خوب این کتاب "کافه نادری" هم تموم شد
یه چیزی که تو این کتاب دوست داشتم..این بود که فحش هایی که روزانه بهم می دیم رو راحت نوشته بود بدون رودربایستی...
زیاد از سیاست حرف زده بود چیزی که ازش حالم بهم می خوره ولی تیریپ روشنفکریش...تیکه هاش..برام جذاب بود
کلا از سیاست و آدماش بدم میاد فقط از یه نفر که سیاستی بود خوشم میاد اونم واسه خاطر وجهه ی فرهنگیش(خاتمی)
کتاب جالبی بود...خیلی از این ور به اون ور پریده..به جرات بگم که فصل دومش رو نخوندم

کتاب بعدی رو خواستم شروع کنم می گم
فعلا ..با اجازه
+
نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 6:31 توسط مرجان
|
این اهنگو که براتون لینکشو می زارم شاید عجیب باشه ولی اصلا گوشش نمی دم...دوسش دارم این آهنگو ولی شاید کمتر از 5بار گوشش دادم...که این 5 بار همون بار اوله!!!!
اولین باری که شنیدمش گریه کردم...کاری که اصلا یه آهنگ نمی تونه با من بکنه!!!!!
نمی دونم همذات پنداری دارم یا نه...شاید آره شاید نه...هر چی بود یهو منو اشکی کرد...یادمه یه چیزی هم نوشتم ولی چون حس می کنم یه ذره شخصی باشه نمی زارمش اینجا....نه که بخوام پنهان کنم..اخه اینجا یه مشتی از رفقا میان که منو می شناسن..می ترسم سو تعبیر بشه و یه سری برداشت که خوشم نمیاد...
بگذریم..
شاید شنیده باشید..شاید زیبا نباشه..یه خاطره بود..خواستم باشه تو وبلاگم...
اینم بگم که خیلی از حس و حال آنی آدم بعدها که بهشون نگاه می کنی زیاد هیجان انگیز نیست...اگر الان گوشش بدم گریه نمی کنم...ولی خاطرست و تجربه ی قلبی..منم که متفاوت!!!!
حمید عسکری/وقت رفتن
+
نوشته شده در شنبه 30 شهریور1387ساعت 2:5 توسط مرجان
|
خوب انگار اینجا هم مثل دفترم خصوصی شد...یه جایی که خودم می نویسم و خودم می خونم...
خدا...الان دوباره می خوام باهات عشق بازی کنم..پارسال هم همین شکلی
اومدم..با کلی کثافت..امسال هم همون جوری نه بدتر...پر رو تر از من
نیافریدی شک نکن...هر کاری می خوام می کنم بعدش با کمال پر رویی می آم می
گم غلط کردم...
مرام و معرفتت منو داغون کرده...خدایی خیلی صبوری..اینه همه می گم غلط
کردم باز بعد چند وقت همون گوهی می شم که بودم..باز تو می گی بخشیدی...
می خواستم بگم ممنونم که یه باره دیگه فرصت عشق بازی رو بهم دادی..اجازه ادی حال کنم با خوبیات...
کاش دیگه خر نشم...کاش دیگه باعث خجالتت نشم....
چاکرم
+
نوشته شده در جمعه 29 شهریور1387ساعت 6:1 توسط مرجان
|
نیاز به حرف و تعریف نداره...فقط بگم یکی از شاهکارهاست،همین
بگذر ز من ای آشنا چون از تو من دیگر گذشتمدیگر تو هم بیگانه شو چون دیگران با سرگذشتممی خواهم عشقت در دل بمیردمی خواهم تا دیگر در سر یادت پایان گیردبگذر ز من ای آشنا چون از تو من دیگر گذشتم
دیگر تو هم بیگانه شو چون دیگران با سرگذشتمهر عشقی می میرد،خاموشی می گیرد،عشق تو نمی میردباور کن بعد از تو دیگری در قلبم جایت را نمی گیرد
لینک دانلود آهنگ
+
نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 17:15 توسط مرجان
|
شعر برای من تو زندگیم یه جایگاه متبرک داره...یه مقام بالا داره...معمولا
شعرهایی رو دوست دارم که دنیای ارامی رو به تصویر می کشه..یه چیزی جدا از
این دنیا..مثل سهراب
ولی خوب شعر و شاعرهایی داریم که ابهت و بزرگیشون رو نمی شه ندید..مثل بانو پروین
بانو پروین اعتصامی برای من تصویر شاعر زنی ست که باید بهش احترام گذاشت...
شعری در سوگ پدرش داره این بانو که من به شدت دوستش دارم..البته همذات
پنداری ندارم با این شعر ولی دوستش دارم...یه شعر هم برای سنگ قبر خودش
گفته که فوق العادست
پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل...........تیشه ای بود که شد باعث ویرانی من
یوسفت نام نهادند و به گرگت دادند...............مرگ،گرگ تو شد ،ای یوسف کنعانی من
مه گردون ادب بودی و در خاک شدی..................خاک،زندان تو گشتای مه زندانی من
از ندانستن من،دزد قضا اگه بود...............................چو تو را برد،بخندید به نادانی من
آن که در زیر زمین،داد سر و سامانت..........کاش می خورد غم بی سر و سامانی من
به سر خاک تو رفتم،خط پاکش خواندم............آه از این خط که نوشتند به پیشانی من
رفتی و روز مرا تیره تر از شب کردی...............بی تو در ظلمتم،ای دیده ی نورانی من
بی تو اشک و غم و حسرت همه مهمان منند...قدمی رنجه کن از مهر،به مهمانی من
صفحه روی ز انظار،نهان می دارم........................تا نخوانند درین صفحه،پریشانی من
دهر،بسیار چو من سر به گریبان دیده است........چه تفاوت کندش،سر به گریبانی من
عضو جمعیت حق گشتی و دیگر نخوری.............غم تنهایی و مهجوری و حیرانی من
گل و ریحان کدامین چمنت بنمودند..............که شکستی قفس،ای مرغ گلستانی من
من که قدر گهر پاک تو می دانستم.....................ز چه مفقود شدی ،ای گهر کانی من
من که آب تو ز سر چشمه ی دل می دادم..آب و رنگت چه شد ای لاله ی نعمانی من
من یکی مرغ غزلخوان تو بودم،چه فتاد..............که دگر گوش نداری به نوا خوانی من
گنج خود خواندیم و رفتی و بگذاشتیم..............ای عجب،بعد تو با کیست نگهبانی من
+
نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 15:0 توسط مرجان
|
این مطلب رو جایی الان خوندم....دوست نداشتم تو وبلاگم از جایی مطلب بزارم...عکس هاشو نمی زارم..فقط خود مطلب...می خواستم بگم ببین چی جوری تو زندگی اسم های مختلفی روی ما گذاشته می شه..فارق از شخصیت و هویت قلبیمون ....تحقیر شدن خیلی زیاده...حتی وقتی محبتی دروغین باشه
زن موجود عجیبیه...همیشه می بینه داره تحقیر می شه ولی باز سکوت می کنه..این سکوت هم جنسانم رو قبول ندارم....مظلوم گناهش از ظالم بیشتره..این حقیقته نه شعار.......
.
.
.
.
.
من کی هستم؟
*من "دوشیزه مکرمه" هستم وقتی زنها روی سرم قند می سابند و همزمان قند توی دلم آب می شود...
*من"مرحومه مغفوره "هستم وقتی زیر یک سنگ سیاه گرانیت قشنگ،خوابیده ام و احتمالا هیچ خوابی نمی بینم!!!!
*من"والده مکرمه"پسرم هستم وقتی اعضای هیئت مدیره شرکت پسرم برای خودشیرینی،20 آگهی تسلیت در 20 روزنامه معتبر چاپ می کنند
*من "همسری مهربان و مادری فداکار "هستم وقتی شوهرم برای اثبات فداکاریش(البته تا چهلم!!!!)آگهی وفات مرا در صحفه اول پر تیراژ ترین روزنامه شهر به چاپ می رساند....
*من "زوجه" هستم وقتی شوهرم بعد از چهار سال و دو ماه و دو روز به حکم قاضی دادگاه خانواده قبول می کند به من و دختر شش ساله اش ماهیانه بیست و پنج هزار تومن بدهد....
*من "خوشکله" هستم وقتی پسرهای جوان محله زیر تیر چراغ برق وقتشان را بیهوده می گذرانند...
*من"ضعیفه" هستم وقتی ریش سفیدهای فامیل می خواهند حق ارث مرا از برادرم بگیرند
*من "مامانی"هستم وقتی بچه هایم خرم می کنند تا خطاهایشان را به پدرشان نگوییم
*من در ماه اول عروسی"خانوم کوچولو،ملوسک،عروسک،خانمی،عزیزم،عشق من،خوشکلم،عسلم،ویتامین..."هستم
+
نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 0:1 توسط مرجان
|
یه حالت روشنفکرانه...ادبی...با دانش..چه تیریپه خوشکلی می شه ها...یه جورایی تیریپ دلخواهمه..دوست دارم که باشم...یه آدمی که بتونه روشنفکر باشه..
یه فرضیه نانوشته می گه اکثر روشنفکرا یا ضد خدا هستن یا ضد ادیان..این مدلیش رو دوست ندارم...چون خدا رو دوست دارم...البته نگاهم به خدا،به دین و مذهب دوست دارم متفاوت باشه و فکر می کنم هست...مذهب رو از دلم گرفتم نه حرف آدم هایی که قبولشون ندارم...خدا رو رفیق می دونم نه یه رئیس...بهش می گم"تو"...دعوام می شه گاهی باهاش ولی قهر تو کارم نیست...آخه انقدر باحاله که نمی تونم قهر کنم...دعوام که می شه باهاش واسه کم طاقتیمه..واسه کله شقی بودنمه...
خیلی اوقات پیش میاد که به خیلیا حسودی می کنم..بیشتر از همه به اونایی حسودی می کنم که زیاد بیرون هستن و در طول یک روز ممکنه چند جا برن برای انجام کاری...این جور آدمها رو می گم موفق..من یه آدمیم که خیلی زیاد تو خونه هستم..ولی هر بار که رفتم بیرون معمولا مفید بوده...چون اهل چرخ زدن نیستم...
چند وقته دلم می خواد پول در بیارم..فقط دلم خواسته..هیچ کاری بابت این تمنای دل نکردم

خیلی وقته با خودکار چیزی ننوشتم...این وبلاگ باعث شده دفترهام خاک بخورن..اینجا می نویسم...خالی می شم..ولی خودمونیم هیچی کاغذ و خودکار و مداد نمی شهه.......
دوست دارم یه نامه بنویسم..واسه کی معلوم نیست..شاید واسه شرمین نادری(یکی از نویسنده های هفته نامه چلچراغ) نوشتم
خوبم...خوش می گذره
+
نوشته شده در سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 3:27 توسط مرجان
|
خوب بود...چون تلاشمو کردم که خوب بگذرونم..به خودم رسیدم

.خندیدم..لذت بردم...

کاش بشه همیشه با تمام توانمون کاری کنیم که دلمون شاد باشه

خیلی زیباست..آرومه

خوبم...آرومم...زندگی هم زیباست
+
نوشته شده در دوشنبه 25 شهریور1387ساعت 0:47 توسط مرجان
|
خوب

کتاب "پرنده من"از فریبا وفی دیشب تموم شد
کتاب خوبی بود..یه جاهایی طرز فکرش مثل خودم می شد که دوسش داشتم

کلا راضی هستم که این کتاب و خوندم سعی می کنم بقیه کتاب های فریبا وفی رو تهیه کنم

ولی همچنان تاکید می کنم که نویسنده ای که به نوشته هاش عشق می ورزم
زویا پیرزاد هستش

امشب می خوام کتاب "کافه نادری" رو شروع کنم از رضا قیصریه هستش...خیلی تعریفش رو خوندم این ور و اون ور..فکر کنم کتاب خوبی باشه

عکس رو جلد کتاب رو دوست می دارم یه عکس تمام صفحه از کافه نادری زده..خیلی دوست دارم برم شهرک سینمایی غزالی و برم تو کافه نادری

اینم بر می گرده به همون حس من که دوست داره بره سراغ هر چی که شکل قدیم رو داره...یاد سریال کیف انگلیسی افتادم نا خود آگاه یکی از زیبا ترین کارهایی که تو ایران ساخته شد...یادش بخیر اون موقع زمان خاتمی بود و خیلی ها می گفتن موضع فیلم بی ربط به خاتمی نیست....چقدر سال گذشت و نفهمیدم

خوب...دیدید غمگین نیستم

مرجانتون داره قول می ده دختر خوبی باشه

کتاب رو که تموم کردم می گم بهتون خوب بود یا نه...خوشم نمیاد کتاب رو تعریف کنم...چون لذت خوندنش از دست می ره

شبتون ناز...آدم های دور و برتون بی ادا و بی ناز....زندگیتون سروناز
+
نوشته شده در یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 0:34 توسط مرجان
|
یکی از راه هایی که آدم می تونه حال و هوای خودش رو عوض کنه اینه که به خودش برسه...
منم دارم همین کارو می کنم...آراستگی،پاگیزگی و تن سالم باعث می شه روحیه آدم بیاد رو فرم...
نمی خوام با بدی ها بجنگم می خوام محلشون نزارم

کتاب خوندنم رو ادامه می دم،شده برنامه ی هر شبم

ساعت درس خوندنمو بیشتر می کنم

از دوشنبه تمام تلاشمو می کنم که دوباره برم باشگاه

دلم واسه بچه ها تنگ شده

با اینکه ماه رمضونه ولی اشکال نداره...بعد ماه رمضون هم می رم ادامه ی کلاس شنا

می خوام قول بدم به خودم

باید بتونم و می تونم

مگه بقیه نمی رن پس منم می رم

اخ جون باشگاه

اخ جون استخر
+
نوشته شده در شنبه 23 شهریور1387ساعت 19:12 توسط مرجان
|
خواستم بگم الان تو همین لحظه بهترم..واسه اینکه با چندتا از رفقای خوبم صحبت کردم....که سرتاسر انرژی هستن برام

وقتی بهم می گن چته انصافا نمی دونم چی بگم...
نمی دونم شاید من دچار یه افسردگی می شم...
می دونم واسه دوستام دیگه خسته کننده شدم
تمام تلاشم اینه که شاد باشم...فکر کن تمام تلاشمو می کنم اینم ؛اگر تلاش نکنم چه خبر می شه

امیدوارم پست های بعدیم این همه غمی که تو قبلیا بوده نداشته باشه
+
نوشته شده در شنبه 23 شهریور1387ساعت 13:43 توسط مرجان
|
می خواستم تو این پستم از تمام دوستانم که این مدت با پست های غمگینم..اذیتشون کردم عذر خواهی کنم..
چیکار کنم...روبه راه نیستم...وقتی کسی ازم می پرسه چی شده چی دارم بگم...بگم از برخورد فلانی و فلانی اذیت شدم؟بگم از اینکه نزدیک ترین افرادم تحقیرم می کنن....
ولش کن..خواستم عذر خواهی بکنم...
ببخشید
+
نوشته شده در جمعه 22 شهریور1387ساعت 19:7 توسط مرجان
|
حوصله ندااااااااااااااااااارم..ها بدتون اومده؟اصلا نمی خوام هیشکی رو ببینم.......
رسما الان دیوانم....نه دیوونه نیستم..دیوونه ها ارومن..کاری به کار کسی ندارن...پس من الان رسما ادمم..یه آدم داغون..خراب ..خسته..یکی که حوصله ی هیکل خودش رو هم نداره...وجودی که الان در این لحظه دوسش ندارم....خیلی وقت بود از خودم نبریده بودم...الان بریدم...هانی باهام حرف زد...ولی کاش بود..فقط صداش برام کافی نبود...یکی از معدود دوستانمه که همیشه باهام یه رنگ بوده وهر چی بوده و هر کی بوده همیشه یه جور بوده..از اول هم غیر از حس دوست داشتن یه حس احترام خیلی خاص بهش داشتم...بیچاره...اون چه قدر بیچارست که من دوستشم...
یکی از رفقا پی ام زده بود بهم که این اواخر غمگینم...ای بابا..غم...غصه..اصلا کلا معنی این واژه ها یعنی مرجان!!!!
اره می دونم ادمها مشکلات زیاد دارن..من دربرابرشون جوجم...اصلا من غمی ندارم..یه آدمم..ولی نه مثل همه...یکی که براش لذت های مردم این دنیا خنده داره...یکی که نمی دونه چرا باید بخنده؟چرا باید عشق های این مردم رو بفهمه...یکی که خندش می گیره از آدم هایی که هوس بازن ولی فکر می کنن عاشقن....یکی که همه جوره از عادت این مردم بدش میاد...ولی متاسفانه دوسشون داره.....همین مردم رو..با همین خصلت های عجیبشون...
هوای گریه دارم
+
نوشته شده در جمعه 22 شهریور1387ساعت 1:3 توسط مرجان
|
خندم می گیره..امروز درس خوندم..باورش سخته برام...خواب دیدم فقط یه روز وقت دارم به دانشگاه برسم..قبول شدم دارم با عجله همه چیز رو می ریزم تو ساک و می رم...
من خواب الکی زیاد می بینم..خیلی زیاد..یعنی در کل خواب هام همه الکی هستن...البته بیشتر از الکی خواب آشفته زیاد می بینم...زیاددد
حکایت همون شعر که می گه:خواب هایم آشفته ست...
بی خیالش..حسش نیست...
داره می گذره..ایام رو می گم..ولی همین جوری...من دارم روزهامو از دست می رم...خوب می دونم دارم از دست می دم...نمی دونم چی سرم اومده که دارم نگاه می کنم بدون عکس العمل...مثل اونی که خشکش زده باشه و مات مونده باشه...منم مات و حیران این روزگار شدم..این آدمها..که نمی دونن چقدر دارن به همدیگه بدی می کنن....
شاید منم دارم بدی می کنم..دوست دارم اگر بدی می کنم بدونم..شاید تونستم خوبیش کنم...
الکی می گم؟معلوم نیست چی می گم؟
شاید من نعشه باشم..نعشه ی بی تفاوتی این روزگار....
نگرانم...خیلی...
+
نوشته شده در چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 21:27 توسط مرجان
|
منم عالمی دارما...تو کل زندگیم شب تصمیم گرفتم صبح گفتم بی خیالش

کلا هر وقت کاری رو بی تصمیم قبلی انجام دادن هم زود نتیجه گرفتم و هم خوب بوده..حتی خرید کردن؛هر وقت قصد خرید نداشتم و چیزی خریدم ،باب میل بوده ولی هر وقت به قصد خرید رفتم، یا چیزی گیرم نیومده یا دلمو زود زده

این منم،مرجانی با یه دنیای عجیب و غریب..با یه افکار خاص..
دیشب دعوام شد...می خوام یکی دیگه بهش بر بخوره یه تکونی بخوره..اما اونی که دوسش دارم حالش بد می شه

..نمی دونم خدا؛ شاید منظورت اینه که خفه بشم و این درد و بغض و فریاد رو خالی نکنم............
الان حالم یه ذره بهتره...رو براه ترم..این فاصله ای که گفتم داره یه ذره جواب می ده....
خیلی دوست دارم یه سرو سامونه درستی به زندگیم بدم...کلی برنامه و خیالات دارم..ولی نمی دونم چرا مثل آدم همت نمی کنم و شروع کنم...
اگر لیسانس قبول بشم...شاید اون تحولی که می خوام،اون تکونی که می خوام ایجاد بشه...نمی دونم..اینا همش دلخوشیه یا واقعی...
چرت می گم؟مزخرفه؟وقتت تلف شد؟...شرمنده...من کلا چرتم و مزخرف نویس...
راستی اون کتاب رو دارم هر شب ازش می خونم...جالبه...ازش خوشم اومد اسمش رو تو گوگل سرچ کردم دنبال عکسش بودم ...چه قیافه ی شیطونی داره

....آها ببخشید باید بگم؛منظورم کتاب"عطر سنبل ،عطر کاج" نوشته ی فیروزه جزایری دوما هستش ...خوب نوشته ،روون و راحت،دیدش به دنیا خوبه...خیلی خونسرده...ولی من در کل نویسنده ای که عاشقشم "زویا پیرزاد" هستش و دوست دارم بشه یه روزی باهاش گپ بزنم

...یه مدتی دنبال یه راه ارتباطی بودم باهاش داشتم می رسیدم به هدف ولی یه دفعه ولش کردم....از این کارای منه دیگه همه چی نصف و نیمه....
...
دیگه زیادی دارم چرت می گم...نصف شبه...
برم یه ذره این کتاب رو بخونم و خواب برم ببینم برای فردای من چی ریختی خدا

پی نوشت:واسه اون کسی که با اسم "..." اسمایل می زاره اینو می زارم تا شاید با لذتش منو تو خماری اینکه کی هست بزاره:
...
با یاد تو...با فکر تو...دعا می کنم که بمیرم ...خدا
+
نوشته شده در سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 1:29 توسط مرجان
|
دلم هوس بارون کرده...خیلی زیاد.....این هوسو فعلا باید بزارم در کوزه آبشو بخورم... با این هوا تو اهواز فکر کنم تا آذر ماه از بارون خبر نباشه....
بارون بیاد..زیرش راه برم..تنهایی...خیس بشم..حال کنم با صداش...یواشکی گریه کنم..خالی کنم...رها بشم....وای خدا بارون می خوااااااااااااااااااااام...

تنها آهنگی که موقع بارون لذت بخشه آهنگه
باران؛ امید.....
.
.
.
.
.
.
باران می بارد امشب...دلم غم دارد امشب...آرام جان خسته...ره می سپارد امشب
...
...
سینه ی من دشت غمها
...
..
+
نوشته شده در یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 15:41 توسط مرجان
|
دل تنگم..
حوصله خیلی ها رو ندارم...همین جوری ...بی دلیل...
می خوام دور شم تا مدتی..از دید خیلی ها..حس می کنم از یه عده ای که خیلی دوسشون دارم بدم اومده..می خوام خیلی ها ازم بی خبر باشن...

شاید هم برای من خوب باشه هم برای اونا..یه تجدید نظر....یا شاید یه استراحت...
می دونم از حرفام هیچی سر در نمیارین..وقتی خیلی بهم ریختم زیادی مجهول حرف می زنم تا کسی نفهمه منظورمو

من دلم می خواد دور بشم...از غصه هام دور بشم..از آدما دور بشم...تا خوب بشم
+
نوشته شده در یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 14:46 توسط مرجان
|
دلم می خواد یه مدتی دور بشم..از بعضی از دوستام...یه فاصله نیاز دارم..ولی بعدش به شدت می خوام که نزدیک بشم..گاهی این حس میاد..مثلا می خوام موبایلمو بندازم تو کمد..هیشکی ندونه مرجان کجاست،چه می کنه ولی ترس از اینکه کسی نگران بشه این کارو نمی کنم...
گاهی دور شدن..فاصله..باعث می شه فکر هام رو جمع کنم..این قدر پریشونی نباشه تو حس و علاقم به دوستام..گاهی نیاز دارم برم..ولی راهی واسه رفتن نیست...
دلم خیلی چیزا می خواد...یه دریا می خواد که کنارش تا صبح آتیش روشن کنم و بهش نگاه کنم تا از بی انتهاییش کیف کنم.........دلم یه کتابخونه می خواد فقط مال خود خودم.....دلم یه ساعت خوشکل می خواد...دلم یه حس می خواد که بنویسم تا حال بیام...دلم دلم دلم...
عجب!!!
بی خیال واسه نداشته ها نباید گفت و خواست...
+
نوشته شده در شنبه 16 شهریور1387ساعت 16:53 توسط مرجان
|
سلام بعد از مدتی
یه سفر رفتم که قرار بود یه هفته باشه ولی شد دو هفته..
خوب بود..خوش گذشت..آب و هوای خوب...دیدن یه دوست خوب

...دیدن بارون و خیس شدن زیرش..
مقداری خستم...از لحاظ روحی درسته سفر بودم ولی باز هم اخر سفر اون ضد حال های همیشگی شلیک شد

جوری که دوباره متنفرم کرد...کاش می شد این حس تنفر رو بهش نداشته باشم ولی خودش با کاراش باعث می شه..با حرف های بی ربطش..ازش بدم میاد

باید دوباره برم باشگاه..درس بخونم...یه حسی می گه شاید امسال قبول بشم
راستی چندتا کتاب هم خریدم تو این سفر...یکیش همین کتابه هستش که جدیدا سر و صدا کرده..اسمش هم اینه"عطر سنبل،عطر کاج"

می گن خنده داره
باید شروع کنم بخونمش

با اجازه
+
نوشته شده در جمعه 15 شهریور1387ساعت 21:25 توسط مرجان
|