و می توان عاشق یک روسپی شد
و می توان به او گفت:سلام (با محبت)
و می توان و می توان
می توان به تمام بی شرم ها گفت: صبح بخیر دوست من!
و می توان
به خدا که می توان
یک ذره نگاه آرام تر
...
تا مرز بی شرف شدن برای این حادثه خواهم رفت
من آن روسپی را لبخند محبت هدیه می دهم نه ترحم...
که لبخند ترحم زیاد دیده است!!!
..
و به خدا می توان به روسپی ها گفت پاک!!
من می گویم...
من همه را می گویم...
تا کسی نشکند مرا، پاک پاک است(چه خود خواهی بزرگی)
...
سرنوشت را وارونه اگر می نوشتن شاید من روسپی بودم...شاید بی حیا ..
الانم هستم؟!
شاید تو هستی..
روسپی گری در تن فروشی نیست...
من محبت را چه کردم؟
عشق را کجا چال کردم؟
نگاه خوب را کجا سوزاندم؟
من بوسه را کجا پنهان کردم؟
و وای بر من با این همه بی شرفی...
که چه بی شرف بودم و خود را بالا بلند انگاشتم
و چه آن روسپی مهربان بود با منی که نیاز به تن من نداشت!!!
و چه آن بی شرف زیبا بوسه می زد و بی محابا و من چه برای بوسه هایم قیمت می گذاشتم،
و من فقط به عزیزانم بوسه می دادم و چه بی شرف بودم!!!
...
عشق را بی شرف می کنم...بی حیا می کنم...
...
گور پدر حرف یاوه...هر چه می خواهند بگویند...
بیا..بیا ..
سلام دوست من!
آدم گاهی دلش یه چیزایی می خواد که خدا وکیلی دیگه پُر رو بازیه و انتظارات مزخرف و بی جاییه!!
مثلا چی؟!الان مدتیه دلش می خواد نویسنده بشه(همین دختر وراجه که داری می خونیش!!)!!چی؟حالا بقیش رو گوش کن....
دوست داره کتاباش بفروشه مثل چی!توجه کردی؟کتاب نه کتاب هاش!!!!
دوست داره طرفدار پیدا کنه مثل چی؟حال کن اعتماد به نفسو...
واقعا بعضی وقتا دل یه چیزایی می خواد که دو حالت عکس العمل بیشتر نداره،اعم از منطقی و احساسی؛منطقی اینه که به این خیال پردازی بگیری قاه قاه بخندی و یادت بره به چه پروسه ای فکر کردی و احساسیش اینه که بگیری غمباد بزنی و آه و ناله که چرا نمی تونی!!!
آخه خدا وکیلی توقع داریم تا توقع...
حالا فرض بر اینکه تو نثرت خوبه،عالی می نویسی،اصلا آدم می مونه این همه استعداد و از کدوم جوبی پیدا کردی و کلا ملت فکشون بابت بازی با کلمات تو رسما افتاده رو زمین...
خوب حالا یه ناشر خوشکل و بلانسبت جمع،اسکل!! هم پیدا شده اومده کتاب داستایوفسکی(درست نوشتم؟)روزگار رو چاپ کنه...خوب فدات بشم،چی می خوای بدی به این ناشر خوشکله؟این غمگین واره ها رو یا این خط خطی واره هات؟
نه مرگ من گیریم این ناشر خیلی خوشکل بود و قبول کرد همین خزعبلات رو چاپ کنه!!!خوب حالا تموم نشده هنوز...
بقیش رو بگو ...اسم کتاب چی می شه؟موضوعش؟
نگو!!!جون من!!!!می خوای بزاری "واره ها"!!!؟؟؟؟
بابا اعتماد به نفست رو بخورم....تو دیگه آخرشی،خدا وکیلی شاهکاری در نوع خودت هاااا
برو بچه،بشین تو خونه صدات در نیاد...دیگه حالا گذاشتم حرف بزنی دور هم بخندیم دیگه دُم در نیار..
برو عزیزم،آره قربونت برو بگیر بخواب،خواب قشنگی بود،خوبه حداقل گفتی رو دلت نموند این همه افکار زیبا!!!!
به قول شاعر که می گه:
توقع هم توقع های قدیم!!
والا،به بچه رو بدی می خواد تو گوشت هم بزنه!!
اصلا تن این بشر می خاره،دوست داره لذت می بره که ملت بهش بخندن؛جالب تر اینه که فکر می کنه دارن بهش لبخند تحسین برانگیز می زنن!!!!اینو کجای دلم بزارم؟
یه تیمارستان تخصصی هم باز نمی شه اینو تحویل بدم...
پ.ن:حرف خودم با خودم
پ.ن2:شاید طنز ولی واقعیتدلواپس لحظه ای می شوم که نیامده!
دلواپس لحظه ای می شوم که نبوده ام!
مرده شور این دلواپسی ها که لحظه هایم را می گیرد!
همیشه آماده ی تلنگر می شوم از نوع "خبر بد"!!!!!!!
این همه پرواز به اینجا و آنجا چگونه ممکن می شود؟!!!چگونه؟!!!
وای از دلی که تکلیف نمی داند...مثل من!
کوچ سفر می بندم به خیال دوستکی از دیار دوری ها...
صدای امروزی یاد کردن شده دیلینگ دولونگ وسیله ای که هنوز درگیر "همراه" بودن یا "موبایل" بودنشیم و صدای این یاد نمی دانم"اس ام اس" یا "پیامک" یا هر کوفت و زهر مار دیگر...
مهم برای من آن دست خط امروزیست که مرا فلاش بک می زند...مرا سلام می دهد به خوبی ها...
یادش بخیر نامه نوشتن ها....چه زود دوره اش را سر هم کردند،دیگر حتی آموزش نامه نگاری هم نمی دهند...یادش بخیر چقدر تلاش کردم برای دانستن"گیرنده" و "فرستنده"...بالا سمت چپ،پایین سمت راست...تمبر یا تمر...چه مضحک و شیرین بود این پرسشهایم ولی به خدا از کسی نپرسیدم که شرمی نباشد..آنقدر نامه نوشتم و به دست این و آن نگاه کردم تا معنیش را کشف کردم..آری من خودم فهیمدم!!!
و من هنوز عاشق نامه نوشتنم...و من هنوز دلم "سلام" اول نامه را دوست می دارد و "فدایت شوم"های آخر نامه.،شکلک هایی که می کشیدم و به گمانم امروزه آن شکلک ها در "ایمیل" می شوند "اسمایلی"!!!چه پر فکر بوده اند!!!برای همه چیز جانشین پرت کرده اند..برای خیال های زیبای کودکی...همچین کودک هم نبودم!
ولی به خدا قسم هنوز دلم نامه می خواهد مثل همان وقت ها که می خواست ولی نمی رسید،هر وقت دلم نامه می خواست خودم می نوشتم و برای دوستکی پست می کردم...کاش کسی بود و امروز برایم نامه می فرستاد به یاد همان لذت های باز کردن نامه.
چه بدبختی قشنگی ست...همه به فکر نان شب و کودک غزه هستند منه دیوانه نصف شبی به یاد چه افتاده ام!!!!ولی به خدا قسم که قشنگ است...منم درگیر و دار نان شب و این فکرهای کوفتی هستم ولی برای لحظه ای دلم دلواپسی شیرین خواست..
پشت نمی دانم های تقدیر
خودم را از یاد برده ام!
فراموشی مظلومی ست
هر چه شقیقه ها را فشار می دهم
واژه ای برای من ترسیم نمی کند
وای که گم کردم
واژه هایم را،حرف هایم را،دلم را و هر آنچه نشانی از "من" بود!!
من گم کرده ام
در انتهای کوچه های خوشبختی همسایه ها
من گم شده ام در کِل زدن و هلهله ی آدم ها
اینجا کوچه ی خوشبختی ست
پایکوبی و رقص برپا شده
من چه مظلومانه گم شدم!!!
پ.ن:خیلی خرابم و داغون....
نهار جمعه رو بردیم بیرون..به خاطر دل مادر گلم که دوست دارد در طبیعت باشد
هوای مطبوعی..به همرا یه آفتاب دل نشین..
مردمی که در هم می لولیدن
کودکانی که بازی می کردن،
بهانه می گرفتن
دودهایی که نشان از کباب بود و دید آدمی را تار می کرد و شکمش را گشنه تر و حریص تر...
دراز کشیدن زیر همین آسمون و با همین مردم،لذت خوبی بود..آرامش جالبی بود..
چیزی روی خودت نندازی و همش بترسی که مانتو از روی پات بره کنار و مردی چشم چران رد بشه و تو اذیت بشی هم نداری..چون بی خیالی ...هر کسی اومده لذت ببره از هوا...
بیچاره مردم جنوب من...
این دومین سال خشکسالی ست..
کارونی که خشک دارد می شود و چه بغض آلود شده...
مردمی که حسرت باران را دارند...و چه حسرت تلخی ست!!!
هوایی که تا چند وقت دیگه عرق و سر درد و پرخاش به ارمغان می آورد...حق دارند که در این هوای بهاری در زمستان درون هم بلولند...
بتاز ای خدای من...قدرتت را می دانم ولی چه دیر می فهمم که چی به من دادی...
امروز زیر آفتاب،توی پارک،دراز کشیدم...چشمام رو بستم..سنگین شدم...دوست نداشتم بلند بشم..حس خوبی بود..حس کردم خدا پتوی دلش را روی من انداخته...چه لذتی...
خدایا این روزهای خوب را با ارزش ترش کن برایم،برایمان،برایشان...
و دلم شکست آن روزی که پیوندم زدنند به یک انسان!!
و نابود شدم از طرح"ایست به دوران کودکی"که شما صادر کردید!!
و هیچ نگفتم جز لبخند...
و شدم عروسک زیبای شما برای بازی دادن!
و هیچ نگفتم...به خدا هیچ نگفتم...
چه ساده کودکی ام را ازم گرفتید و بعد از آن کودکانم را...
همش در حال کودک دزدی بودید...
چه دلی،چه نابود شدن هایی،چه بغض هایی برایم رقم زدید...
گذشت،گذشت،همه ی دزدی هایتان و تاراج تان تمام شد...
و من،من و باز من...
مانده ام...در حیرت و مات و مبهوت که همه چیز دارمو هیچ ندارم
شما باید شرم کنید،من احساس سیاهی می کنم!!!!
عجب...عجب...عجب...
می گذرد،می گذرم،عمر من...نگاه من...
می ترسم،می ترسم که پیری ام را باز ز من بستانید
آخه می گویند کودک و پیر هر دو یه شکلند و می ترسم شما گول همین شباهت را بخوریدو باز بدزدید...
امان از شما،از من،از ...
دزدی کلمه ی زشتی ست،
رنگ گذشته ی من است!
ترس آینده ی من است!!
نه سیاهم،نه سپیدم...
نه خوبم،نه بدم...
من آب و هوای معتدلم،زمستان کم سرد و تابستان کم گرم
و شما و شما
همیشه ته دلتان
حسرت آرامش مرا دارید
حسرت "من"را دارید
بمیرید ...بمیرید...از این عشق بمیرید...عشق نه،حسرت!!
و قد می کشم،آنقدر که دست در گردن ابرها بیاندازم
اما،به خدا قسم که حواسم به قدم هایم هست
نه،نه،من له نمی کنم
حتی شما را...
نه سیاهم ،نه سپیدم...
پ.ن1:اولین باره کار سفارشی می کنم نمی دونم چطوری در اومده...شما بگید...
پ.ن2:سفارش یک دوست نازنین بود که خواست دلش رو به قلم خودم بنویسم(نمی دونم چرا قلم به این ضعیفی رو دوست داره)
پ.ن3:از دوست گلم که سفارش داد ؛معذرت می خوام که این قدر بد نوشتم
می دونم خواننده ی اصلی این آهنگ شکیلا نیست،نداشتم اصلش رو و البته نمی دونم کدوم عزیز اولین بار این آهنگ رو خونده ولی آهنگ زیباست و البته صدای شکیلا که منو خواب می کنه و آروم
تقدیم به همه ی اونهایی که بارها بهشون گفتم برام عزیزن
ــــــــــــــ
در این دنیا تک و تنها شدم من
گیاهی در پی صحرا شدم من
چو مجنونی که از مردم گریزد
شتابان در پی لیلا شدم من
چه بی اثر می خندم
چه بی ثمر می گریم
به ناکامی چرا رسوا شدم من
چرا عاشق چرا شیدا شدم من
من آن دیر آشنا را می شناسم
من آن شیرین ادا را می شناسم
محبت بین ما کار خدا بود
از اینجا من خدا را می شناسم
چی بی اثر می خندم
چه بی ثمر می گریم
به ناکامی چرا رسوا شدم من
چرا عاشق چرا شیدا شدم من
خوشا آن روزی که این دنیا سرایت
قیامت با قیام محشر آید
بگیرم دامن عدل الهی
بپرسم کام عاشق کی برآید
چه بی اثر می خندم
چه بی ثمر می گریم
به ناکامی چرا رسوا شدم من
چرا عاشق چرا شیدا شدم من
ـــــــــــ
دو شب و خواندن دو کتاب....کمی عجیب شده ام و البته دوست داشتنی...
چه لذت بخشه که پول نداشته باشی ولی کتاب نخونده داشته باشی..خیلی خوبه،باید دچارش بشی تا بفهمی مثل من.
این دفعه نوبت یه کتاب بود که با کمی تردید سراغش رفتم،اولش اصلا خوشم نیومد ازش ولی ادامه دادم...یه حسی می گفت برو جلو و آخراش چقدر جذاب شد جوری که تو رختخواب یه جاهایی نیم خیز شدم...
"روی ماه خداوند را بوس"نوشته ی مصطفی مستور که انگاری همشهریه و همین جا هم زندگی می کنه،باید یه کشفی برای پیدا کردنش بکنم،خوشم میاد که دیار من آدمهای نویسنده ی زیادی توش بوده،بزار یه ذره فخر بفروشم که احمد محمود و قیصر از دیار منند.
#خداوند برای هر کسی همون قدر وجود داره که او به خداوند ایمان داره#
یه جوری حس می کنم به این جمله نیاز داشتم
یه سیر و سلوکی تو این کتاب بود که باید دچارش می شدم و چقدر خوبه که حمام کرده این کتاب رو خوندم چون اگر حمام نکرده بودم حس رو به خوبی نمی تونستم بگریم(این یه جور باور هست برام که بعضی چیزها رو باید حمام کنم بعد ارتباط برقرار کنم،حتی برای دیدن بعضی از عکس ها)
علی این داستان خیلی دوست داشتنی بود،منم مدل این علی رو تو زندگیم دارم...
هانیه و مریم؛هر دوشون جاهایی فریاد رسی می کنن برام؛هانیه بیشتر اوقات با سکوتش به من یاد می ده و مریم با جمله هایی که شاید ربطی به حرفم نداره...و البته هر دوشون تو مقاطعی مستقیم باهام حرف می زنن که روشنم کنن...و این خیلی خوبه که رفقای سیر و سلوکی داشته باشی.
اولش فکر می کردم اگر بخوام بیام بنویسم از این کتاب می خوام بنالم که چه مزخرفی بود...ولی نه اصلا اینو نمی گم..دوست داشتم این کتاب رو و ولع اینو پیدا کردم که وقتی پول گیرم اومد برم و از کتابای مصطفی مستور باز بگیرم و باز توی شب های آروم غرق این سیر و سلوکش بشم
خوشحالم از بابت خوندن این کتاب...شب خوبیههههههه
پ.ن:این پست رو باید بعد از این پست می دادم که یه سری مشکلات و حس و حال ها بابت تاخیر در زدن این پست شد!
در گیر و دار این دنیا و وابستگی هایش اسیرم!!!!
شاید بد جور هم اسیر باشم!!!
دلم می گیرد از عادتی که به انسان ها می کنم
به بودنشان،حرف هایشان،حضورشان...
و همین می شود که طاقت فاصله ی یک اپسیلنی را ندارم و آن را فرسنگ ها حساب می کنم...
گاهی به حدی حس حقارت می کنم که حس می کنم عزیز ترین دوستانم به من می خندن!!!امشب جوری شدم که حس کردم دوستی که خیلی دوستش دارم را بد جور عذاب دادم با دیوانگی های بی موردم!!!
پووووف
همه می خواهند برای آنها خوب باشم...چشم...خوب می شوم به اندازه ی همه تان...
کاش کسی برای خودم می خواست...
کاش کسی برای شنیدم له له می زد...
کاش کسی لحظه ای برای من خراب می شد...نه نه..این خیلی خود خواهانست....
داغونم...داغونم...خرابم...
تنهام....خیلی زیاد....
تنهایی غمگینیه...منی که تنهایی رو دوست دارم الان دلگیرم از این تنهایی...
حس می کنم خیلی ها ولم کردن و رفتن...
بغض و گریه هم دیگه حالش ازم بهم می خوره...بهم پشت می کنه..
مرجان هیچ کس نیستم...کسی به تنهاییام سر نمی زنه..کسی سراغی از منه داغون نمی گیره
همه طلبکارند..همه یاغی می شن وقتی بهم می رسن...گلایه دارن...می گن چرا نیستم...بی انصاف ها سر بزنید به دلم ببینید چه ویرونه..ببینید هیچ بنایی نداره..کسی که خودش مثلا معماره...هیچ ساختمونی دلش نداره..ویرونه...گمونم چنگیز مغول اومده و دلم رو با خاک یکسان کرده....
اره شاکیم...ولی عصبانی نیستم...غمگینم..گله دارم از همه ی اون هایی که به من می گن دوست!!!
همه برای خودشون میان سراغم...هیشکی برای من نمیاد...یا حداقل مدت هاست که کسی نیومده...
دوباره شب بیداری هام شروع شده...داغون شدنام...ویرونی هام...
تنهام...تنها...به اندازه ی لونه ی پرنده ای هم جا ندارم...
به خدا بغض داااااااااااااارم....
به خدا گلوم درد می کنه.....
به خدا تنهام.....
آنقدر بد بخت و ضعیف شدم که دارم از آدمها گدایی می کنم واسه ی تنهایام...ببین چه حقیر شدم....
اما نیاز دارم...به آدمها نیاز دارم...هر چی لا ف بزنم ولی باز نیاز دارم...به آغوشی...صدای گرمی....دستی که به سرم کشیده بشه...کسی که حس کنم نگرانمه..کسی که ببینم می خواد حالمو بپرسه نه اینکه حالشو بگه!!!!!!!!
ای دنیا...
چقدر بده و سخته که بلرزی و بترسی...
دلت چند دقیقه قبلش بارون بخواد،بعد یهو یه خبر بد بشنوی و تو راه رفتن به دنبال اون خبر بغض کنی و هم زمان بارون خودت و آسمون بباره..اینا همه کار خداست
ولی چه لرزش و ترسی بود
خدا بخیر گذروند
بازم مادر حالش بد شد
این دفعه دیگه طاقت نیاوردم تا رسیدم بیمارستان تو بغلش گریه کردم...
کاش می تونستم تمام بهونه های بد شدن حالش رو نابود کنم
کاش اونقدر زور داشتم که می زاشتم همه ی ثانیه هاش خنده باشه
ولی مهم اینه که الان تو خونه پیشمه
خدایا شکرت
"رویای تبت" نوشته ی فریبا وفی؛
کتاب بدی نبود ولی درگیرم نکرد...یعنی بعد از بستن کتاب اصلا درباره اش فکر نکردم.
شاید بشه گفت فریبا وفی ورژن خیلی پایین تری از زویا پیرزاد هستش...زنانه نوشتنش قشنگه شکی توش نیست ولی درگیری واسه خوانندش ایجاد نمی کنه.
به یاد دارم وقتی از زویا پیرزاد می خوندم روزهای زیادی در گیر بودم و حتی توی خوابم هم بود(چون عادت دارم شب ها کتاب می خونم) و فریبا وفی فقط موقعی که کتاب باز هست و دارم می خونم مشغولش هستم بعد که کتاب بسته می شه چیزی از کتاب توی ذهنم نیست!.
البته از حق نباید گذشت که کتاب"پرنده ی من" تا حدی درگیری برام ایجاد کرد ولی باز هم نه اندازه ی زویا پیرزاد همینه که تو سبک زنانه نویسی ،من زویا پیرزاد رو نامبر وان می دونم و هیچ وقت نمی تونم"عادت می کنیم" و "چراغ ها را من خاموش می کنم" رو از یاد ببرم
اگر این کتاب رو نخواستید بخونید ولی "پرنده ی من" از همین نویسنده که چندین جایزه برده رو بخونید....
ولی یه خصوصیت که تو این کتاب "رویای تبت" دوست داشتم این بود که 90% آدم هایی که توش به تصویر کشیده شده بود رو خیلی خوب می شناختم و نمونه هاش رو دیدم در اطراف خودم...
کلا یه خصوصیت فریبا وفی اینه که آدم هایی رو تصویر می کنه که دیدی و می تونی باور کنی،آدم های بی خیال،کسایی که ادای روشنفکری رو در میارن،روز مرگ شده ها،قدیمی های شکست خورده،زن های مسنی که خصوصیات خاص دارن...
آدم های قصه هاش را می شه باور کرد..می شه حس کنی که دیدی و می شناسیشون...و باور کنی که آدم های این طوری هستن و چقدر خوب تصویرشون می کنه
و البته زیادی هم تصویر سازی از فضا نکرده که این رو هم من دوست دارم.
تا کتاب دیگر بدرود
درد زانو دوباره خودش رو داره پر رنگ می کنه
بد جوری این روزا داره دردش بی قرارم می کنه..بدتر از همه نباید جوری باشه که مادر بفهمه و باز ناراحت بشه برای این دخترکش!!!
مدتی بود این درد رو به باد داده بودم ولی باد طاقت دوری این درد رو از من نداشت
نمی دونم چرا حس می کنم زانوم داره تحلیل می ره و شکل دو زانو با هم متفاوت شده..فقط خدا کنه نقصی برام نیاره...چندین ساله که باهاش ساختم بقیش هم می شه ساخت
بالاخره سلطان هوامو داره مگه الکیه..یه خدا دارم توووووپ
یادمه مادر اون اوایل می گفت به کسی نگو زانو درد داری....فداش بشم می ترسید مردم بگن دخترش عیب داره و کسی نیاد بگیرتم..نمی دونه دخترکش به این چیزا فکر نمی کنه و دوست نداره هیچ وقت گرفته بشه...
پنج شنبه امتحان دارم،فعلا باید بشینم تمرین کنم..
گمون کنم از هفته ی دیگه هم کلاس عکاسی شروع بشه..چه ذوقی...نمی دونم چی جوری باید برم کلاس...خیلی ولع دارم کلاسم شروع بشه...
همچنان مصرف کننده هستم و کاری پیدا نکردم....
پیدا می شه....با تاخیر ولی خوب..می دونم...خود اوستا کریم دم گوشم گفت مرجانی هواتو دارم برو جلو...
سعی کردم و بخشیدم
همه ی کسانی که بد کردند به من
همه ی کسانی که دروغ گفتند
قلبم را به درد آوردن
حتی آن دوستی که همیشه دم از معرفت می زد و از خنجری که دوستانش به او زده اند و چه خنجری به من زد و چه آبرویی از من برد...حتی او را هم بخشیدم..همان روز که گفتم خداحافظ برای همیشه!!!و فهمیدم که نفرین کرد،به نفرین اعتقاد ندارم...خندیدم به نفرینت....
بخشیدم آن کسی که نزد دوستانم از من به یاوه گفت
بخشیدم آن کسی که دهنش به هرزه گی برای من باز شد
بخشیدم آن کسی که دست رد به سینه اش زدم و چه تلاشی برای نابودی ام کرد...
بخشیدم آن کسی که پشت سرم یاوه می گوید و هنوز توی رویم لبخند مهربانی می زد
همان کسی که جلوی همه ادعا می کند من مقصرم ولی خودش می داند چه کرده،او را هم بخشیدم
بخشیدم و می بخشم آن کسانی که نسبت خونی دارند ولی روی دلم همیشه با تیزی سخنان خش می اندازند..
بخشیدم...
همان وقتی که اذیتم کردند بخشیدم..به خدا همان موقع...
گریه هایم و بغض هایم را نگفتم...فقط چهره سرد و بی تفاوتم را دیدند...کسی قلب را ندید...هیچ کس...
بخشیدم...بخشیدم....چون "او" به من گفته ببخش
کینه را نمی شناسم...رنگش را نمی دانم
ولی فراموش نمی کنم،
از یه سوراخ دو بار گزیده شدن مظلومیت نیست،حماقت است!!!
نه فراموش نمی کنم...هیچ مهر و محبتی را... اگر فراموش کنم مرده ام
فراموش نمی کنم دردهایی که وارد بدنم کردند....تا دیگر دردی نگیرم
...
بخشیدم،تا بلکه ببخشد آن دوست کلاس پنجم..یادگار حماقت کودکی...نمی دانم چرا هیچ وقت این حماقت کودکی از ذهنم پاک نمی شود...کاش بخشیده باشد...فراموش نکرده باشد ولی بخشیده باشد...کاش کاش...
چه این روزها پوشیده شده ایم!!!!!!!!!
چه عجیب است....
ولی به گمانم به زور لباس تن کرده ایم..
لباس حماقت...
بی خیال عزیز من...
من که رفتم لباسهایم را در بیاروم
کاری هم به نگاه نامحرمان ندارم...خیلی اذیت هستن چشم ها را درویش کنن
من عریانی را نشان می دهم،پنهان نمی کنم خودم را...
مثل آن آدمک،عریانی ام را با لباس مسخره نمی پوشانم...
لخت زاده شده ام و لخت هم می روم...
حال تو خودت را درگیر دیدن اجزای بدنم کن...این درگیری حقیریست
تاسف هم نمی خورم به حالت....
من لخت شده ام تا آن کسی که دل را می شناسد رنگ پوست قلبم را ببیند...نه رنگ پوست پاهایم را....
تو لاف مذهب می زنی...
من ادعای پاکی می کنم
تو لاف می زنی چون نیستی...چون با عریان شدنی جیغ می زنی ولی برای هوست خوب برانداز می کنی اندام ها را
من ادعا می کنم چون به صورت و قلبش نگاه می کنم
لخت می شوم...گناهش پای من...جهنمش با من....ولی تمام لذت زیباییش و رهاییش هم مال من
تو نذر می کنی تا بوی نذریت همسایگان را به تحسین حزب الهی بودنت وا دارد
ولی من نذری را می خورم برای مزه ی خوبش و درود می فرستم بر پزنده اش که مرا از گرسنگی رهانید...
تو همه کار می کنی....تو ریش می گذاری...چادر می زنی....حرف در میاوری....ولی به خدا قسم نه ریش می گذارم،نه چادر می زنم،نه برای بهشت و جهنم کسی قیمت می گذرام....
تو به آنهایی که نماز نمی خوانند پشت می کنی ولی من دست می دهم...مثل تو بلد نیستم خدا شوم و آدمها را به بهشت و جهنم بفرستم..در قاموس من،خدایم تصمیم گیرنده ست...
تو لاف بزن،یاوه بگو،تهمت بزن،دروغ بگو،دلها را بشکن....کاری به کارت ندارم ولی باز هم می توانم امثال تو را دوست بدارم و برایت قیمت بهشت و جهنم را کم و زیاد نکنم...
من بهشت و جهنم این دنیا را هم دوست دارم...
من جنگ را تحریم می کنم...هم برای خودم هم برای همه....
من اشک کودکان را با بغض نظاره می کنم،ولی فراموش نمی کنم که 20 سال پیش هم اشکی جاری شد...
حافظه ی تاریخیم را نمی توانی از من بگیری...نمی توانی...
تو شاید پولم را بگیری ولی شرفم را نمی توانی...
...
..
امان از تو....بمان..در پوسته ی حقیر خود بمان...
ولی من رهایم..عریانم..دیوانه ام...و آزاده ام
برای اینکه بیش از این تهمت سانسور چی بودن نخورم،قسمت نظر ها رو به روال قبل برگردوندم تا تهمت سانسورچی بودن نخورم
شاید ولع اینکه همیشه دوست داشتم اول باشم باعث شد این تهمت نثارم شود...اینکه دوست داشتم اولین نفر باشم که نظر ها رو می خونم....
چیزی سانسور نکردم،فقط نظرهای اسپم رو پاک می کردم!!!
به روال قبل برگردوندم،حتی پست های قبل رو هم باز گردوندم،به امید اینکه کمتر تهمتی زده شود!!!
یه فیلمی که خیلی وقت بود گرفته بودمش(به خدا از این مارک دارا هست و به سینما خیانت نکردم) و جلوی روم بود رو بالاخره امروز از بیکاری به شدت زیاد نگاه کردم
دوسش داشتم...چون اول از همه بازیگرهایی توش بودن که دوسشون دارم
نمونه ی بارزش هم گلشیفته عزیز بود،که گر چند با دیدنش یه بغض کردم و گفتم دیگه نمی شه فیلمی از گلی دید که به زبان فارسی حرف بزنه،ولی باز هم می تونم دوسش داشته باشم چون هنرش،صداش،بیانش،نگاهش و خودش رو خیلی دوست دارم
رضا کیانیان،مردی که اعتقاد دارم یکی از موفق ترین آدم های این دنیاست،کسی که وارد هر عرصه ای شده حرفی برای گفتن داشته وسری در سرها بوده...و کلا می تونم بگم از کسانی هست که دوست دارم باهاش دوست باشم،چون می دونم از این آدمهاست که سر تا سر انرژی مثبت و انگیزه هستش..دوست دارم روزی به مرحله ای برسم که مثل رضا کیانیان خیلی چیزها بلد باشم و با ولع هنوز تشنه ی چیزهای دیگر باشم
رویا نونهالی ،هنرپیشه ای که می شه دوسش داشت...می شه نگاه اخموش رو دوست داشت
"ماهی ها عاشق می شوند" کارگردان علی رفیعی که البته هر چی فکر می کنم فیلمی از ایشون یادم نمیاد
پایان خوبی داشت...کلا فیلم ها وقتی پایان خلاف روال خوشبختی دارن و کامل بیان نمی شه که چی شد رو من دوست دارم،البته تقریبا معلوم شد آخر فیلم چی شد ولی اینکه مدل فیلم هایی که همه به هم می رسن و به خوشی تموم می شه ،تموم نشد من دوست داشتم
فیلم خوش آب رنگی بود،پخت و پز زیادی که توش بود منو یاد "کافه ترانزیت"انداخت
خوبه که یه فیلم دیدم الان و راضیم کرد....چقدر خوبه که گه گاهی فیلمی می تونم پیدا کنم که خوشم بیاد
البته زیاد به ساختارش و حواشیش کاری ندارم،اول از همه چند بازیگر و پایانش باعث شد لذت ببرم
یه دیالوگ از فیلم:
رضا(مهدی پاکدل):
من نمی دونم شما جوونیتو چه جوری گذروندی،ولی الان جوون بودن یه درده!!!!
دارم خودمو گول می زنم!!!؟؟؟
دارم با واژه هام بازی می کنم!!!!؟؟؟
دارم پوچ مطلق می شم!!!؟؟؟
دارم رابطه ی مصنوعی با "تو" برقرار می کنم؟؟!!!!
دارم تظاهر می کنم؟؟!!!
دارم چی کار می کنم؟؟؟؟
چرا دلم آروم نمی شه...چرا آشوب؟؟
سر در گمم...
نمی دونم اعتقادم چیه...
به هر چیزی می گم پوچ!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نمی دونم شیطون داره بهم دستور می ده یا فرشته...قدرت تشخیصش رو خیلی وقته از دست دادم...
شدم علامه ی بی خود خودم...
چه امروز آشوب بودم...غریب بودم..ناجور بودم....استرس داشتم....
آنقدر خودمو مشغول کردم تا نفهمم چمه...چرا امروز؟چرا این طوری....
یعنی کافرم؟یعنی این اعتقاداتم اشتباهه؟یعنی غلط کردم...
به خودت قسم گیجم...
خودم خوب می دونم چه ناپاکی هستم و خوب می دونم که چقدر منو تو دید این بشریتت پاک نشون می دی...به خودت قسم حالیمه..خودم می دونم چه غلطهایی دارم می کنم و باز یکی از این بنده هات رو می فرستی که بهم بگه:وای مرجان تو خیلی پاکی...
خوب می دونم..به خودت قسم می دونم....
چیکار کنم...نفس درست کدومه؟؟؟
آخه خودت می دونی که عقل و شعور درستی ندارم...پس کمک کن...
اعصابم از دست اعتقاداتم خورده...
نمازم شده...
چی بگم...فقط به امید سجده ی آخر نماز می خونم تا برسم به تهش که سکوت کنم تو سجده و فکر کنم...
چقدر بده این طوری بودن...یعنی فاصله گرفتم؟یعنی فاصلمون همین نوشته هاست....
شاید راست بگی...شاید نه ،حتما...نوشته فاصله انداخته...ولی خوب دو گانه بود قصدم...هم بنویسم و هم با "تو" حرف بزنم ...
اما انگار راه رو اشتباه رفتم
شدم یه متظاهر...
چه زشت!!!
حالا اخم نکن...دست رو سرم بکششششششششششششش
بغضمو می بینی که؟!!!
تقصیر خودته.می خواستی منو تو این دنیا پرت نکنی....حالا که پرتم کردی حداقل هوامو داشته باش...راه رو نشونم بده...مبهم بازی در نیار..می دونی که خنگ و خلم،واضح بگو کدوم وری!
برای دل خودم و برای پیشنهاد دوست عزیزم"جام" قسمت هایی از کتاب"بار دیگر،شهری که دوست می داشتم" را براتون می نویسم..همانا که تشنه ی خواندنش شوید..
**********
"آه هلیا؛چیزی خوفناک تر از تکیه گاه نیست.ذلت،رایگان ترین هدیه ی هر پناهی ست که می توان جست"
"هلیا،بازگشت ما پایان همه چیز بود.می توان به سوی رهایی گریخت؛اما بازگشت به اسارت نابخشودنی ست.من گفتم باز نگردیم"
"هلیا،درد تن،درد روح را سبکتر می کند.بالش نرم،شراب شبهای خالی زندگی ست؛و روزهای جمعه،طولانی،بیهوده و نفرت انگیز است"
"پدر هرگز گمان مبر که من برای دیدن زنی باز می گردم که زمین خوردگی در ضمیر اوست.
فرصتی برای بخشیدن،فرصتی برای از یاد بردن.
پدر!این مهلتی ست که تو از دست خواهی داد.
و این،مهلتی بود که هلیا یازده سال پیش از دست داد"
"هلیا،برای دوست داشتن هر نفس زندگی،دوست داشتن هر دم مرگ را بیاموز
و برای ساختن هر چیز نو،خراب کردن هر چیز کهنه را
و برای عاشق عشق بودن،عاشق مرگ بودن را..."
"((آلوچه باغ)) خیابان ملل شده است.دوست داشتن در خیابان ملل چقدر مشکل است.گنجشک ها دیگر ابتدای خیابان را دوست ندارند"
"تنها خواب..بخواب هلیا،دیر است.دود دیدگانت را آزار می دهد.دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد...چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟
شب از من خالی ست هلیا...
شب از من،و تصویر پروانه ها خالی ست..."
*************
دیشب خیلی خوب شدم بعد از خوندن این کتاب...چیزی بود که مدتها برای خوندش جون می کندم...
وقتی می خوندمش دلم خواست این کتاب رو یه فیلم کنم...یه فیلم هنری و جاودانه می شه ازش در آورد..کاش یه نگاه خوب به این کتاب بشه..کاش می تونستم فیلمش رو بسازم...
خیلی زیبا بود...
نادر ابراهیمی ممنونم ازت بابت این نثر،بابت این دیوانگی که نشون دادی هست...می شه..دیوانگی چیز قشنگی ست...
امروز یک دیوانه ی استاد را کشف کردم
آری ،در سن 22 سالگی در دی ماه 1387 مردی دیوانه را از سال های قبل کشف کردم
وه که چه دیوانگی معرکه ای دارد نوشته هایش...
در حال غلت زدن در کتابی که نامش هم دیوانگی آفرین است...
"بار دیگر،شهری که دوست می داشتم"
دلم می خواهد خط به خط کتاب را ببوسم،بس که دیوانگی دارد،بس که نوشتالتژی آور است...
ایول بر این دیوانگی
آخ که چه لذتی دارد کشف کنی دیوانگان عالم را...
و من هنوز می گردم در این شهر شلوغ و خالی....
****
کتاب"بار دیگر ،شهری که دوست می داشتم"نوشته ی نادر ابراهیمی رو به همه توصیه می کنم:)
وقتی بد می شم....دلم می گیره از همه ی ناملایمت..وقتی نگاهت می کنم...وقتی لبخندت رو روی صورتم لمس می کنم...وقتی بهم می گی:مرجانم بخند،خنده هایت را دوست دارم...وقتی همه ی این زیبایی ها را می بینم حس می کنم که خوشبختم...بغل می کنم تو را با تمام وسعتی که داری و با تمام حقارتی که دارم...
..
هوا ابری ست و عجیب هست که دلگیر نیسنم...جالب است اگر غمگین نباشم به خودم شک می کنم!!!!!!
روزها می گذرند
در پی یک سلام..
در انتظار یک سجده شب می شود
ولی من همچنان مرجانم
با صدایی نمیه رسا...خش دار...
می تازم به قلب خودم
با تمام بی قیدی هایم
بی حیا می شوم برای رسیدن به ته خودم...
هر چه می خواهند بگویند این یاوه گویان...
خوب می داند که خیلی وقت است از دهنشان دور شدم...
من بی حیا هستم....تا ته دنیا می گویم..
به همه ی بی پیله ها دست می دهم...
حتی بوس هم می دهم...
من پرواز دلم را مدت هاست آغاز کرده ام.. پرنده ها معلم منند...
وای بر من اگر معلمم را در بند کنم....
می آموزم رهایی را...بی پروایی..عریان شدن در آسمان زیباترین است...
حتی از لخت شدن در حمام و تمیز شدن زیباتر است...
بهههه چه لذتی دارد آسمان "تو"
من عریانم..عریاااااااااااااان تا ته خودم...
اینکه رفقای خوب داشته باشی یعنی محشر،توپ خوشبختی...
وقتی درگیر و داغون و غمگینم و از همه چی خسته..همیشه یکی از دوستام میاد سراغ دلم..وقتی می فهمن خوب نیستم...یکی سعی می کنه شادم کنه..یکی سعی می کنه از گذشته های مشترک و خوب بگیم..یکی سعی می کنه از آینده و برنامه هام بپرسه..یکی سعی می کنه پا به پام غصه بخوره..یکی سعی می کنه از اون مود فکری خارجم کنه یکی هم سعی می کنه حرفام رو بشنوه و باهام حرف بزنه و کمکم کنه..
نمی دونم کدومشون کار بهتر رو می کنه..ولی کار همشون رو دوست دارم..چون به فکرم هستن و می خوان کمکم کنن..این برام خیلی قشنگه...
دوست خوبی نبودم،ولی همیشه رفقای خوبی داشتم....این جور وقت هاست که خدا رو بیشتر لمس می کنم...این جور موقع هاست که می گم باید با همه ی دنیا دوست بشم تا ثانیه ای دل تنگ نباشم
خدایا مرسی واسه این همه گلی که باهام دوستشون کردی..اینا همه نماینده های تو هستن برای لبخند مرجانت..وااااااااااو چه مهم شدم که این همه آدم فرستادی برام....چقدر خوشبختم و درک نمی کنم این خوشبختی رو....
دوست داشتم الان اسم همه ی دوستانم رو بیارم...ولی فهرست بلند بالایی می شه...همتون رو در آغوش می گیرم و برای یک عمر دوست خوب نبودن ازتون معذرت می خوام...
برای یک عمر محبت کردن به من دستتون رو به گرمی می فشارم....
توی بغلم سفت می گیرمتون،که زیباترین محبت ها در آغوش گرفتن هستش...
مرجان می خواد قول بده از این به بعد...
مهربون باشه،خوش اخلاق باشه،شاد باشه،پر انرژی باشه...کسی باشه که لایق دوستی با شما باشه
تقدیم به بهترین های خدا(دوستان من)
درب و داغون و سر درد و یه مشت آه و قیافه ی مایوس و پر از بغض ،تصاویر این روزهای منه..تا اطلاع ثانوی...
یه دوست امروز اس مس بهم زد که چطوری؟رو به راهی؟زمستون تموم می شه و بهار میاد،سرما هم عالمی داره...
حرفش قشنگ بود...می دونست درب و داغونم..قیافم رو دید که اینو برام نوشت...
دستش درد نکنه...دارم از ظهر تا الان هی سعی می کنم این حرفو به زور هم شده بکنم تو قلبم...فعلا لج باز شده...
حتما زمستون تموم می شه...ولی امیدوارم مثل بهار پارسال نباشه...
می خواهم امروز انگیزه را ببلعم...با تمام گشنگی...
می خواهم مثل یک نوزاد که برای شیر مادر همیشه له له می زند،پرواز کنم به سمت رهایی ها...
من می خواهم..من اراده می کنم...
من قله ها را زیر پا می گذارم...دست هایم را به آسمان می زنم..
من خدا را لمس می کنم........بهههههههههه چه لطیف...
....
امروز باید متولد بشوم..به سان 15 اردیبهشت
امروز باید تمام شود تمام پنج شنبه های دلگیر..
من انگیزه را به سان یک معتاد تزریق می کنم....رگ های من جاری شده اند از حس بودن...
...
..
.
به هیچ کس اجازه کشتن این لبخند را نمی دهم..به هیچ بشری..حتی شما دوست عزیز...
به خدایم قسم که او صاحب همه چیز من است...
من بی پروایی را آموخته ام..بی پروا می گویم..بی پروا عریان می شوم...عریانی فکر را لمس می کنم...من لخت لخت می شوم..تا پوشش را بیاموزم
بی آبرویی را لمس می کنم در راه آبرو داری نزد او...
من امروز می خواهم شوق نفس کشیدن را فریاد کنم...
این گلو مدتهاست شوق زیبایی را فریاد نکرده..
هااان..داد بزن مرجان..رهایی را اشک بریز...شوق را لبخند بزن..انگیزه را تنفس کن..امروز باید شروع تو باشد...
همان دغدغه های کودکی
هنوز ادامه دارد...
هم چنان اصرار دارم که مرجانی دیوانه باشم!!
از عاقل بودن و شبیه این آدمها بودن،مرا چیزی حاصل نیست!!!
بین خودمان باشد،این دیوانگی شده کلمه ی رشد زندگی ام...
خوبم
دارم قدرت می دهم به خو بی ها.
ولی امان از مه و خورشید و فلکی که در کارند..
بی خیال..قدری لبخند
چرا اشک می آید؟؟؟؟
چرا باز بی جنبه شدم...
چرا دوباره اشکم دمه مشکمه؟؟؟
چرا دوباره دارم می شوم همان دخترک بی جنبه ی بی ظرفیت؟؟؟
نکند این پوست اندازی اشتباه دارد می شود...
ای وااااااااای..
من جور دیگری پوست باید بندازم...
...
..
.
دلم هوای خوبی ندارد...
این روزها آسمان خدا سرد شده..
آسمان من درگیر بی هوایی ست....
چه تلخم..
چه شومم....
چه بی مزه ام...
چه گوش خراش کنم...
چه بی مصرفم...
با همه ی این پلیدی..هنوز دوستانی دارم بهتر از بوی شبو...
بر من ببخش سلطان آسمانی و زمینی ام...
بر من ببخش این بی قراری ها را..