چه سخته وقتی دوست داری رها بشی ولی می فهمی که امید و آبروی عده ای هستی
چه نافرمه وقتی می خوای خیلی چیزها رو لمس کنی ولی چون نماد "ناموس"!!!!!!!!عده ای هستی مجبوری چیزی نخوای
چه عجیبه از وقتی خودتو شناختی و فهمیدی نماد ناموس هستی چشمت رو به آسفالت کف خیابون ها و کوچه ها دوختی تا آبروی کسی رو خدشه دار نکنی
چه خنده دار که این همه نجابت کردی اون وقت هنوز گاهی اجازه میدن به خودشون و بهت شک می کنن
چه خنده داره وقتی هنوز کنترلت می کنن تا از مدار خارج نشی!!!
چه دردناکه وقتی این همه خودت رو خفه کردی و پر از فریادی و دیگه حتی فریاد زدن رو هم بلد نیستی
چه راحت عروسک کوکی میشیم ولی باز نماد افتخار می شن پسرهایی که راحت بودن و آزاد...و هر کاری کردن به پای آبرو نوشته نشد بلکه جوانیشون
چقدر سخته تبعیض داره جلوی چشمات فریاد می زنه اون وقت داداشت ازت بپرسه به نظرت حق زن ها خورده می شه؟و یه خنده ی تحقیر آمیز بکنه
و چقدر گند و سخته که همیشه در حال خفه کردن خودت باشی....
خودت با دستای خودت بالهات رو قیچی کنی فقط به جرم "ناموس"بودن!!!!!!!!!!!!!!
گاهی وقتا فکر می کنم باید از ته دل بگم"مرده شور این زندگی"
در یک عدد خانه ی مجردی زندگی می کنیم ؛من و رفقا
خانه ی ما قانون ندارد فقط احترام باید بگذاریم؛به همدیگر
متلک بهمون نمی اندازند؛پسرک ها
چشم غره نمی روند؛همسایه ها
عاقمان نمی کنند؛خانواده ها
با نیش تا بناگوش باز شده با دلی راحت می خندیم؛ما رفقا
گاهی شلوارک می پوشیم؛در خیابان
شبها نمی ترسیم؛در کوچه
بحث سیاسی می کنیم؛جلوی مخالفانمان
پاهایمان را دراز می کنیم وقتی خسته می شویم؛توی مهمونی ها
هر وقت خواستیم می رویم می خوابیم و به کسی هم بر نمی خورد؛وقتی مهمان داریم
پشت سرش حرف نمی زنیم؛آنکه دیدگاهش مخالف ماست
گشنه نمی مانیم؛ما رفقا
دلمان حتی غروب جمعه هم نمی گیرد؛ما رفقا
خیانت بهم نمی کنیم؛ما رفقا
دوستانی از جنس مخالف داریم و خانواده هم آن ها را چون هم جنسامان پذیرفته؛ما رفقا
آخر هفته ها شب ها تفریح می کنیم و تا پاسی از شب در خیابان ها قدم می زنیم؛در سرزمینمان
دوستم عشقش را می بوسد بدون صیغه ی محرمیت،در *** ما
متاسفم برای خودم که مجبور بودم با سانسور بنویسم...چند خطش پاک شد و چند خطش اصلا نوشته نشد!
اینجا که خوبه...تو دفترم هم از ترس خوندن و دلگیر شدن کسی سانسور می کنم....چقدر بد وجود و نفس با سانسور....
این جزیی از رویاهای من است...قدری خیال هم می تونه لذت بخش باشه....
تلنگر این پست رو چادرنشین عزیزم زد...البته باز هم رویا بازی خواهم کرد
هوای نفس کشیدن،غروب پنج شنبه است
من از پنج شنبه ها می ترسم
گنگ می شوم
این پنج شنبه های لعنتی
بوی هیچ چیز نمی دهند
هوای قلبم را دچار درد بیهودگی می کند
و من حتی وقتی نمی دانم پنج شنبه ست،می لولم در خودم
شاید موعود من پنج شنبه ای باشد؟!
هوای من دلگیر می شود پنج شنبه ها
دو چندان می شود ویرانی های تنهاییم
از بوی بی بویی پنج شنبه ها می ترسم
می تر سم
میمیرم
می می رم
...
راز پنج شنبه ها گنگِ گنگ باشد بهتر است...
از رازش می ترسم..
هراس دارم...
من از بودن پنج شنبه ها مدت هاست هراس دارم
تقدیم به فردا که پنج شنبه ست!
این نوشته رو یک ماه پیش تو روز دل گرفته ای که آخرای روز فهمیدم پنج شنبه ست نوشتم!و امشب کاملش کردم
درباره الی!درباره ی ما!درباره ی روزهای ما!
فیلمی که به شدت به واقعیت و برخوردهای واقعی و طبیعی ما آدمها نزدیک بود
شوخی هاش،خنده ها،غم هاش،دعواهاش،خشم هاش....
واقعا قابل ملموس بود...
فیلم هایی که من دوسشون دارم زیاد به واقعیت نزدیک نیست،مثل شب های روشن فرزاد موتمن،مثل تولد با بازی نیکول کیدمن،مثل خانه ای روی آب فرزاد موتمن...همه ی اینها فیلم های قشنگی هستن ولی زیاد واقعی نیستن...
درباره ی الی به شدت واقعی بود...حتی صحنه های غرق شدن اون پسر بچه به اسم آرش به شدت منو یاد صحنه های مرگ آریا انداخت جوری که داشت حالم بد می شد
بازی ها رو دوست داشتم چون طبیعی بود
اون مردی که نقش پدر آرش رو بازی می کرد یعنی همسر مریلا زارعی،خیلی طبیعی و روان بازی کرد من دوست داشتم کارش رو،با اینکه اصلا برام چهره ی آشنایی نبود
گلشیفته که عالی بود مخصوصا جایی که از شوهرش کتک خورد خیلی طبیعی بود
نقش شوهر گلشیفته هم جز نقش هایی بود که خوب در اومده بود
اگر بخوام فقط یک جمله درباره ی این فیلم بگم می گم:
"اتفاق های طبیعی زندگی ما"
البته با پایان فیلم یه ذره مشکل دارم!چرا باید جوری بگن که آبروی الی بره؟چرا نباید حقیقت رو به نامزدش بگن؟!!کلا یه ذره درگیرم کرد پایانش و اون طوری که من خواستم نشد ولی همیشه این یادم هست که پایانی دلچسبه که نتونی پیش بینیش کنی
بعد از دو روز هنوز ذهنم درگیره فیلم هستش،دوست دارم همچین اتفاقی رو
می خوام باز برم سینما و این فیلم رو ببینم،از دید من ارزش داره
چند دقیقه ای می شه که خبر بهم دادن مادر یکی از دوستانم آی سی یو بستری شده...به شدت منو بهم ریخته این مسئله...می خوام دعا کنید براش...خونه ی بی مادر خیلی سخته
دنیا همونیه که باید باشه،باورش رو گاهی اشتباه می گیرم
گاهی خیال می کنم آدما تغییر کردن و با این باور از خواب بیدار می شم...که چه باور تلخیه!چون آدما همونن که دیروز بودن این منم که باید تغییر کنم شاید جور دیگری ببینم طلوع زندگی را
صبح ها همه بوی صبح می دهند ،نه بوی دیگری
بوی خدا را در بین مردم نمی جویم
اینجا بوی گند زنده گی! می دهد
من بوی مرده گی!می دهم
هوای تازه را کجا نفس بکشم؟!
نیست..هوای تازه ام نیست
رویای تازه ام نیست
آدم تازه ام نیست
مرگ تازه ام هست؟!نیست...
در گردش خودم به سر می برم تا طلوع روحم
من سرگردان خودم شده ام....
سفر خوبه،سفری که دست خودت باشه و بودنت تو هر جایی با لذت و اراده خودت باشه...غیر از این باشه بیشتر خسته می کنه تا اینکه بهت انرژی بده!
سه هفته نبودن تو خونه خودت،حتی اگر آجرهاش به نامت جایی ثبت نشده باشه ولی بدونی اونجا وسیله هات هست و تو اون خونه تا هر موقع دلت بخواد می تونی بیدار باشی و هر جای خونه رو هر وقت دلت خواست می تونی بری و بدون اجازه می تونی در یخچال رو باز کنی حتی اگر بی هدف و می تونی کنترل تلویزیون رو بگیری دستت و تا هر موقع دلت خواست نگاه کنی می تونی خمیازه با صدای بلند بکشی لباس های کهنه بپوشی...همه اینا رو جایی که می تونی انجام بدی می شه خونه خودت
سفر بیش از حد خسته کننده ای بود مخصوصا که به خاطر شرایط موجود بیشتر تو خونه حبس بودم ولی نقاط خوبی هم داشت..دیدار با چند دوست و خوش گذشتن با اونا برام نقطه ی زیبای سفر بود و نقطه ی سیاهش بد شدن حال مادر و تا 3 نصف شب تو بیمارستان با پای لرزون دویدن دنبال کار مادر!!!
مزار فروغ رو هم دیدم...همیشه سنگ قبر برای من حکایت از غریبی و تلخی داره ولی به شدت مزار فروغ با این باور من در تضاد بود...یه مزار دوست داشتنی و آرام بخش...یه فضای خاص و زیبا که فقط باید دید ...با اینکه با دو دوست شیطان بودم که نمی زاشتن اون حسی رو که می خوام داشته باشم ولی بسیار قابل آرامش بود مزار فروغ
این سفر تا حدی می تونست وضعیت زندگی در چند ماه آینده رو مشخص کنه...هنوز نمی خوام بگم چیزی مشخص شده چون خیلی وقتا به مرز رسیدن شده کاری ولی کنسل شده!!
فقط می دونم که نگاهم رو باید به دو سه ماه دیگه خیره کنم و تغییرهایی که قراره رخ بده...می دونم در چند ماه آینده به شدت سرم شلوغ می شه و باید در تکاپو باشم!!
نمی دونم بگم کدومش بشه ولی فقط می خوام وضعیت مشخص بشه و راه بهتر انتخاب بشه تا بتونم برم دنبال کار و زندگیم رو سر و سامانی بدهم
چندین عدد کتاب در این سفر گرفتم که به دلیل حرف زدن زیاد در سفر فقط تونستم یکیش رو بخونم که حتما در باره ش حرف خواهم زد و بقیه رو هم شروع می کنم به خوندن
دل بعضی ها هم آب که می خوان"دا" رو بخرن و من خریدم
از این فضاهای تلخ و اعتراضی یه ذره فاصله بگیریم و یادمون بیاد چه کارهایی داریم
خوب انگار خیلی عقب افتادم!!!همتون وبلاگ هاتون پر شده از اعتراض،بغض،نفرت،کینه و حتی شاید حق به جانب بودن....
آخ که این اوضاع چقدر آشفته هست و هر کسی رو می بینم برنامه هاش بهم ریخته شده و تمرکز نداره...یه لحظه نفس عمیق یه لحظه ...یه لحظه بایستیم و تمرکز...خدایا نفس عمیقم آرزوست
عرضم به خدمت شما که مرجان با تمام قدرت سر حرفش موند و نپرید تو آب و شنا هم نکرد(حالا هر جهتی)و بعد از اعلام نتایج هم لبخندی از سر خرسندی زدم که در این گنداب شرکت نداشتم!!چه لذتی کردم جزیی از 15% شدم
بحث من در اومدن کی یا تقلب چه کسی نیست!!کار ما از این حرفها گذشته رفیق من می خوام فقط به یک نفر بتازم که مسئول همه ی این خون هاست
جناب سبز قبای پوچ!!من از شما یه سوال دارم؟!!
درد شما چه بود که آمدی و مردمی که داشتن در فقر،گرانی،بدبختی،گشت ارشاد ،تبعیض،توهین،تحقیر و ...غرق می شدن آمدی و تلنگر زدی؟!!!!
درد تو چه بود؟ما داشتیم می سوختیم و می ساختیم...چرا آمدی حرف زدی؟!!!!
مثلا می خوای حالا انقلاب کنی؟گنده ترینتون که هفته ی پیش بهت گفت بتمرگ!!!!خنده م می گیره اگر بخوای بگی جلوش می ایستی چون یادم نرفته تو پوستر تبلیغاتیت کنار عکس روح الله عکس اون رو همه زده بودی...پس برات غیر ممکنه که جلوی کسی که عکسش رو کنار خودت زدی بایستی....
می دونم الان فقط می ترسی که کنار بکشی....
شک ندارم اگر در میومدی همین سینه چاک هات 4 سال دیگه فحشت می دادن...اگر بقیه حافظه تاریخی ندارن من خوب یادم هست همون هایی که می گفتن"خاتمی قهرمان امید نسل جوان" یه روزی بهش گفتن"خاتمی برو گمشو"!!!!!!!!!پس تو گنده تر از اون نبودی که!!!!!!!!!!!!
وقتی بهت فکر می کنم می بینم مرد تو هیچی هم نداشتی،نه قدرت بیان،نه برنامه ی درستی...فقط آمدی یه پرچم سبز دادی دست مردم و وقتی از برنامه هات پرسیدن نشستی و تازیدی به محمود...نه من از محمود متنفرم ولی تو بیشتر مسئول این خون ها هستی...امیدوارم بدونی که چه کردی...
شما 4 سال پیش بهت گفتن بیا نیومدی،الان احساس خطر کردی و اومدی و همه رو بهم ریختی...
جناب مسئول تویی نه گارد ویژه...اونا فقط عمل کردن ولی برنامه دست تو بود
نگو برای تغییر اومدم که بهت می خندم چون خودت هم نمی دونستی تغییر یعنی چی
نگو برای احترام اومدم که می زنم تو گوشت چون عزیزانم دارن می میرن
نگو برای آزادی اومدم که نشان آزادی رو دارم می بینم تو کوچه های بوی باروت گرفته!!!
جناب سبز قبا،تو مسئول همه ی این خونها هستی..به خدای خودم قسم که تو مسئول همه هستی...
تو این ها رو دارای جنبش کردی...
من آرامش رو می خوام..هدیه کن مرد...من خون ریزی نمی خوام
========
الان دوستان سبز دوست من می خوان بتازن!!!!یه سوال؟
تا قبل از اومدن این اقا مگر نمی ساختیم و می سوختیم؟پس مسئول ایشونه که اومدن منقلب کرد
========
وای به حال ملتی که رهبرشون سبز پوشی بشه که قدرت بیان نداره
وای به حال ملتی که رهبرشون پیرمردی بشه که قدرت جمع کردن تف دهنش رو نداره
چه زشت و پلید مردم رو رنگ کردن و غرق در سیاست کثیفشون کردن
چه خوب تبلیغ کردن و 85%جمع کردن
هی بهتون گفتم این شعار تبلیغاتیه اما سینه سپر کردید و رگهاتون زد بیرون
یاد این شعار شما رو می ندازم که همین شما رو اورد وسط:
"هر کی رای نده یعنی به محمود رای داده"
حالا دیدید هر کی رای داد یعنی به محمود رای داده؟
این خون ریزی ها فقط داغ دیده شدن رو اضافه می کنه...باور کنید انقلاب نمی شه...انتخاباتی هم تکرار نمی شه
من این نظام رو دوست ندارم ولی انقلابی هم دوست ندارم چون مطمئنما اگر این ها برن یکی بدتر میاد
اکبر شاه دزد معروف شده حالا امید یه عده ای....وای بر ما که هنوز داریم بین بد و بدتر انتخاب می کنیم
بابا جان من بین بد و بدتر سکوت کنیم بوی گندش کمتر بلند می شه
پ.ن:من فقط این پست رو در این باره می زنم...می خوام پست های بعدیم از کتاب باشه و حس و حال و مزار فروغ که دیدم
آرامشتون رو حفظ کنید و این قدر جو زده نباشید...تو رو خدا از جو بیایید بیرون
سلام من اومدم
منو یادتون هست؟مرجان..مرو از جان..گیر سه پیچ جانهای شما
خیلی دلم تنگ شده بود...واسه شماها که زیبا می نویسید واسه شماها که منو می خونید واسه واره دونی خودم و واسه ی خونه ی شخصیم
ازتون بی خبرم خیلی بی خبر باید همه ی پست هاتون رو بخونم...3 هفته نبودم طولانیه مخصوصا با این وضعیت اسفباری که پیش اومده...کلی حرف دارم...فقط امیدوارم همتون سالم باشید و کسی از نزدیکان و عزیزانتون از بین نرفته باشه...گرچند هر انسانی روی این کره خاکی با من و شما نسبت انسانیت رو داره
برگشتم به شهر غریب خودم....
حرف دارم فعلا فقط ابراز وجود کردم تا بعد حسابی گپ بزنیم و بحث کنیم
راستییییییییییی چقدر پیام های دوست داشتنی گذاشتید...قربونتون برم
هیییییییی منو یادتون هست؟!!
شکست
دلم بد جور بی تابش شده بود هی بدنم کش پیدا می کرد سمت تلفن...خودم رو نگه می داشتم..می دونستم اگر زنگ بزنم یعنی من باختم و اون پیروز شده...تمام وجودم سمت تلفن می رفت و من خودمو نگه می داشتم..نمی دونم چی شد دیگه توان مقاومت نداشتم...رفتم سمتش...انگشتام بی اختیار شماره ش رو گرفت...صدای حق به جانب و پیروزمندانه ش رو که شنیدم دلم می خواست تمام صورتش رو بوسه باران کنم...انگار خوشحال بودم از پیروزیش و شکست خودم!!!!
یک ساعت نشد که اومد ...من خوشحال بودم و اون شادتر...شاید اون شادی کثیفی داشت و من شادی تسلیم شده ای...اون موقع هیچی نمی دونستم فقط دلم می خواست همون طوری باقی بمونه..اون با من،من با اون!!!
تمام حس های مالکیت دنیایی رو که داشتم تقدیم کرده بودم بهش..می خواستم فقط اون باشه..من و همه چیز من مال اون باشه..و واقعا بود!!
وقتی در و بست و رفت دلم هُری ریخت...ترسیدم؟تنها شدم؟نمی دونم!!!!
....
یهو به خودم اومدم دیدم وای،اون برنده شد و من باختم!!!
باختم...غرورم رو باختم..مهم اون پرده نبود...ولی من شرطی که با خودم گذاشته بودم رو با هوسم باختم...هوسی که همیشه می گفتم نمی تونه بر من غلبه کنه...اما کرد!!!
اینم دومین داستان من...هر گونه همذات پنداری رو تکذیت می کنم!
واسه یه مدت شاید یک ماهی نیستم...دلم خیلی واسه خودتون و خوندنتون تنگ می شه....زود به زود آپ نکنید که برگشتم بتونم بخونم همه رو...منو از یاد نبرید..این دختر واره واره رو
دوستتون دارم
مردم "آب" دوست ما،چند دسته هستن؛
یه دسته،دنبال موج شنا می کنن(حالا هر نوع موجی باشه)
یه دسته،کلا موج ساز هستن
یه دسته،یه موج خاص رو دوست دارن و وقتی موج دوست داشتنیشون میاد،شنا می کنن
یه دسته،وقتی خیل عظیم موج سوار رو می بینن جو می گیرشون و می پرن تو آب!!
یه دسته کلا خلاف جهت موج شنا می کنن(حالا هر موجی)
یه دسته،منتظر موج مورد نظر هستن تا خلافش شنا کنن
یه دسته،از موج سواری خسته شدن و حالا خلاف جهت دارن شنا می کنن
یه دسته،از موج سواری با یه موجی خاطره بد دارن و حالا شدن خلاف جهتی
یه دسته،دیدن همه این روزها تو آبن اونا هم پریدن و واسه متفاوت بودن خلاف جهت دارن شنا می کنن!!
حالا یکی هم این وسط مثل من قبلا پریده تو آب،خلاف موج و همراه موج شنا کرده و با تمام علاقه ای که به "آب"داره ولی از موج و شنا و خلاف و هم جهتی خسته شده و ترجیح می ده بشینه تو خشکی
آخه مگه حتما برای ابراز علاقه به "آب" ،باید شنا کرد؟!!!
همه پست انتخاباتی می زنن،مرجان چطور؟!!
بخوام از تمام دیشب بنویسم باید ساعت ها بنویسم...دیشب به غیر از حرف، کلی احساس بود...که سخته واسه من بی سواد ترسیم کردنش
مادری که برای پرستیدنه...مادری که هر چی گشتم تو این دنیا و مادر دیدم،نتونستم ذره ای حس کنم مادری ازش برتره...مادری که همه جوره وقف کرده زندگیش رو...گرچند می دونم اولین معنی مادر بودن یعنی وقف کردن
دیشب تا صبح با مامان بیدار بودیم و حرف زدیم،بغض کردیم،از جاهایی حرف زدیم که می دونستیم ولی گفتیم...بغض کرد،بغض کردم..از دردهاش گفت منم از دردهام...
خیلی دردامون شبیه به همه...دو تامون بزرگترین کمبود زندگیمون شبیه به همه ولی هر دومون می خوایم به دیگری ثابت کنیم که تو می تونی پدرت رو دوست داشته باشی !!!
مادری که از دردهای کودکی و نوجوانی و جوانیش برام گفت...از پدر بزرگی که نیست تا از خودش دفاع کنه...از دخترک 8 ساله ای که توی زمستون اشتباهی چندتا استکان می شکونه و این حرکت جرمی نابخشودنی حساب می شه و از آب حوض یخ زده ریخته می شه روش...و یک هفته در مریضی غرق بوده و هیچ کس اجازه ی رسیدگی بهش رو نداشته چون پدر دستور داده بوده....از فحش های رکیکی که می خورده..از تحریم هایی که می شده....از 10 سالگی کار کرده و درس خونده...از مادری که توی 20 سالگیش با درآمد خودش خرج مادر و دو برادر رو می داده...کسانی که به خاطر طلاق مادر و پدرش بی پول و بی جا بودن...این دختر..همونی که به حکم روزگار مادر من شد...یه تنه ایستاد...جنگید...با همه ی فحش ها،دردها،کتک ها،تحقیرهای ریز و درشت...خرج خانواده ش رو داد..درد کشید...مادری که همیشه بی نظیر بوده از دید من،پایداریش،مقاومتش،تلاشش،پشتکارش...اگر ذره ای مثل مامان اراده داشتم شاید الان خیلی ادم معقولی بودم...
چقدر دیشب از دردهایی که از پدرامون داریم گفتیم...تا حالا این مدلی باهاش حرف نزده بودم..چون نمی خوام از افکارم زیاد چیزی بدونه چون می دونم اذیت می شه...نمی خوام در مورد اعتقادات مذهبیم بدونه..نمی خوام در مورد افکار اجتماعی و شخصیم بدونه...چون می دونم دوست نداره و می شکنه..و من شکستن نمی خوام
...
بهم گفت ناشکر نباش دخترم...گفتم ناشکر نیستم ولی حق دارم از بعضی آدمها شاکی باشم...
بهش گفتم به تو آشکارا ظلم می کردن و همه به تو حق رو می دادن که دلگیر باشی...پدر من آشکارا ظلم نمی کنه و کسی این حق رو بهم نمی ده
چقدر سخته که مادر و دختر هر دوشون تو زندگی نفهمن که چرا خیلی ها دم از عشق پدری می زنن و یا دخترهایی که وجودشون به پدر بنده...چیزی که نه من فهمیدم نه مادرم!!!
گفت دوسش داشته باشم..بهش گفتم 3 سال تلاش کردم دوسش داشته باشم ولی هر بار خودش خراب کرد...خودش با جمله ای کلمه ای زد همه چیز رو ویرون کرد..پدری که خیلی سعی کردم دوسش داشته باشم..ولی نشد...بهش گفتم دارم تلاش می کنم که بی خیال باشم نسبت به عذاب های روحی...نسبت به حرفای یاوه ای که می زنه بی خیال بشم...
از نوشته ی یکی از بچه ها گفتم که خیلی وقت پیش تو وبلاگش از عشق به پدرش نوشت و همه اومدن تایید کردن جز من...منی که گریه کردم و نوشتم این حس رو ندارم تو زندگی و یکی از دردهام اینه....
یکی از بزرگترین دردهای زندگیم اینه که پدرمو قبول ندارم...چون قابل قبول بودن نبوده...چون همیشه حرفی زده،کاری کرده که باعث خجالت شده....و شرمش همیشه به من مونده..
پدری که هیچ وقت نفهمید بزرگ شد!!!!!
پدری که همه فکر می کنن به خاطر اینکه هیچ وقت نتونست درامد زا باشه و همیشه بدهی بالا اورده ازش بدم میاد...ولی درد من این نیست..درد من فکر نداشته ی اونه...فکری که هیچ وقت فکر نکرد باید "مرد"خونه باشه و پول در بیاره..با بی خیالیاش و دنیا رو واسه خودش اندازه 18 سالگیش ترسیم کردن روز به روز عذاب داد...و این وسط مادرم همه چیزم بوده...هم مادر..هم درامد زا..هم کار ِخونه...مادری که از بچه گی محکوم به "مرد"بودن بود...چیزی که پدرم هیچ وقت نبوده...
پدری که هنوز هنوزه برمی گرده و راهی رو که رفته دوباره میره...هر چی بهش می گیم بس کن...فایده نداره...ای مرده شور غرور مزخرف مردانه!!!!
پدری که هیچ وقت توی هیچ جمعی نتونستم برای حرفی که می زنه به خودم ببالم و بگم این پدر منه که داره این حرف رو می زنه...کسی که هیچ وقت نتونستم پشتش پنهان بشم و به "مرد"بودنش به "پدر"بودنش افتخار کنم....
دردهایی که خیلی ها نمی فهمن چون خیلی ها "پدر"براشون نماد خیلی بزرگ و ارزشمندیه تو زندگی...خیلی دویدم واسه به دست اوردن این نماد...ولی نشد...پیدا نکردم...من "مرد"ندیدم....
مادرم...چقدر تحقیر شد..."مرد"زندگی نداشت...پدر و شوهر داشت...ولی چیزهای دیگه ی مردانه رو دید...نه اون چیزی که بهش نیاز داشت...
نمی خوام این دایره تکرار بشه...نمی خوام روزی به دخترم بگم پدرت رو دوست داشته باش...نمی خوام مثال خودم رو بزنم...این دایره به دست خودم تموم میشه....
گاهی واژه ها خیلی کم میارن...نمی تونی بگی چرا دلگیری...چون خیلی چیزها دیدنیه....و هیشکی نیست که ببینه چقدر بی صدا شکستم...
واسه مامان گفتم از من نخواه که دوسش داشته باشم....از من نخواه وقتی ازش متنفرم مثل تو باهاش حرف بزنم...از من نخواه...من حق دارم...چون تلاشمو کردم...ولی اون به عنوان یه "پدر"هیچ تلاشی نکرد...هیچ کاری نکرد...هیچ کاری...
...
منم مثل مادر واسه خودم "مرد"هستم...دستم تو جیبم نیست ولی از خودم دفاع می کنم...
همیشه می گن اون چیزی رو که نداری سعی می کنی نشون بدی داری...یه دوستی دارم که تو لوس بازی های دوستانه یعنی پدرشم...تمام اون کمبودهای پدرانمو..تمام اون چیزهایی که دوست داشتم پدرم داشته باشه و نداشت واسه این دوستم نشون می دادم....شاید باورتون نشه ولی وقتی بیرون بودم واسش شکلات می گرفتم!!!
یا حقم رو از این دنیای کثیف می گیرم یا در حسرت حقم می میرم....
دنیایی که به من خیلی بدهکاره...خیلی زیاد...ولی هیچ وقت این بدهی رو به روش نیوردم..و باید حق نجابتم رو بده...
....
دیشب خیلی دلم برای مامان سوخت...من فرصت دارم که ادامه راه مثل مامان نشم...و حداقل زندگی بهتری برای خودم درست کنم....
مادری که با همه ی این وقفها و تلاش هایی که کرد...دیشب به من می گه مادر خوبی نبودم.....و من رو داغون کرد..
تا صبح نخوابیدیم....خدا کنه حرفام یادش بره...چون نمی خوام فکر کنه مرجانش داره زجر می کشه...
بهش گفتم اگر مامان واسه تو نبود از این کشور می رفتم....باورش نمی شد که فکر رفتن داشته باشم...گفتم اینجا "احترام"نیست و دارم نابود می شم....
کاش نمی گفتم....کاش دیشب خواب می رفتم....
بهش گفتم می دونی اسمت رو چی گذاشتم؟گفته نه...گفتم..خدای زمینی من!
از یه نفر دلم گرفت
گر چند براتون مهم نیست...ولی می گم..اخه مرجان عشق و نفرت و خنده و گریه رو داد می زنه
در ضمن مهمون خیالی من "خدا"بود
جواب کامنت های پست قبلی رو ندادم...
مهمون
نه نه این یه شوخیه...یکی می خواد سر به سرم بزاره..اصلا مگه می شه؟!!!!یعنی اینم از همون اتفاق هاست که بهش می گن معجزه؟!!!
درو باز کرده داره میاد تو...دختر بزن تو گوش خودت از این خواب بیدار شو....وووواااای نه خواب نیست به خدا لمسش کردم..دست داد بهم ...سرمو بوسید....اِ بی جنبه اشکات چرا داره میاد پایین...چرا پاهام سست شد...چرا نشستم تو راه رو و جای قدم هاشو نگاه می کنم....
توان ندارم بلند شم....بدنم بی حس شده...
....
...
روی مبل نشستم و اون دقیقا روبه رومه..ببین به مرگ خودم دقیقا روبه روم نشسته چشم تو چشم...پاهامو جمع کردم تو شکمم و چونم رو گذاشتم رو زانوهام....اشکها همین جوری داره میاد انگار شیر آبی رو باز گذاشتن!!!
نگاهش می کنم...گاهی یادم می افته باید خجالت بکشم و سرمو می ندازم پایین....
چه لبخندی می زنه..با لبخندش گریه هام تبدیل به هق هق می شه..
من باور ندارم..
خوابه...
اینا همش خوابه،بازیه...
_مرجانم،من پیشتم،باور کن...چقدر بهونه ندیدنم رو شبها می گرفتی،بیا اینم من...
دوست دارم باور کنم ولی سخته،به جوون خودم سخته...
چرا دارم می لرزم؟هوا سرد نیست که!!!دارم بی اختیار هق هق می زنم،ای خدا چرا این طوری شدم؟چقدر منقلبم..
واااایییی...
آرومم...منو تو بغل گرفته...لرزشم قطع شده....چه بوی خوبی ،شبیه هیچ بویی نیست،چه اغوش بزرگی،همه ی همه ی همه ام جاش می شه توش...تا ابد می شه تو این آغوش موند؟می شه جون داد توش؟من فقط این جا رو می خوام...دیگه هیچی نمی خوام..سهم من از دنیا این بوی خوش باشه......
حالا باور کردم که مهمونم شدی
خوب اینم اولین داستان مرجان...دوست دارم هم از لحاظ موضوعی هم از نظر نثر و نوشتار نقدم کنید....خوب می دونم ضعیفم...ترجیح دادم بزارم اینجا تا کمکم کنید...شاید یه روزی تونستم داستان خوب بنویسم
این مهمون رو هم حدس بزنید؟!
واسه غم نامه نوشتن دیره
واسه درد رو فریاد کردن دیره
واسه اشک ریختن دیره
ولی هنوز بر تو من عاشقم
هنوز به ذره ذره ات جان می دهم
هنوز بوی تو با تمام شرجی هایش را دوست دارم
هنوز تب می کنم از دوریت
و هنوز دلم می لرزد برای لرزش هایت
....
این شهر..این دیار...این خاک...چه کشید ؟!!!فقط من و فرزندان این خاک می دونیم
بوی باروت هنوز توی کوچه ها هست
هنوز اشک هست
داغ هست
درد هست
..
خسته شدم از گلایه کردن از کسانی که جلوی دوربین اشک می ریزن و هیچ غلطی نمی کنن
خسته شدم که 3 خرداد بغض خفم کنه
خسته شدم که با هر بار گوش دادن ممد بیشتر بغض بگیرم
...
ممد خوش به حالت که نبودی این روزها رو ببینی
ممد شهر هنوز داغونه
ممد هنوز ساختمان هایی هست که سوراخ سوراخ باشن
ممد نیستی ببینی!!!!
ممد فقط یک بار جرات کردم برم شهر رو ببینم
...
ممد این روزها امیدم گشته نامید از آبادی
ممد بوی غیرت نمیاد
ممد ولمون کردن و با اسم تو و رفقات دارن نون می خورن!!!
ممد نیستی که این روزهای بدون بعثی رو ببینی که باز باید جنگید!!
...
ممد یارانت دارن میان؟؟ممد همون هایی که اون موقع نیومدن...همون هایی که یه دفعه پر نکشیدن و سالها درد کشیدن...ممد اونا هر چند وقت یک بار یکیشون میاد پیشت و کمتر می شن..دونه دونه
ممد نیستی که ببینی حرمت شما رو شکوندن
...
ولی نخل ها هنوز سربلند و مقاوم هستن
مردم هر دیاری ذاتشون مثل سنبل دیارشونه...ما مردم جنوب مثل نخل که سنبل دیار ما ست..پر از دردیم ولی ایستاده...ما ایستاده می میریم
این یه دلتنگی واره ست...تقدیم به زخم های التیام داده نشده ی مردم جنوب و مخصوصا خرمشهری های دوست داشتنی
دلتنگی من برای درد مردم جنوب بی انتهاست...و فقط باید جنوبی باشی که این درد رو لمس کنی
دلم سخت هوای بوی خرمشهر و باروت های به جا مونده رو کرده..می خواستم فردا برم..ولی خانواده نذاشت!!!
هوای سینما خوب است،هوای ورزش خوب است،هوای من خوب است،هوای تو خوب است،نفس حرمت دارد و زندگی با لبخند جریان دارد!!!
هوای سینما گرفته،دل من گرفتگی ها دارد،غم در چهره ی تو بیداد می کند و لبخند تلخ همسایه آزارم می دهد
جمله ی اول رو تقدیم می کنم به مردم عامه پسندی که هوای فاصله برایشان مطبوع است!کسانی که دوست دارن بهانه هاشون تفریح باشه،زندگی دیگران براشون تفریح و لذت است
جمله ی دوم رو تقدیم می کنم به کسانی که هوای فاصله براشون ابری و غروب انگیز است!کسانی که درد رو لمس می کنن و سعی می کنن پیچش مو رو ببینن با همه ی دردش!!
دست می زنم به افتخار بهرام بیضایی،کف می زنم به احترامش و بلند می شم به افتخارش!
دست مریزاد مرد!کارت درسته استاد!به درست آدمی می گن استاد من تحسینت می کنم...نشون دادی حادثه نیستی بلکه اتفاق قشنگ سینمای ما هستی
نه،بهترین فیلم تاریخ سینما رو ندیدم،ولی تو این وانفسای اجتماع درد آورمون،توی این همه روزمرگی و انتخاب های خنده دار مردمم،توی این همه بی خیالی مردم،توی این همه غرق شدن در کثافت،فیلمی دیدم که حرمت داشت،فیلمی دیدم که امیدوارم کرد به تعداد محدودی از آدم ها
بهرام بیضایی عزیز دلم می خواست موقع تیتراژ پایانی فیلم بلند شدم برات کف بزنم،بلند شدم ،خواستم دست بزنم ملت عامه پسند من و تو به تمسخر گرفتن فیلمت رو!!!!
من شرمندم!!شرمندم...می دونی این مردم حکایت همون گروهی رو دارن که تو فیلم پایانش عروسی کردن و همه با هم آشتی کردن...
مرسی،از تمام کنایه هایی که زدی،مرسی از اینکه خیلی واضح نشون دادی که مردم ما دوست دارن فرهنگشون همین قدر بمونه،مرسی که نشون دادی مردم ما بت پرستی رو دوست دارن نه عاشق آسمان بودن رو
دیالوگ های دل نشین این فیلم:
بچه به مادر:مامان،هنوز دوست داری بزرگ بشم؟!
****
بچه به مادر:مامان،هنوز سینما رو دوست داری؟
****
مژده شمسایی رو به حسام نواب صفوی:قربانی کننده سخت می تونه نقش قربانی رو بازی کنه!!!
==========
یکی از بهترین فیلم های دو سال اخیر رو دیدم،موضوعش رو به شدت دوست داشتم و لذت بردم،مژده شمسایی باز هم عالی بود و مثل سگ کشی ستاره وار بازی کرد
وقتی همه خوابیم!!!چه اسم خوبی
مرسی استاد
فریاد تو خالی بی صدا
یعنی یک عمر بغض بی معنی
یعنی من از اول بهانه گیر بودم!!!!
این قدر نگید از گوگوش بدم میاد!نگید صدای خواننده ی زن ایرانی حالتون رو بهم می زنه...گوش بدید...بدون قضاوت...
من که با صداش حال می کنم...زندگی می کنم
نگاه کن من چه بی پروا چه بی پروا
به مرز قصه های کهنه می تازم
نگاه کن با چه سر سختی تو این سرما
برای عشق یه فصل تازه می سازم
یه فصل پاک یه فصل امن و بی وحشت
برای تو که یک گل برگ زود رنجی
یه فصل گرم و راحت زیر پوست من
برای تو که با ارزش ترین گنجی
نگاه کن من به عشق تو چه لیلا وار
تن یخ بسته ی پرواز و می بوسم

بیا گرم کن منو با سرخی رگ هات
من اون رگ های پر آوازو می بوسم

تورو می بوسم ای پاکیزه ی عریان
تورو پاکیزه مثل مخمل قران
طلوع کن من حرارت از تو می گیرم
ظهور کن من شهامت از تو می گیرم

بیا هیچ کس مثل من و تو عاشق نیست
مثل ما عاشق و همسایه و همدم
بیا از شیشه ی سخت و بلند عشق
مثل ارابه ی نوح رد بشیم با هم
نگاه کن من چه شبنم وار چه شبنم وار
به استقبال دستای خزون می رم
حراسم نیست از این سرمای ویران گر
برای تو من عاشقانه می میرم

لینک دانلود آهنگ
http://www.4shared.com/file/105948227/294b675c/googoosh_negah_kon.html
دلم عجیب iهوس یه یاغی گری داغون رو کرده..این گوگوش نامرد هم با آهنگاش به دل آدم می ندازه بره بی پروا بشه و عاشق بشه ،بره تو یه آغوش و حسابی امنیت رو معنی کنه...
حالا زر می زنما....آدم این کار نیستم..
اون روزی داشتم فکر می کردم..چقدر تو نوشتن یاغیم ولی تو زندگی همش به خاطر حرمت و احترام نمی تونم یه یاغی گری کوچولو بکنم...
نمی دونم ولی عجیب ویر یه یاغی گری افتاده تو وجودم...می دونم آخر سرم هیچ غلطی نمی کنم....
راستی...شاید شاید به زودی داستان گذاشتم تو وبلاگم..چند تایی تا حالا نوشتم..اگر کسی می تونه کمکم کنه تو نقد و ویرایش بهم بگه....وحشتناک زشت می نویسمشون
چه حالی داد پ.ن ننوشتم هااا....الان قضیه همون بدون کادر بودن شد
دگر از هیچ دلم پُر شده است
پُر از تکرار بی وزنی شده است
آسمان نالان است
نه،آسمان گریان است!
دلم از مردم،از عاطفه شان می گیرد
دلم از این همه بی رنگی می میرد
آه...آه ای زمین
پ.ن1:داشتم تو نوشته های قدیمیم می گشتم..این نوشته حدودای بهار 84 نوشته شده...فقط این قابل نگاه بود..بقیه بد نبودن ولی مربوط به یه سری حس هایی بود که الان به شدت برام تهوع انگیزن...ولی خودشون بد نبودن..ولی چون حسشون رو الان دوست ندارم،باهاشون مشکل دارم...
پ.ن2:من اصلا شبیه مرجان اون سال ها نیستم ولی این نوشته شبیه الانم بود
پ.ن3:هنوز در سکوتم....در سکوتم فهمیدم که باز در مورد عده ای زود از دستشون عصبانی شدم...
پ.ن4:نوشتید ...حتی خصوصی..که من رو دوست دارید...یادم بدید چی جوری این مرجان رو دوست داشته باشم..این مرو از جان بی خود رو....
پ.ن5:حال بهم زنم در حد تیم ملی ایران
گاهی لذت داره که بدونی نگرانت می شن...گاهی تنفر انگیزه...
نمی خوام کسی نگرانم بشه...چون حس می کنم نگران کننده نیستم
دوست دارم نگرانم بشن چون دوست دارم سراغی ازم گرفته بشه....
===========
تجویز عشق مضحکه
===========
دچار رکود زیادی شدم...شاید درکش رو الان فهمیدم و خیلی وقته توی رکودم...
===========
نوشته ندارم...شاید هم از اول چیزی نداشتم.....اشتباه کردم که جدی گرفتم....
===========
خیلی بده حس کنی عزیزانت رو ناخواسته آزار می دی....
خیلی بده که تلاش کنی زشت ترین خصوصیاتت رو ترک کنی ولی تو زمانی که باید معقول ترین چهره ت رو نشون بدی همون خصوصیت گند میاد موقع حرف زدن و آبروتو می بره....
خیلی بده که حسود باشی تو دوستی....خیلی بده که محبت همه ی دوست هاتو بخوای.....و بدتر اینکه به این حسادت و تعلق افتخار کنی!!!!!!!!!!!!
خیلی بده که هنوز بلد نباشی عزیزانت رو در مواقعی که نمی خوان دردشون رو بهت بگن درک نکنی!!!!!
==========
به شدت دوستت ندارم"مرجان"....چون هر چی می گردم چیز خوبی پیدا نمی کنم تو وجودت....
کاش یه ذره شبیه اون چیزی بودم که دیگران فکر می کنن هستم...چه خوب ها چه بدها....
پ.ن1:دلتنگی واره...
پ.ن2:به شدت دچار کم محلی شدم!!!
پ.ن3:شاید سکوت کنم!
لالالا بخوابم
بخوابم که دنیا غصه کم داره
لالالا بخوابم من،که دنیا غرق بیداره
لالالا بخوابم من،که هیچکس گشنه نداره
لالالا بخواب ای دل،که همه غرق لبخندن
لالالا بخواب ای من،که تهمت نزد بر من!
لالالا بخواب ای دل،بخواب و خواب خوابیدن را ببین
لالالا نگو خوابم نمی آد،که چشماتو ببندی یعنی غرق خوابی
لالالا بخواب ای کودک در من،که بیداری گناه بی گناهی ست
لالالا بخواب و بیداری رو فراموش کن
لالالا بخواب و در خواب من بمیر
لالالا نخوابم من...که جرمم رو دوست دارم


