شاید به این بگن کله باد داشتن...یا زبونی که سر رو به باد می ده..نه حوصله سر به باد دادن دارم نه دردسر ولی گاهی پیش میاد که از این همه(...)به تنگ میای..خسته می شی...حس می کنی خیلی همه چی بد شده...کلا از بحث سیاسی بدم میاد..چون همیشه اعتقاد داشتم بحث سیاسی یعنی پوچ/مزخرف هیچی توش نیست..ولی اینکه بگم ظلم زیاده..حق و نا حق زیاد میشه..فقر . فحشا فراوونه..بی فرهنگی غوغا می کنه...نفهمی زیاد شده..آیا بحث سیاسی کردم...
خسته شدم بس که می بینم مزخرف ترین آدم ها می شن بت و لایق ها نابود...
آره می دونم محکومم به دیدن این تصاویر و جیک نزدن..صبر و طاقت هم میزانی داره به مولا...
الان کامنت می زارین که آره این جوریه کاریش نمی شه کرد..یا این طوری به قضیه نگاه نکنم...اصلا بی خیالش ما که یه عمر ریختیم تو این سینه هر چی بوده..چه اجتماعیش چه شخصیش چه خانوادگیش...چه رفقاتیش..بازم می ریزم باکی نیست...
دلم یه چند روزیه پر شده..خواستم خالی کنم..خالی نشد ولی بهتر از قبله..الان بیرون بودم با خودم تنهایی حرف می زدم چند بار مردم متوجه شدن

بزار بخندن..بزار ندونن که این کسی که داره حرف می زنه داره درباره ی حماقت همین مردم با خودش حرف می زنه..داره سعی می کنم با خودش کنار بیاد بابت این همه(...)
بگذریم...گذشتن بهترین کاره..چون نه دیگه حرف زده می شه نه بحثی نه دلخوری..نه توهین!!!!!
اینم یه جمله که این روزا خیلی خوشم اومده ازش و مدام تکرارش می کنم:
به احترام زخم هایت سکوت کن...سکوت زیباترین اعتراضی ست که معجزه می کند
اینم شکل امثال من تو این روزگاره
+
نوشته شده در چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 21:35 توسط مرجان
|
+
نوشته شده در یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 16:7 توسط مرجان
|
+
نوشته شده در یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 2:37 توسط مرجان
|
گنجشکک اشی مشیلب بوم ما نشیبارون میاد خیس می شیبرف میاد گوله می شیمی افتی تو حوض نقاشیخیس می شی گوله می شی می افتی تو حوض نقاشیکی می گیره،فراش باشیکی می کشه، قصاب باشی
کی می پزه،آشپز باشیکی می خوره،حاکم باشیگنجیشکک اشی مشی
نیاز به توضیح نداره که...فقط اینو بگم که خدا رحمتت کنه فرهاد
اینم لینک دانلود آهنگ
+
نوشته شده در شنبه 26 مرداد1387ساعت 23:13 توسط مرجان
|
رفاقت همیشه برام کلمه ی مقدسی بوده...به شدت رفیق بازم...جوری که چند وقت
پیش مامانم بهم گفت خسته شدم از بس این قدر دوست و رفیق داری...همین الان
از تماشای فیلم "ضیافت"فارق شدم...اگر فیلم باز باشید یا حداقلش رفیق باز
باشید حتما این فیلم رو دیدید یکی از بهترین های مسعود کیمیایی فیلمی
مربوط به 13 سال پیش...وقتی می بینیش،اگر رفیق باز باشی..حتما با لحظه به
لحظه فیلم حال می کنی...من الان بغض دارم خفن..دلم هوای رفقای قدیمی رو
کرده..الان به یکیشون اس مس زدم..مهرنوش..جالبه که اونم الان دل تنگه..می
گه مرجان یاد شیبهایی که تو حیاط خوابگاه حرف می زدیم بخیر...چیکار کنیم
ما هم با یاد رفقامون زنده ایم..با اونا بودن برام لذت بخشه...این فیلم با
اینکه تکراری بود ولی باز به من یه فلاش بک داد....چیزی که این روزا
دچارشم..باورتون شاید نشه ولی 2 هفته هست که خواب هام هم فلاش بک
شده...پریشون شده...
نمی دونم چه حس و حالی داری ولی حتما رفیق داری..رفیقی داری که شاید ازش
مدت هاست بی خبری..یا رفیقی که اون جوری که قبلا باهاش بودی الان
نیستی...همه ی ما آدم ها رفقایی داشتیم که دلمون رو با یه خنجری زخمی کردن
ولی من یکی هر چی خنجر خوردم بیشتر رفیق باز شدم....این کیمیایی هم تو
اکثر فیلم هاش رفیق بازی رو داره..اون کسایی که سینه چاک کیمیایی هستن
مرام دار و رفیق باز هستن خفن..من کیمیایی باز نیستم ولی بعضی کارهاش رو
دوست دارم مثل ضیافت...
من دلم تنگ دوستانی شده که از چشمانم دور شدن

مهرنوش هنوز داره اس مس می زنه...اونم دل تنگه
+
نوشته شده در شنبه 26 مرداد1387ساعت 1:9 توسط مرجان
|
یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما
دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب ؛ بد اگه بد ، مرده دلای آدماش
دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی میتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه ؟
یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو ، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما

اینم یه فلاش بک ،یه نوستالتژی دیگه...چه لذتی داره ورق بزنم این گذشته رو...عاشق پشت سر هستم..جایی که توش می شه محبت و لبخند رو زیاد پیدا کرد...
تقدیم به تمام یاران خوب...و دوستان مهربون خودم
+
نوشته شده در جمعه 25 مرداد1387ساعت 2:6 توسط مرجان
|
صد دانه یاقوت، دسته به دستهبا نظم و ترتیب، یک جا نشستههر دانه ای هست خوشرنگ و رخشانقلب سپیدی در سینه آنسرخ است و زیبا، نامش انار استهم ترش و شیرین، هم آبدار است
اینم یه فلاش بک دیگه...دارم مرور می کنم که روزهای خوب داشتم

...همیشه وقتی از یه چیزی یا کسی دور می شیم و زمان می گذره بیشتر قدرشو می دونیم..یا حداقل من این طوریم...یکی رو دوستدارم وقتی ازش دور می شم بیشتر دوسش دارم...یه خاطره ..شاید ندونی روز خوبیه ولی وقتی از اون روز دور شدی بعد که بهش فکر می کنی می بینی چه روزی بوده و قدرش رو ندونستی...دلم واسه بچه گی هام تنگ شده.

.واسه سادگیش..واسه بی خیالیش..شاید بغضی که الان داره گلوم رو چنگ می زنه خنده دار باشه ولی چیکار کنم دلم بچه گیهام رو می خواد

باز هم از دوست خوبم آقا حمید ممنونم که کمکم کرد
+
نوشته شده در پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 16:22 توسط مرجان
|
خوشا به حالت
ای روستایی
چه شاد و خرم
چه با صفایی
در شهر ما نیست
جز دود و ماشین
دلم گرفته ،
از آن و از این
ای کاش من هم
پرنده بودم
با شادمانی
پر می گشودم
می رفتم از شهر
به روستایی
آنجا که دارد
آب و هوایی
یه نوستالتژی فوق العاده،یه فلاش بک به شاید 15 سال پیش برای من

...یادش بخیر آخرین درس کتاب فارسی اول دبستان بود..چه لذتی داشت

...اینکه بتونم یه شعر بخونم...مدتی بود دنیال این شعر می گشتم تا امروز به کمک یکی از دوستانم جناب
حمید خان

پیداش کردم...الان که دقت می کنم می بینم این شعر نه تنها اولین تجربه ی شعر خوانی بود بلکه مقدمه ای بر این دنیای پر درد هم بود

...داشت آمادمون می کرد که بدونیم دنیای کودکی فقط پاک بوده این دنیا ؛ هواش و دل آدماش پر از دود و گرد و غباره...

با خوندن این شعر هم دلم گرفت

هم شاد شدم

لذت ببرید
+
نوشته شده در پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 16:11 توسط مرجان
|
چیزها دیدم در روی زمین
کودکی دیدم ماه را بو می کرد
قفسی بی در دیدم که در آن روشنی پرپر می زد
نردبانی که از آن عشق می رفت به بام ملکوت
من زنی را دیدم نور در هاون می کوبید
ظهر در سفره آنان نان بود سبزی بود دوری شبنم بود کاسه داغ محبت بود
من گدایی دیدم در به در می رفت آواز چکاوک می خواست
و سپوری که به یک پوسته خربزه می برد نماز
بره ای را دیدم بادبادک می خورد
من الاغی دیدم ینجه را می فهمید
در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر
شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن می گفت شما
من کتابی دیدم واژه هایش همه از جنس بلور
کاغذی دیدم از جنس بهار
موزه ای دیدم دور از سبزه
مسجدی دور از آب
سر بالین فقیهی نومید کوزه ای دیدم لبریز سوال
قاطری دیدم بارش انشا
اشتری دیدم بارش سبد خالی پند و امثال
عارفی دیدم بارش تننا ها یا هو
من قطاری دیدم روشنایی می برد
من قطاری دیدم فقه می بردو چه سنگین می رفت
من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت...
قسمتی از شعر "صدای پای آب" یکی از دوست داشتنی ترین شعرهای سهراب شعری که هیچوقت ازش سیر نمی شم...لذت دوست داشتن سهراب اینه که دنیایی که تصویر می کنه نیست ولی دنیاییه که من به دنبالشم..همین باعث می شه عاشق سهراب باشم...تنهاییش/غمش/گله مندیش/دوست داشتناش/لبخنداش آرمان های زندگیه من هستن...وقتی یه جا می گه:به دشت رفتم تا رها باشم ولی احساس کردم کوها به من هجوم می آرن که منو خفه کنن...این دقیقا حس منه..دنیایی که با فضای آزادش نمی تونی نفس بکشی..دنیایی که باید از بدی ها آزادش کنی تا نفس بکشی...گاهی اوقات تو بهترین جا و خلوت ترین جاها احساس نفس تنگی می کنم..بغض می کنم...همین باعث می شه که بیشتر بفههم حس سهراب رو...
چه درونم تنهاست...
+
نوشته شده در سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 21:41 توسط مرجان
|
+
نوشته شده در دوشنبه 21 مرداد1387ساعت 22:7 توسط مرجان
|
از وقتی واسه خودم حس و حال پیدا کردم گاهی برای خودم یه خط خطی هایی می کردم..نوشته هایی که همیشه پنهانشون می کردم..ترس و دلهره از اینکه کسی بخونه و بخنده و من از درون بشکنم بابت اینکه حال من حال تمسخر انگیزیه...شاید خنده دار باشه ولی خوب من مرجانم با تمام افکار خاص خودم...
اولین بار تو خوابگاه بود که جرات کردم و به یکی از دوستانم نشون دادم ،بدنم می لرزید گفتم الانه که قیافش یه طور مسخره می شه و به زور بهم می گه خوبه ولی اصلا چهرش اون طوری شد که تو خیالم نداشتم..کلی تحسینم کرد...از اون به بعد بهش نشون می دادم..خودش شعرای خیلی قشنگ می گفت..البته بیشتر سیاسی و شکایت از آدم های حقیقی..چیزی که من بر عکسم من از آدم های غیر حقیقی واسه نبودنشون شاکی هستم...بعدش هم یکی دیگه از دوستام رو پیدا کردم و اون هم منو خیلی تحسین کرد و به من این تحسینات انرژی داد...
یواش یواش تو اینترنت بعضی از خط خطی هام رو گذاشتم...خندم می گیره ولی هیچ وقت بهش فکر نمی کردم که نویسنده دوست دارم بشم ولی الان جدیدا گاهی میاد موجش که می گه مرجان بنویس...
یادمه چند سال پیش فیلم "شب های روشن" رو که دیدم عاشق دنیای نویسنده ها شدم...الان هم خودم دوست دارم این شکلی بشم...نمی دونم...شاید توانش رو نداشته باشم...چند صفحه ای نوشتم..ولی خوب سخته..کار خیلی سختیه ولی دوست دارم بنویسم..دوست دارم افکار متفاوتم رو معرفی کنم ولی می دونم تو این جامعه تو این دنیا کسی که مثل طیف عمومی فکر نکنه محکومه..مثل من..فعلا در خفا محکومم ولی اگر بیانش کنم این افکار رو به صورت علنی محکوم می شم...همیشه یادم میاد از اینکه شکل همه باشم بدم میومده از مد بدم میاد..از کسی که همه دوسش داشته باشن و براش بمیرن بدم میاد...همیشه چیزی که،کسی که زیاد افکار عمومی سمتش نیست برام لذت بخش تره و هیجان انگیز تره..یادم میاد زمانی عاشق گوگوش شدم که خیلی از طرفداراش دیگه ازش خوششون نیومد...این برام لذت داشت..چون با دل خودم خوشم اومد نه چیزی که دیگران بهش نگاه می کنن..مردم ما می خوان همیشه یکی رو بفرستن بالای کوه..نگاهش کنن بعد که ازش خسته شدن پرتش کنن پایین و این بی رحم ترین کاره...
می نویسم..باید بنویسم تا بتونم حداقل به یک نفر کمک کنم...دوست دارم یاد بدم به آدم ها که به افکار دیگران احترام بزارن دوست دارم روزی برسه که اگر شنیدی فلانی مذهبش یه چیزه دیگست دهنمون صد متر باز نشه...دوست دارم اگر تو یه جمع شلوغ یکی رو دیدیم آروم نشسته پشت سرش نگیم منزویه یا کلاس می زاره بفهمیم که هر کسی حق داره برای خودش باشه...باید بنویسم..واسه اینکه پیش دل خودم راضی باشم که حرکتم رو انجام دادم..
+
نوشته شده در یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 23:4 توسط مرجان
|
+
نوشته شده در جمعه 18 مرداد1387ساعت 23:44 توسط مرجان
|
توی این سال 1387 پر حادثه برای من تا حالا دو تاسفر و دیدار 4دوست برای من کنسل شده...و این خیلی بده که دلت رو خوش کنی به دیدار یک عزیز و بعد ببینی تمام این خیال و دل خوش کردن بیهوده بوده...
یه سفر توی خرداد ماه به همدان بود که دیدار دو دوست که از خوبی روزگار خواهر و برادر هستن با هم و نشد و من چقدر خیال بافی کرده بودم واسه این سفر

..به شهری که اطرافش و طبیعتش رو خیلی دوست می دارم

...دومی هم سفری بود که باید الان در تدارکش می بودم

ولی به دلیل بیماری مادر کنسل شد که این سفر هم دیدار دو دوست خیلی عزیز بود..که نرفتن پیششون باعث بغضی شد که گلویم رو چنگ می زنه

البته همیشه اعتقاد داشتم شاید در پس هر چیزی که باعث می شه غمگین بشم یه چیز بزرگتری هست

اینم سفر واره ی من بود گر چند امسال در اردیبهشت ماهی که ازش پیدا شدم و به شدت دوست می دارمش یک سفر داشتم و تعدادی از دوستان همچون برگ گلم رو دیدار کردم

شاید این لحظه ها برای من می تپه..به امید تپش عشق و محبت
+
نوشته شده در جمعه 18 مرداد1387ساعت 21:11 توسط مرجان
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 16:52 توسط مرجان
|
قسمتی از شعر "ستاره ها"ی فروغ رو می زارم به یاد دوست مهربونم مهرنوش که اولین بار از زبون او شنیدم

اخ که چقدر دلم واسه مهرنوش تنگ شده

...
ای ستاره ها ، ستاره های خوب و پاک
من که پشت پا زدم به هر چه که هست و نیست
تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا بمن اگر بجز جفا
زین سپس به عاشقان با وفا کنم
ای ستاره ها که همچو قطره های اشک
سر بدامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره ها کز آن جهان جاودان
روزنی بسوی این جهان گشاده اید
رفته است و مهرش از دلم نمیرود
ای ستاره ها ، چه شد که او مرا نخواست ؟
ای ستاره ها ، ستاره ها ، ستاره ها
پس دیار عاشقان جاودان کجاست ؟
+
نوشته شده در پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 16:31 توسط مرجان
|

دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز
نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش
نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند
و فکر میکنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد
+
نوشته شده در پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 16:21 توسط مرجان
|
اعصابم خورده..حوصله ندارم..دلم گرفته
بی حسم..گریه دلم می خواد
دوست دارم برم یه جایی تنهایی...دنج..خلوت کنم..
دلم آرامش می خواد..
حوصله نداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارم
+
نوشته شده در پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 16:12 توسط مرجان
|
شب رو دوست دارم واسه آرامشش...واسه اینکه می شه توش راحت فکر کرد..سکوت داره...تنهایی داره..زیبایی داره..قشنگیاش زیاده...
همیشه دوست دارم تا خود صبح بیدار باشم ولی خوب به دلایلی نمی شه...
شب اعجاز غریبی ست
+
نوشته شده در پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 0:48 توسط مرجان
|
خوبم...ولی یه حس استرس دارم..امروز مامان یه لحظه حالش بد شد..از درون داشتم می لرزیدم ولی خوب کلی روحیه بهش دادم...باهاش حرف زدم..دیگه وقتی یه آخ می گه قلبم میاد تو دهنم....
خدا جون..اینجا رو هواشو داری..چاکرتم
+
نوشته شده در چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 21:27 توسط مرجان
|
+
نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 16:4 توسط مرجان
|
+
نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 0:22 توسط مرجان
|
فقط می تونم بگم که امیدم،نفسم،همه کسم برگشت خونه

بهتریم آدم روی زمین،فرشته ی روی زمین من برگشت خونه

امروز مامانیم رو از بیمارستان آوردیم خونه

مرسی خدا جونم
+
نوشته شده در دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 21:44 توسط مرجان
|
دگر از هیچ دلم پر شده است
پر از تکرار بی وزنی شده ات
آسمان نالان است،نه؛آسمان گریان است
دلم از مردم،از عاطفه شان می گیرد
دلم از این همه بی رنگی می میرد
آه.......آه ای زمین.........
+
نوشته شده در دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 12:48 توسط مرجان
|
+
نوشته شده در دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 0:8 توسط مرجان
|
آی آدما،
دنیای کوچکتان که دوست دارید به همه بگویید بزرگ است،ارزانی خودتان
من را رها کنید...
می خواهم بروم..
من این دنیا را نمی خواهم
دنیای من این نیست!
دنیای من رنگش آرام است...
نگاه ها مهربان است
دلها بی قرار است
لب ها خندان است
دنیای من شاید کوچک باشد اما؛اما برای همه آنهایی که صادق هستند جا دارد...
دوست دارم بروم
به جایی که دلها را می شود فهمید
به جایی که وقتی حرف دل را می زنی،بهت نخندن
به جایی که دوستت دارن و عشقشون را بهت نشون می دن؛نه مثل دنیای شما که ....
به جایی که آدماش مغرور نیستن
به جایی که دلهاش نگرون نیستن
می خواهم به جایی بروم که دیگر کسی با حرفش قلبم را نشکند
می خواهم به جایی بروم که مجبور نباشم حرفم را در دل خفه کنم
می خواهم به جایی بروم که دیگر هر شب با بغض نخوابم
....
آری می خواهم بروم؛؛اما.....
چرا رهایم نمی کنید تا بروم؟؟؟چرا؟
وقتی من را نمی فهمید،
وقتی دوستم ندارید،
وقتی عاشقم نیستید....پس چرا؟؟؟
بگذارید بروم........من متعلق به دنیای شما نیستم
شما به حرف های من می خندید؛ولی من با حرفهایم گریه می کنم
این است تفاوت من و شما..
بگذارید بروم
برای هردومان خوب است
اگر بروم دیگر کسی نیست که آزارتان دهد
پس من باید بروم...
به پیله ی تنهایی خویش................................
"تقدیم به همه ی آنهایی که دوستشان دارم"
14/5/1385
ساعت 4 صبح
مرجان
+
نوشته شده در یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 1:37 توسط مرجان
|
با بغض می گوید:
زمانه ،زمانه ی من نیست....
................
...................
................
ای خدا ،پس کی زمانه ی ماست،وقت دل تنگی فریاد بر می اریم که زمانه ی ما
نیست،همه بر ما چیره شده اند،دل ها سنگ است،قلب ها خالی ست............
چرا؟چرا این قدر تیره؟این همه بغض؟این همه پوچی و گریه و دل های شکسته و تنگ.....
در تمام این پوچی ها و دل تنگی ها و بغض ها به این فکر کنم که خدا من
هست،هست و جواب این دل شکسته رو خواهد داد،مرهم این دل را خواهد فرستاد....
جهان ناپاک شده،قلب ها سنگ شده،گلوها پر از بغض شده ولی به خدا قسم
هنوز لبخند مهربانی هست،جای امن وجود دارد و دل گرم و عاشق پیدا می شود فقط باید از ته دل خواست،از خدا خواست....
+
نوشته شده در یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 1:35 توسط مرجان
|
و باز هم دلتنگی..و باز هم بغض..
امروز تو ملاقات با مامان،حالش بد شد...تمام تلاشمو کردم که خونسرد جلوه بدم ولی تو دلم غوغا بود...
چقدر ضعیف شده بود...
چقدر جاش تو خونه خالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییه
خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
+
نوشته شده در یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 0:37 توسط مرجان
|
با سقوط دستای ما
در تنم چیزی فرو ریخت
هجرتت اوج صدامو
از فراز شاخه ها ریخت
ای زلال سبز جاری
جای خوب غسل تانید
بی تو باید مرد و پژمرد
زیر خاک باغچه پوسید
فصلی که من با تو ما شد
فصل سبز خواهش من
فصلی که ما بی تو من شد
فصل خاکستری من
تو بگو جز تو کدوم رود
ناجی لب تشنگیم بود
جز تو آغوش کدوم باد
سایه گاه خستگیم بود
بی تو باید بی تو باید
تا نفسم دارم ببارم
من برای گریه کردن
شونه هاتو کم میارم
چشم تو با هق هق من
با شکستن آشنا نیست
این شکستن بی صدا بود
هر صدایی که صدا نیست
ای رفیق ناخوشی هام
این خوشی باید بمیره
جز تو همراهی ندارم
تا شب از من پس بگیره
با تو بدرود ای مسافر
هجرت تو بی خطر باد
پر تپش باشه دلی که
خون به رگهای تنم داد
فصلی که من با تو ما شد
فصل سبز خواهش من
فصلی که ما بی تو من شد
فصل خاکستری من

http://www.4shared.com/file/57468485...ified=e8eaa999
+
نوشته شده در شنبه 12 مرداد1387ساعت 12:47 توسط مرجان
|
یه آهنگی که خیلی شبیه حرف دلمه...فریاد دلمه...می گم من دیوونه ی قدیم هستم..اصولا می میرم واسه چیزی که کهنه و قدیمی باشه...مثل یه بار منفی و مثبت جذب می شم سمتش...
رودخونه ها رودخونه ها منم می خوام راهی بشم
خوانندش رامش هست اسم آهنگ هم رودخونه ها
+
نوشته شده در شنبه 12 مرداد1387ساعت 0:56 توسط مرجان
|
دل گرفتم...داغونم...درگیرم..بی حوصلم...بی تدبیرم...
نمی دونم ولی یه حسی می خواد که بنویسم..گر چند لذت نوشتن یعنی کاغذ و قلم نه کیبورد(برای من البته)
چرت و پرت می گم ،خزعبلات می گم...هر چی می گم واسه اعصاب خوردمه...
+
نوشته شده در جمعه 11 مرداد1387ساعت 22:22 توسط مرجان
|
یه آهنگ دیگه از گوگوش...یه نوستالتژی دیگه

قدم زدن تو گذشته برام لذت بخشه...تشنه ی پشت سری هستم که ندیدم
هم خونه ی من ای خدا
از من دیگه خسته شده
کتاب عشق ما دیگه
خونده شده بسته شده
خونه دیگه جای غمه
اون داره از من دور می شه
این خونه ی قشنگ ما
داره برامون گور می شه
ای دل من ای دیوونه بزار برم از این خونه
ای دل من ای دیوونه بزار برم از این خونه
اون دست گرم ومهربون با دست من قهر دیگه
چشمای غمگینش با من قصه ی شادی نمی گه
هم خونه ی من با دلم خیال سازش نداره
دستای مردونش دیگه میل نوازش نداره،میل نوازش نداره
ای دل من ای دیوونه بزار برم از این خونه
ای دل من ای دیوونه بزار برم از این خونه
وقتی به یاد اون روزا بوسه به موهاش می زنم
سرش به کار خودشه انگار نه امگار که منم
شب تا می خوام حرف بزنم اون خودشو به خواب زده
اون مثل روزگار شده یه روز خوبه یه روز بده
ای دل من ای دیوونه بزار برم از این خونه
ای دل من ای دیوونه بزار برم از این خونه
http://www.4shared.com/file/56150755...ified=e8eaa999
+
نوشته شده در جمعه 11 مرداد1387ساعت 22:16 توسط مرجان
|
جدا خسته شدم...نبودن مامانم داره دیوونم می کنه...مریضیش..گریه هاش..بی حالیش...مثل یه بختک افتاده تو گلوم..امروز یه مقداری گریه کردم...ولی دارم دیوونه می شم..ای کاش من این طوری شده بودم تا مامانم جلو چشمم مریض نباشه..ناشکری نمی خوام بکنم..
امیدوارم هیچ کسی این تجربه رو بدست نیاره ولی خیلی سخته..دستاش که همه ورم کردن از بس خون گرفتن و انسولین زدن...
زندگی فعلا برام سخت شده..خیلی زیاد..امسال سال سختی رو تا الان گذروندم..هر چیزی رو تو این چند ماه تجربه کردم که هر کدومش نیاز به زمان داره ولی همه با هم اومدن..تصادف/مرگ/دعوا/طلاق/مریضی/بیمارستان/استرس/افسردگی و یه چندتا دیگه که نمی گم...
چند وقت پیش به خدا گفتم منو فراموش کردی انقدر واسم مشکل اومد که الان می خوام بگم خدا یه ذره بی خیال من بشو..من این قدر شونه هام محکم نیست که توان این همه درد رو داشته باشم...بازم نگام به خودته...به لبخندت
+
نوشته شده در جمعه 11 مرداد1387ساعت 21:14 توسط مرجان
|
موزیک بخش مهمی می تونه تو زندگی داشته باشه...می تونه آرومت کنه..شادت کنه و موزیک هایی هستن که غمگینت می کنن و متاسفانه این روزها آهنگ هایی هست که حس عصبانیت و حرکات غلط رو می تونه ترویج کنه
من به موزیک علاقه ی خاصی دارم...و آهنگ هایی که من دوست دارم معمولا سالها پیش خونده شدن
جهت اطلاعتون من دیوانه ی گوگوش هستم یکی از آروم ترین آهنگ هاش رو که لالایی هست براتون می زارم..درباره ی گوگوش /عکس و آهنگ در آینده براتون می زارم چون بخش اعظمی از علاقه ی من به موزیک مربوط به صدا و آهنگ های این شاه ماهی می شه
لالایی کن بخواب خوابت قشنگه
گل مهتاب شبا هزارتا رنگه
یه وقت بیدار نشی از خواب قصه
یه وقت پا نذاری تو شهر غصه
لالایی کن مامان چشماش بیداره
مثل هر شب لولو پشت دیواره
دیگه بادبادک تو نخ نداره
نمی رسه به ابر پاره پاره
لالایی کن لالایی کن مامان تنهات نمی زاره
دوست داره دوست داره می شینه پای گهواره
همه چی یکی بود و یکی نبوده
به من چشمات می گه دریا حسوده
اگه سنگ بندازی تو آب دریا
می یاد شیطون با ما به جنگ و دعوا
دیگه ابرا تو رو از من می گیرن
گل های باغچمون بی تو می میرن
لالایی کن لالایی کن مامان تنهات نمی زاره
دوست داره دوست داره می شینه پای گهواره

http://www.4shared.com/file/56148618...ified=e8eaa999
+
نوشته شده در جمعه 11 مرداد1387ساعت 2:33 توسط مرجان
|
آهنگی رو که براتون اینجا می زارم یکی از زیباترین آهنگ های زندگیمه...
حتما فیلم سلطان قلب ها رو دیدید..این آهنگ تو قسمت پایانی فیلم خونده می شه..به شدت بهش علاقه مندم..با اینکه به شدت بی زارم از فیلم های مبتدی و عشق و عاشقی های مسخره ولی این آهنگ رو دوست دارم چون یه چیزی مجزا از فیلم هستش..گرچند یکی از عاشقانه های خوبه سینمای ایران هستش سلطان قلب ها...
مخصوصا دیوانه ی قسمتی هستم که اهدیه می خونه
زمانی که خوابگاه بودم این آهنگ رو بردم اونجا به جرات می گم خیلی از دوستانم با این آهنگ یاد من می افتن
یک شب یک روز
یک ماه یک سال
یه عمره که می گردم....
+
نوشته شده در جمعه 11 مرداد1387ساعت 2:27 توسط مرجان
|
الان ساعت 2 شب...دلم برای مادرم تنگه..تو بیمارستانه...چقدر سخته نبودنش..کم دیدنش...
زودتر بیاد خونه خدای من..

مادر یه موجود عجیبه..هر چی تا حالا در موردش فکر کردوم به یه نتیجه ی خاص نرسیدم..یه آدم با تمام خصوصیات یه انسان معمولی و خصوصیات خاصی که هیچ وقت کامل نمی فهمیش...
یه عشق،یه علاقه،یه چیزی که اصلا تا حالا هر چی گشتم یه واژه ی در خورش پیدا نکردم...
هر چی هست..هر کی هست..خیلی بالاست..عزیز دردونه ی خداست

زود بیا خونه که نبودنت داره ذره ذره آبم می کنه
+
نوشته شده در جمعه 11 مرداد1387ساعت 2:13 توسط مرجان
|
دلم برای باغچه ای کوچک و یک حوض با دو ماهی کوچک چقدر تنگ است...
دلم برای ایوان،برای درخت گیلاس،برای لبخند پدر بزرگ و بافتنی های مادر بزرگ چقدر تنگ است.....
دلم برای خانه های کاه گلی........چقدر تنگ است
و عجیب است که این دلتنگی از بدو تولد بوده.....
و عجیب تر از آن این است که....
هیچ وقت نه باغچه ای داشتم،نه حوضی،نه پدر بزرگی....
عجیب است؛نداشتم ولی دل تنگ است.....
عجب دل غریبی ست
15/5/1385
+
نوشته شده در جمعه 11 مرداد1387ساعت 2:1 توسط مرجان
|
سلام بر رفقای قدیم و شاید رفقای جدیدی که پیدا کنم
دلم می خواست یه جایی داشته باشم تو این دنیا مختص علاقه های خودم به تنهایی خوب از لحاظ فیزیکی جایی نیست ولی انگار می شه تو دنیای مجازی یه نیمچه جایی داشت..باز هم شکر خداتو این مکان از علاقه هام می نویسم و در موردشون نظر می دم خوش حال می شم باهام حرف بزنید..از حرف زدن با آدم ها لذت می برم...البته حرف در مورد بحث هایی که برام لذت بخشه
من یه دختر 22 ساله اهوازی هستم
به امید خدا و یاری قلب و یاریی انگشتانم شروع می کنم
+
نوشته شده در جمعه 11 مرداد1387ساعت 1:44 توسط مرجان
|