تبليغاتX
واره های من

بازگشت شادمهر به اوج...

شادمهری که تا زمانی در ایران بود دوستش داشتم به دلیل آهنگ های زیبایی که می خوند....وقتی رفت از ایران آهنگ های خاص خوند ولی قشنگ توشون معدود بود...

آهنگ شادمهر برگشت اون به اوج هستش به نظر من...آهنگی که شادمهر رو می تونه دوباره زنده کنه

به قول خودت تو این آهنگ که می گی:شاید هنوزم دیر نیست.....می تونی دوباره بشی سوپراستار

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

باید تو رو پیدا کنم ،شاید هنوزم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی ،تقدیر بی تقصیر نیست

با این که بی تاب منی، بازم منو خط می زنی

باید تو رو پیدا کنم، تو با خودت هم دشمنی

کی با یه جمله مثل من، می تونه آرومت کنه

اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه

دلگیرم از این شهر سرد، این کوچه های بی عبور

وقتی به من فکر می کنی، حس می کنم از راه دور

آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره

عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره

باید تو را پیدا کنم، هر روز تنها تر نشی

راضی به با من بودنت ،حتی از این کمتر نشی

پیدات کنم حتی اگه پروازمو پر پر کنی

محکم بگیرم دستتو، احساسمو باور کنی

پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی

محکم بگیرم دستتو، احساسمو باور کنی

باید تو رو پیدا کنم ،شاید هنوزم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی ،تقدیر بی تقصیر نیست

باید تو را پیدا کنم، هر روز تنها تر نشی

راضی به با من بودنت ،حتی از این کمتر نشی



تقدیر با صدای شادمهر

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 21:8  توسط مرجان  | 

صبح با سارا رفتم کتاب فروشی،پول زیادی نداشتم ولی تو راه که بویدم سارا بهم 10 تومن داد(یه پولی بود از قبل،چقدر خوب بود که یادش مونده بود)یعنی اگر سارا این 10 تومن رو نمی داد من امروز رسما عقده ای می شدم...تو کتاب فروشی فقط رفتم یه گوشه کوچولو و یه 30 دقیقه ای کتاب نگاه کردم یه فروشنده بود هی می گفت این خوبه اون خوبه منو دیونه کرده بود..کتابای قطور گرون رو نشون می داد منم مثل بچه ای که شکلاتش رو ازش می گیرن بودم...

 

خلاصه با یه بدبختی 3تا کتاب گرفتم------

 

بار دیگر شهری که دوست می داشتم(نادر ابراهیمی)

 

رویای تبت(فریبا وفی)

 

روی ماه خداوند را ببوس(مصطفی مستور)

 

سارا هم یه کتاب از هوشنگ کرمانی گرفت که کلی حسودیم شد با اینکه گفت می دم بخونیش ولی خوب من دوست دارم کتاب مال خودم باشه...

 

وای کتاب شوهر آهو خانوم هم بودL....سری بعدی حتما باید بگیرمش..این سینوهه رو هم خیلی دوست دارم بخونم قیمت کردم گفت 18 تومن...

 

وای چه کتابایی...احتمالا من یه شبی به کتاب فروش شبیخون بزنم:دی

 

خلاصه با اینکه نتونستم زیاد کتاب بگیرم ولی الان در آسمان ها به سر می برم به دلیل داشتن 3 تا کتاب جدید..

 

باید بخونمشون تا حال کنم...

 

فردا یه امتحان کوچولو دارم ،بعد از این امتحان کتاب گلشیری رو تموم می کنم و براتون تعریفش می کنم

 

واااااااای سری کامل کتاب های آل احمد بود.....صادق هدایتم همین طور ولی حس خوبی نسبت به هدایت ندارم،چون فکر می کنم اگر بخونم کتابش رو از این دیونه ای که هستم خل و چل می شم:دی

 

خلاصه خدا بگم این فروشنده رو چی کار کنه که هی کتاب می آورد جلوم و من هی خودمو می خوردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آبان1387ساعت 22:52  توسط مرجان  | 

دلم ساکت شده بنده خدا...
کم حرف می زنه باهام...من عاشق وراجی هاشم ولی انگار قصد سکوت کرده!!
امروز تو دو تا کتاب فروشی پام باز شد..مثل یه بچه سر به زیر وارد شدم وتمام تلاشمو کردم که به کتاب ها نگاه نکنم و کتاب کامپیوتر مورد نظر رو بگیرم و زود بیام بیرون کتابی که می خواستم نبود ولی به خدا هر کاری کردم نتونستم سرم رو پایین نگه دارم و کلی کتاب دیدم و حسودی کردم و دلم خواست..
لیست کتابایی که می خوام تا الان حدود 70 تا شده:(
هیییی،پووووووف ..بالاخره یه روزی می خرم این کتا ب ها رو و با ولع تمام حمله می کنم می خونمشون....
امروز با یه دختره صحبت می کردن(توی تلویزیون)دختره
از دَیّر بود و کتاب خوان نمونه بود...تعریف می کرد که 120 دقیقه پیاده روی می کنه تا به کتاب خونه برسه و کتاب بگیره ببره بخونه..آدم حسودی نکنه چه کنه!!!تحسینش می کنم...خیلی اراده داره اونم تو اون شهر و با اون امکانات کم...یه جا هم درد بودیم..می گفت حسرت خوندن کتابهای جمال زاده رو داره مثل من...

دارم این کتاب شازده احتجاب  رو می خونم....وقتی تموم شد میام می گم...
بی خوابی زده به سرم..6 ساعت دیگه هم با دوستم قرار دارم یعن 9 صبح...با خمیازه باید برم
برم با خیال بخوابم...روزگار خوش
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آبان1387ساعت 2:5  توسط مرجان  | 

چی می گفت اون یارو...یه چیز قشنگی می گفت....آها:
معشوق من زمینی نیست...
تو همین مایه ها بود...
راسیتش من تو زندگیم یه کسیو دارم که خیلی منو دوست داره..منم دوسش دارماااا ولی خوب اون خیلی بیشتر محبت می کنه...خیلی اوقات محلش نمی زارم میاد نازم رو می کشه...بی دلیل قهر می کنم میاد منت می کشه..اخم می کنم اون می خنده...می رم، اون میاد دنبالم و تنهام نمی زاره...فراموشش می کنم ولی اون همیشه بهم خیره شده...
نمی دونم...چی جوری باید بگم..خواستم بگم که منم دوسش دارم ولی خوب بلد نیستم نشون بدم
منم بهش فکر می کنم ولی بلد نیستم باهاش خلوت کنم
...
خیلی چیزا دارم برای گفتن
یه کاری کردم...یواشکی بهتون می گم;)
یه انگشتر دارم ساده ی ساده...شبیه حلقه به قول دوستان..همیشه تو دست راستم بوده الان گذاشتم دست چپ که نگاش می کنم برم تو فکرش...خوشحال می شم ببوسمش...
معشوق و عاشق..نه این کلمه ها کم هستن...کوچیکن...یه واژه ی دیگه می خوام...من واژه می خوام..کلمه می خوام...نه اصلا واژه نمی خوام ..من هوا می خوام واسه نفس کشیدن...واسه دیونه تر شدن...واسه عاشقتر شدن..واسه دچار بیشتر شدن...
دیونگی هام رو ازم نگیر که می میرم...جونم به جون همین دیونگی ها بسته شده...حتی اگه همه بهم بخندن...وقتی دیونه می شم بیشتر عاشقت می شم

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آبان1387ساعت 20:50  توسط مرجان  | 

هیچی نمی گم فقط خودتون بخونید...
تو ایمیلم اومده بود
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
لابد تا به حال شما هم ديده ايد وقتي يک دانشجو در دانشگاههاي خارج مي خواهد مدرک دکتراي خود را بگيرد، يک لباس بلند مشکي به تن او مي کنند و يک کلاه چهارگوش که از يک گوشه آن يک منگوله آويزان است بر سر او مي گذارند و بعد او لوح فارغ التحصيلي را مي خواند. هنگامي که از ما سوال مي شود که اين لباس و کلاه چيست پاسخ مي دهيم اين لباس شيطونک است که اينها تنشان مي کنند!!! اما هنگامي که از يک اروپايي يا ژاپني و يا حتي آمريکايي سوال شود اين لباس چيست که شما تن فارغالتحصيلان مي کنيد جواب ديگري مي شنويد: آنها به احترام «آوي سنت» که همان «ابن سينا»ي ماست که لباس بلند رداگونه مي پوشيده، اين لباس را تن دانشمندان خود مي کنند. آن کلاه هم نشانه همان دستار است (کمي فانتزي شده) و منگوله آن نمادي از گوشه دستار خراساني که ما ايراني ها در قديم از گوشه دستار آويزان مي کرديم و به دوش مي انداختيم. در اروپا و آمريکا علامت يک آدم برجسته و دانش آموخته را لباس و کلاه ابن سينا مي گذارند، ولي ما خودمان نمي دانيم. باورتان مي شود؟
ـــــــــــــــــــــــــ
باز هم هیچی نمی گم!!!!!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه 26 آبان1387ساعت 13:16  توسط مرجان  | 

همیشه زندگی بهونه هایی می ده بهت که بدونی از خیلی ها بهتری(مالی/معنوی/اجتماعی/افکار/اخلاقی...)
همیشه جاهایی هست که بدونی خیلی پست و حقیر هستی...
همیشه بهانه هایی هست که به خاطرش اشک ریخت یا لبخند زد...
همیشه بهانه هست..
برای همه...
برای همه چیز...
بهانه ها همه بهانه اند برای تخلیه روح..
برای ناز کردن برای روزگار..
+ نوشته شده در  شنبه 25 آبان1387ساعت 21:48  توسط مرجان  | 

زندگی می تونه یه روند دلخواه رو بگیره ...اگه بخواهیم
زندگی می تونه زیبا باشه....اگه بخواهیم
زندگی می تونه رشد کنه...اگه بخواهیم
ــــ
این خواستن رو باید تقویت کنم..نباید خودمو چشم بزنم..نزارم هیچ کدوم از حس هام به روندم حسودی کنه..
یادم هم باشه که قراره از این به بعد زشت ها رو دوست داشته باشم...وای چه سخته
+ نوشته شده در  جمعه 24 آبان1387ساعت 23:28  توسط مرجان  | 

عرفان نظر آهاری یکی از نویسنده های محبوبم هستش...چلچراغ منو باهاش آشنا کرد{چلچراغ من:(...}
یه نوشته ای رو ازش می نویسم براتون که فعلا خودم میخکوبش هستم و تازه بعد از خوندن این نوشته به عمق بدی خودم پی بردم!!!
ـــــــــــــــــــــ
شیطان مسئول فاصله هاست
گفت:کسی دوستم ندارد،می دانی چقدر سخت است؟این که کسی دوستت نداشته باشد؟تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی،حتی تو هم بدون دوست داشتن...
خدا هیچ نگفت.
گفت:به پاهایم نگاه کن!ببین چقدر چندش آور است،چشم ها را آزار می دهم،دنیا را کثیف می کنم،آدمهایت از من می ترسند،مرا می کشند،برای اینکه زشتم،زشتی جرم من است
خدا هیچ نگفت
گفت:این دنیا فقط مال قشنگ هاست مال گلها و پروانه ها.مال قاصدک ها،مال من نیست
خدا گفت:چرا مال تو هم هست
خدا گفت:دوست داشتن یک گل،دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندان سختی نیست،اما دوست داشتن یک سوسک،دوست داشتن((تو)) کاری دشوار است
دوست داشتن،کاری ست آموختنی؛و همه کس،رنج آموختن را نمی برد
ببخش،کسی را که تو را دوست ندارد،زیرا که هنوز مومن نیست،زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته،او ابتدای راه است
مومن دوست می دارد.همه را دوست می دارد.زیرا همه از من است.و من زیبایم و زیبایی،چشم های مومن جز زیبا نمی بیند.زشتی در چشم هاست.در این دایره هر چه که هست نیکوست.
آن که بین آفریده های من خط کشید،شیطان بود.شیطان مسئول فاصله هاست.
حالا،قشنگ کوچکم،نزدیکتر بیا و غمگین مباش
قشنگ کوچک نزد خدا رفت و دیگر هیچگاه نیندیشید که نازیباست.
ـــــــــــــــــــــــ
میخکوب شدنتون رو درک می کنم چون خودم تا حالا 3 بار خوندمش و مات و مبهوت موندم...نثرش فوق العادست...کلا عرفان آدمو دیوونه می کنه با نوشته هاش...
ــــــــــــــــــــــــــــــ
کتاب "بالهایت را کجا جا گذاشتی؟" نوشته ی عرفان نظر آهاری نشر افق
+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 0:1  توسط مرجان  | 

کلا انگار دیگه باید عادت کنم به شنیدن و خبر بد....

شاید برای خیلی ها خنده دار باشه ولی چلچراغی که 7 ساله می خونم و هر هفته به وجودش دل بسته شدم و خیلی چیزها و خیلی کارها ازش یاد گرفتم،فعلا قراره چاپ نشه...خدا کنه مقطعی باشه..الان زنگ زدم مجله که غر بزنم چرا اهواز توضیع نکردین با چه صدای غمگینی گفت فعلا به دلایل اجرایی چاپ نمی شه....

ای خداااااااااااا اخه برم به کی بگم!!!!

کاش همه چی درست بشه..کاش چلچراغم دوباره چاپ بشه

اعصابم خورد  شد:(

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آبان1387ساعت 12:48  توسط مرجان  | 

حال و هوای دلگیری شده..شاید می خواد بارون بیاد شاید هم می خواد نیاد!!!
جالبه یه آهنگی اومد همین موقع که اولش می گه :تو این هوای بارونی....
یه ذره غریب و عجیبم الان....
نمی دونم دارم وارد چه پروسه ای می شم ولی حس می کنم دارم پوست می ندازم....چه سخت و دلگیره...

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آبان1387ساعت 13:45  توسط مرجان  | 

خیلی کارا دارم که باید انجام بدم...

از مدت ها پیش یا شاید ماه ها و سال ها پیش کارهایی دارم که شاید با تنبلی و نبودن یه سری چیزا تا حالا انجام ندادم و بدجور عذاب می کشم...

فکر که می کنم اون بعضی چیزها رو نمی تونم حل کنم ولی حداقل اون تنبلی که مربوط به خودمه رو می تونم نابود یا حداقل کم کمش کنم...

وای چقدر کار دارم،چقدر چیز هست که باید یاد بگیرم،چقدر آدم هست که باید برم پیششون،چقدر محبت ها هست که باید بکنم،چقدر لبخندها هست که باید بزنم....یعنی ثانیه های زندگیم بهم مهلت می دن که کارهامو انجام بدم؟؟؟

دنیای عجیبی ست هم چنان و به شدت....

اینجا اهواز شهری غریب با آدم های غریب تر....

اینجا ایران کشوری عجیب با مردمی عجیب و غریب و با کارها و رفتارهایی غیر قابل پیش بینی

اینجا دنیاست با تمام زشتی و قشنگیش،با تمام شب و روزهاش،با تمام لبخنده ها و اشک هاش،با تمام مرگ و تولدهاش...

اینجا همچنان دنیاست....و من در این فصل سرد دنیا و زمستان هستم؛ درگیر کرده و نکرده های خودم و آدمیان...

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 آبان1387ساعت 22:32  توسط مرجان  | 

گاهی دلم می خواد با وازه ها بازی کنم
یه سطری بسازم مربوط به اعماقم
یاد باد آن زمانی که شعری می شد مثلا نوشته هام...
دیگر الان شبیه دل واره هایم شده نوشته هام...
خالی از وزن شعر...
ولی الان چه خالی تر می شم بعد از نوشته ها
آخ از این بازی کلمات...
چقدر لذت بخشه بازی کلمات
گاهی شعر فروغ رو که می خونم دلم می خواد ازلذت فروغ لپ فروغ رو بکشم...دریغ که فروغی دیگر نیست که بشه بهش نگاه کرد و لذت برد...
نمی دونم شاید یه روزی منم بشم کسی که حرفهایم،دردهایم رو بتونم اون طوری که لذت بخشه بنویسم و ببینم انسان هایی رو که این نوشته ها رو دوست می دارن....
آه چه شاعرانگی قشنگی...
چه زیبایی دل انگیزی..
چه دنیای عجیبی...
گاهی واژه هایی می خوام بگم ولی این هراسی که به کسی بربخوره جلوی دستم به نوشتنش گرفته می شه...همین جاست که به راحتی بیان فروغ می تونم با تمام وجود حسودی کنم...
ــــــــــــــــــــــــــــ
جالب تر از همه اینه که نزدیک ترین افرادم در زندگی از این نوشته های من روی کاغذ و کاغذهای مجازی بی اطلاعن!!!!!!!!!!!
اصولا کمتر کسی از نزدیکانم می دونه من اینقدر دیوونم...بیشنر اوقات لذت بخشه که دیونگیت رو نمی بینن...آخه این دیونگی ها لذتش به تنهایشه
+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 12:8  توسط مرجان  | 

مایل نیستم تو وبلاگم مطلب کپی کنم ولی اینو خوندم خیلی برام جذاب بود،شاید تکراری و شاید حتی بی معنی باشه براتون ولی من خوشم اومد ازش:

همه چهار زن دارند

روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت  . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه  پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.

زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد 


 

واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.

اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.

روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت :

" من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره  خواهم شد !"

بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت :

" من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟"

زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد.

ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود  نزد زن سوم رفت و گفت :

" من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"

زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد.

مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :

" تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟"

زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.

در همین حین صدایی او را به خود آورد :

" من با تو می مانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش  کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :" باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم ..."

 

در حقیقت همه ما چهار زن داریم !

الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک می کند.

ب: زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.

ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.

د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است
+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آبان1387ساعت 1:7  توسط مرجان  | 

وای که چه حالی داد...جدا این بارون جریانش چیه که این قدر دیونه کنندست؟
برادر خان سوارم کرد منو برد زیر بارون با ماشین دور داد...وای چه حالی داشت..صدای موزیک بالا سر منم از پنجره بیرون بود تا خیس بشه...صورتم سرد سرد شده بود و خیس...دیونه ی مطلق شدم...تو شهر کنار کارون خیس شدن چه حالی داره...به خدا به تمام لذت های دنیا می ارزه...
واقعا خدا با بارون داره نازمون می کنه ..اینو امشب بیشتر بهش پی بردم..آخه فکر کن..قطره های بارون میاد رو صورتت..حال می کنی..کیف می کنی...دیونه می شی...خوب واسه اینه که خدا نازمون کرده...می گه بنده های کوچولوی ناز من ببینید زیباتون کردم....
خدایا این بارون رو ازمون نگییییییییییییییییییر
امسال بارون رو زود شروع کردی تو شهرم...بر عکس پارسال که دوبار بیشتر بارون نزد...خدا خیلی چاکرم...همیشه یه روشی داری که ثابت کنی end باحال ها خودتی...خدایه با حالیت تویی
بارون میاد نم نم...
+ نوشته شده در  یکشنبه 12 آبان1387ساعت 23:35  توسط مرجان  | 

چه باحاله آدم رفیق داشته باشه ها... 
خلاصه تو این 2/3 روز کلی از رفقا شارزم کردن و دوپینگی شدم..با تلفن حرف زدن،اس مس،چت و هر وسیله ارتباطی بود چندتا از رفقا خواسته و چندتا ناخواسته بهم روحیه دادن...
امروز هم اولین جلسه سری جدید کلاس کامپیوتر بود..جاتون خالی چه جمعیتی؛سه نفر بودیم
رفتم کارت پاسارگاد رو هم فعال کردم..یه خودکار با یه دفترچه گرفتم تو راه برگشتن هم یه ساندویچ سوسیس بندری خریدم که بیام خونه با دوغ بزنم به رگ غذا نداشتم تا می رسیدم خونه هم دیر بود و گشنم بود حوصله غذا درست کردن نداشتم،این شد که زدم تو تیریپ بندری
چند ساعت دیگه هم برم آرایشگاه هم به صورتم صفا بدم هم موهامو کوتاه تر کنم چون نمی تونم ببندمش همین جوری تو هواست و تو باشگاه اذیتم می کنه..شیطونه می گه به یاد چند سال پیش کوتاه کوتاه کنم...به قول اون استاد هیزم که بهم گفت تیفوسی مبارک باشه
ــــــــــــــــــــــــــــــ
ممنون که باز هم منو تو ویرون شدنم تحملو و یاری کردید
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
به قول شاعر که می گه:
هر چی که دارم ازم بگیر ولی این رفقای خوبم رو ازم نگیر
+ نوشته شده در  یکشنبه 12 آبان1387ساعت 11:56  توسط مرجان  | 

یه آهنگ دیگر از شکیلا...صدای آرومش بیشتر جلب توجه می کنه تا خود آهنگ برام
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چشمای من میل به گریه داره،می خواد بباره
دل نمی دونی که چه حالی داره،چه حالی داره
غصه بجز گریه دوا نداره،خدا نداره
هر چی تو دنیا غمه مال منه
روزی هزار بار دل من می شکنه
دل دیگه اون طاقتا رو نداره،خدا نداره
پشت سر هم داره بد میاره،خدا میاره
از در و دیوار واسه دل می باره،خدا می باره
زندگی آی زندگی،خسته ام خسته ام
گوشه ی زندون غم دست و پا بسته ام
هر چی تو دنیا غمه مال منه
روزی هزار بار دل من می شکنه
دل دیگه اون طاقتا رو نداره،خدا نداره
پشت سر هم داره بد میاره،خدا میاره
از در و دیوار واسه دل می باره،خدا می باره
زندگی آی زندگی،خسته ام خسته ام
گوشه ی زندون غم دست و پا بسته ام
هر چی تو دنیا غمه مال منه
روزی هزار بار دل من می شکنه
دل دیگه اون طاقتا رو نداره،خدا نداره
پشت سر هم داره بد میاره،خدا میاره
از در و دیوار واسه دل می باره،خدا می باره

زندگی با صدای شکیلا
+ نوشته شده در  شنبه 11 آبان1387ساعت 21:21  توسط مرجان  | 

هوای بهاری تو وسط پاییز فقط معجزه ی جنوب هستش ...
دلم سخت گرفته و بی حوصلم...
دست ودلم به هیچ کاری نمی ره...
کاش بارون بزنه الان و یه ذره شاید تخلیه بشم
این روزها هوا هم با من سازگار نیست...
خیلی بی انگیزه شدم...یعنی هیچی به هیچی...
به جای اینکه ایم هوا حالمو خوب کنه،بدم می کنه
هر جوری می خوام در بیام از این حال و هوا نمی تونم
خودمو مشغول کتاب کردم نشد
خودمو مشغول خوندن چلچراغ کردم نشد
خودمو مشغول درست کردن کیک کردم نشد
خودمو مشغول پختن غذا کردم نشد
یعنی چی باید بکنم؟
حوصله ی هیچی رو ندارم
حوصله ی خیلی از آدم ها و روابط اجباری رو هم ندارم
ای خداااااااااااااااااا
کمکم کن از این برزخ در بیام...
از این جوری بودن بدم میاد
کم میارم
خُل می شم
قاطی پاتی می کنم
نه گریه
نه خنده
نا شادی
نه غم
نه حوصله
هیچی به هیچی...
پوووووووووووووووووووووووووووووووووووف
+ نوشته شده در  شنبه 11 آبان1387ساعت 0:23  توسط مرجان  | 

فشارهای این یک سال اخیر منو به مرز نابودی مطلق کشونده..مشکلات..غم و غصه و کلی اتفاق و حادثه...همه یه جوری خودشون رو تخلیه کردن من گه گاهی چیزی نوشتم و گمون کردم که خالی شدم..دریغ از اینکه پُر پُر بودم و لبریز از ریختن و داغ کردن....
دیگه این روزا به مرز فشار زیادی رسیدم جوری که نزدیک به دو هفته هست سر درد دارم...
امروز خواستم تنها بشم..در اتاق رو بستم و قفل کردم...اما نذاشتن..داد و فریاد بود که می زدم و می زدن...
همشون خودشون رو خالی می کنن به من که می رسه من باید بی رگ بشم یا نهایتش بی فکرم!!!!!!!
هر چیز گند و آشغال بوده بهم ارث دادید،همش هم مشکلات ریختیت تو این زندگی به ظاهر زیبا!!!!!!!!!!اون وقت اجازه ندارم یک ساعت واسه خودم باشم و گریه کنم بعد از مدتها...
کاش یه لحظه..یه بار ...یه ثانیه منو می فهمیدید و این قدر شمشیر نمی کشیدید و قدرتتون رو به رخم نمی کشیدید...
تمام عمرم غصه ی همه رو خوردم غیر از خودم...یه بار یه لحظه که خواستم ببینم چی به سر خودم آوردم نذاشتید و دیونم کردید...
سرم درد می کنه داره می پوکه...
به خودم نگاه کردم دیدم هیچی ندارم،نه کاری نه درسی،نه هنری نه حرفه ای هیچی به هیچی فقط بلدم گاهی خودمو گول بزنم که یه دل نکبت دارم ...گور باباش..دل واسه چیمه...چی بهم داده بجز درد و بدبختی و نکبت...به جز اینکه غصه همه رو بخورم..بجز اینکه یاد گرفته هر چی بهش گفتن و دید بریزه تو خودش و نابود بشه...دل واسه چیمه به چه درد می خوره کیلو چنده؟
کی براش این دوره زمونه دل مهمه...مشتتو باز باید بکنی بگی چی داری...بلد نیستی با اتوکد کاری کنی؟چی؟از وقتی درست تموم شده جایی کار نکردی؟چی؟هنوز لیسانس قبول نشدی؟چی؟مگه چه کاری داره؟چندتا کتاب بیشتر نیست که؟دانشگاه آزاد که کاری نداره بخون در میای...
خسته شدم..از زخم زبون زدن،از نگاه تحقیر آمیز......از پس این نگاها نمی تونم بر بیاااااااااااام
چرا کسی نیست که بفهمه تو این دل نکبت چه خبره....
به خدا خسته شدم...کم آوردم..دیگه بریدم..اخه مگه چقدر می تونم محکم باشم..
فقط یاد گرفتن بگن:از تو بعیده............

خستم،خسته،خیلی خسته،سرم درد می کنه،خیلی زیاد
+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 20:13  توسط مرجان  | 

با پاییز می شه دیونه شد
می شه شاعر شد
می شه عارف شد
می شه عاشق تر به خدا شد
می شه خل شد و دل به دریا و اسمون و درخت زد
آخ که هوای پاییز یعنی دیونگی مطلق
چه حال خوبی داشت از باشگاه برگشتن و آب پاشی خدا رو صورتم...چه لذتی داشت این نوازش خدا...لطیف ترین نوازش عالم بود...دوست داشتم تا ابد زیر این نوازش می موندم و دیونه می شدم..دیونه ی مطلق...
هوای پاییز می زاره دیونه بشم..می زاره بی خیال همه ی عالم بشم وقتی قطره های بارونش رو می ریزه رو صورتم و تنم
چه حال خوبی داره پاییز با بارون،اونم بارون شهر خودم که به همه چیز و همه جای دنیا ترجیحش می دم...بارون تو اهواز یکی از زیبا ترین لحظه های زندگیمه که نمی تونم از یاد ببرم حتی روزی که این دیار رو بخوام ترک کنم....
آی چه حال خوبی داره چشم رو بستن و نم شدن و خیس شدن و عشق بازی با قطرات بارون...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 12:1  توسط مرجان  | 

منم خیلی اوقات می نویسم تا تن بودنم جان دارد...این آهنگ شکیلا رو دوست می دارم..هم آرامش آهنگ رو..هم صدای شکیلا رو که صداش برای شب شبیه معجزست... و متن آهنگ رو..دانلود کنید و حال کنید

می نویسم می نویسم از تو
تا تن کاغذ من جان دارد
با تو از حادثه ها خواهم گفت
گریه این گریه اگر بگذارد
گریه این گریه اگر بگذارد
با تو از روز ازل خواهم گفت
فتح معراج ازل کاری نیست
با تواز اوج غزل خواهم گفت
می نویسم همه ی هق هق تنهایی را
تا تو از هیچ به آرامش دریا برسی
تا تو در همهمه همراه سکوتم باشی
به حریم خلوت عشق،تو تنها برسی
می نویسم می نویسم از تو
تا تن کاغذ من جان دارد
با تو از حادثه ها خواهم گفت
گریه این گریه اگر بگذارد
می نویسم همه ی با تو نبودن ها را
تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببری
تا تو تکیه گاه امن خستگی هام باشی
تا مرا باز به دیدار خود من ببری
می نویسم می نویسم از تو
تا تن کاغذ من جان دارد
با تو از حادثه ها خواهم گفت
گریه این گریه اگر بگذارد


می نویسم با صدای شکیلا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 0:47  توسط مرجان  | 

الان بغض آسمون ترکید...ولی چه یواش و ناز...همه چیز آسمون با عشوه ست...حتی بارونش...تنها عشوه ای که دوست دارم عشوه ی آسمونه...و گر نه عشوه ی بشر اصلا دیدنی نیست...
ببار تا زیبا بشم....
+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 15:14  توسط مرجان  | 

چه هوای دیونه کننده ای شده
باد میاد
تاریک شده
مثل زمان کودکی شدم الان...تو مهدکودک وقتی هوا ابری می شد می رفتم دم پنجره و با خودم می گفتم تاریک شد و کسی نیومد دنبالم..نکنه دیگه کسی نمی خواد بیاد دنبالم...چه بغضی می کردم و غافل از دل کودکانم که هنوز روز بود فقط پهنای قدرت خدا این قدر بزرگ هست که توی روز هوا رو تاریک کنه...چه حس غریبی بهم دست می داد و چه دلتنگ می شد آن دخترک 5 ساله...
الان شدم همون دخترک 5 ساله...هوا تاریک داره می شه(به عبارتی هوا ابریست) و هنوز کسی نیومده خونه و من با دنیای دل تنگی هام هنوز تو خونه تنهام ...این تنهایی رو دوست دارم..این بغض آسمون دلم رو چنگ می زنه...با هم همدردیم...هم بغضیم...هم دلیم..
شاید باید هم دردی کنم با اسمونی که بدجور دلش گرفته وای اگر بغضش بترکه چی می شه!!!!
آسمون دلش از دست آدم هایی چون من می گیره...
شرمنده ی آسمون هم هستم...
شرمنده ی زمینی و آسمونی هستم
آخ لعنت به من و لعنت به این دل بی قرارم...
لعنت به دیوانگی هایم
لعنت به دل تنگی هایم
چه پوچ و خالیم من
فارق از آبادیم من
دل تنگ بهاریم من...
مرجان این آبادیم من...
کاش اشکی می آمد و سبک می شدم...
دریغ که اشک هم از من فاصله می گیرد
لعنت به ثانیه های پوچم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 13:13  توسط مرجان  | 

وقتی دیونه می شم و دچار حس و حال غریب می شم عاشق اینم که یکیو پیدا کنم مثل خودم باشه عاشق دیونگی...خیلی اوقات پیدا نمی شه ولی وای از اون موقعی که پیدا می شه ؛مثل یه بچه که واسه شکلات له له می زنه منم اون طوری می شم
رفقای مختلفی دارم با رفتار و عقاید مختلف و این برام یه پوئن مثبته چون تو هر حال و فضایی یکی هست که بتونی باهاش باشی و بگذرونی
ولی واسه دیونگی هام گاهی از یه جاهایی رفیق پیدا می شه که از خوشحالی دلم می خواد سر به بیابون بزنم
نخند به حرفام...حس و حال خوبی ندارم ولی این طوری نوشتن تخلیم می کنه و بهم مهلت کیفور شدن رو می ده
  
خوش به حال نویسنده ها...می نویسن و کیفور می شن و تخلیه می شن...چه حالی می کنن...
همیشه دوست داشتم شاعر باشم ولی الان مدتیه دلم می خواد نویسنده هم باشم...زهی خیال باطل...همش رویا و خیال...برو خیال و من رو رها کن...آزاد کن...بزار به حقیقت و پستی این دنیا خو بگیرم...وقتی میای تو جلدم منو دیوونه می کنی...حس خوبی می دی بهم یه حس متفاوت از روزمرگی ها ولی چون شبیه این آدم ها نیستم انگشت دراز می کنن و بهم پوزخند می زنن...شاید تاوان مثل این مردم نبودن تحمل پوزخند و انگشت اشاره باشه...گاهی طاقت دارم ولی بیشتر اوقات بی طاقتم....
   
کاش می شد تو یه کلبه مدتی تنها باشم...قهوه بخورم..بنویسم..بخونم..فیلم ببینم...آهنگ های زیبا گوش بدم...سیگار بکشم...فکر کنم و همه جوره رها بشم بدون هیچ دغدغه ی فکری ولی امان از این فکر و خیال و نگرانی واسه اطرافیان و نگرانی های شاید اونا برای خودم...
هیچ وقت این دنج و کنج تنهایی گیرم نمی آد..خوب می دونم...اگر دل شیر داشتم و این یاغی گری تو دلم رو یه ذره عملی می کردم ،می شد ولی چه کنم که این دلواپسی واسه همه تو دلم از بچگی به یادگار مونده...
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 0:20  توسط مرجان  | 

بی حس و حالم....یعنی یه جورایی حوصله هیچ کاری رو ندارم...فقط به زور تونستم آماده بشم برم باشگاه...باشگاه خوبه..وقتی اونجام راحتم ولی الان باز بی حوصلم...باز مثل اون وقتا خواب ندارم...چند شبه که همش سر درد دارم و ژلوفن می خورم...
نمی دونم شاید خودم روند زندگیم رو چشم می زنم یا حسودی می کنم به گذشتن خوب زندگی که دوباره این طوری می شم...
باز این سر درد ها...باز این بی خوابی ها....باز این بی حوصلگی ها...باز این بی حسی ها...
بد بد بد بد...
+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آبان1387ساعت 1:9  توسط مرجان  | 

برام عجیبه که هنوز آدم ها اعتقادشون اون چیزیه که یا تو مدرسه ازشون امتحان می گرفتن یا اون چیزیه که تو بچگی مادر و پدر بهشون گوشزد می کردن با چشم غره...
خنده داره که حتی دوست داشتن خدا برای خیلی ها یه چیز تعریف شده ی خاصه...این تعریف از همه خنده دار تر یا وحشتناک تره:
وقتی مشکلی داری نذر کن بعد اگر خواستت برآورده شد برو نذرتو ادا کن...
ای خدا این فقر فرهنگی آخه تا کی...کی می خوان بفهمن که برای دوست داشتنت نباید شرط بزارن...کی می خوان این بنده هات بفهمن مگه واسه درخواست محبت از تو باید شرط گذاشت؟...
تو چی می کشی از دست ما...چه هرسی(حرسی) می خوری از دستمون...
خدا ...خیلی ها می گن بهترین دعا ،دعا برای بیماران هستش...من برای این همه بنده ای که در راه دوست داشتن تو دچار بیماری هستن طلب شفا می کنم...
بدتر از همه وقتی می خوام بهشون بگم فلان کارتون زشته..به خدا قسم این کار غلطه..همچین چشم غره می رن و داد می کشن یا رو بر می گردونن انگار بهشون گفتم بیا  لختت کنم!!!!!
خدایا..یادم بده..یادش بده..یادمون بده..یادشون بده که اگر می خوایم دوستت داشته باشیم..بشینیم توی تنهایی فکر کنیم..فکری جدا از چارچوبی که تو تلویزیون و کتابا و هزار جای دیگه جار می زنن...از فکری که خودت دادی و قلبی که خودت درستش کردی..یادمون بده از همین دو تا عنصر خوب وجودیمون استفاده کنیم و یاد بگیریم درست دوستت داشته باشیم..
یاد بگیریم و بفهمیم تو شرطی نذاشتی واسمون که این همه نعمت بهمون دادی و این همه خوبی در حقمون کردی و می کنی پس ما هم یاد بگیریم و بفهمیم که برای درخواست چیزی از تو شرط نذاریم..نگیم خدا اگه اینو بهم دادی منم این کارو می کنم...
خدایا یادمون بده نگاهمون به دهن بقیه نباشه. . .
+ نوشته شده در  دوشنبه 6 آبان1387ساعت 1:8  توسط مرجان  | 

پَر کشیدن حس خوب و قشنگیه..گاهی دلم می خواد پَر بکشم به جایی که هیچ کسی نباشه...گاهی وجودم نیاز داره از همه دور بشم..از روزمرگی خودم و این آدم ها...برم تا جایی که فقط خودم رو ببینم و طبیعت خدایی که هنوز دست بشری نرسیده بهش واسه خراب کردنش...
خوش به حال پرنده...واسه بال هاش...واسه پروازش...
کاشکی پرنده بودم...
پرنده ها دلشون می گیره می رن...یعنی اونها ترس از نگرانی رو ندارن؟پرنده ها آزادن؟
نه بیچاره ها کجا آزادن...ما انسان های بی رحم می ندازیمشون تو قفس تا از دیدنشون لذت ببریم...آخ که چقدر بدجنسیم...
دشوار ترین کار این است پرنده ی درون قفس رو متقاعد کنی آزاد است....
واقعا چرا این قدر انسان ظالمه؟؟؟؟همه چیز رو برای خودش می خواد...حتی زیبایی پرنده رو..
کاش می زاشتیم هر کسی و هر چیزی واسه خودش آزاد باشه و زیبا...
بزرگترین آزدی از دید من نه داشتن آزادی جنسیه نه داشتن آزادی سیاسی...بزرگترین آزادی ها آزادی ست که بتونی هر اعتقاد و افکاری داشته باشی و هیچ کسی نه مسخرت کنه نه توهین کنه بهت...هر وقت بشریت به این نقطه رسید بدونه که رها شده(که گمون نکنم شعور بشریت تا این حد بره بالا که بتونه به هم نوع خودش احترام مطلق بزاره)..
آزادی یعنی نفس کشیدن تو هوایی که حتی اگه با افکارت مخالفن ولی بهت احترام می زارن...

عجب!!!!! 
+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آبان1387ساعت 9:57  توسط مرجان  | 

امروز اولین بارون پاییزی اومد...بعد از یه تابستون سخت و طاقت فرسا...هوا خوب بود موقع بارون ولی الان دم شده...توی تراس بارون رو دیدم نشد برم پایین واسه اینکه مهمون داشتیم ولی همین جوری هم کلی کیفور شدم و حال کردم...
فردا یه روز تقریبا مهمه برام ؛برم ببینم چی می شه،تا خدا چی بخواد ...الان هم زنگ زدم به دوستم گفتم دوست ندارم مزاحم باشم بهم گفت چرا از این حرفها می زنی...چه دوست خوبی بدون اینکه بهش بگم خودش تو فکرم بود..دقیقا موقعی که داشتم زیاد به این مسئله فکر می کردم این رفیق خوب و با مرام زنگ زد...خدا کنه از پسش بر بیام..خدا کنه آبروی دوستم رو نبرم با خنگ بازیام..
الان نمی گم بهتون چون می خوام اگر درست شد بهتون بگم...فقط بدونید مجددا مرجان فهمید که خدا هوامو داره حتی تو موقعی که مرجانش عصبانیش می کنه...

+ نوشته شده در  شنبه 4 آبان1387ساعت 18:50  توسط مرجان  | 

فیلم "دعوت" و به قول این تیزر تبلیغاتیش:متفاوت ترین فیلم حاتمی کیا...
همیشه حاتمی کیا رو دوست داشتم...به خاطر بوی پیران یوسف/آژانس شیشه ای و ارتفاع پست...
فیلم جالبی بود..بیشتر از همه موضوعش برای من جالب بود تا ساختارش..شاید مردها بگن روند فیلم خیلی فمنیستی بود ولی اگر بخوایم منصفانه نگاه کنیم فیلم و موضوعش جزیی از حقیقت اجتماع ما بود...
دیالوگ های تندی داشت(از نظر بیان و زود گفتنش) ولی می شد تیکه های جالبی پیدا کرد....زن هایی که به زور از شوهرهاشون حامله می شن و دکتر در این فیلم این حرکت رو نوعی تجاوز جنسی می گه ؛که از نظر من دور از حقیقت نیست!!!
جامعه ی با تیریپ مدرن ولی با دید بسیار سنتی!!!باور و حقیقتی ست که تو جامعه ی ما تو خانواده های ما هست...
مردی که با کلی اعتبار می ره زن صیغه ای نازا می گیره و ازش باردار می شه..اینا به نظر من همون چوب خداست...می خواد حال کنه هیچ کسی هم نفهمه ولی غافل از قدرت خداست...
آدم های زیادی تو این فیلم بودن..آدم هایی که نمونش رو من یکی خیلی دیدم تو این اجتماع..همه ی شخصیت های این فیلم تو اجتماع هستن..تو فامیل تو خیابون با ما هستن...
مردهایی که فکر می کنن چون زن دارن و محرم هستن بهش!!!می تونن با اجازه ی خودشون هر کاری بکنن....
وای بر این فکر و افکار فاسد!!!!
از حاتمی کیا ممنونم به خاطر احترامش به زن
از حاتمی کیا ممنونم که متفاوت ترین فیلمش،محبت و دست نوازشی بر زن های جامعه ی ایران بود
از حاتمی کیا ممنونم که ثابت کرد یک مرد واقعیه..
از حاتمی کیا ممنونم که زیبا نگاه کردن و زیبا رفتار کردن رو با زن در این فیلم فریاد زد
....
تا حالا شده ناخواسته کسی رو به این دنیا دعوت کنید؟؟؟؟
.
.
.
فکر می کنم خیلی از مادرهای ایرانی به این سوال تو دلشون جواب بله بدن...
+ نوشته شده در  شنبه 4 آبان1387ساعت 1:14  توسط مرجان  | 

یهو دلم تنگ شد واسه بچگی..واسه خوش خیالیاش..واسه گریه های بهونه گیریش...واسه گریه هایی که موقع خداحافظی از پارک بود...واسه لج بازی برای دامن نپوشیدن...واسه بهونه گرفتن برای بازی فوتبال با پسرا...واسه دعواهای بچگی...واسه ترس و دلهره بچگی..واسه اون موقعی که همه چیز انگار بزرگ بود ولی هر چی بزرگ شدم هیچ بزرگی نبود!
دلم تنگ شد واسه دوستایی که بعد از بزرگ شدن هیچ وقت ندیدم...دلم تنگ شد واسه دوستایی که تو ذهنم تو خیالم داخل یه دود و غبار ،کمرنگ می بینمشون...
دلم تنگ شد واسه دبستانم که خیلی عوض شده..واسه معلم هایی که بازنشسته شدن...
دلم تنگ شد واسه مهد کودکی که هنوز همون شکلیه؛همون تاب و سرسره،همون خانوم مربی و همون لبخندهای خوبشون...
دلم تنگ شد واسه بچگی هام ،همون موقعی که آدم ها خیلی مهربون بودن،همون موقعی که لبخند می زدن آدم ها...
دلم تنگ شد واسه اون چرخ و فلکی که ظهر ها میومد تو کوچه و چه حالی می داد سوار شدن..چه لذتی داشت همه ی پولهاتو خرج سوار شدنش بکنی...آخیش ،الان کجاست؟
دلم تنگ شد واسه نداشتن تکنولوژی،همون موقعی که ویدیو ممنوع بود و من با چه ترسی می رفتم مدرسه که نکنه واسه داشتن ویدیو تو خونه منو از مدرسه اخراج کنن
دلم تنگ شد واسه اون موقع که همه ی آخر هفته ها برامون تعطیلات بود و حس تفریح و شادی بود...
دلم تنگ شد واسه سوغاتی هایی که بابا یه موقع هایی برامون می آورد...
دلم تنگ شد واسه خیلی چیزا که این روزا یا ندارمشون یا خیلی کمرنگن...
یه چیزی که از بچگی با خودم نگهش داشتم فکر کردن تو رختخواب و خیال پردازیه...آره مرجان...هنوز مثل همون موقع ها با خودم حرف می زنم...هنوز مثل اون موقع ها رویا پردازی می کنم...هنوز تو خیالم با اون آدم معروف هایی که دوسشون دارم ملاقات می کنم و رفیق می شم...هنوز تو خیالم بازیگری و مجری گری می کنم...هنوز مثل اون موقع ها وقت تنهایی،گاهی با صدای بلند آهنگ گوش می دم و  ادای خوندن در میارم و کیفور می شم...
هنوز خیلی کارا می کنم و مثل همون موقع ها کیفور می شم...ولی الان خیلی عوض شدم...سعی کردم رشد کنم ولی نشد...سعی کردم مهربون باشم اما نشد...سعی کردم درسخون بشم اما همیشه تو حفظیات کم آوردم مثل همون موقع ها...سعی کردم بهترین باشم واسه مامان اما باز هم نشد...
چقدر خیالات داشتم...اون موقع ها فکر می کردم برسم به 20 سالگی کلی آدم مهمی شدم..کلی کار انجام دادم..زهی خیال باطل ،الان 22 سالمه و هیچی به هیچی..فقط یه فوق دیپلم زپرتی دارم و دارم واسه رفتن دوباره به دانشگاه جون می کنم
هنوز مثل اون وقتا موقع شروع یه کاری کلی فکر می کنم و خودمو تو عرش می بینم ولی باز هم رو فرش که چه عرض کنم رو موکت هم نیستم...
دلم تنگ شد واسه اون موهای همیشه تو هوا و فرفری..واسه اون گریه کردن های بی موقع و بهونه گیری های لج درارت مرجان کوچولو...
دلم تنگ شد واسه اون دوچرخه که چقدر باهاش خوردی زمین و هیشکی نفهمید و تنهایی بلند شدی درب و داغون..مثل الان که کلی درب و داغون می شم و هیشکی نمی فهمه...
دلم تنگ شد برای تمام صبح هایی که دوست نداشتم بیدار بشم و مدرسه نرم...واسه بهونه های دل درد الکی واسه نرفتن...دلم تنگ شد واسه تمام ظهر هایی که باید می رفتم مدرسه و چقدر خوابم میومد...
دلم تنگ شده واسه خانم غریب ناصری معلم کلاس پنجم...واسه همون روزی که گفت بچه ها بهم نامه بدید و من با تمام عشقی که بهش داشتم ازش انتقاد کردم  و ترسیدم و فرداش وقتی نامه ها رو خوند منو بغل کرد...یادش بخیر همیشه همه ی کلاس دور میزش حلقه می زد و راه نفس براش نبود...یادش بخیر وقتی بعد از یه سال رفتم ببینمش دستم یخ کرده بود از استرس ،هیچ وقت نفهمیدم چی جوری فهمید که دستم رو گرفت و ماساژ داد...یادش بخیر زمانی که بوسیدمش...
یاد علوم چهارم دبستان بخیر که بعد از امتحان ثلث سوم آتیشش زدم به دلیل نفرتی که ازش داشتم...
یاد رفقایی که دیگه نمی بینمشون بخیر...تمام اونهایی که باهاشون الفبای دوستی رو یاد گرفتم...یاد جشن های آخر سالی که با برو بچه های دوره راهنمایی گرفتیم و چقدر تو جشن به دلیل داشتن تیپ پسرونه طرفدار پیدا کردم...
یاد معلم فارسی سوم راهنمایی(اسمش بعد یادم اومد؛خانم زیبا) بخیر ... برای شعر حفظی که باید آماده می کردم چه فیلمی براش بازی کردم،یادش بخیر بهش گفتم از این شعر خاطره بدی دارم(هیچ وقت فکر نکرد آخه یه دختر 13 ساله چه خاطره بدی از شعری که فقط تو کتاب فارسیش بوده می تونه داشته باشه)،چه راحت قبول کرد اونی که خیلی سخت گیر بود و من همیشه سر کلاسش آروم بودم چون ازش می ترسیدم...حتی بعد از دو سال وقتی بیرون دیدمش هنوز ازش می ترسیدم...با تمام ترسی که ازش داشتم یه دفعه باهاش دعوام شد و از کلاس بیرونم کرد منم چون بهم بر خورده بود عذر خواهی نکردم..
یاد خانم حاتمی بخیر که چقدر بین بچه ها کشته مرده داشت و همه عاشق آرامشش بودن...
یاد خانم کمایی بخیر که از معدود معلم هایی بود که با اسم کوچیک صدا می زد و همیشه طرف بچه ها رو می گرفت و با معلم ها نمی رفت تو یه جبهه...یاد نشگونی که از لپم گرفت بخیر..یادش بخیر چقدر براش می مردم...
یاد خیلی آدم ها،خیلی جاها،خیلی احساس ها،خیلی روابط،خیلی زمان ها بخیر...
دلم تنگ شده

+ نوشته شده در  جمعه 3 آبان1387ساعت 1:51  توسط مرجان  | 

چقدر احمقانه ست اگه بخوام فکر کنم دیگه آدم زورگو تو این دنیا نیست...
چقدر احمقانه ست اگه بخوام فکر کنم دیگه هیچ کسی به کسی حس برتری نشون نمی ده...
چقدر احمقانه ست که بخوام فکر کنم دیگه هیچ پدری دخترشو کمتر از 24 ساعت بدبخت نمی کنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!...
چقدر احمقانه ست اگه بخوام فکر کنم روزی ظلم نابود می شه!!!!!!!!....
چقدر سخته وقتی از یکی از دوستانت خبر نداری،بعد از یک سال با هزار بدبختی پیداش می کنی و کلی دلواپسی...و فکر می کنی نکنه کشتنش!!!
چقدر سخته که فکر کنی تو این مدت خوش بخت بوده!!!!
چه احمقانه ست اگر فکر کنی کسی بهش تو این یک سال ظلم نکرده...
چقدر احماقنه ست که فکر کنم دور و بر من و دوستانم، آدم های متمدن هست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
چقدر احمقانه و بچه گانست که فکر کنم زور و ظلم پدر به دختر مربوط به کتاباست و قصه ها...
چقدر احمقانست که بشنوی یکی از شاد ترین دوستانت،یکی از کسانی که وقتی حتی اسمش میومد با دوستات می خندیدی به دلیل شیطونی های زیادش و شادیش...در کمتر از 24 ساعت بدبخت شده!!!!!!
چقدر دل می خواد و جسارت می خواد، وقتی صدای غمگینش رو پشت تلفن بشنوی....
چقدر این دنیا بی انصافه...
چقدر ظلم داره....آخه تا کی ظلم داره؟؟؟!!!!
چقدر این آدمها دلشون می خواد بگن:من می تونم...
آخه این "من" یعنی چی؟این "منی" که به" تو" احترام نمی زاره؟خیلی از "من" ها و "تو" ها رو بی شعور فرض می کنه و خودش یعنی همون "من" لعنتی به جاشون تصمیم می گیره!!!!!!
چقدر احمقانه ست که فکر کنم یه روزی یه موقعی یه جایی یه وقتی تو این دنیا ممکنه پیدا بشه، کسی که حس نکنه کسی رو مالک و صاحبه...
چقدربچه گانست که فکر کنم،یه روزی یه وقتی بالاخره آدم ها می فهمن که مالک و صاحب اختیار هیچ کسی نیستن..نه بچشون نه عشقشون نه کارگرشون نه ملتشون!!!!!!
چقدر رویا پردازانست که فکر کنم روزی می شه که آدمی بفهمه باید فقط خودش رو مالکیت کنه واسه رهایی،آزادی،عشق،ایمان،تفکر...
چقدر رویا پردازانست که فکر کنم این نوشته به درد کسی بخوره...
چه احماقنه ست که فکر کنم این نوشته روی قلبی تاثیر بزاره...
چه احمقانه ست که فکر کنم کسی بعد از خوندن این نوشته یادش بمونه که چی رو خوند، و نباید ظلم کنه...
...
چه قشنگه اگه فقط روی یک نفر تاثیر بزاره و اون موقع ست که من می تونم فکر کنم که خوشبختم...
...
چه خوبه که بدونیم ظلم حتما تو آدم کشتن و بچه ی یتیم رو اذیت کردن نیست...ظلم می تونه جواب ندادن به یک سلام هم باشه...
...
خدایا اگر ظلمی می کنم؛پس خدا کنه که فقط به خودم ظلم کنم نه به بنده هات...
....
تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه
+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 20:6  توسط مرجان  |