه نامبر وان بوده
خیلی ها شاید یه زمانی خیلی اوج گرفتن ولی الان اثر پر رنگی ازشون دیده نمی شه ولی جز معدود کسانی که همه همیشه می شناسنش و همیشه محبوب بوده؛لیلا ی سینمای ایران
لیلا حاتمی؛
این نوشته ادای دین به بازیگری که وقتی نقش فاحشه رو بازی می کنه من عاشق فاحشه ها می شوم
شاید اگر قرار باشه از لیلا صحبت بشه همه اول حرف از لیلا ی مهرجویی بزنن ولی من فیلمی که باهاش لیلا رو شناختم رو می گم؛سریال کیف انگلیسی
اون موقع می دونستم لیلا یه هنرپیشه سینماست..بعد از اون لیلا باز شدم حسابی
منی که نیکی کریمی با بازی در دو زن طرفدار پر و پا قرصش شدم ولی الان می بینم که نیکی کریمی ستاره ی محدودی بود
لیلا حاتمی همه ی نقش هاش دوست داشتنیه
کسی که خیلی با قدرت از زیر سایه پدر بزرگوارش اومد بیرون
لیلای مهرجویی
آب و آتش
ایستگاه متروک(بازیش تو این فیلم به چشم نیومده ولی واقعا زیباست...یعنی فقط کار لیلا بود)
ارتفاع پست
شیدا
سالاد فصل
کیف انگلیسی
...
نقش شیدا و باز هم سکوت های لیلا
سالاد فصل،دختری که خسرو شکیبایی رو دیوانه ی اداهایش می کند...
کسی که با صورت معصومی که داره می تونه نقش فاحشه بازی کنه و تو آخر فیلم برای کشته شدنش چه بغض سنگینی کنی
لیلا حاتمی همیشه گزیده کار بوده و همیشه رو قله ی بالا بوده
این رو هم بگم که رو دلم نمونه؛
سینمای خارجی باز نیستم ولی تا اون حد محدودی که دیدم می تونم نیکول کیدمن رو مثال بزنم که خیلی به نظر من از لحاظ فیزیک شبیه به هم هستند(البته کیدمن 180 قد داره)
منم مثل همه ی طرفداران لیلا منتظر فیلم جدیدش که با حمید نعمت الله (بی پولی) کار کرده هستم.
مادر شدن لیلا هم به عنوان یکی از کسانی که طرفدار و مشتاقش هستم تبریک می گم.
چند وقت پیش هم ارث باباش رو آتیش زدن که نیازی نیست ربطش بدم به اینکه چند روز قبلش لیلا و علی مصفا از اومدن خاتمی به انتخابات حمایت کردن و چند روز بعد سینمایی که ارثیه لیلا بود آتیش گرفت..نه اینا همه اتفاقی بوده!!
هیچ وقت یادم نمی ره که گلشیفته ی فراهانی(که بعد از لیلا شیفته ی بازی گلی هستم)در برنامه ی شب شیشه ای گفت که خانم لیلا حاتمی انتخاب خیلی خیلی بهتری بود برای فیلم میم مثل مادر
حرف از لیلا،نگاه های معنی دارش(که اعتقاد دارم اگر سر تا سر فیلم سکوت کنه و با نگاه بازی کنه باز هم محشره)داد زدن هاش(توی حکم فریادشو دوست داشتم)شیطنت هاش(توی کیف انگلیسی)و کلا بازی و شخصیتش خیلی زیاده و زمان می بره
کاری به مقوله ی شخصی بازیگرها ندارم(چون اعتقاد دارم هر کسی حق داره اون طوری که می خواد تو زندگی شخصیش باشه)ولی فقط این همیشه برام جالب بوده،تو سینمای ما تنها بازیگر زنی که بعد از آوردن اسمش لقب محجوب رو می زارن لیلا هستش
لیلا حاتمی رو دوست دارم و همیشه عاشق این هستم که فیلمی ازش اکران بشه
لیلا هیچ وقت چهرهای فوتوژنیک دیگران رو نداشته ولی چهره ای داره که همیشه به دل می شینه و دوست داشتنی باقی مونده
بعد نوشت:به امید اینکه سیمرغ امسال رو بگیره
روز اول مهر،روز اول مدرسه،برای همه یه ذوقی داشت...دقیقا یادمه هیچ حسی نداشتم..خیلی معمولی رفتم نشستم تو کلاس...بچه ها گریه می کردن من نگاهشون می کردم(می گن دلیل اینکه من گریه نکردم این بود که مهدکودک رفته بودم)..
گذشت...
هی سال گذشت...
کلاس های بالا تر و بی ذوقی بیشتر...هیچ وقت مدرسه رو دوست نداشتم...به ذوق رفتن به دانشگاه سالهای دبستان،راهنمایی و دبیرستان گذشت...
دانشگاه...اون چیزی که می خواستم حتی 1% نبود...روز اول بعد از خداحافظی از مادر وقتی تازه می خواستم ببینم تنها بودن تو یه شهر دیگه چطوریه..زدن تو پوزم...جمع کردم خودمو و گفتم خودتو نگه دار..
بگذریم...بزرگم کرد..خیلی اتفاق ها برام افتاد...تلخ..خیلی تلخ...پروسه های وحشتناک و زشتی رو گذروندم...
ولی بزرگ شدم..
تو 3 سال...پوست انداختم...یه مرد شده بودم برای خودم...از پس خیلی چیزا بر می اودم...از پس خودم...زبون پسرها..متلک های بی خودشون...دخترای یاوه گو...مسئولان فاسد اخلاق...
دیگه یاد گرفته بودم چه جایی بزن تو پوز کسی و کجا سرمو بندازم پایین و برم..
گذشت...
بزرگ شدم
تو این پروسه ی 22 ساله زندگی،خیلی کلاس ها رفتم..درسی و غیر درسی ...با انتخاب خودم یا اجباری...
بعد از این همه عمر(برای من الان این سن زیاده..برای منی که یه زمانی فکر می کردم 15 سالگی یعنی خیلی بزرگ!!!)یه کلاسی با عشق خودم،با انتخاب خودم،با پیگیری خودم با فقط خود خودم رفتم...
و چقدر من تو اون کلاس بهم خوش می گذره...تنها کلاسیه که دوست ندارم پایان تایمش نرسه...چقدر دوست دارم بشینم و گوش بدم
چقدر خوبه که از هر چی که دوست دارم توش حرف زده می شه:عکاسی،تاریخ،فرهنگ،هنر،حرف زدن های پروازی*(که من عاشقشم)و هر چی که دوست دارم..
هیچیش منو اذیت نمی کنه...حتی پوزخند آن پسر ریش دار که وقتی پرسیدم ویزور یعنی چی...بهم خندید که نمی دونم...اولین بار بود از کم دانستن زبان انگلیسی خجالت نکشیدم..چون انقدر این کلاس رو دوست دارم که حتی آن پسرک هم نتونست منو ناراحت کنه(منی که فوق العاده حساسم روی نیشخند اونم از سمت پسرا...تو دانشگاه جرات نداشت کسی این کارو انجام بده چون جواب می دادم در حد دندان شکن)
تا الان دو جلسه بیشتر نرفتم کلاس ولی خیلی بهم خوش گذشته..
ساعت 8 تو شب های زمستون درراه برگشت به خونه و خیلی فاز می ده...موقع رفتن هم هوا گرگ و میشه و از کنار فلکه نخل و کارون(با وجود کم آبیش و بغض خشکسالی) رد شدن آدم رو آماده ی کلاس عاشقانم می کنه...
خدایا بزار بهم خوش بگذره تا آخرش...بزار حال کنم حسابی با این کلاس
وای که چقدر این استاد رو دوست دارم حتی وقتی بهم خندید که یه سوال مسخره پرسیدم و من بر عکس همیشه دوست دارم همش سوال بپرسم...دوست دارم هی طول بکشه این کلاس دوست داشتنی...
*یعنی یه سری حرف های که من دوست دارم..از همه چیز گفتن..گله کردن از اجتماع..صحبت از ادبیات کردن..از سینما..یه جور گلایه های اجتماعی فلسفی و اوضاع و احوال آدم ها!!!
بعد نوشت:اینم پایان سکوت مرجان...سعی بر بهتر شدنم کردم..به امید خوب نوشتن...قالب رو هم به زودی عوض می کنم که خوشحال شوید
بعد تر نوشت:اینم مرجان با قالب جدید[لبخند]
بعد تر نوشت:عکس اون دختر سیگار به دست رو اصلا نخواهید که عوض کنم چون راه نداره
زنگ در زده می شود..خودت را به خواب می زنی..موبایل رو خاموش می کنی....مادر خودش با کلید شخصی اش وارد می شود...تلفن زنگ می خورد...دوستکی از دوستان هست..می گوید به مرجان بگویید نتایج اعلام شده بره نگاه کنه....مادر با صدای همیشه مهربانش صدا می کند مرا...
می روی به سایت مربوطه...اسم و مشخصات کوفتی ات را می دهی...و در دل محکم می گویی حتی اگر زده بود قبولی حق رفتن به دانشگاه نداری....می آید...مثل همیشه زده مردود!!!!...نفس راحتی کشیده می شود...و اندکی ناراحتی اضافه می شود!!!
اسم برادر را می زنی...قبول شده...خوشحال می شوم در اوج اشک هایم....بهش زنگ می زنم...می گم با شیرینی بیا خونه...باور نمی کنه...بعد از این همه بدبختی که برای طلاق و جدایی می کشید حالا خوشحالی قبولی...
وقتی وارد خانه می شود...برای اینکه قبول کند خودش می رود پای کامپیوتر...و برای اولین بار در 22 سال زندگی کوفتی ام ،از خوشحالی و شنیدن این خبر از زبان من می پرد و محکم بغلم می کند...
راهش برای جاده ی خوشبختی دوباره هموار شد...دیروز هم قضیه طلاقش رو به بهبودی رفت...
برایش خوشحالم...و برای مادری که آرزوی مهندس شدن پسرش را داشت...
خوش به حالش...
در دل محکم می گویم دیگه حق کنکور دادن ندارم...برای بار دوم است که این را به خودم می گویم..
و در قلب خوشحالی برای کسی که تو سالهای پیری شاید تنها کسم باشد....برادری که گاهی انقدر ناراحتم می کند که از نفس هایم بی زار می شوم..ولی امروز براش خوشحالم...برای اینکه سختی هاش داره تموم می شه...برای اینکه با یه ذوق بچه گانه گفت:همه ی مشکلات داره حل می شه...
...
و مادر در آغوشم می گیرد و می گوید غصه ی قبول نشدن را نخورم...و منی که خوشحالم از قبول نشدنم...نمی دانم..شاید هم ناراحتم!!!
...
...
و هنوز موبایل خاموشه...
و هنوز اشک دارم ولی به خاطر مادر قورتش می دهم که نبیند
و خوشحالم برای برادر
و هنوز در زندگی کوفتی ام به سر می برم!!!!
پ.ن:شاید تا مدتی ننویسم!!!!با خودم می خوام لج کنم و قهر کنم با مرجان!!!!
پ.ن2:هنوز دوست دارتان هستم
و می شود به سیاهی لبخند زد!
و می شود به طوفان گفت:سلام!
و می شود به سیل خندید!
و می توانم با مرگ خوشحال شوم!
و می توانم به پاسبان گل هدیه دهم!
...
گمانم چاشنی صبوری را باید زیاد کنم!!
صبر تمام شده برم بخرم!
طبق معمول،مه و خورشید و فلک در کارند برای اینکه برینن تو حال من!!!!!!
تا اطلاع ثانوی باز بهم ریختم به دلیل اینکه دیگری هی باعث عذابم می شه...
بعد نوشت:عجب تخصصی هم ریده می شه تو حالم!!!!!!!
بابت زشتی کلام ببخشید...چون می خوام دعوام نشه مجبورم اینجا بنویسم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
چقدر گاهی ما آدم ها می تونیم شبیه به هم باشیم حتی با تمام تفاوت هایی که سعی می کنیم از همدیگه داشته باشیم
گاهی با هم می خندیم
اشک می ریزیم
وحشت می کنیم
کیفور می شیم
دلمون ضعف می ره
تعجب می کنیم
مهربون می شیم
خشن می شیم
...
خیلی وقتا می تونیم شبیه به هم باشیم
حتی اگر خیلی روشن فکر و با عقل زندگی کنیم ولی به شدت گاهی شبیه به هم می شیم
حتی شباهت های احمقانه ی زیادی...
کاری به جریان شباهتی که رخ می ده ندارم چون یه فلسفه ی جدا و طولانیه
ولی همین شبیه شدنه،همین با هم شدنه،همین با هم بودنه...
وقتی من از دور نگاهش می کنم خیلی برام قشنگه،حتی اگر غم باشه.
می شه جریان ادیسون که همه چیزش آتیش گرفت ولی نشست و از آتیشی که می دید لذت برد.
گاهی یادم می ره،یادمون می ره که از اون اتفاق بد که موجب شده کنار هم باشیم ،لذت ببریم.
گاهی حکمتش تو همین با هم بودنست،با هم گریه کردنست...حتی اگر خیلی تلخ.
این شباهت ها گر چند گاهی آزارم می ده...مثلا شباهت توی یه اعتقاد پوچ،شباهت توی یه مسئله ی احمقانه ولی با تمام این زشتی هاش گاهی بعضی از این شباهت رو با تمام سخت گیری هام دوست دارم و می تونم ازش لذت ببرم!
گاهی باید به خودم زور بگم و از هوای بد هم لذت ببرم!
خدایی خیلی جالبه که تو بدترین شرایط سعی کنی لذت ببری،سعی کنی حال کنی با بدبختی هات،بشینی بهشون بخندی،مسخره کنی مشکلاتت رو!!
به این کار می گن چی؟خل بازی؟نه نه اشتباه نکن...بهش می گن لذت بردن از زندگی و حال کردن باهاش.
می شه
هنوز می شه امیدوار بود
به آدم ها
به قلب هاشون
به افکارشون
به دیونگی هاشون
به طرز برخوردشون
حتی اگه یه نفرو از تو لیست محبوبینت خط بزنی،هنوز می شه به اون آدم امیدوار بود
من امیدوارم به کسایی که بهشون گفتم برای همیشه خداحافظ؛خداحافظی کردم ولی برای خوب بودنش و خوب شدنش می شه امیدوار بود حتی اگه اون خوبی چیزیش نصیب من نشه،مهم اینه که خوب باشه!
ببین مرجان؛هنوز می شه پیدا کرد روزنه های امید تو این دنیا،بین این مردم،بین تمام بدبختی های زشت و خوشکلش
و من می خوام اینو با ولع به خودم بفهمونم که بدبختی قشنگ خیلی زیاده مهم دید منه،قلب منه...
اجازه می خوام یه ذره فمینیست بشم؟؟!!!
اول جمله ای که انگیزش رو ایجاد کرد بگم:
"چقدر از مردی غریبه در تاریکی کوچه می ترسم..."
به جرات منو خفه کرد....یاد تمام وحشت های خودم از کودکی افتادم...
یاد اتفاق ها...یاد نفس هایی که تو سینم حبس شد
یا اون ظهر گرم و تنها..توی اون کوچه،دستایی که می لرزید،نفسی که دیگه نفس نبود،پاهایی که سست شده بود و انگشتی که از شدت لرزش نمی تونست زنگ رو فشار بده،و دری که اگر ثانیه ای دیر باز می شد....و خدا بود و نجاتی که او به من داد.
یاد تمام داغ شدن هام افتادم...یاد مسافرهایی که تو تاکسی جفتم نشستن و...
یاد اون جاده ی بیابونی و نفسی که یک ساعت بند اومده بود،یاد صدای اون دوستی که وقتی فهمید کجام از شدت نگرانی و ترس پشت تلفن جیغ زد،یادی که حتی یک بار هم برای مادر نگفتم که منو منع نکنه از رفتن به بیرون!!!
یادی که همش بدنم رو داغ می کنه و الان موقع نوشتن نفسم رو تو سینه حبس کرده!!!
یاد تمام وحشت هام!!!
یاد اون غروبی که آروم و بدون صدا به همراه یه دوست تازه مسیر کمتر از 5دقیقه، دانشگاه تا خوابگاه،و بدنی که یک دفعه داغ شد و موتوری که گاز داد و در رفت...
یاد همه ی این یادها منو داغ کرد!!!
"کمی از تو برایم بس است
نه دستم به هیچ ات نمی رسد
حس می کنم تمام شهر گرسنه ام
و زنم.
"شیوا سبحانی"
...
و باز من خفه می شوم..
و حس فمینیستیم مرا قلقلک می دهد..که مرجان بگو،این دردها،این داغ شدن ها،این کوچه های خلوت،این ظهرهای گرم،این سکوتها و چه فایده که هیچی حل نمی شه فقط دردی بیان می شه و زخم کهنه اش دلی رو تکون می ده...
اون وقت می گی نگو!!!!این جور مواقع که آدم دلش می خواد بی شرف بشه تا حدی که شرفش با یه بی شرفی به باد نره!!!!
چشم خفه می شه و بی شرفانه حرف نمی زنم...نمی گم ولی بدونید که این ضعف هست...این علامت شرف توی بدن همه ی زن ها هست..همین علامت شرف باعث ترس شده...ترس کوچه ها..
کاش بی شرف بودم و مرحمی می زاشتم روی زخم شرافتمندانه ی همه ی زن های سرزمینم،که همشون زیر این بی شرفی ها عرق سرد ریختن!!!
"خبر اخطار طالبان در پاکستان رو در مورد دختران دانش آموز که برای مادرم خوندم تاسف خورد و گفت :چه خوب شد پاکستان و افغانستان به دنیا نیومدیم!!!...
با خودم فکر می کردم که حالا خیلی ها هم که جاهای بهتری زندگی می کنن خبرهای ما رو می خونن می گن: چه خوب شد ایران به دنیا نیومدیم"...
و هی من خفه می شوم!!!!
و هی من آب دهانم را قورت می دهم تا نفس بکشم و بگویم همه چیز خوب است،مه و خورشید و فلک...
پ.ن:مطالبی که با رنگ آبی مشخص کردم از این وبلاگ هستش
دلم می خواد مرز شب رو ببلعم...
تا تهش رفتن رو دوست دارم
رفتم!!
تا خود صبح بیدار بودم...
یه لذتی دارههههه
یه حس خوب می ده بهم وقتی می بینم آسمون روشن شد..
با چشمای خودم شاهد طلوع بودن رو دوست دارم
شب خیلی اعجاز داره
منو آروم می کنه
عاقل می کنه
هدفمند می کنه
امیدوار می کنه
..
اما امان از روز...
که همه ی این هستی رو باهاش به باد می دم...
و دلم می خواهد گیر بدهم به خودم!!
و تشر بزنم به خودم!!
و چشم غره بروم!!
و لب بگزم و حرص بخورم!!
و نیشگون بگیرم!
و داد بزنم!
و سیلی بزنم!
به خودم با خودم...
..
و به خدا خیلی وقت ها نیاز دارم که خودم را تربیت کنم!
کسی که هنوز تا آدم شدن فرسنگ ها راه دارد و پای رفتنش سست است...
...
و چه غلط کردن خوبی ست وقتی تشر می زنم به خودم!
و هی صدای تشویق خدا را می شنوم
که می گوید مرجانم را ،راهی درست ببر
و چه ذوق مرگ می شوم وقتی می بینم خدا بوسه اش را برایم پست می کند
و چه دیوانه وار می خندم وقتی خدا به بغل دستی من تنه می زند و می گوید ببین این مرجان من است...
وای چه لذتی
و باز به خودم گیر می دهم!
تشر می زنم!
چشم غره می روم!
و...
تا شبیه به مرجان خدا شوم...
تا باز بوسه ام بزند
تا باز لپم را نیشگون بگیرد
و ای وای که من ریش می روم از این همه ذوق مرگی
یکی خنده های مرا بشمرد...
و هیچ کس مرا از این همه خوشی بیدار نکند..
و باز ذوق مرگ می شوم..
جیغ می کشم از خوشحالی
حتی خودم را برای خدا لوس می کنم
و واااااای که ناز مرا می کشد به چه قشنگی..
و من فقط لوس خدا می شوم
و کور شوم اگر بیدار شوم!
این پست جهت مقادیری توضیح نسبت به پست قبلی هستش!
اول از همه یه چی بگم و اون اینه که من کلا تو زندگیم فهمیدم قدرت بیانم به طرز وحشتناکی ضعیفه...چون خیلی وقت ها از حرفم منظور اشتباه برداشت شده و چه واویلایی شده و من خودمو کشتم و شقه شقه کردم تا درستش کنم...
من با تن فروشی موافق نیستم!
من می خواستم یک مثالی بزنم از آدم هایی که از دور ما گناهکار می دونیمشون...بدون این که از درونشون خبرداشته باشیم...
مثل یه آدم زشت صورت که از دور می گیم چه حال بهم زنه ولی وقتی به دلش نزدیک می شیم زیبایی هاش رو نمایان می کنه یا مثل آدمی که از دور بهش می گیم نیگا چه جلفه با همه می گه می خنده ولی وقتی بهش نزدیک می شیم می بینیم این صافیه دلشه...
که خوب انگار مثالم که یک روسپی بود رو نتونستم خوب جا بندازم!
که البته همه ی روسپی ها بد نیستن...اگر فیلم آب و آتش رو دیده باشید کار فریدون جیرانی با بازی لیلا حاتمی می توانید مقداری روسپی ها رو دوست بدارید
که البته به قول یک دوست عزیز تر از جان؛این کار به هیچ وجه قابل توجیح نیست