پست يکی از دوستان خوبم در وبلاگش در مورده ايران به من حس و حال خوبی داد...
داشتم دنبال فايل فريدون فروغی می گشتم تو کامپيوتر..آها پيدا کردم...چه آهنگ نابی اومد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تن تو نازک و نرمه مثل برگتن من جون می ده پر پر بزنه زير تگرگدست باد پر مي ده برگو رو هوااما من مودنيم تا برسه دستای مرگنفسم اين خاکهخونه گرمم پاکهمن از تبار پاک آريايیقشنگ ترين قصيده ی رهايیهوای عشق تازه نيستتو رگهامتن نمي دم به رنگ کهربايینفسم اين خاکهخونه گرمم پاکهواسه رفتن ديگه ديرهتن من اينجا اسيرهخاک اينجا چه عزيزهعاشق قديمی پيرهمن از تبار پاک آريايیقشنگ ترين قصيده ی رهايیهوای عشق تازه نيست تو رگهامتن نمی دم به رنگ کهربايینفسم اين خاکهخونه گرمم پاکهواسه رفتن ديگه ديرهتن من اينجا اسيرهخاک اينجا چه عزيزهعاشق قديمی پيرهنفسم اين خاکهخونه گرمم پاکهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
انقدر اين آهنگ حس عجيبی بهم داد که نمی دونم چی بگم...گريه..بغض..شادی...همه با هم
خودتون گوش بديد با صداي نازنين فروغی که چه زيبا مي خوند..خدايش بيامرزد
خاک با صدای فریدون فروغیتقدیم به سوری عزیز
+
نوشته شده در دوشنبه 22 مهر1387ساعت 23:9 توسط مرجان
|
تغییر و تحول خیلی خوبه چون باعث پیشرفت و جلو رفتن آدم می شه..باعث ترقی...ولی تغییر داریم تا تغییر مثلا یه آدم ورزشکار معتاد می شه خوب این تغییر کرده ولی به سمت نابودی...
از آدم هایی که گذشته رو فراموش می کنن و یا از گذشته درس نمی گیرن بدم میاد...همون روال رو پی می گیرن و باعث نابودی خودشون و اطرافیانشون می شن...
خیلی از رفتار ها اذیتم می کنه ولی جیک نمی زنم...دم نمی زنم...
همیشه سعی کردم تغییر کنم در راه رشدم...همیشه جامو عوض کردم...چون دوست ندارم همیشه یه جا بشینم...چون می خوام تغییر کنم...روزمرگی سراغم نیاد...
نمی دونم چقدر این تغییرات خوب بوده یا نه ولی تغییراتی که این چند وقته به خودم دادم خودم رو رازی کرده...
زندگیم رویه ش عوض شده..دیگه تا 1 ظهر نمی خوابم...6:30 صبح بیدار می شم...صبحونه می خورم..کارای خونه رو انجام می دم...درس می خونم...غذا درست می کنم...برام لذت بخشه که دارم به کارام می رسم....زود هم می خوابم...هدفم رو می خوام...می خوام که بهش برسم....برای همین تمام تلاشمو می کنم...
زندگی به من یاد داده که اگر چیزی رو می خوای..می تونی بهش برسی ولی اگه زمین خوردی نباید گریه کنی باید بلند شی و خودتو از خاک و خل تمیز کنی و عین خیالت نباشه که افتادی..دوباره سر بالا راه بری..محکم و استوار...
+
نوشته شده در دوشنبه 22 مهر1387ساعت 8:29 توسط مرجان
|
+
نوشته شده در یکشنبه 21 مهر1387ساعت 8:1 توسط مرجان
|
مرسی خدا که اين روز و شب هام رو خوب کردی
مرسی از نيشگون هايی که گاهی از من می گيری تا نگاهت کنم و لذت ببرم
مرسی بابت انگيزه هايی که بهم مي دی
مرسی از اينکه هوای عزيزانم رو داری
...
پيش مياد کسايی رو که دوستشون ندارم حادثه ای اتفاقی يا به عبارتی همون معجزه ای رخ می ده و می شه دوسشون داشت...اين خيلی خوبه
ولی با اين که کسی رو دوست داشتم قبلا ولی الان ديگه دوسش ندارم نمی تونم کنار بيام...حس خيلی بديه...خوشم نمياد......
می دونم مثل هميشه هوامو داری..حتي اگه وقتی نيشگون مي گيري نگاهت نکنم باز تو هوامو داری
چاکرم
+
نوشته شده در شنبه 20 مهر1387ساعت 14:32 توسط مرجان
|
سفری کمتر از 24 ساعت..نزد مادربزرگی که از شدت پیری و کهلوت سن و بیماری دیگه بعد از دیدن تنها نوه ی دختر،پسریش لبخند نمی زنه و خوشحال نمی شه...خیلی پیر و رنجور شده...هر وقت می بینمش دعا می کنم پیر نشم...بیشتر از 60 سال رو دوست ندارم..دوست دارم رو پای خودم باشم...دوست دارم تو خواب و بدون هیچ دردی بمیرم...
روزها خوب می گذره...یه ذره به خودم تغییر دادم....زود می خوابم...زود بلند می شم..درس می خونم...جالبتر از همه اینکه صبحونه می خورم!!!دلم خیلی هوس کرده برم سینما ولی دلم می خواد با یکی برم که بیننده ی معمولی نباشه...باید به سارا یه زنگ بزنم تو این هفته با هم بریم سینما...احتملا فیلم دعوت رو برم...هر وقت آواز گنجشک ها اومد با افسانه می رم که برام معنی کنه(ترک زبانه)...هر طو شده این هفته می رم سینما..دلم لک زده....
+
نوشته شده در جمعه 19 مهر1387ساعت 19:31 توسط مرجان
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 7:45 توسط مرجان
|
باز هم گوگوش و باز هم آهنگ هایی که قسمتی از لذت و هیجان زندگی منه...این آهنگ هم جزو شاهکارهای شاه ماهی هستش
تو از کدوم قصه ايکه خواستنت عادتهنبودنت فاجعهبودنت امنيته
دانلود آهنگ تو ادامه مطلب
ادامه مطلب
+
نوشته شده در سه شنبه 16 مهر1387ساعت 9:4 توسط مرجان
|
چقدر سخته که مجبوری یه سری آدم رو به خاطر نسبت تعریف شده یا نشده،همیشه تو زندگی ببینی،در حالی که نه افکارشون نه طرز برخوردشون رو قبول نداری و بدتر از همه این که عذاب می کشی... لعنت به اون کسی که نیش و کنایه و طعنه رو مد کرد... تمام تلاشم این بوده حداقل تو چارچوبی که خودم می تونم ؛از این چیزا دوری کنم...رفقامو خودم انتخاب کردم با تمام تلاشم سعی کردم نیش و کنایه نزنم...همیشه از بودن با رفقا لذت بردم و می برم واسه اینکه تنها انتخاب های زندگیم بودن...گر چند رابطه ی من و طرز برخوردم با رفقا چیزی متفاوت از اونیه که که فک و فامیل می شناسن...رفقا منو بیشتر می شناسن...رفتارم،شاید تا حدی خواسته هام،احساسم،برنامه برای فرداهام...رفیق یه چیز دیگه ست...زیاد ضربه خوردم و اشتباه کردم تو دوستی ولی باعث نشد کم بیارم،با تمام قدرت با رفقا هستم و هر روز به دنبال کشف یه آدم جدید و دوست جدید هستم... زندگی می گذره با تمام خوب و بدش با تمام خطاهای مکرر من.... خیلی پوست کلفت شدم ...تا حدی عذاب آوره... وقتی کسی بهم می گه خیلی خوبی و پاک از دورنم ویران می شم...می گم خدا خیلی خوبه که آبروی مرجانتو نمی بری با همه ی زشتی و پلیدی که داره...
+
نوشته شده در دوشنبه 15 مهر1387ساعت 9:59 توسط مرجان
|
چی بگم آخه

الان خیلی کیفور هستم....چیزی رو الان دارم گوش می دم که تو دوران کودکی جمعه ها وقتی صداش میومد شیرجه می زدم پای تلویزیون

مخمل/هاپو کومار/نوک طلا............مادربزرگ
خونه ی مادر بزرگه

برو تو ادامه مطلب ببین چی هست
ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه 14 مهر1387ساعت 0:11 توسط مرجان
|
این آهنگو اول دبیرستان بودم شنیدم...جالب اینکه قبل از اینکه گوشش بدم کاملا متنش رو حفظ بودم...
گوگوش برام خستگی ناپذیره
تقدیم به همه ی طرفداراش
برای خواب معصومانه عشقکمک کن بستری از گل بسازیم
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه 13 مهر1387ساعت 9:26 توسط مرجان
|
این شعر رو از احمد شاملو وقتی بچه بودم خونده بودم...مرسی از بهروز عزیز که برام پیداش کرد
"مردی که لب نداشت"
يه مردي بود حسينقليچشاش سيا لُپاش گُليغُصه و قرض و تب نداشتاما واسه خنده لب نداشت. ــخندهي بيلب کي ديده؟مهتاب ِ بيشب کي ديده؟لب که نباشه خنده نيسپَر نباشه پرنده نيس.?
ادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه 11 مهر1387ساعت 16:21 توسط مرجان
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 2:36 توسط مرجان
|
دلم سینما می خواد..یه فیلم خوب و پدر مادر دار...
قشنگ ترین فیلمی که تو سینمای ایران دیدم"شب های روشن" فرزاد موتمن هستش با بازی هانیه توسلی...
یه فیلمیه که باید تو سکوت دیدش و عجیب هر بار پیش اومده این فیلم رو ببینم تنها بودم و در سکوت..دلم می خواد دی وی دی فیلم رو داشته باشم...
خیلی دوست دارم فیلم رو...حرف هایی که زده می شه چیزیه که باب میل منه...چقدر دوست دارم منم مثل استاد اون فیلم اون همه کتاب داشته باشم و اون همه سواد کتاب خوانی...ولی تنهایی اون رو دوست ندارم..چون من نمی تونم بدون دوست و رفیق باشم...
فیلم خوبیه..پیشنهادش می کنم بهتون
+
نوشته شده در سه شنبه 9 مهر1387ساعت 6:26 توسط مرجان
|
دلم می خواد همه ی دنیا بشه برام شب...چون شبه که فقط با تو هستم...فقط با تو...تنهای تنها....راحت و بی پرده...
اگه شب نبود من چی جوری بهت فکر می کردم..چی جوری باهات حرف می زدم.....
روز که می شه با بنده هاتم...بودن با اونا گاهی منو می کشه به سمت چیزایی که باعث می شه اخم کنی و ازم دلگیر بشی...ولی وقتی شب می شه من باهات تنها می شم...با کمل پر رویی سرم رو بالا می گیرم..نگات می کنم..حرف می زنم...خیلی مهربون و خواستنی هستی...چون چشمت رو روی خطای من می بندی و می گی مرجان باهام حرف بزن....خوب گوش می دی بهم...می گی چرا توی روز کم باهات حرف می زنم..آخه توی شب و تنهاییش خیلی باهات راحتم...
آخیش...چقدر خوبه...چه حس و حال خوبی

الان دلم می خواد آسمون خوشکلت رو بغل کنم

یا یدونه از اون ابرای ناز نازی

اخه بیشتر می فهمم چه لطیفی

واقعا چرا این قدر خوبی؟!..این قدر خوشکل تو دل هستی
مرسی واسه اینکه می زاری حست کنم

مرسی که همیشه یادت هست مرجان داری
+
نوشته شده در دوشنبه 8 مهر1387ساعت 6:13 توسط مرجان
|
تو ناز می کنی
من ناز می کشم
این منطق کیه؟!
انگار پیش تو
فرقی نمی کنه
کی عاشق کیه!!!!!این یه آهنگ تقریبا جدید از محسن چاووشی هستش
بدون هیچ همذات پنداری ازش خوشم اومده...جالبه...
بدم نمیاد از صدای چاووشی ولی گاهی تو غم صداش زیاده روی می کنه...قشنگه
دانلودش کنید
+
نوشته شده در یکشنبه 7 مهر1387ساعت 18:15 توسط مرجان
|
اگر بخوام..اگر بتونم..اگر اراده کنم ...اگر باور کنم .........هیچ وقت تموم نمی شه..همیشه هست...چون به تاریخ و روز نیست..به قلبه..به دله...به اون چیزی که احساس کنم..به اون قدرتیه که بخوام..به اون ایمانیه که باور کنم هست..وجود داره...داره چشمک می زنه...
نمی خوام مثل خیلی ها الوداع کنم...می خوام تازه الآغاز کنم..می خوام حالا حالا ها ادامه بدم...
دوست ندارم تمومش کنم..دوست ندارم منتظر یه سال دیگه..یه بار دیگه...باشم....می خوام همیشه باشه برام..می خوام اگر رحمت هست همیشه داشته باشم...
می خوام وقتی می خندم بیشتر بهت فکر کنم.....می خوام وقتی غرق در خوشی هستم بیشتر بهت بگم چاکرتم....می خوام وقتی خیلی دنیا برام زیباست بیشتر زل بزن به آسمونت...
می خوام بگم..هیچ وقت این شب های خوشکلت رو ازم نگیر...
می خوام بگم تو شب هات بود که پیدات کردم..می خوام بگم شب بهانه ی من واسه بودن با تو بوده همیشه........
خیلی چیزا دارم بگم... بگم غرق در تو بشم دیگه مالامال از خوشی می شم..این خوشی رو بده بهم...آغوشم منتظر این خوشیه..بده..به خودت قسم می خوااام....غرق شدن در تو رو می خواااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
+
نوشته شده در یکشنبه 7 مهر1387ساعت 6:26 توسط مرجان
|
یه کتابی رو می خوام بهتون معرفی کنم که حدود دو سال پیش خوندمش...و جدا زمانی خوندمش که بهم کمک کرد...یعنی باعث شد یه شرایطی رو که نمی تونستم قبول کنم..قبول کردم...الان برام اون احساس الکیه ولی خوب همیشه ادم تو زندگیش پیش میاد زمان هایی که احساس هایی داره که شاید کوتاه مدت ولی به شدت قوی هستن....
"عادت می کنیم" نوشته ی زویا پیرزاد ...
جدا می گم بعد از خوندن این کتاب شیفته ی خانوم پیرزاد شدم واز همه بیشتر لذت بردم که آبادانیه چون من به شدت به آبادانی ها علاقه دارم
مثل همه ی کتاب های خانوم پیرزاد شخصیتی که دور محورش داستان می چرخه یک زن هست...زنی بیوه که با یک دختر نوجوان خودش باید کنار بیاد و اونم باید با مادر کنار بیاد...یا همون عادت کردن...
این کتاب به من گفت خیلی چیزا شاید سخت باشه ولی گذشت زمان باعث می شه باهاش کنار بیایم و به قول خانوم پیرزاد بهش عادت کنیم...
شاید یه سری چیزهایی باشه که من الان ازت بخوام تو داد بزنی..هوار بکشی ..قاطی کنی ولی یه زمانی می رسه که هیچ عکس العملی نشون ندی و راحت کنار بیای...آدم تو زندگیش عوض می شه..به تکامل می رسه...
پیشنهاد می کنم اگر نخوندین این کتاب رو ؛حتما بخونید
+
نوشته شده در یکشنبه 7 مهر1387ساعت 0:42 توسط مرجان
|
این آهنگ گوگوش برای یاد آور زمانیه که تازه شیفته ی صدا و آهنگ های گوگوش شدم...یادش بخیر...کلیپ این آهنگ رو هم خیلی دوست می دارم...مخصوصا اولش که نمای نیم رخ گوگوش با موهای کوتاه و فرق وسطه...به عشقه گوگوش مدتی موهام همون شکلی بود ولی با فرق اینکه موهای من لخت نیست


زخمی تر از همیشه
از درد دل سپردن
سر خورده بودم از عشق
در انتظار مردن
با قامتی شکسته
از کوله بار غربت
در جستجوی مرهم
راهی شدم زیارت
رفتم برای گریه
رفتم برای فریاد
مرهم مراد من بود
کعبه تو رو به من داد
ای از خدا رسیده
ای که تمام عشقی
در جسم خالی من
روح کلام عشقی
ای که همه شفایی
در عین بی ریایی
پیش تو مثل کاهم
تو مثل کهربایی
پر زدن از دلم رو
با بوسه زدی بند
این چینی شکسته
از تو گرفته پیوند
ای تکیه گاه گریه
ای هم صدای فریاد
ای اسم تازه ی من
کعبه تو رو به من داد
من زورقی شکستم
اما هنوز طلایی
طوفان حریف من نیست
وقتی تو ناخدایی
بالاتر از شفایی
از هر چه بد رهایی
ای شکل تازه ی عشق
تو هدیه ی خدایی
با تو نفس کشیدن
یعنی غزل شنیدن
رفتن به اوج غصه
بی بال و پر پریدن
ای تکیه گاه گریه
ای هم صدای فریاد
ای اسم تازه ی من
کعبه تو رو به من داد
مرهم با صدای همیشه زیبای گوگوش
+
نوشته شده در شنبه 6 مهر1387ساعت 3:33 توسط مرجان
|
یه توپ دارم قل قلیه
سرخ و سفید و آبیه
می زنم زمین هوا می ره
نمی دونی تا کجا می ره
من این توپو نداشتم
مشقام خوب نوشتم

بابام بهم عیدی داد
یه توپ قل قلی داد
+
نوشته شده در جمعه 5 مهر1387ساعت 15:37 توسط مرجان
|
چی بگم....چه شب سختی بود....باز اون آدم بی همه چیز رفت رو اعصاب....
به خدا واگزارش کردم می دونم که بد جور حالشو می گیره...ولی دوست دارم اون روزی که حالش گرفته می شه بفهمه دلیلش چی بوده....
نزدیک بود مامان حالش بد بشه
خدایا شکرت ...
بازی پرسپولیس رو هم که نفهمیدم چی دیدم.....
چون قول دادم غمگین ننویسم....چیز زیادی نمی گم..غمگین نیستم..عصبانی هستم...از خواب با وحشت پریدم...
+
نوشته شده در جمعه 5 مهر1387ساعت 6:22 توسط مرجان
|
وقتی به خدا می گی غلط کردم...وقتی می گی ببخش...وقتی می گی دیگه تکرار نمی دم...این یعنی یه تغییر...یعنی تحول...یعنی بزرگ شدن...بلوغ یافتن...
ولی وقتی بعد از این طلب بحشش هنوز همون طوری رفتار کنی یعنی پشیزی راست نگفتی...
امروز اومدم مثل دیروز و همه ی روزها حرف بزنم...دیدم خوب این طوری که هیچ تغییری توش نیست...حرف نزدم...
ای بابا...
نه دیگه این راه درست نیست..اگر می خوام به بلوغ برسم باید یه چیزایی عوض بشه
یه سری حرف ها...فکرها...دیدگاه ها...محبت ها...تنفر ها...خنده ها...
من قول دادم..
باید بخوام..باید بتونم...اگر نمی تونستم که خدا فرصت نمی داد!!!!
چه فضای خوشکلی شد...الان دارم این چیزا رو می نویسم..یه آهنگ ناز و آروم از احسان خواجه امیری...دارم آپش می کنم براتون

..
این آرامش رو دوست دام..این فضا رو دوست دارم...
اینم یه آهنگ خوب
+
نوشته شده در پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 1:42 توسط مرجان
|
یه حال و هوای خوب دارم...مرسی..آرومم...دلم سفید شده انگار...چه شب خوبی بود...خیلی دوستت دارم...
چی بگم آخه؟بگم که خیلی امشب بهم حال دادی؟بگم که خالی شدم؟بگم که شرمندت شدم از خوبی...
همه رو می دونی ولی دلم می خواد بگم...نه..دلم می خواد سکوت کنم واز این خالی شدنم لذت ببرم..حسابی خودمو خالی کردم...مرسی که اجازه دادی لذت ببرم...
کمکم کن...کمکم کن که به قول هایی که امشب دادم وفادار بمونم
کمکم کن که غلط کردنی که امشب گفتم..دیگه غلطی نکنم که این طوری بیام سراغت..
کمکم کن از عشقت لبریز بشم...
بزار دیوونت بشم...
می دونی که عشق به خودت نیاز قلبمه...
کمکم کن واسه همه ی سوالاهام
کمکم کن واسه اینکه فقط تویی...
آبرو،شرف،عزت،ذلت و همه چیز من تویی...
با آرامش..زیبایی و دلی که خیلی آرومه...دلی که می خواد بره اندازه یه عمر بخوابه و لذت این صافی و آرامش رو ببره...
نزار هیچ بنده ای این آرامش رو ازم بگیره...
به همه آرامش بده...
به همه اونایی که دلاشون درب و داغونه..
دیدمت..بیشتر از قبل
+
نوشته شده در چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 6:38 توسط مرجان
|
دلم می خواد از این به بعد وقت گناه..نگاه سنگینت رو حس کنم.....یعنی بدترین و بهترین و سنگین ترین و سبک ترین نگاه عالم اون نگاهیه که وقت گناه به من می کنی...
همیشه حسش کردم..می خوام از این به شرم کنم..
همیشه شرم کردم ولی ابا نکردم....می خوام ابا کنم...حیا کنم...
.
.
خیلی ازت سوال دارم...ولی موندم چه جوری جوابشو پیدا کنم...
بزرگترین سوالم اینه چرا واسه ما ..واسه دوره ی من پر سوال...یه مشت آدم نامرد رو گذاشتی...یه مشت آدمی که حس کنم هر کی حرف از تو می زنه پشت سرش یه مشت دروغ و فساده...وقتی حرف از علی می شه می گم اگر من بودم اون موقع باورش می کردم؟...اخم نکن...انقدر نامرد تو این دنیای الانت هست که تو واژه ی مردی و درستی شک و دو دل موندم...دارم دنبال معنی می گردم براش...البته از تو شاکی نیستم...شاید این طوریش کردی که من معنیش رو بهتر بفهمم...چند وقته هر چی می خوام یه مدت بعدش می آد برام...داری حسابی رومو کم می کنی...می خوای بهم نشون بدی چقدر با مرامی..مرامتو عشقه..
همه جوره خرابتم...تمام تلاش و عقلم رو گذاشتم که نزدیک بشم بهت تا حدی که اجازه می دی...
نوکرتم یه ذره واسه من تخفیف بزن تو اون پرونده خوشکلات...
+
نوشته شده در سه شنبه 2 مهر1387ساعت 6:13 توسط مرجان
|
یه سری از آدم ها وقتی می بینیشون و باهاشون هم کلام می شی تمام آرامشت رو می برن..از بس شخصیتشون عذابت می ده ولی یه سری هستن بر عکس....توی هر حالتی که باشی دیدن اونا یا حرف زدن باهاشون به طرز معجزه آسایی آرومت می کنه...من عاشق این جور آدم ها هستن...گاهی حتی فکر کردن به این آدم ها منو خوب می کنه..
امشب یه مهمونی بودم...یه جمعی که خیلی دوسش دارم..من به شخصه آدم شیطونی هستم و به ندرت پیش می آد جایی برم و شیطونی نکنم...ولی آنقدر این جمع رو دوست دارم که همیشه وقتی پیششون هستم سکوت می کنم یه گوشه آروم می شینم و از حضور اونا لذت می برم

چقدر آدمهای خوب ،خوبند

چقدر خوبه کسایی رو که می شناسیم جزو آدم خوبها باشن

چقدر خوبه که کسی به من بگه خوب....چقدر خوبه که کسی با دیدن من و یا حرف زدن با من خوب بشه

تلاشمو کردم و می کنم واسه خوب بودن
+
نوشته شده در سه شنبه 2 مهر1387ساعت 0:23 توسط مرجان
|