چه غریبم..
چه آشنایم...
چه دورم
چه نزدیکم..به این مردم..
به نفس هایشان،لبخندهایشان و بیش از همه اشک هایشان!!
غریب و دیوانه ام تو کوچه هایی که بوی تنم از آنها جان گرفته...
دلم می گیرد برای کوچه های که دیگر خاطره ساز نیستن..
دلم می سوزد از دل هایی که دیگر خاطر انگیزی در خونشان نمی روید..
دلم می گیرد ز بس می گیرد..
دلم درگیر دل این مردم روز مرگ شده است...
دلم درگیر بی عشقی این مردم است..
دلم درگیر هوس های این مردم است که با رذالت عشق نام نهادنش...
می خواهم یاغی شوم....
یاغی محبوب ....
یاغی سر دسته...
بگویم،بشنوم،داد بزنم و در آغوش بگیرم...
یاغی گری جدیدی بکنم...
یاغی دوست...
یاغی منفور نه.......
یا غی محبوب....
دلم خسته شد بس که گرفت از دست .....
نگویم؟!!بگویم؟؟!!!چه حاصل؟؟؟؟؟
گفت و گوی من با کسانی که نمی دانند مرا چه ارزشی ست؟؟؟
امان از این 5 شنبه ها....
چه دارند این پنج تا شنبه ها...
من را غریب می کند با همه ی هستی هایم..با همه ی دارایی هایم...
شاید پنج شنبه بهانه باشد!!شاید من همیشگی غریبم...
ای واای،یعنی دیوانه شدم؟به آرزویم رسیدم؟به آرزوی جدایی شدن؟به این خلف ..جهت..آب..شنا..کردن...
چه شور نیمه ای...
نه..هنوز آن دیوانه ی معیارم نشده ام..هنوز راه ها مانده است...
هنوز خان اولم...تا خوان هفتم مرا راه بسیار است...
باز به سرم هوای بیابان کرده..باز دلم هوس دور شدن کرده...
...
..
نمی دانم...
شاید این دل را باید از سینه بیرون کنم...
شاید گندیده شده..
بو کرده..
هنوز بوی تعفنش مرا خفه نکرده..این بو مرا مست می کند...شاید لذت شراب همین است...واقعا؟!!!
من می دانم آخر سر به بیابان می گذارم...یا با اراده ی خودم یا مرا پرت می کنند..
بوی گند می دهد این دلم...
ولی به اشک هایم قسم..من این بو را دوست دارم..نگویید عوضش کنم...
این حال و هوای غریبم....
این روزگار غریبم...
این آدمهای آشنایم...
این مریمی غریبم....
چه دلم تنگ می شود برایش...دلم غنج می رود برایش...
برای بی تابی های شبانه ،چه بی قرارم می کند..
انگار سالهاست که بی تابش هستم...
باز روانی شدم...
با خشم نوشتم این جمله را...
باز دارم برای علاقه به یه دوست می نویسم...
برای یه مهر...یه محبت..یه بی قرار...
می خواهم آرامش کنم...به آغوش بزرگی نیاز دارم...
چه آغوش حقیری دارم برایت مریمی ام...
کاش می شد دکمه ای زد و این آغوش را بزرگ کرد..به اندازه ی تمام شب های دل تنگیت...تمام وسعت دلت...تمام شب هایی که از تو گرفتن و شاپری هایت...
واااااااااای خدا...چرا آغوشم رو کوچک آفریدی..تو که تقدیر کردی ..من و مریمی..پس چرا این قدر حقیر ست این آغوش...شرمگین شدم...خجل شدم...
اخ...چه مزخرفی شده ام من..مخصوصا امشب...
...
....
....
امان از من..امان از دست من....
ای مرجانک حقیر..تو که توانش را نداری برای چه لبخند می زنی...
وای که چه آزمون های سختی....
برای دونه های مرواریدت می گویم...به چه سان می آیند..که گرانیشان را بگویند؟...
به مروارید ها بگو این مردم کم فروشند..خسیسند..دل سنگند..مروارید به این زیبایی را لگد می کنند...
من برای مرواریدت قیمت می گذارم..ولی خود می دانی که من فقیرم...دارایی من،همه ی دارایی من توان خرید یک مروارید تو را ندارد...
ولی قول می دهم..قول شرف می دهم که پاسبانی کنم از همه ی مروارید هایت...
ولی...مریمی من...نزار ..تولید نکن مروارید...دنیا طاقت این همه زیبایی تلخ را ندارد..کمر من توان این همه خم شدن را ندارد..شکستم...باکی نیست...تو نشکنی...
...
....
....
چه داری می نویسی؟نابود شدم...چه کردند این آدم ها با تو...
حالم بهم خورد از این همه خود بینی خودمان...
لعنت به ما آدمها که آغوش را پس می زنیم...محبت را پرت می کنیم...
چه کردند با دل تو....
....
....
...
قول شرف می دهم من یکی با تو مهربان باشم..به اندازه ی تمام نامهربانی هایی که دیدی...نه نه بلوف زدم...توان پس دادن آن همه نامهربانی را ندارم...
ولی به جان مرجان قسم،که می خواهم بمیرم اگر سر حرفم نمانم...به اندازه ی خودم، به تو لبخند و مهربانی می دهم...به جان مرجان قسم...
کی بود که می گفت؟بیمار خنده های توام بیشتر بخند...
دوست دارم صدایت را...صدای خنده بارانت که دیوانه می کند....مرا به وسط اردیبهشت پرتاپ می کند..
بخند...دلت را بخندان...شادی را بغل کن...و پشت کن به همه ی این مردم خود کامه...
و من هنوز به روزگار قسم می خورم...
و من هنوز به آدم ها امیدوارم...وقتی مریمی خوشبو پیدا می کنم...چرا لبخند نزنم به آدمها؟...
و من هنوز وسعت زیبایی خدا را کشف نکرده ام...امروز مرا به گلی نزدیک تر کرد...امشبم را ستاره باران کرد با قلب زیبای یکی از آدمهای شاهکارت...
و من هر روز می فهمم که خدا؛چقدر تو زیبایی...وسعت و نهایت این زیبایی کجاست؟مرا تا لحظه ی مرگ با انتهایش آشنا مکن..بزار به هدف رسیدن به نهایت زیباییت جان دهم..بزار دیوانه شوم و این دیوانگی مرا رسوا کند...
هان که رسوای تو شدن آبرو داری ست...به ستاره هایت قسم که آبرو داری ست...به بارانی که امشب بر سر شهر من باریدی،رسوای تو شدن،نهایت آبروی من است...
به خودت قسم،هنوز دیوانه ام و شوق دیوانه تر شدن را می کشم..
به خودت قسم،کشف امشبم بهانه ی پرستیدن توست..بهانه ای برای حرف زدن از تو..خودت شاهدی که حرف تو بود..بهانه ی عشق بازی با تو بود...خودت دیدی که مریمی امشبم،گفت که عشق بازی فقط با تو...به بارانت قسم فقط با تو..مرا با بنده هایت چکار؟مرا با این بی توانان چه کار...تا تو هستی همه ی ثروت من..مرا جز عشق با تو با هیچ کس یاری نیست...
دیدی؟دیدی؟دیدی هنوز دیوانه ام...می دانم..می دانم بیش از این می خواهی...عاشق تر می خواهی...دیوانه تر می خواهی...
هان..من که گویم دیوانه ام کن..مجنونم کن که لیلی من تویی..اصلا لیلی کیست و چه کاره ست...تو خود معنای عشقی و مقصود عشق بازی...
مرا ببخشا با این یاوه گویی و کفر گویی....شاگرد تنبلی بوده ام..هیچ گاه خوب گوش نکردم که چگونه باید صدایت کنم...هنوز همان بچه ی بی ادبم که به "شما" می گوید "تو"...
ولی به خودت قسم این طوری زیباتر است..."تو" گفتن یعنی جزیی از خودم ولی "شما"..یعنی فرسنگ ها دور..تو که دور نیستی...همین جایی..توی قلبم...توی چشمم...توی حرفم...از مرجان هم به من نزدیک تری حتی....
رهایم از بند عشق های زمینی....این رهایی رو تو به من دادی...
آزادم با عشق تو...این آزادی را ز من پس مگیر...
آزادیم را تا لحظه ی جان کندم بگذار باشد..این آزادی به من نفس های غریبی داده...
بگذار دلها را بشناسم...بگذار دوست داشته باشم آدمهایت را...هر آدمی را که دوست دارم یعنی یک قدم به تو نزدیک شدم...
این نزدیکی چه لذتی دارد....بههههههههههه
سنم که کمتر از الان بود ،دوست داشتم شاعر بشم...خیلی زیاد...ولی خوب تو دلم بود این حس..گاهی نوشتم...یادمه اول راهنمایی یه شعری نوشتم که سر صف بخونمش..یه همچین چیزی بود:
مادرم ای مادرم ای سرورم
مادرم گل بوته ام ای سرورم...
بچه گانه بود ولی خوب بود درحد اون موقع..هنوز دارمش تو اون دفتر قفل دار(این نوع دفتر هم خاص سن و سال اون موقع بود..همه قفل دار می گرفتن که کسی عشقشون رو نفهمه من قفل دار گرفته بودم که کسی شعرم رو نخونه که مسخرم کنه...)
با یکی از دوستان اون موقع ،اون شعر روتکمیل کردیم..یادم نیست آخر خونده شد یا که نه..اگر هم خونده شده باشه من نخوندم چون اون موقع ها اعتماد به نفس اینکه جلو جمع حرف بزنم رو نداشتم(الان هم زیاد اعتماد به نفس ندارم...)
خلاصه سال ها گذشت...
شعرهایی می گفتم و می نوشتم...تو دوران دانشجویی دو تا دوست پیدا کردم که شعرهای خیلی زیبا می گفتن..ادبی و و به معنای واقعی کلمه"شعر"
کارهای اونا رو که گوش دادم یه تحول ایجاد شد و قوی شدن کارام، جوری که تشویقم کردن و همیشه ولع داشتن که اولین نفر باشن بخونن....
کم کم شروع کردم به نوشتن حس و حال....
گذشت گذشت...
یه شب یه دفعه بدون هیچ پیش زمینه ذهنی بلند شدم و یه دفتر و خودکار برداشتم و شروع کردم به نوشتن یه داستان..داشتم شاخ در می آوردم...آخه من...داستان نوشتن؟!!..قابل باور نبود..از بچه گی همیشه کسایی که داستان می نوشتن رو یه ابر انسان می دونستم تو ادبیات...فکر نمی کردم هر کسی بتونه این کارو رو انجام بده...
خلاصه نوشتم نوشتم...15 صفحه ای شد....ولی یه روز پارش کردم....چونکه اگر کسی می خوندش(از اعضا خانوادم)شاید منو پرت می کرد از خونه بیرون...چیز بدی نبود...با افکار باز نوشتم که خوب متاسفانه این جور افکارها زیاد جایگاهی ندارن...و توی فضای کشور هم قابل چاپ نبود...
از اون به بعد ولی حس کردم توی نوشتنم یه تغییر اومده..یه بلوغ...دیگه بچه گانه نیست...دیگه جوری هست که بتونم نشون کسی بدم...
...
...
و الان ؛به طرز وحشتناکی دوست دارم بنویسم..بنویسم تا سر حد جنون و دیوانگی...دوست دارم یه روزی بتونم نوشته هام رو چاپ کنم....نمی دونم کسی برای این خزعبلات آیا وقت خواهد گذاشت؟آیا ارزش چاپ شدن دارن...ولی اینو خوب می دونم که باید بخونم...خیلی بخونم....و همیشه دم دستم چیزی باشه برای نوشتن...
هر وقت کتاب خوبی خوندم که حس و حالم رو باز کرده تا مدت ها تاثیر کتاب باقی مونده و چیزای خوبی نوشتم از دید خودم...
الان دوست دارم بنویسم...شاعرانگیش یا نویسندگیش برام مهم نیست..مهم نوشتنه...
واااااای چی می شه که هم بنویسم و هم عکس بگیرم...با دلم دیونگی کنم و از طریق همین دیونگی هم بتونم خرجم رو در بیارم...خیلی محشر می شه...اون موقع می شم:مرجان خوشبخت....
سلام با شوری بچه گانه،با دلی درب و داغون و در کنار آدم های که دوستشان دارم ولی باید ازشون دور بشم....
گاهی پیام ها رو که می خونم توی دلم برای مرجان دست می زنم ولی می رسد زمان هایی که با پیامی حس می کنم،پوچ شده ام...
شاید دارم به مرز پوچی می رسم...شاید دارم به دیوانگی مطلق نزدیک تر می شوم...
این خانه را فقط برای یک نفر دوست دارم....بقیه آزارم می دهند...خیلی زیاد...شاید تلخ باشه ولی دوستشان ند....نه ولش کنم نمی گویم
..
..
آدم حساس،زود رنج،مزخرف،یاوه گو...هر چه می خواهی بر من نام گذار...من می دانم که مرجانم.مرجان خدا...مرجانی دیوانه..مرجانی که آرزوهای محال دارد...هر چه تلاش می کند بی آرزو شود نمی تواند..هر چه تلاش می کند دارای آرزوی محال بشود می بیند سخت است....
مرجان...مرو از جان...مرگ جان...داغ روی جان...
....
....
خیلی سخته که کسی رو پیشت داشته باشی که ازش متنفری...که اکثر بدبختی های زندگیت رو اون باعث و بانیش هست...
بسه دیگه،چی می خواید بدونید؟؟؟؟ها؟خوشتون میاد دارم خورد می شم...ذره ذره آب می شم.....
کاش می تونستم بزارم و برم....
آره کم آوردم می خوام داد بزنم آآآآآآآآآآآآآآآآآآاای ملت ؛مرجان کم آورده!!!راحت شدی؟خلاص شدی؟حال کردی؟خوب عزیز من حالا که لذت بردی لطف کن بیا کنار می خوام رد بشم...مثل تو از روی جنازه ی دلها رد نمی شم....مثل تو دماغ گندمو نمی دازم رو دوشم و رد بشم....بیا کنار...می خوام برم گورمو گم کنم...می خوام فرار کنم از دست تو...حرفات...کارات...زندگی جهنمی که باعثش فقط تویی.....
کاش یه ذره،یه اپسیلن می فهمیدی...اما دریغ.....
پووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووف
(خط خطی واره ش هم 13 بود...شاید نحس...اعتقاد ندارم ولی به قول این آدمیان که می گویند....)
دو تا شاپری...خیلی چیزا فکر کردم
فکر نمی کردم آن دو شاپری ،واقعا شاپری باشند...
ویرانم کرد این دانستن...
فرودم کردم...
زمین خوردم با مخ...
چرا سعی کردم بدانم...
نه باید می دانستم..
باید ویران می شدم...
این تلنگر..این گریه ها نیاز بود..برای اینکه با چشم ببینم ویرانی دیگری را...
چه ویرانی تلخی...دو شاپری...
وااااااااای بر من که آدم نمی شوم تا درس عبرتی این چنین تلخ ببینم...
دو شاپری....چه دلم تنگشان شد....
دو شاپری...
چه احمقی دختر....آن دو شاپری شاخه ای از زیبایی دنیا هستن...تکیه ای از انگیزه نفس های یک انسان...
کاش بمونن تا ابد شاپری تو قصه هاش....
ویران شدم..خالی شدم...نابود شدم؛همان لحظه ای که راز دو شاپری را فهمیدم....
از این عینک های قلابی می ترسم...
از این آدم های یک نواخت واهمه دارم...
از این دنیای عادت شده هراسی عجیب دارم...
از این فرداهای معلوم می ترسم....
از ندانستن آدم ها زجر می کشم...
از خندیدن احماقانه خورد می شوم
از گریه ی بچه گانه بغضی می شوم
از پرنده ای که ز من فراری ست دلم می گیرد...
وای،چه بهانه هایی هست برای گریه
برای تفکر
برای دل کندن
برای رهایی از بند
تا سر حد مرگ می توان انها را نوشت..
تا مرز دیوانگی مطلق...
به راستی سر حد جنون کجاست؟؟؟؟
این دیوانگی ها چه جایگاهی دارد...
کاش بتوان نوشت تا آخرین نفس...
نوشتن برای من یعنی عاشقی،دیوانگی.....پرستش!
باید بنویسم...به قیمت تمام نفس هایم..می نویسم...
گاهی وقتا شک می کنم که چیزی به نام شعور بشریت وجود خارجی داشته باشه...
گاهی خوب بلدیم تیپ جنتلمنی و روشن فکری بگیریم و توهین کنیم به شعور آدم ها...
کسایی که بهشون احترام می زارم و موقعی که ناراحتن هیچی نمی گم....و وقتی قضیه برعکس می شه اونها به جای سکوت شروع به کری خوندن و هوچی گری در میارن...اینجاست که می گم شعور نیست...احترام نیست...
حالم بهم می خوره از این جنس آدمها..حالا می خواد هر نسبتی باهام داشته باشه...کسی که نتونه به هم نوع خودش احترام بزاره و شعور سکوت رو نداشته باشه به هیچ دردی از نگاه من نمی خوره
گاهی به این نتیجه می رسم که درک و فهم و موقعیت شناسی در بشر مرده....
مثل اینکه به یکی بگی من الان فهمیدم سرطان دارم بعد با عصبانیت بگه من گشنمه بهم غذا بده دیگه....
می گم شعور کمرنگه...نیست....نابود شده...
به شدت الان عصبانیم...داد زدم...فریاد زدم...چون اون احترامی که گذاشتم با بی شعوری تمام پاسخ داده شده...
متاسفم برای آدم های بی عقل...
متاسفم برای خودم که به هر کسی احترام می زارم
متاسفم برای خودم که هر انسانی رو محترم می شمارم و این طوری به راحتی من رو به باد تمسخر می گیره
متاسفم برای خودم که به آدم هایی می گم حالم خوب نیست که درک ندارن و خواسته های مسخره ی خودشون رو بیان می کنن
متاسفم برای خودم که به این آدم ها و بهتر شدنشون دل بستم....
متاسفم برای خودم که این تاسف نه در کسی تغییری ایجاد می کنه و نه به دردی می خوره...فقط به درد این می خوره که یکی اینو بخونه و سو تعبیر کنه و شمشیر بکشه برام بگه اها منظور مرجان من بودم........
خدایا منو بکش از طرز تفکر این بنده هات...ایا این هم امتحانه؟؟؟؟من که دارم دغ می کنم...از اون ور تا گردن تو لجن مشکلات و بدبختی فرو رفتم و نمی دونم کجا فریاد بزنم که هیچ کسی نمی فهمه دردم چیه..از این ورم برداشت آدم ها...طرز برخوردشون...لذت بردن خودشون....
همه ی مردم با قامت بلندشان از کنار من رد می شوند
و من با قامت کوتاهم ایستاده ام و نظاره می کنم
دور می شوند و دور می شوند تا به سان نقطه ای در دیدگانم
و من هنوز ایستاده ام و نظاره می کنم
هنوز سرد است...کوچه ها خالی از نگاه است....
هنوز سردم است و در خود می پیچم ...
به دنبال روزنه ی گرمایی...
و هنوز این کوچه ها خالی ست از محبت....
من هنوز ایستاده ام و می روند و آن قامتان بلند با پاهای بلند و گام های بزرگ ، دور می شنود از نگاهم...
و من هنوز ایستاده ام و نظاره می کنم آنچه گذشت را...
می بینم آدم هایی را که به فالگیر دوره گرد می گویند بگو فردا چه خواهد شد....
آه دریغ که اینها هیچ نمی دانند از لذت زندگی
می خواهند زود به فردا برسند....
هر چه اختراع می کنند بی فایده ست...
فردا ،فردا می آید نه هیچ وقت دیگری...
زمانش معین شده ست
...
و هنوز من مانده ام و این کوچه های خالی از نگاه آدمیان
و هنوز نفس می کشم با تمام بی فرداییم
و هنوز ایستاده ام...نه بلند،نه کوتاه،نه حقیر،نه بلند مرتبه
من همانم که بودم...بدون ذره ای تحول...
و شما راه رفتید..بلند شدید...بالا رفتید..کوتاه شدید...به عقب رفتید ولی
من هنوز همانم با قامت متوسطم...و هنوز دارم به لولیدن شما در هم نظاره می کنم
و هنوز نمی دانم چرا روزی عاشق هستید و روزی فارق...
و هنوز نمی دانم با همه ی این رنگ عوض کردن هایتان چرا هنوز می گویید ؛عشق...
و شما هنوز نمی دانید عشق یعنی چی...
و شما هنوز درسهای تکراری را هر روز ورق می زنید...
و شما هنوز اندر خم یک کوچه اید...
...
و من هنوز بغض می کنم برای شما،خودم،دنیا....
و من هنوز همان قلب کوچک کودکیم را با خودم می کشم...
و من هنوز زنده نگاه داشته ام رویای کودکی ام را
تا بدانم که هستم،که بودم...
از خود می پرسم که هستم،که بودم نه آن فالگیر دوره گرد بیچاره را که خود نمی داند چه هست و کجا قدم می زند....
و من هنوز مثل کودکی با دروغی گفتن تنم می لرزد ...با همه ی گناهم...
وقتی دلم تنگ می شه..وقتی حس و حال غریبم(که البته دیگه از بس میاد غریب نیست)میاد دلم هوای یه چیزایی رو می کنه که بال بده به این حال و هوام
داشتم عکس های مخصوص خودم رو تو کامپیوتر نگاه می کردم...قبر فروغ و یه دنیا دل تنگی...

کتابش رو باز کردم و شعر "وداع"
::::
میروم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگاه ویرانه ی خویش
بخدا میبرم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه ی خویش
میبرم،تا که در آن نقطه ی دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه ی عشق
زینهمه خواهش بیجا و تباه
میبرم تا ز تو دورش سازم
زتو ،ای جلوه ی امید محال
میبرم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال
ناله میلرزد،می رقصد اشک
آه بگذار که بگریزم من
از تو،ای چشمه جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله ی آه شدم،صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
میروم،خنده به لب،خونین دل
میروم،از دل من دست بردار
ای امید عبث بی حاصل
ــــــــــــ
و دل تنگی و دیوانگی با فروغ عجب لذت زیبایی دارد...
هر روز که می گذرد بیشتر بر فقرمان افزوده می شود و من چه غمگینانه آه می کشم در کوچه های شهرم....
هر روز که می گذرد بر نوع فقرها افزوده می شود و من چه نابود می شوم در خودم...
هر روز یک گناه تازه یاد می گیریم برای لج بازی و لذت بردن!!!!
هر روز برای له کردن دیگری اندیشه نو بر پا می کنیم ،به نام آنکه؛ حق با من است!!!!
هر روز می خندیم بر اشتباه آدمیان...کاش یک بار بر راه غلطمان زار زار اشک بریزیم...
هر روز..روزها...شب ها...می گذرد و هنوز دور همان کوچه در حال تاپ خوردن هستیم...به سان یک کودک راه گم کرده...و با تمام پر رویی می انگاریم که راه جدیدی را یافته ایم....
آه چه غلطها...چه زشتی ها ...چه ناسپاسی ها...چه ظلم ها که بر دل می کنیم و بی خبریم...
ذره ذره آن دل سفید را از کین و حسد پر می کنیم....
چه کردیم با خودمان..وااااااااااااای...چه لکه های سیاهی...خداااااااااای من،چه کنم؟چه کردم من؟این چه واویلایی ست؟چگونه این طور شده؟
چه شد که من به بشری خندیدم؟مگر جدا از او بودم؟مگر برتر بودم؟
وااااااااای ...چرا شکستمش؟به چه حقی؟به کدامین گناه؟مگر من خدایم؟
وااااااااااای ...چرا محکوم می کنم...چرا آدمیان را در چشم دیگران سیاه می کنم.....به چه حقی؟مگر الهه ی خوبی ها هستم؟..حتی اگر هم بودم همچین حقی نداشتم.........
واااااااااااااااای بر من...وااااااااااای بر ما...چه می کنیم؟؟؟به حریم افراد تجاوز می کنیم؟به اعتقادشان حمله می کنم؟به مذهبشان می خندیم؟به افکارشان ایراد می گیرم؟مگر من که هستم؟مگر تو که هستی؟
وااااااااای...واویلا...چه کردم؟چه کردیم؟چگونه پاکش کنم؟چگونه؟؟؟؟؟؟؟
چگونه این همه دل شکسته را پیوند بزنم؟؟؟؟وااااااااااای
غافل شدم...عمری غفلت کردم..این هم سزای غفلتم....
....
کاش بفهمم و بفهمیم که گناه ،در زشت دیدن دیگران است...
نمی دانم چرا این روزها دلم می خواهد در کوچه های کودکی بدوم!!!
نه،نه اشتباه نکن..هیچ نشانه ای ندیدم این روزها
نه آن چرخ و فلکی را دیدم
نه آن مرد لاغر اندامی که قارای کثیف ازش می خریدم و قبل از رسیدن به خانه تمامش می کردم که دعوا نشوم...
نه دوستی که نشان از آن روزها باشد
نه شوقی..نه یادی...
نمی دانم...
شاید باز دیوانگی دارد به سراغم می آید..
دیوانگی های غریبی..
نمی دانم شاید آن کودک درونیم نیازبه بازی دارد
کجای این شهر عجیب با او بازی کنم
گردشی نمانده ،همه سرگیجه ست...
نه بادبادکی برای هوا کردن و ذوق کردن مانده
نه دلی برای شور و هیجان های کاذب!!!
من گم کرده ام کودکی ام را در باران خدا،در دل خودم،در کوچه های این دیار،در بغض ها نریخته ام...
من جوانی ام را گم کردم در تباهی این مردم،در رنجشان...در عقب ماندگیشان...درجا زدنشان
من پیری ام را پیدا نمی کنم در تجربه هایم،در دردهایم،در حرف های در گلو مانده ام
...
آه ای روزگاران ،بغض را هم دریغ کردید ز من
فریاد را ازم ستاندید..
اشک هایم را پس بدهید...
برای این ظلمت...این فقر دلها بزارید های های بگریم و بنالم....
برای عشق های هوس بازی که با خدا قیاس می شود بزارید بنالم
برای ریش هایی که بهانه های خدایی می شوند بزارید زار بزنم
برای ظلمی که به بهانه ی خدایی بودن می شود، بزارید ناله کنم
...
آه خدا..این همان خلقتی ست که دوستش می داری....این همین آدمیان هستن که به سان آب خوردنی آبرو معاوضه می کنند...
آه زمینی ها...اینجا تمیز بود..چه کردید که این لکه ها با هیچ اختراعی پاک نمی شوند
...
لعنت به دل سیاه...
و باز هم شاکی از این اوضاع همیشگی...
از این مشکلاتی که از آن موقع که ذهن یاری می کند بوده...
از این سر دردها...
از این آه کشیدن های ممتد...
از این خود خواهی یک انسان و بی عقلی های درد آورش...
فریاد خستگی و شکایت را کجا باید ببرم؟؟؟؟
فریاد بریدن را کجا باید خالی کنم..
آه،چه فریادهایی که کهنه شده و در گلویم مانده..
اینها یادگار بی عقلی آدمی ست...
آدمی که تا ابد گریبانگیرم هست..
چه بودش،چه نبودش....
کاش ورق می خورد این روزهای بی سرنوشتی...
این روزهای بغض آلود
این روزهایی که بین خودم و خدایم درگیر شده ام
این روزهایی که با ترس از سرنوشت بی معلومم می گذرد..
این دردهای یک مادر...
زجری که در چهر ه اش می بینم
و دردی که بر دلم می گذرد و هیچ کسی صدای این درد را نمی شنود...
صورت سردم و نگاه خشکم حاکی از دل درونیم ندارد...
خستم،خسته با صدایی از "نا" بریده...
بیایید ای خیال های من..
می خواهم با شما پر بگیرم و بروم به جایی که آرامش دلم را بیابم..
به جایی که فقط نفس باشد و شاهکار بی جان خدا...
جایی که آدمیان تکراری،کارهای تکراری نباشند...
من دلم خیال های کودکی ام را فریاد می کند..
ای خیال ها کجا رفته اید..این مرجان بی رمق را با این تن نیمه جان را کجا گذاشتید و رفتید...
ای خیال ها،ای رویاها،پروازم را جا گذاشته ام در اتاق کودکی..در گریه های کودکی...
ای خیال های کوچک من،ای آرزوهای محال من،بیایید ،دلم برای با شما بودن و حسرت به شما نرسیدن تنگ شده...
خیال های من،راه را نیمه رفته مرا رها کرده اید...
ای خیال های من،ای رویاهای من از ابتدا تا انتهای من...بیایید...فریادتان می زنم..می خوانمتان..
ای خیال،ای آرزوی محال...این محال بودنت را باور ندارم..شاید بتوانم برآورده ات کنم...همان خدایی که خیال داد به من، تحققش را به من داده که نهفته است...
خیال های من ؛پروازم رو ازم مگیرید..گناه دارم...منه ساده دل را بازی ندهید...
اشک را بر دیده پاک نمی کنم تا جا پای رفتنتان را خوب نظاره کنید بر گونه هایم...
خیال من،رویای من بیایید،باز کودک شده ام و می خواهم بپرورانمتان...
خیال هایم بیایید..کودک شدم ولی با دلی تغییر یافته..دیگر آن کودک حقیر بی سواد نیستم که آرزویش نوشتن دلش بود...
دیگر آن کودک می نویسد ولی چه حاصل که دل نوشته ها را یا پنهان می کند که تمسخرش نکنند یا بابت نوشته هایش تحقیر می شود که چرا ای آدم دلت این طوریست!!!
خیال های من بیایید که ببینید با آن همه بالا و بلند بودن دل،محکوم می شوم...
خیال هایم نظاره کنید آن کودکی را که رها کردید ولی حال چه بزرگ ولی چه بی محل شده است..
خیال هایم بیایید ببینید که باورهایش را دوست ندارند...
خیال هایم نظاره کنید که احترام در بزرگی من حرفی ست مضحک!!!
خیال هایم بیایید و تنهایی من را نظاره کنید که آدم ها دیدن این تنهایی را تحقیر می دانند...
خیال هایم بیایید و تماشا کنید که اگر مثل همه زندگی نکنم و خیال نداشته باشم ؛محکوم به تحقیر هستم..
خیال،رویا،آرزو خواهش می کنم ببینید و تماشا کنید که چه ساده آدمیان تحقیر می کنند و دل می شکنند و قاه قاه بر این به ظاهر پیروزی می خندند...
..
آه خیال های پرواز کرده ی من..اشک در حال جاری شدن است...تنبیه و جدایی بس است..بیایید و در کنارم باشید...من خیالهایم را می خواهم...خیال هایی که صاحبشان هستم...
کلا 5شنبه ها غروب دلم می گیره بی بهونه و بهم می ریزم وای به حال اون 5 شنبه ای که بهونه واسه بغض باشه،الان اون 5 شنبست...
چه سخته بدونی یکی ازت ناراحته و نتونی حلش کنی...
چه سخته بدونی یه نفر که دوستت هستش و دوستش داری الان از دستت کفریه...
برام این چیزا خیلی مهمه..در حدی که الان قرار بود برم بیرون بهمش زدم چون حسابی ریختم بهم...
شاید واقعا خیلی بدم...کاش حداقل وسعت این بدی رو بدونم
اشک دیگه امون نمی ده واسه نوشتن...
شاید این لبخندها مال من باشند!
ندا آمدنه نه
مال تو نیست
...
شاید این گل ها تقدیمی به من باشند
ندا آمدنه نه
مال تو نیست
....
شاید این کارهای خوب،گذشته ی من ست!!
ندا آمد:
قدری خجالت بکش!
....
شاید این جنگل سر سبز جایی برای لذت بردن من از گل باشد
ندا آمد:
برو کار کن،وقت استراحت تو فرا نرسیده
....
شاید این اشک ها مال من باشد
ندا آمد:
اجازه نداری!!
...
شاید این راه،راهی برای من باشد
ندا آمد:
نه ،فعلا بایست!!!
....
شاید؟!!
نه
شاید
نه
هرگز...
هیچ گاه...
ندا آمد:
حق نامیدی رو از تو گرفته اند..امیدوار باش
...
به خدا قسم این خنده الان حق من است...
ندا آمد:آری،چون تلاش خودت بود
مرجان
گاهی وقتا زندگی بهمون می گه بغلو بپا ولی ما عین خیالمون
نیست و میریم اون وقت یه تصادف درب و داغون می کنیم...
گاهی وقتا زندگی بهمون می گه ؛هیس یواش تر بخند مسخرش می
کنیم و هر هر می خندیم اون وقت یکی میاد می زنه تو پوزمون و اشکمون در میاد...
گاهی وقتا زندگی بهمون می گه ؛عزیزم یواش تر برو،می گیم برو
بابا سرعتو عشقه اون وقته که با دماغ میریم تو دیوار..
گاهی وقتا...
خیلی وقتا...
همیشه....
اگه زندگی گاهی وقتا تذکر می ده و گوش نمی دیم،دلیل نمی شه
وقتی ضربه خوردیم سرش فریاد بزنیم که ای زندگی...توف بهت!!...بیچاره حقش
نیست...اون گفت و می گه ولی ما گوش نداریم...
ما آدم ها خیلی وقتا دوست داریم کَر باشیم!!!حس می کنیم اگر
نشنویم و رد بشیم همه چی حل می شه...ولی این نشنیدنست که کار می ده دستمون و مچمون
رو می گیره می گه:دیدی نتونستی در بری؟!!!
خودمون سعی می کنیم هی فراموش کنیم خیلی چیزا رو ولی
خودمونیم غریبه اینجا نیست،داریم ادای فراموشی رو در میاریم
به قول سهراب عزیزم که گفته:
زندگی چیزی نیست که از یاد من و تو برود!!!!
...
یه ذره یواش تر،یه ذره آروم تر،یه ذره مهربون تر از من و تو
چیزی کم نمی کنه به خدا...
خوب،کتاب "شازده
احتجاب " هوشنگ گلشیری تموم شد..
نمی دونم
یه جورایی حال هواش بیشتر به درد ساختن تله تاتر می خورد..شاید اون جوری بیشتر بشه
باهاش ارتباط برقرار کرد...از اینکه همش می پرید از اون ور به این ور و هی فلاش بک
می زد خوشم اومد ولی خیلی این ور به اون وری بود دیگه...این شازده هم که یا با
فخرالنسا(زنش) یا با فخری(خدمتکارشون) بود و تازه هی سرشون منت می ذاشت که جد
بزرگش هر شب با یه دختر بوده!!!خوب اینم حتما جزو افتخارات می تونه باشه..خیلی پیچ
تو پیچ می داد ولی می شه گفت خوب بود..
برای کسایی
که ذهنشون تمرکز خوبی داره توصیه می کنم نه اونایی که مثل من فکرشون پروازیه:دی
در هر حال
اینم از کتا شازده احتجاب
از دیشب
کتاب نادر ابراهیمی رو شروع کردم"شهری که دوست می داشتم"فعلا که خیلی
خوشم اومده از طرز نوشتنش...وقتی تمومش کردم دربارش می گم