تبليغاتX
واره های من

می خواهم خودم را دوست بدارم

مرجان ِ کوچک تنها مانده را

 

من می خواهم زین پس،"من"را دوست بدارم

 

تنهایی و غربت کافی ست

زمان ِ دوست داشتنم فرا رسیده

 

 

مرو از جانم،مراقب باش،دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 دی1388ساعت 22:39  توسط مرجان  | 

امشب دلم دوست می خواست!

چند روزه دلم دوست می خواد!

یعنی اگه تو گوش تک تک دوستام بگم "دلم حضور می خواد" ،"دلم پیشم بودن رو می خواد"،"دلم چند روز بودن با دوست رو می خواد"،" دلم شب تا صبح بودن با دوست و حرف زدنو خندیدن می خواد" و خیلی چیزهای دیگه یکیشون نمیاد پیشم؟!!

شب یلدا یاد خوابگاه افتادم،بچه هایی که الان ازدواج کردن!دور شدن!دلتنگی هاشون شکل من نیست!دور شدن...به 8 تاشون اس ام اس زدم...فقط یکی گفت دلم برای اون روزها تنگ شده!همشون اس ام اس های آماده فرستادن!یعنی فقط یکیشون هم بغضم شد؟!!

دلم دوستام رو می خواد!حساب کردم بیش از 30 تا دوست دارم!پس چرا هیچکدومتون نیستید!!!!

امشب دلم دوست می خواست

چند روزه دلم دوست می خواد

دلم سفر با دوست می خواد

چرا "دل خواستن"م محال شده؟!!!من دلم بودن با دوست می خواد

چند روزی زندگی با دوست دلم می خواد

اگه تو گوش تک تکون بگم دلم بودنتون رو می خواد!!یکیتون نمیاد؟نمیاد پیش مرجان ِ دل تنگ؟!!


چرا این قدر راه ها دورن؟!!

دلم آغوش دوست می خواد!سرمو بزارم تو آغوش دوست !حرف بزنم!حرف بزنه

به خدا دلم دوستام رو می خواد!کجایید؟!!!!!

دلم دوست توی اتاقم می خواد


اولین پست زمستونیم چقدر دل تنگه!دلم برای خودم تو این روزها می سوزه...خیلی

کاش بودن اون کسایی که دلم بودنشون رو می خواد!کاش می فهمیدین چقدر بودنتون رو می خوام!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!..............................

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 دی1388ساعت 2:1  توسط مرجان  | 

گاهی از یه چیزایی خوشت نمیاد ولی بستگی داره از دهن کی بیرون بیاد!خوب وقتی از دهن عزیزی بیرون بیاد خواه نا خواه برام قابل پذیرشه!

مثل همین دعوت وبلاگی که دو مینا ازم کردند

میریم که داشته باشبم زوایای مخوف مرجان رو،گر چند که من خودم رو همیشه می ریزم روی دایره ولی می گم که ناکام از دنیا نرم

چیزهای زیادی هست از درونم ولی چون ترجیح میدم دوستانم رو از دست ندم به دلیل درون پلید و ناپاکم پس ترجیح میدم خیلی زیاد وارد خودم نشم!

 

 

1_به شدت زود رنج...گاهی با کوچکترین"تو" بغض توی گلوم منو خفه می کنه...بدم میاد این قدر زود بغض می کنم!!!خیلی تمرین کردم ولی هنوز درست نشدم!

2_حسود به معنای واقعی کلمه البته نوع حسادت بی خطر هستش برای دیگران!

مثلا:

توی دوستی به شدت حسود و حساسم گاهی گمان می کنم دوستام فقط مال خودم هستن و کسی حق نداره بهشون بگه "عزیزم" این وسط من می شم یه مرجان دو ساله که شیشه شیرش رو ازش گرفتن و دلش می خواد همه رو خفه کنه و گریه کنه...ولی هی می ریزه تو خودش و گاهی که خیلی فوران می کنه یه تیکه ای متلکی چیزی می ندازه!

الهی...

3_صبور نیستم...عجولم...باید یه دفعه درست حسابی با مامانم بشینم بشمرم دقیقا چند ماه تو شکمش بودم!

مخصوصا وقتی دلخوری پیش میاد به شدت عجولم و انقدر طرف مقابل رو توی هول و ولا می ندازم که خودم خجالت می کشم...خوب چه کنم...اینا همه مربوط به کودک درونم می شه

4_خیلی زود نگران می شم...کافیه به یکی زنگ بزنم و به زنگ سوم برسه دیگه افکار من شروع می شه.....!!!!

خیلی سعی کردم درست کنم این خصلت ناجور رو...ولی اصلا نمی تونم..به شدت همیشه منتظر خبر بد هستم...خیلی زود نگران می شم...کوچکترین صدا،دیر شدن و دیر کردن،بی خبری کوتاه مدت،بدی حال کسی....

تو رو خدا مرجان این قدر زود نگران می شه از نگرانی درش بیارید

5_همیشه افسوس حرف های نسنجیده م رو می خورم....همیشه..همیشه!!!!

متاسفانه حرفهای نسنجیده م جوری هستن که مثل تابلو اعلانات شهری پُر رنگ و بزرگ هستن!!!!

 

 

کسی رو دعوت نمی کنم!هر کسی دوست داره بنویسه


مهدی،مدتهاست وبت برام باز نمی شه


تسلیت کینه ای نمی خوایم نمی خوایم

منتظری آزادیت مبارک!


یلدا برای من یعنی ؛خوابگاه و بچه ها یادشان بخیر...

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آذر1388ساعت 14:29  توسط مرجان  | 

شکلی از خوشبختی اینه که با تمام وجودت حس کنی دوستانی داری که برایت چیزی فراتز از معنی دوستی هستن

و من،وقتی به دوستانم فکر می کنم؛می فهمم که خوشبختم

امروز،باز برای من این زیبایی مطلق شکل گرفت

پری ِمن با گل میاد دیدنم برای سالروز اولین دیدار و دوستی خوبمان

من این دسته گل دوست داشتنی را با هیچ عوض نمی کنم...با هیچ

پریسا؛زبونم ،کلامم،نوشته هام و هیچ چیز من قادر نیست که بگه چقدر از داشتن تو خوشحاله

فقط می تونم تو یک جمله همون جوری که موقع خداحافظی بهت گفتم،بگم:

به داشتنت افتخار می کنم

 

این افتخار نصیب هر کسی توی این دنیا نمی شه!

 

همان که خودت می گویی؛یار کوچه های داغ

 

 

دلم می خواست به اندازه ی این یک سال دوستی توی آغوشم بگیرمت و پُر بشم از بودنت


با این پستت هم حسابی منو پُر از عشق کردی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 آذر1388ساعت 22:27  توسط مرجان  | 

من اَدای آدم بزرگ ها را در می آورم

تو ژست کودکانه می گیری!

 

همیشه مرغ همسایه غاز ست

+ نوشته شده در  جمعه 27 آذر1388ساعت 2:16  توسط مرجان  | 

پیشاپیش از طرفداران این طیفی که می خوام بگم،عذر خواهی می کنم!

خوب چی کار کنم؟خوشم نمیاد از بازی دادن الکی!

وقتی فیلم کاغذ بی خط رو دیدم گفتم:چه بی مزه!خیلی ها گفتن که سلیقه نداری !ولی از دید من یه داستان حالا در قالب کتاب یا فیلم باید سر و ته داشته باشه برای عرضه کردنش!

یه داستانی که با یه روند جذاب کننده پیش بره و هر چی به اواخر داستان نزدیک می شیم رو به زوال و مسخره شدن بره منو خشنود نمی کنه.مثل فیلم کاغذ بی خط با اون پایان مسخره یا همین کتاب "جنگل واژگون" که بهانه نوشتن الانم شد!

کتاب خوب شروع می شه،جذب می کنه و کاملا قابل حدس است که وارد شدن آن دخترک جوان به خانه ی عروس داماد با آن توصیفی که نویسنده از ظاهر جذاب دختر می گه(تو هر داستانی وارد شدن یه دختر جذاب یعنی ویرانی!!!چیزی که من از تکرار بی دریغش توی هر داستانی واقعا متاسف می شم از تکرار رو به زوال!!!نوشته ها و دل ها)نقش ِ بر هم زدن قرار است ایفا کند ولی واقعا از این لحظه به بعد داستان رو به زوال میره و هر چقدر صبوری می کنی که فکر کنی نه قرار نیست داستان بی ریخت تموم بشه ولی آخر داستان می فهمی که دل خوشی بی خودی به خودت دادی.

خوب می دونید که با پایان های آرام و خوشبخت گونه به شدت مشکل دارم چون اعتقادم بر این است که پایان زندگی واقعی اصلا خوب و آروم و دل چسب نیست!ولی دلیل نمی شه که از این پایان مسخره جنگل واژگون خوشم بیاد!

کاغذ بی خط رو چند سال پیش دیدم و وقتی جنگل واژگون رو خوندم به شدت حس کردم این دو داستان شبیه هم هستند نه از لحاظ ماجرا!نه؛از لحاظ ساختار و ژانر به نظر من به شدت نزدیک به هم هستن!

 

آماده هر گونه حمله و انتقادی هستم! چون واقعا با خودم کلنجار رفتم که این داستان رو دوست داشته باشم ولی واقعا نویسنده،گَند زد به همه ی تلاش من!

من فکر می کنم ،پایان نداشتن خیلی بهتر از ادای روشنفکری در آوردن و قاطی پاتی شدن پایان داستان باشه.

 

 

 

جنگل واژگون نوشته جی.دی .سلینجر ترجمه بابک تبرایی و سحر ساعی انتشارات لیلا قیمت 1600 تومان


در مورد پست های قبلی حرف نزنیم!مهم اینه که الان خوبم...و ممنونم بابت پیگیری هاتون

دوستتون دارم و باز بهم ثابت کردید که دوستای خوبی دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آذر1388ساعت 9:30  توسط مرجان  | 

من مرده ام

سالهاست که مرده ام

چرا هر روز مرا تشییع می کنید؟

خاک نریزید

من سالهاست که مرده ام

 .........................................................


تمام

اینم خط پایان قلبم.....................................................


یکی برای روزنامه تسلیتی بفرستد.....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آذر1388ساعت 16:0  توسط مرجان 

دروغ های مضحکت بردار برای بی من بودن هایت

 

می دانی؟!

دروغ یعنی من

دروغ یعنی تو

دروغ یعنی لبخند خشک شده ی لبانم

دروغ یعنی سفید!

 

به من دروغ نگو!حرف نزن ولی دروغ نگو

 

چشم های من راست می بیند و سکوت می کند با سردی!

 

دروغ یعنی بودنت

دروغ یعنی لمست

دروغ،دروغ،دروغ...

 

دروغ یعنی من

دروغ یعنی تو

دروغ یعنی آرزوی یک روز لبخند دسته جمعی ِ دنیا...


یه حس بود...نمی دونم چی بود که اینو نوشتم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 آذر1388ساعت 23:5  توسط مرجان  | 

"جای خالی سلوچ" شاید نبود!جای خالی خیلی چیزها بود که حالا ربط داده شد به سلوچ یا بهانه بود!

از یه چیزی که راضی می شم گاهی اینه که بعضی از آقایون می فهمن چه وجودی دارن و خودشون بیان می کنن که چه آدم های ناجوری هستن خیلی وقتها!

نمونه بارزش هم اینه که نویسنده داستان یک مرد است!

گُرز نگیرید برام من خودم می گم زن ها قدرتمند ترین انسان ها می تونن باشن اگر ارداه کنن برای نابودی خانه ای یا دیاری!ولی از اینکه مردها همیشه عیب رو در زن می بینن نفرت دارم!نفرت!و لذت می برم گاهی همین جنس ذکور میاد و اعتراف می کنه در حالتی که گاهی هم نمی فهمه داره اعتراف می کنه

آدم های داستان خیلی درگیر و هر کدومشون به نظرم دردمند و درگیرن حسابی با دردهاشون

 

تصویر سازی نویسنده خیلی خوبه ،من کاملا فضاها،چهره ها،حالت ها و اتفاق ها رو دیدم موقع خوندن داستان!ولی ولی..این همه حاشیه نوشتن حوصله رو سر می بره!کتاب 400 صفحه بود اگر این قدر به فضاها وَر نمی رفت شاید می تونست 200 صفحه باشه!

 

اتفاقی که توی داستان خیلی منو اذیت کرد شب عروسی هاجر بود!

 

این جمله توی کتاب :

"در ِ زندگانی را گِل نگرفته اند!"

 

از این جمله های دل خوش کُنکه!....

 

"جای خالی سلوچ" نوشته محمود دولت آبادی نشر چشمه قیمت 6500 تومان

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آذر1388ساعت 23:24  توسط مرجان  | 

می شود مُرد با خیالت

می شود مُرد با اسمت

می شود از همه عالم مُرد و با تو بود

می شود تو را همیشه لمس کرد

می شود نداشت و ندید و نشنید و نفهمید ولی؛

تا ابد بر تو عاشقانه وفادار مُرد

می شود...

 

 

می شود تا همیشه مرجان برای خودش خیالی ببافد که خودش هم نداند از کجاست!

+ نوشته شده در  جمعه 13 آذر1388ساعت 20:40  توسط مرجان  | 

فکر کردن به تو،زیبایم می کند





تقدیم به همه ی دوست داشتنی هام

افتادم رو مود گوش دادن به ابراهیم خان حامدی(همان ا ِبی خودمان)؛

از روزگار دلم گرفته..از این تکرار دلم گرفته

****

پای همه گلدسته ها...دوباره اعدام صدا

****

باغ پیوند من و تو پر از عطر اقاقی...فصل آشنایی ما سبز خواهند ماند باقی

****

نپرس از شب و روزم که خوابم تو چه خوابی...به مستی شب و تا صبح خرابم چه خرابی

****

اون دو تا مست چشات منو خوابم می کنه...ذره ذره اون نگات داره آبم می کنه

****

وقتی میای قشنگ ترین پیرهنتو تنت کن...تاج سر سروریتو سرت کن

****

تو که دستت به نوشتن آشناست...دلت از جنس دل خسته ی ماست....دل دریا نوشتی ،همه دنیا رو نوشتی...دل مارو بنویس

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 آذر1388ساعت 0:40  توسط مرجان  | 

نمی تونی منو قانع کنی زندگی زیباست!

وقتی برای زنده بودن و داشتن جایی برای خواب،خوراکی برای خوردن،چیزی برای پوشیدن نیاز به چیز مزخرفی به نام "پول" هست!

و بدون جون کندن نمی شه بهش رسید؛ برای قدری داشتن احتیاج های معمولی!

نمی شه رفت جایی دور و راحت بدون تولید کردنش زندگی کرد؛ بدون گشنگی و سردی و کم خوابی!

 

 

نمی تونی منو قانع کنی زندگی زیباست!

وقتی هنوز به دلایل مزخرف آدم ها "کشته" می شوند

 

 

نمی تونی منو قانع کنی زندگی زیباست!

وقتی عده ای برای داشتن چیزهای مزخرف حس برتری و "پادشاهی" دارند

 

 

نمی تونی منو قانع کنی زندگی زیباست!

وقتی کسانی که دوسشون داری یا "می میرند" یا دور می شوند و تو همیشه یه زخمی توی شمال غربی تنت حس می کنی

 

 

نمی تونی منو قانع کنی زندگی زیباست!

که تا وقتی اینها هست من آسمان و خورشید و ماه و درخت و گل را بهانه ی ندیدن زشتی ها نمی کنم!و تو نمی تونی منو قانع کنی که کور باشم،حتی اگر دچار سادیسم شده باشم

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 آذر1388ساعت 22:38  توسط مرجان  | 

برای اولین بار یه فیلم نامه خوندم!

همین اول از بانوی ناز دوست داشتنیم تشکر کنم که برام این کتاب و 4 تا کتاب دیگه فرستاد ، دست خط مهربون و خوشکلش رو هم به یادگار تو این کتابها واسم جا گذاشت

 

 

"طومار شیخ شرزین" رو وقتی شروع کردم با اینکه تعداد صفحاتش زیاد نبود ،شک داشتم که تا اخرش بخونم!کلمات قُلُمبه سُلُنبه که درکش برای من سخته!ولی یه لج اردیبهشتی کردم و خوندمش!اولش کتاب فرهنگ لغات گذاشتم کنارم ولی ادامه دادم و تمومش کردم و اخرش به خودم گفتم:

کاش بهای نان می دانستم!

 

خدا وکیلی ماهایی که این قدر ادعامون می شه(اصلا خودمو می گم!)چقدر خِرَد رو نابود می کنیم؟!!!

چون تابو شکنی برامون سخته!کسی غیر از تابوی ما حرف بزنه یا نمی شنویمش یا کلا ساکتش می کنیم!

کاش فقط لحظه ای،اندکی،قدری تامل می کردیم و فقط گمان می کردیم شاید تابوی ما غلط باشه!همین

شاید اگر این جوری بود این قدر دنیا سیاه نبود از دید من یکی!!!!!!

جالب بود ،خوشم اومد!می دونید که کتابایی که خوشم بیاد رو اینجا پیشنهاد می کنم.

 

طومار شیخ شرزین نوشته بهرام بیضایی انتشارات روشنگران و مطالعات زنان قیمت 2000 تومان

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 آذر1388ساعت 20:50  توسط مرجان  | 

کامی تو

کامی من

نگاهی تو

سکوتی من

حرفی تو

لبخندی من

 

کامی تو

کامی من

زیبایی تو

شعف من

صدایی تو

گوشی من

 

کامی تو

کامی من

شعری تو

لذتی من

آهنگی تو

سکوتی من

 

کام به کام

شعر به شعر

نگاه به نگاه

 

با تو انگاری بزرگ می شوم

 

کامی تو

کامی من

با تو آه می کشم

رها رها رها

 

کامی تو کامی من

تا شب ِزود رس!

 

می نوشی

می نوشم

 

شب می شود

و این یعنی

باید رفتن!

و تا فرصت دیگری

به خاطر ِ چشم هایم بسپرم

نگاه های دوست داشتنیت را

 

و شب یعنی؛

امروز ِ با تو بودن تمام شد

 

به همین سادگی، نه!

 

 

6/9/88

جمعه ای که طاهره داشت و این یعنی خیلی


اصلا نمی خوام حس حسادت رو تقویت کنم!می دونم پست هام مدتیه اختصاصی شدن!ولی دوست می دارم این طوری نوشتن رو

هر کسی در قلب من جای خودش رو داره!اگر از تو ننوشتم دلیل نبودنت توی دلم نیست!دلیل کمرنگ بودنته

 

از یه نفر خیلی دوست دارم بنویسم!ولی وقتی بهش فکر می کنم می بینم عاشق حرف زدنشم!چیز دیگه ای نمی دونم!یه ذره هم وحشیه!

+ نوشته شده در  شنبه 7 آذر1388ساعت 0:32  توسط مرجان  | 

هستی چونانکه نفس هایت به راحتی شمرده می شود

 

بانوی خنده های دلربااااااااااااااااااا

 

از تو نوشتن انقدر سخته که واژه ها همه پرواز می کنن و ازم فاصله می گیرن

از تو نوشتن انقدر راحته به مثال راحتی دوست شدنمان

 

انقدر زیبا هستی توی دنیای ویران دل من که عادت کردن و خو گرفتن به بودن هات برام شده مشق هر شب واجبِ من...

 

 

 

 

لعنت به شما واژه های بی معرفت که منو الان رها کردید!الانی که می خوام از کسی بگم که خودش خالق واژه های خواستنی و دلرباست و گاهی چیزهایی می گه که از همه همه ام شاد می شوم و پر از حس خــــــــــــــــوب

 

 

تو از سعدی و مولانا و نظامی می گی...می دونی که من فقط گاهی از فروغ و سهراب می گم!

 

"آه بگذار گم شوم در تو

کس نیابد ز من نشانه ی من

روح سوزان آه مرطوبت

بوزد بر تن ترانه ی من"

 

 

اصلا خودمو راحت می کنم،بدون واژه بازی می گم

مهسا؛تو دوست داشتنی من هستی

یکی از بهترین و دوست داشتنی ترین آدم های دنیام،دوستت دارم وحشتناک

 

 

آخیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــش

 

 

بانوی صدای شعر خواندن های آرام بخش

 

ببین!قلم ناچیز من در مقابلت دست و پای نداشته ش رو گم می کنه!ببین چقدر متبرکی!

+ نوشته شده در  جمعه 6 آذر1388ساعت 0:57  توسط مرجان  | 

برای روزهایی که دوستت داشتم

برای روزهایی که قهر بودیم

برای زمان هایی که انقدر کم همدیگر را دیدیم که دلتنگ شدیم

برای تمام دعواهای کودکی

برای تنها هم بازی وفادار کودکیم

برای تنها کسی که همه بازی های کودکیم را بلد است

برای کسی که گاهی غیر قابل پیش بینی ترین مهربان می شود

برای کسی که هیچ وقت برایش ننوشته ام

و برای کسی که هیچ وقت نگفته ام دوستش دارم

برای کسی که با تمام سپید و سیاهی اش گاهی به شدت کودکیش را در چشم هایش می بینم

برای کسی که خنده هایش روی گونه هایش چال می اندازد

برای کسی که با هم رشد کردیم و بلوغ را از نوع خودمان تجربه کردیم

برای تو که از کودکی بودی و هنوز هستی

برای تو که هنوز با هم گاهی دعوا می کنیم

برای تو که این روزها کم می بینمت

 

 

برای تولد تو که که من فقط خواهرت هستم

و تو فقط برادرم هستی

و این "فقط" بودن گاهی چه لذت دارد،این حس مالکیت خواهری و برادری که نفر سومی شریکمان نیست!

 

 

برای تولد فرحان


گذاشتن این نوشته همزمان شد با سالروز نبودن مادری مهربان که من رو کلا از حال و هوای پست خودم بیرون آورد.دوست ندارم هیچ وقت حال دوستم رو درک کنم!



بارون داره میاد و من دلم پر کشیده برای بوشهر شهری که عاشقانه دوستش می دارم



+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آذر1388ساعت 23:25  توسط مرجان  | 

واژه ها خیلی وقت ست دچار بیماری مُهلک "تکرار" شده اند!

تو خیلی وقت ست از کوچه ی کودکیت عبور نکرده ای!

مادربزرگ خیلی وقت ست "لالایی" نمی خواند!

عاشقی ها خیلی وقت است به حادثه ی زیبای "دچار" نمی رسن!

 

 


و من خیلی وقت ست با سرگیجه و تهوع در کوچه ها به دنبال واژه لالایی برای عاشقی های بی دچار می گردم!

و چقدر گُم شده ام!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آذر1388ساعت 13:21  توسط مرجان  | 

اینکه بشه از مرگ تصویرهایی جز شیون و گریه و زاری به تصویر کشید خوبه!

و به طرزی کودکانه بشه از زبون مرده ای حرف زد که توی بهشت داره به عزیزانش بعد از مرگ خودش نگاه می کنه جالبه!(ورای هر اعتقادی)

"استخوان های دوست داشتنی" کتابی ست که اولش همش گمان می کردم مرگ شوخیه و این دخترک زنده ست ولی خوب این طور نبود

چون بنا به لو دادن داستان نیست چیز دیگری نمی گم

به نظرم ترجمه خیلی خوبی داشت چون خیلی سلیس نوشته شده بود بر عکس دیگر کتاب های خارجی که خوندم و از همون اول معلومه که برگردان شده

 

فقط این رو بگم؛پایان داستان رو دوست نداشتم!

چه کنم که پایان های ارام منو هیچ وقت راضی نمی کنن!!!چون معتقدم پایان های ما هیچ وقت آرام نبوده و نخواهد بود

 

 

استخوان های دوست داشتنی نوشته آلیس سبالد ترجمه میترا معتضد نشر البرز قیمت5900

 

این کتاب هدیه ای از هانیه عزیزم بود که تیرماه امسال بهم داد

+ نوشته شده در  جمعه 29 آبان1388ساعت 19:3  توسط مرجان  | 

رمز لبخندت را دوست دارم وقتی خیره نگاه می کنی!

می دانی؟

ماندن می دهی با همین مختصر چشم در چشم بودن

از پشت همان قاب شیشه ای چشم هایت

 

آری آری من سکوتم!

می دانم

بی نگاهم

خوب می دانم

 

ولی تو سر تا سر نگاه خوبی

و همین برای بهانه داشتن مرا بس است

 

چه لمس دلنشینی بود برای من

 

...

تنهایی شلوغت گیرایی داشت

 

راستی !

از دفترت و صدایت همیشه برایم داشته باش!

پا بندم می کند

 

راستی!

تکه ای از مرجان بین اون شلوغی های دلنشین جا ماند!

حواست باشد،برای سر زدن بهش می آیم می آیم

 

پنج شنبه ی دلنشین ِ با تی تی بودن

28/8/88

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 23:58  توسط مرجان  | 

کیف و از این دست به اون دست می کنم و از کوچه ها می گذرم!خستگی های کوتاه مدت دَر می شه!

 

دلم یه دستی می خواد بگیرمش!

حاضرم که یه دستم با کیف طولانی مدت خسته بشه!

 

 

دلم تنگ شده واسه راه رفتن با دوست!دوستی که دستمو با مِیل بگیره تو دستش!انگشت کنار انگشت!

آره کودکانه ست!ولی دوست دارم!لذت راه رفتن برای من دست تو دست ،انگشت کنار انگشته

 

 

دستمو می گیری؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 0:13  توسط مرجان  |